fa
Feedback
𝒰𝓃𝒶 𝒹ℴ𝓃𝓃𝒶 𝓃ℯ𝓁 𝓈ℴℊ𝓃ℴ

𝒰𝓃𝒶 𝒹ℴ𝓃𝓃𝒶 𝓃ℯ𝓁 𝓈ℴℊ𝓃ℴ

رفتن به کانال در Telegram

چای یا قهوه!؟☕️ @Unvecchio_bot 𝐼𝑛𝑓𝑎𝑡𝑡𝑖 𝑛𝑜𝑛 𝑒𝑠𝑖𝑠𝑡𝑒 𝑛𝑖𝑒𝑛𝑡𝑒 𝑛𝑒𝑙 𝑚𝑜𝑛𝑑𝑜... 𝑇𝑢𝑡𝑡𝑜 è 𝑣𝑢𝑜𝑡𝑜 𝑠𝑜𝑙𝑜 𝑛𝑜𝑖 𝑙𝑖 𝑖𝑚𝑚𝑎𝑔 من بهارم🤎 اینجا خانه‌ای در اعماق درّه‌ی ذهن من است و من زنی هستم در اعماق رویا‌ ها!

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
235
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
خوش تم گرگ به راسی: دوستت دارم واقعا

Repost from une âme perdue
عاشق و معشوقی که داستانشون بی‌رحمانه ناتموم موند. 💚
عاشق و معشوقی که داستانشون بی‌رحمانه ناتموم موند. 💚

Repost from une âme perdue
مدتیه به این فکر می‌کنم که شهرها از خیابان‌ها و ساختمان‌ها ساخته نمی‌شن؛ از آدم‌هایی ساخته می‌شن که درونشون نفس می‌کشن. و برای همینه که بعد از رفتن بعضی آدم‌ها ظاهراً همه‌چیز سر جاشه، اما شهر به هیچ‌وجه اون شهر قبلی نیست. فیروزآباد رو هیچ‌وقت دوست نداشتم. تو هم دوستش نداشتی. هر دو متوجه بودیم تنها دلیلی که می‌تونه بعد از رفتنمون دوباره ما رو به اون شهر برگردونه، یا کمی قابل تحملش کنه، (به غیر از اجبارها) خودمون هستیم. همون شهری که الان جسم تو رو برای خودش داره، اما نمی‌دونه روح تو اول در شهری که معشوقت می‌نامیدی‌اش و بعد در تمام این زمین جاودانه شده. به یاد نمیارم تهران رو هم دوست داشته باشم. همون معشوق خائن تو که از روزی که نفس‌های ارزشمندت درش پیچید تا همون روزی که بی‌رحمانه نفس‌هات رو در خودش حبس کرد، تمام چیزی که من رو به اون شهر وصل می‌کرد خودت بودی. شیراز اما همیشه برای من حس خونه داشته؛ حتا وقتی خونه‌ام نبوده. هنوز هم داره. اما فقط فکر به اسم شیراز یا بهارنارنج کافیه تا غم سیاه و بزرگی راهش رو به این خونه پیدا کنه و بی‌صدا گوشه‌ای ازش بشینه. فکر اینکه دیگه در هیچ‌کدوم از این شهرها قدم نمی‌زنی، آسمونشون رو نمی‌بینی، روی همین خاکی که این‌همه دوستش داشتی راه نمی‌ری، جوری وجودم رو می‌سوزونه که حتا اگه روزی آتشش خاموش بشه، دردش تا ابد باقی می‌مونه. شاید برای همینه که هیچ‌وقت زبونم نمی‌چرخه کلماتی مثل «مزار»، «گور» یا «قبر» رو برای تو به کار ببرم و وقتی که کسی هم ازشون استفاده می‌کنه، وجودم یخ می‌زنه. چون هیچ‌کدومشون تو رو توصیف نمی‌کنن، عزیزکم. من ترجیح می‌دم بگم «خاكِ رها». چون تو از اون آدم‌هایی هستی که به یك نقطه از این زمین تعلق ندارن. عاشق راه رفتن، دیدن، کشف کردن و زندگی کردن روی تمام این خاك بودی و من دلم نمیاد تو رو به تکه‌ای از همین زمین محدود کنم. برای من، خاكِ تو فقط اون نقطه‌ای نیست که تنت رو در آغوش گرفته؛ امتداد همه‌ی جاده‌ها، شهرها و آسمون‌هاییه که دوستشون داشتی، حتا اون‌هایی که هیچ‌وقت فرصت نکردی توشون زندگی کنی.‌ تلخ‌ترین قسمت تمام این‌ها هم همینه؛ اینکه کسی که این‌همه عاشق قدم برداشتن روی این زمین و بیشتر کشف‌کردنش بود، حالا ماه‌هاست زیر همون زمین آرام گرفته.

Repost from Alien.‌‌
بازهم شب شد. مادر می‌گوید زودتر برو و بخواب، صبح باید دنیا را زیر و رو کنی. سرم را پایین می‌اندازم و می‌روم به اتاق. مادر گمان می‌کند خوابیده‌ام. اما تازه شروع ماجرای من از اینجاست. دراز می‌کشم و چشمانم را روی هم می‌فشارم، فکر می‌کنم که بهتر است دیگر فکر نکنم. به فکر نکردن فکر می‌کنم. به سقف زل می‌زنم. نمی‌توانم دراز بکشم، بلند می‌شوم. به دیوار زل می‌زنم. سرم را به هیچ تکیه می‌دهم. بروم آب بنوشم؟ از اتاق بیرون می‌روم و خودم را به شیر آب می‌رسانم، آب را باز می‌کنم و بهت زده به قطرات آب نگاه می‌کنم. اگر به صورتم آب بزنم خوابم می‌پرد. من که خواب ندارم، شاید فکر و خیال از سرم بپرد. به صورتم آب می‌زنم و برمی‌گردم به اتاق، اما ابر سیاه از روی خورشیدم کنار نمی‌رود. بازهم خود را سرزنش می‌کنم و می‌گویم: ای کاش به حرف مادرت گوش می‌دادی.

خواهش میکنم... بسه...

وای خدایا دارم خودمو عذاب میدم...

بسه... اگه بگم طاقت ندارم...تموم میشه..؟؟

مرا ببوس... حرم... دختردریای من... لالایی...

از شب‌ها میترسم...

کاش بتونم‌نجات پیدا کنم...

اما ویگن... خفه‌ام میکنه...

اما با شنیدن داریوش...

با شنیدنشون‌یادت میوفتم...