𝒰𝓃𝒶 𝒹ℴ𝓃𝓃𝒶 𝓃ℯ𝓁 𝓈ℴℊ𝓃ℴ
رفتن به کانال در Telegram
چای یا قهوه!؟☕️ @Unvecchio_bot 𝐼𝑛𝑓𝑎𝑡𝑡𝑖 𝑛𝑜𝑛 𝑒𝑠𝑖𝑠𝑡𝑒 𝑛𝑖𝑒𝑛𝑡𝑒 𝑛𝑒𝑙 𝑚𝑜𝑛𝑑𝑜... 𝑇𝑢𝑡𝑡𝑜 è 𝑣𝑢𝑜𝑡𝑜 𝑠𝑜𝑙𝑜 𝑛𝑜𝑖 𝑙𝑖 𝑖𝑚𝑚𝑎𝑔 من بهارم🤎 اینجا خانهای در اعماق درّهی ذهن من است و من زنی هستم در اعماق رویا ها!
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
235
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
-130 روز
آرشیو پست ها
Repost from هلاله
+1
جمعه شب (بین ساعت ۹ تا ۱۰) گیتار من از داخل ماشین (با شکستن شیشه) دزدیده شد.
📍 محل سرقت: بزرگراه آبشناسان، کوچه صلاحی، نبش شاهد دوم
🎸 گیتار Aria AC50 به همراه هارد کیس
این ساز برای من خیلی مهمه.
اگه هرجا دیدیدش یا برای فروش گذاشته شده بود، لطفاً بهم اطلاع بدید 🙏
📩 @Helia_HDM
لطفاً این پیام رو فوروارد کنید تا شاید پیداش کنم.
منو میکشی آخر سررررررررر
البته من عاشق تمام آهنگای چنلتواممممم چه تو چنل چه آهنگایی کع خودت برام میفرستی و فرستادی..😭😭✨✨
Repost from N/a
یه سری موزیک پیدا کردم که مطمئنم بهار عاشقشون میشه. خیلی جدی.
ولی فعلا میخوام در وضعیت گیتکیپ قرار بگیرن.
امیدوارم این کار رو هم دوست داشته باشین...
هرچند اگه کار یک انسان میبود خیلی بهتر میشد:)
امیدوارم یهروزی برسه کل کار رو خودم تو استودیو ضبطشکنم...
اوم... با همین شعر با کمک هوش مصنوعی یه آهنگ ساختم_
سبک کار و شعر از من بود و جمع بندی کار و تحویل کار از هوش مصنوعی...
تلاش کردم ایدهای که تو ذهن خودم بود رو دربیاره...
وکال کار هوش مصنوعیه
پرنده ای که برگ بودفریادی در سکون خفهشده شاید هم آوازی باشد!؟ نمیدانم.. مرا با خود ببر... در بر بگیر... چو پرندهای سفید بر فراز درختان سبز شاید باشد آن برگ سبز پرنده، قلب شکستهی من.. در آغوش باد... یا در سینهخاک...؟ این زمین سرد این خاکِ پذیرندهی درد هست آشیانهیِ امن درد زیرا پذیرندهی وجود گرم انسان وجود گرم پرنده وجود گرم قلب تپنده این است معجزهی آغوش سرد خاک!؟ مرا با خود ببر... در بر بگیر... چو پرندهای سفید بر فراز درختان سبز شاید باشد آن برگ سبز پرنده، قلب شکستهی من.. همان برگ رقصان باشد آن قلب سبز و رها در آغوش باد... یا در سینهخاک...؟ زمانی که او میگوید"ای خاک پذیرنده" ای خاک پذیرنده... ای آسمان رهایی، فریاد مرا رها در آغوش باد با پرواز دربیاور.. بهار🍃
زیستن است راز این زن عاشق
این قلب سنگین
عاشق است و دیوانه
دیوانهای بیقرار است و سرخوش
شاید زنی مست از نفرین شیرین عاشق
شاید زنی گریان از ظلمت روشن این آشیانهی آشنا
گویا اوست همهچیز این دل
باشد و بماند
عاشقی کردن است راه جاودانی من
راز دل است این فریاد خموش
تلخ است و شیرین
مانند طعم لب های خشک دلدار
و گونههایی سرد، با رقص شبانه ی اشکهای دلداده
