fa
Feedback
«ادبیاتِ عُصیان»

«ادبیاتِ عُصیان»

رفتن به کانال در Telegram

کــیمیاکــریم‌زاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
322
مشترکین
+324 ساعت
-147 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
صبح آمده برخیز که خورشید تویی مولانا

«خــونـه»
+1
«خــونـه»

آری جان من، قلب زخمی از دلتنگی من را فقط یک رقصِ محزون، التیام می‌بخشد.

چشم‌هایش، دو حوضِ آرامِ قهوه‌ای بودند؛ عمیق و گرم، مثل عصرهای کش‌دارِ پاییز که آفتاب نرم و طلایی بر برگ‌ها می‌نشیند. رنگ نگاهش نه تیره‌ی مطلق بود و نه روشنِ ساده؛ طیفی از عسل و خاک و چوبِ خیس‌خورده که هر بار در نوری تازه، روایتی دیگر از خود می‌گفت. مژه‌های بلندش، چون سایه‌بان‌هایی ظریف، بر آن دو حوضِ روشن خم می‌شدند؛ انگار شاخه‌های بید مجنون بر سطح آب. هر بار که پلک می‌زد، نسیمی نامرئی از لطافت در هوا می‌دوید و دل را بی‌خبر می‌لرزاند. در قابِ آن مژه‌ها، چشم‌هایش همزمان هم معصوم بودند و هم پر رمز و راز؛ هم آرام، هم سرشار از حرف‌های ناگفته. وقتی نگاهش می‌کردی، حس می‌کردی به خانه‌ای قدیمی قدم گذاشته‌ای؛ خانه‌ای با چراغ‌های روشن و پنجره‌های گشوده، که گرمایش بی‌ادعا و صمیمی است. چشم‌های قهوه‌ای‌اش زیبایی را فریاد نمی‌زدند، نجوا می‌کردند؛ آهسته، عمیق، ماندگار. و چه دل‌انگیز است زیبایی‌ای که برای دیده شدن، تنها کافی‌ست یک‌بار در آن خیره شوی و گم شوی. _کــیمیاکــریم‌زاده

ای که با انتخاب غمگینید ذاتتان‌ می‌دهد بوی مرداب ورنه ما پای هر غمی مُردیم تو بگو دی، جنوب یا میناب علیآت

گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم سعدی

ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی سعدی

که تو زیباتر از آنی که کنم وصف و بیانت سعدی

تو را چه غم که یکی در غمت به جان آید؟ سعدی

به دریایِ غمت غرقم گریزان از همه خلقم سعدی

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی سعدی

چشمِ رضا و مرحمت، بر همه باز می‌کنی چون که به بخت ما رسد، این همه ناز می‌کنی؟ سعدی

ببین که از که بریدی و با که پیوستی سعدی

که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم‌ سعدی‌

دوست مشمار آن که در نعمت زند لاف یاری و برادر خواندگی دوست آن دانم که گیرد دست دوست در پریشان‌حالی و درماندگی سعدی

𝄞قـطـعـهٔ لالـه‌سُـر

هزاران سال اگر باران ببارد نشوید خون ناحق را ازین خاک.

خون اگر گِریَم بر این خاک، رواست هر وجب از آن گواهِ ماجراست _کــیمیاکــریم‌زاده

ایران سرزمینی‌ست که هر سپیده‌دم، رستاخیزی تازه در کوچه‌هایش برپا می‌شود.

ایران امروز در سوگی سنگین فرو رفته است؛ سوگی که از دل حادثه‌ای تلخ در یکی از آسایشگاه‌های محل استقرار سربازان در سیستان و بلوچستان برخاسته و قلب میلیون‌ها نفر را به درد آورده است. در یک چشم بر هم زدن، جایی که قرار بود مأمن آرامش و خدمت باشد، به صحنه‌ای از اندوه و انتظار بدل شد؛ انتظاری جانکاه برای خانواده‌هایی که چشم به راه خبری از عزیزان خود مانده‌اند. هنوز ابعاد دقیق این حادثه و شمار خسارت‌ها به‌طور رسمی روشن نشده است، اما آنچه آشکار است، غبار غمی است که بر دل مردم ایران نشسته و اندوهی که در سکوت، خانه‌های بسیاری را دربر گرفته است. یاد و خاطره جان‌باختگان این حادثه گرامی باد؛ آنان که رفتند و جای خالی‌شان تا همیشه در قلب خانواده‌ها، دوستان و مردمشان باقی خواهد ماند. برای مجروحان، شفایی کامل و بازگشتی همراه با سلامتی آرزو می‌کنیم و برای خانواده‌های داغدار، صبری به وسعت این اندوه و آرامشی که مرهمی بر زخم دل‌هایشان باشد. برخی خبرها تنها یک واقعه نیستند؛ زخمی‌اند بر حافظه یک ملت. امروز، ایران در غم فرزندان خویش عزادار است.