𝒰𝓃𝒶 𝒹ℴ𝓃𝓃𝒶 𝓃ℯ𝓁 𝓈ℴℊ𝓃ℴ
رفتن به کانال در Telegram
چای یا قهوه!؟☕️ @Unvecchio_bot 𝐼𝑛𝑓𝑎𝑡𝑡𝑖 𝑛𝑜𝑛 𝑒𝑠𝑖𝑠𝑡𝑒 𝑛𝑖𝑒𝑛𝑡𝑒 𝑛𝑒𝑙 𝑚𝑜𝑛𝑑𝑜... 𝑇𝑢𝑡𝑡𝑜 è 𝑣𝑢𝑜𝑡𝑜 𝑠𝑜𝑙𝑜 𝑛𝑜𝑖 𝑙𝑖 𝑖𝑚𝑚𝑎𝑔 من بهارم🤎 اینجا خانهای در اعماق درّهی ذهن من است و من زنی هستم در اعماق رویا ها!
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
235
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
Repost from N/a
تو را به جای همه کسانی که نشناختهام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب میشود دوست میدارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشتهام دوست میدارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست میدارم
تو را به خاطر خاطرهها دوست میدارم
برای پشت کردن به آرزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست میدارم
تو را برای دوست داشتن دوست میدارم
تو را به خاطر بوی لالههای وحشی
به خاطر گونهی زرین آفتاب گردان
تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همه کسانی که ندیدهام دوست میدارم
تو را برای لبخند تلخ لحظهها
پرواز شیرین خاطرهها دوست میدارم
تو را به اندازهی همهی کسانی که نخواهم دید دوست میدارم
اندازه قطرات باران، اندازهی ستارههای آسمان دوست میدارم
تو را به اندازه خودت، اندازه آن قلب پاکت دوست میدارم
تو را برای دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همهی کسانی که نمی شناختهام… دوست میدارم
تو را به جای همهی روزگارانی که نمی زیستهام… دوست میدارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و
برای نخستین گناه،
تو را به خاطر دوست داشتن، دوست میدارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمیدارم، دوست میدارم
mein leben:)
چقدر دوست دارم برم تو روح همچین افرادی زندگی کنم..
شاید حرفم عجیب به نظر برسه اما، واقعا دوست دارم ساعتها کنارشون بشینم و فقط گوش بدم حتی له صدای سکوتشون!
ویولن به تشنج رسیده بود از فرط التماس
و ناگهان گریست،
آنقدر کودکانه، که صبرش
به سرآمد:
((خب، خب، خب)).
ولی خودش هم
خسته شده بود،
حرف ویولن را تا آخر گوش نکرد
و گریخت
در زرق و برق خیابان کوزنتسکی.
ارکستر مانند غریبهها نظاره میکرد
که این ویولن چگونه درد و دل میکند،
بیکلام
بیضربآهنگ.
و تنها
جایی، سنجی بیشعور
جرنگ جرنگ میکرد:
((چته؟
چت شده)).
و هنگامی که شیپور پوزه برنجی
عرق کرده، بانگ زد:
((اَه ... احمق!
بچهننه!
اشکهات را پاک کن!)) -
من برخاستم،
تلو تلو خوران
از لابهلای برگههای نت،
از بالای پوپیترهای خمیده از وحشت
بیرون آمدم،
و نمیدانم چرا
فریاد کشیدم:
((خدایا ...))
و خود را انداختم به دور گردن چوبینش:
((میدانید چیست، خانم ویولن؟
ما سخت شبیه یکدیگریم!
ببینید،
من نیز
فریاد میکشم
اما نمیتوانم
چیزی را ثابت بکنم)).
نوازندگان میخندند:
((ببین چه گیری افتاده!
به سراغ عروس چوبیاش رفته!
چه عقلی دارد این مرد!)).
اما به من چه ارتباطی دارد؟
من آدم خوبی هستم.
((میدانید، خانم ویولن؟
بیایید با هم زندگی کنیم،
ها؟ ...)).
امیدعه که این نفسهای سردی که از وجودمون بیرون میاد رو این زمستون سرد در بر میگیره گرم میکنه!
حقیقت در امید نشسته ایم و در آن غرق
و تصور میکنیم اون آینده ی زیبا رو...
کار دیگه ای نابودم میکنه
