fa
Feedback
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ لـآڪامو‌ ‌ ‌ ‌

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ لـآڪامو‌ ‌ ‌ ‌

رفتن به کانال در Telegram

+ بقیه‌ی حبسـتو قـراره من بکِـشم، از چی ناراحتـی؟! - حکـمِ نبودنت بـرای من اَبـد خورده دیگه چه فرقـی میکنه چقـدر بـرای تو بُـریدن؟ ‌ anon: @A505WARD_BOT

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
261
مشترکین
-324 ساعت
-417 روز
-3630 روز
تعداد پست‌ها

در حال بارگیری داده...

واکنش‌ها
نظرات
ستاره‌های تلگرام
بهترین پست‌ها بر اساس

در حال بارگیری داده...

تجزیه و تحلیل انتشار
پست ها
ديناميک بازديد ها
.
12000Loading...
This
10000Loading...
.
21000Loading...
.
8000Loading...
.
10000Loading...
طوری که دلتنگی رو بین تعریف از خصوصیاتِ شخص پیچیدی و ابراز کردی شیفتگیه دردناکی بود و ربطِ خلاقانه‌ به حکایت فرانکشتاین ترد شدن در جامعه نقاب‌ها، و نفرین تنهایی با قلبی که محکوم بود به تپش‌های ابدی کاملا قابل حس بود لذت بردم
1000Loading...
_
34200Loading...
این شهر، برایِ من دیگر یک مکانِ جغرافیایی نیست؛ تالارِ آینه‌هایی است که هر کدام، تصویریِ ناقص و کج‌ومعوج از تو را در خود قاب کرده‌اند. هر بار که غریبه‌ای از کنارم می‌گذرد، چشمانم ناخودآگاه مثلِ یک کارآگاهِ خسته ، شروع می‌کند به کاویدن؛ به دنبالِ یک امضایِ بصری. آیا آن‌که از روبرو می‌آید، همان گرهِ ابرویِ تو را دارد؟ صدایِ خنده‌یِ آن دیگری، طنینی از همان بمِ آشنایِ کلامِ تو را در خود پنهان نکرده است؟ به محضِ اینکه شباهتی، هرچقدر ناچیز و گذرا، میانِ رهگذری و تو پیدا می‌کنم، قلبی که مدت‌هاست به خاموشی خو کرده، لرزه‌ای کوچک به خود می‌گیرد؛ نه از سرِ عشق، که از سرِ یک توهمِ آنی. و چه مضحکه‌یِ حقیری است این وضع! من در میانِ مردم، دارم برایِ خودم تکه-معشوق می‌سازم. از یکی، نگاهِ تو را وام می‌گیرم؛ از دیگری، طرزِ ایستادنِ تو را؛ و از سومی، نحوه‌یِ نگاه کردنش به دوردست‌ها را. من دارم یک غولِ فرانکشتاین از خاطراتِ تو در ذهنِ غریبه‌ها می‌سازم تا فقط بتوانم لحظه‌ای بیشتر به تو فکر کنم. آدم‌هایِ جدید، همگی برایِ من حکمِ «ماسک» را دارند؛ ماسک‌هایی که من به زور رویِ صورتشان می‌کشم تا لحظاتی، آن نبودنِ تو را به تأخیر بیندازم. اما حقیقت، مثلِ سیلی به صورتم می‌خورد؛ همان لحظه‌ای که آن غریبه دهان باز می‌کند تا سخنی بگوید، یا نگاهش را به سمتی می‌چرخاند که هیچ شباهتی به تو ندارد، آن‌جاست که بساطِ این نمایشِ مضحک فرو می‌ریزد. من به جرمِ این شباهت‌هایِ خیالی، به غریبه‌ها نزدیک می‌شوم و به خاطرِ نبودنِ مطلقِ تو در وجودشان، آن‌ها را پس می‌زنم. می‌بینم که چقدر مضحکم؛ دارم در خیابان‌ها، پیِ سایه‌ای می‌گردم که خودش هم نمی‌داند کجا گم شده است. هنوز هم دنبالِ نشانه‌هایِ تو در دیگرانم، در حالی که خوب می‌دانم تو دیگر نه در هیچ لبخندی هستی، نه در هیچ صدایی. من مانده‌ام و این کلکسیونِ چهره‌هایِ ناقص که هیچ‌کدامشان تو نمی‌شوند؛ و با این حال، دست برنمی‌دارم. این، یعنی غرق شدن در مردابی که خودم برایِ خودم کنده بودم، و حالا در تک‌تکِ رهگذران، به دنبالِ طنابی می‌گردم که بندِ آن، سال‌هاست بریده شده است. Rain
14000Loading...
فرانکشتاین+3
فرانکشتاین
14000Loading...
sticker.webp
17100Loading...
_
16100Loading...
-
1000Loading...
تو همان کهنه شرابی هستی که دوای‌ دلِ بیمار من است
9000Loading...
ㅤ‌ ㅤ‌ 𖹭عزیز ترینم؛
ㅤ‌ ㅤ‌ 𖹭عزیز ترینم؛
9000Loading...