fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

l'utopie

l'utopie

رفتن به کانال در Telegram

"Utopias are often only premature truths"

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
511
مشترکین
+224 ساعت
+207 روز
+5530 روز
آرشیو پست ها
من چندوقته یه پلی‌لیست توی یوتیوب ساختم از ویدیوهای روان/نوروساینسی که می‌خوام ببینم، تا وسط چاه الگوریتم یوتیوب گم‌وگور نشن. بعضیاشون رو دیدم و چون یا خوب نبودن یا نسخه‌ی بهتری از همون موضوع توی پلی‌لیست بود، حذف کردم. یه سری دیگه رو هم هنوز فرصت نکردم ببینم. طبیعتاً این پلی‌لیست باز همینجوری در طی زمان آپدیت می‌شه. گفتم اینجا هم بذارمش؛ شاید شما هم اگه علاقه‌ی مشترکی با من داشته باشید، دوست داشته باشید دنبال کنید. منطق یا نظم خاصی هم نداره، غیر از اینکه سخنرانی‌ها و مصاحبه‌های آدم‌هاییه که سعی می‌کنم کارهاشون رو دنبال کنم. https://youtube.com/playlist?list=PLBSQm75wksXCIjNnvGAnjtryApnD5SdtC&si=rnZQ2tV2Khlk3xEA

متن ترجمه شده توسط جمنای: «...از دیدگاه پیتر وسل زپفه، همین موهبتِ بیش از اندازه‌ی انسان ــ یعنی برخورداری از بینشی که او را به پوچی و مضحکه‌ی وجود خویش آگاه می‌کند ــ دقیقاً همان چیزی است که سرنوشت او را به یک تراژدی اصیل (به معنای تراژدی یونان باستان) بدل می‌سازد. از این رو پاسخ او روشن است: تنها خروج شرافتمندانه برای انسان، انقراض است؛ نه از طریق خودکشی آشفته، ناخوشایند و خفت‌بار، بلکه با تصمیمی آگاهانه برای خودداری از تولیدمثل و واگذاشتن زمین به سکوت و خلأ. نه از سر نومیدی، بلکه در اوج پیروزی؛ پیروزیِ کسی که سرانجام دریافته است «همه‌ی اینها از چه قرار است» و آخرین «دیگر نه» را بر زبان می‌آورد. با این حال، این موضع آخرالزمانی، از منظر معرفت‌شناختی، متأسفانه توجیه‌پذیر نیست. این دیدگاه، در پیش‌فرض خود مبنی بر اینکه دستیابی به معرفت نهایی تا این اندازه آسان و قطعی است، بیش از حد خوش‌بینانه و ساده‌لوحانه است. انسان‌ها فرشته نیستند که در بهشتی ثابت و جاودان زندگی کنند و چشمانشان به روی همه‌ی رازهای جهان گشوده باشد. برعکس، بشر تازه بر آستانه‌ی نخستین گام‌های ابتدایی برای فهم رازهای انسان و کیهان ایستاده است. امروز حتی یک جمله هم در میان معتبرترین و مطمئن‌ترین دانسته‌های ما وجود ندارد که نتواند در مرحله‌ای دیگر از رشد شناخت ما، به مایه‌ی تمسخر یا شرمساری دردناک بدل شود. انسان که به جهانی همواره در حال تغییر افکنده شده است، نمی‌تواند به مجموعه‌ای خشک و تغییرناپذیر از قواعد زبان، اندیشه یا عمل مقید بماند. اگر فرض کنیم که ما و بیشتر همنوعانمان زندگی کردن را برمی‌گزینیم و می‌خواهیم بینش خود را گسترش دهیم، شناخت خود را از خویشتن، سرنوشت و جایگاهمان در کیهان کامل‌تر کنیم، آنگاه نباید هیچ داوری درباره‌ی حقیقت یا ارزش صادر کنیم، مگر آنکه جایگاه پژوهش‌های مرتبط و معاصر را با دقت در نظر گرفته باشیم. به نظر می‌رسد تنها دانشی که تاکنون به‌طور اصلاح‌ناپذیر به دست آورده‌ایم، این است که هیچ دانش اصلاح‌ناپذیری وجود ندارد. بپذیریم که اگزیستانسیالیست‌ها، با توجه به همه‌ی بینش‌های موجود تا سال ۱۹۶۷، حق دارند که بگویند به‌سختی می‌توان سرنوشت انسان در جهان را چیزی جز کاملاً پوچ دانست. بی‌تردید مهم است که این واقعیت را دریابیم و نکوشیم با حرف‌های سطحی و دل‌خوش‌کنک، خود را از مواجهه با این بینش برهانیم. اما در عین حال، بی‌شک هنوز می‌توانیم زبان خود را بهبود ببخشیم، ابزارهای مفهومی‌مان را دقیق‌تر کنیم، روش‌شناسی خود را ارتقا دهیم و بر کمیت و کیفیت اطلاعاتمان درباره‌ی سازوکارهای درونی و بیرونی جهان بیفزاییم. امروز به‌سختی می‌توان پیش‌بینی کرد که در هزاران سال آینده چه چیزهایی را خواهیم توانست پیش‌بینی کنیم. و همین، به خودی خود، شگفت‌انگیز است. اگر انسانی در جهان وجود نداشت، هر وضعیت بعدی جهان، دست‌کم در سطح کلان، می‌توانست در هر لحظه با بیشترین درجه‌ی قطعیت برای یک ابر‌دانشمند لاپلاسی قابل پیش‌بینی باشد. اما با حضور انسان، هر چیزی ممکن است. هیچ فاجعه‌ی کیهانی قابل تصوری وجود ندارد که انسان، اگر یک میلیون هزاره برای آن وقت بگذارد، نتواند آن را یا پدید آورد یا از وقوعش جلوگیری کند. از این رو، شعار نبرد چنین است: «انسان، پیش برویم!» نه از آن رو که رسالتی در جهان داریم، نه چون این کار ما را خوشحال یا سربلند می‌کند، بلکه صرفاً چون ما متفاوتیم. ما به‌طور تصادفی به این جهان افکنده شده‌ایم، به‌عنوان تنها اصلِ عدم قطعیت آن. و همین، همه‌ی ماجراست.»

نگاه تنسن شاید در نگاه اول یک مقدار رادیکال به نظر بیاد، ولی به نظرم آشنا شدن باهاش نکات جالبی داره. ولی به نظرم آشنا شدن با نگاه رادیکالی مثل تنسن کمک می‌کنه و اون شوکی که از خوندن این مدل آثار به ما وارد میشه، باعث بشه نگاه تعدیل‌شده‌تری به دنیا داشته باشیم و زوایای دید مختلف رو بشناسیم. برای خود من که یکی از لذت‌بخش‌ترین چیزهایی بود که توی این مدت اخیر خواندم. یه چیز باحال دیگه اینه که تنسن با نگاه آنتی‌ناتالیستی و انقراض خودخواسته انسان که زپفه می‌گفت مخالف بود و اونو زیادی ساده‌انگارانه می‌دونست. با اجازه‌تون اون بخش مقاله‌اش رو با جمنای ترجمه کردم و اینجا می‌فرستم. متن اصلیش رو هم تو قسمت کامنت‌ها می‌ذارم. @l_utopie

هرمان تنسن یکی از فیلسوفان نروژی هم‌دوره پیتر زپفه بود که قبل‌تر مقاله «آخرین مسیح»ش رو اینجا گذاشته بودم. تونسن هم خیلی از نظر فکری به فضای فکری زپفه نزدیک بود. کلاً آثار زیادی هم ازش به انگلیسی ترجمه نشده. این مقاله‌ای که اینجا می‌ذارم، «شادکامی مال خوک‌هاست» یا Happiness is for the pigs، یکی از معدود آثاری‌شه که به زبان انگلیسی نوشته و ترجمه شده. شاید اگه بشه خیلی کوتاه نگاه تونسن رو به زندگی و دنیای پیرامون خلاصه کرد، این بود که تنسن از هر نوع دراماتیزه کردن و رمانتیزه کردن زندگی و جهان دوری می‌کرد و به دنبال این بود که یک پاسخ صادقانه و مبتنی بر واقعیات فیزیکی موجود برای زندگی انسان ارائه بده. چه جوابی؟ پاسخی که تنسن مبتنی بر واقعیت موجود در جهان پیرامون بهش می‌رسه، اینه که ما «انسان‌های خردمند» ویژگی‌ای داریم که بهش می‌گه hyperactive agency detection؛ به این صورت که ما در میان نویزهای تصادفی که در اطرافمون در جریانه، به دنبال قصد و نیتی می‌گردیم که هرگز وجود نداشته. یا یک واژه دیگه که استفاده می‌کنه، واژه cognitive overheating‌ـه؛ این که ما حجم زیادی از سؤالاتی رو می‌پرسیم که اصلا جهان برای پاسخ دادن به اون‌ها طراحی نشده. با مثالای خودش اینجوریه که ما می‌خوایم خانه‌ای روی رنگین‌کمان بسازیم، و خب نمیشه این کار رو کرد. ما می‌خوایم کتابی رو بخونیم و تفسیر بکنیم که نویسنده چه پیامی قرار بوده توی اون نوشته داشته باشه، در حالی که اصلا اون کتاب نوشته نشده. یا این که قلاب‌هایی رو برای صید به آب می‌ندازیم، در حالی که آب و ماهی وجود نداره. می‌خوایم پازلی رو حل بکنیم در حالی که تکه‌های پازلی وجود نداره. اینجا تونسن خیلی به اون دیدگاه زپفه نزدیک میشه و اون پیکان و متهم اصلی رو قوای شناختی و ادراکی انسان می‌دونه. این که ما به اصطلاح برای مواجهه با این دنیای پیرامونمون، زیادی به «آگاهی» مجهز شدیم و برای یک زیست معمول پستانداری با طول عمر انسان نیازی نبود که این‌ مقدار آگاهی به خود و محیط داشته باشیم. این موضوع باعث شده که ما همیشه در این رنج و تعارض بمونیم؛ از یک طرف نه می‌تونیم این نبودن روایت رو بپذیریم و از طرف دیگه با جستجوی مدام جواب‌ها برای سوالات نامربوط، به سعادت مدنظرمون نمی‌رسیم. اینجا شاید دیدگاه تونسن به دیدگاه افرادی مثل کامو نزدیک باشه؛ کسانی که اعتقاد داشتن آدم‌ها یا خودکشی فیزیکی رو انتخاب می‌کنن یا خودکشی فلسفی، و یا تبدیل به قهرمانان پوچی میشن که در مقابل این پوچی می‌جنگن و به بودن ادامه میدن. ولی تفاوتی که تنسن داره اینه که همون‌طور که گفتم با دراماتیزه کردن و رمانتیزه کردن به شدت مشکل داشت و نگاهش این بود که در جهانی که از اساس نان‌سنسه، تعریف چیزی مثل ابزورد یا واژه‌ای مثل قهرمان در نگاه کامو، باز هم زیادی تئاتریکال و رمانتیکه. در دنیایی ساخته شده از خاک و سنگ و آب که اصلاً قابلیت اهمیت دادن به وجود ما رو نداره، قهرمان بودن بی‌معنیه. به همین ترتیب تونسن با دیدگاه افرادی مثل شوپنهاور که جهان رو عامل این رنج می‌دیدن هم مخالفت می‌کنه.(باز هم به همین دلیل که اصلا جهان این قابلیت رو نداره) چرا خوک‌ها؟ تونسن می‌گه intellectual honesty با شادکامی در تعارض قرار می‌گیره. به خاطر همینه که خوک می‌تواند شادکام باشه، خوک می‌تواند خوشبخت باشه؛ چون خوک‌ها آگاهی لازم برای کالبدشکافی این فناپذیری، کالبدشکافی این بی‌معنایی، کالبدشکافی این بی‌تفاوت بودن جهان و نداشتن توان اهمیت دادن به ما و درک تصادفی بودن هستی رو ندارن، و به خاطر همین می‌تونن به معنی کلمه شاد باشن. و خب مشکلی که در نهایت بهش اشاره می‌کنه، چالشیه که ما با درمان در روان داریم. اون هم اینه که همون‌طور که گفتم تنسن اعتقاد داره این رنج و بی‌قراری می‌تونه حاصل یک صداقت و یک بیداری شناختی باشه که فرد متوجه میشه چه جایگاهی در جهان پیرامونش داره. ولی گاهی استفاده از برچسب «بیمار» مانع از این میشه که درمانگر از خودش بپرسه شاید این بیماره که از نظر شناختی درست می‌گه و به اصطلاح cognitively right‌ـه. و یا حتی جلوتر، شاید درمانگر می‌ترسه از این که بیمار درست بگه و نمی‌خواد به اون سمت نزدیک بشه. شاید اون چیزی که ما افسردگی می‌نامیم، یک واکنش صادقانه به محیط پیرامونمون باشه. و شاید اون چیزی که نرمال نامیده میشه، صرفاً ایجاد یک توهم برای بازگشت به عملکرد (function) در محیط و راهی برای سرکوب واقعیت باشه. شاید نیاز نباشه که ما رنج رو لزوماً پاتولوژیک بدونیم و برای سرکوبش تلاش کنیم، انسان صادق این بی‌قراری رو با خودش حمل می‌کنه، نه چون بیماره، چون برخلاف بقیه بیناست. و اینجا خواسته یا ناخواسته، روان‌درمانی ابزاری میشه برای سانسور واقعیات.

#article شادکامی مالِ خوک‌هاست نوشته هرمان تنسن Happiness is for the pigs: philosophy versus psychotherapy. Herman Tennessen Published in Journal of existentialism 1966 @l_utopie

می‌دونم یک مقدار اغراق آمیزه بگم مبحثی که پوریا آزادی قبول زحمت کرده و قراره تو EHIA ارائه کنه، تا حالا تو ایران روش کار نشده و اینا. ولی واقعاً نوع نگاهیه که تو فضای نورساینس و علوم شناختی فارسی جای خالیش حس میشه. ( البته اینم قابل درکه، بخش زیادی از بدنه فعال علوم شناختی ایران رو پزشکان، روانشناس‌ها و دانشجو های این دو رشته تشکیل دادن و خب قاعدتاً این حیطه‌ها از میدون دید خارج میشه.) برای همین آشنا شدن باهاش، حتی اگه مرتبط با بک‌گراندتون نباشه، خالی از لطف نیست. اگه وقتشو داشتین و زمینه‌های میان رشته‌ای براتون جالبه، می‌تونید دقیق‌تر سرفصل‌ها و جزئیات برگزاریش رو دنبال کنید.

Repost from Neurologue 🧠
چقدر قشنگ. دارن یه مطالعه ران می‌کنن که ساختار و نحوه پراسس احساسات در اختلال سوگ طول‌کشیده رو دقیق بررسی کنن، و این که چی می‌شه بعضیا توی یک سوگی میمونن و دیگه بیرون نمیان.. ابسترکت مقاله با یک کلمه قشنگی هم شروع می‌شه که نمی‌دونستم برای همچین حس دقیقی آیا کلمه‌ای هست یا نه: Bereavement, is the state of experiencing the death of a loved one. It is the overall period of loss and the subsequent journey of navigating deep sorrow. Emotion regulation in prolonged grief disorder in later life: Protocol and rationale for a longitudinal neuroimaging study Open Access https://direct.mit.edu/imag/article/doi/10.1162/IMAG.a.1271/136767/Emotion-regulation-in-prolonged-grief-disorder-in @theNeurologue 🧠

سلام. چند وقته (در واقع دقیقترش میشه فردای این مکالمه) شروع کردم منابع آزادی که به خودم تو یادگیری نوروساینس کمک کردن رو تو کانال EHIA معرفی می‌کنم. فکر کردم شاید برای کسایی که علاقه یا امکان شرکت تو دوره‌های خودمون رو ندارن، کاربردی باشه. تا الان سه پارتش رو نوشتم: ۱- یادگیری آمار با زبان R ۲- یادگیری تحلیل داده‌های fMRI ۳-لینوکس و نرم‌افزار آزاد دوست داشتم یک نقشه و سیر یادگیری داشته باشه، ولی خب ترتیب خاصی نداره، چون احتمالا اونایی که وقت بیشتری برای دبل چک کردن و مرتب کردن پراکنده‌نوشت‌ها لازم دارن رو فعلا نتونم بنویسم. خلاصه اگه دوست داشتین میتونید از کانال EHIA با هشتگ #معرفی_منابع_آزاد دنبالشون کنید. @l_utopie

چند روز پیش داشتم به غزل می‌گفتم حداقل تا جایی که من سوادم قد می‌ده (که البته بیشترش هم صدقه‌سر فرانس دِ والِ فقیده) بونوبوها کمتر به‌صورت مرگ‌بار با هم درگیر می‌شن؛ هم درگیری‌های درون‌گروهیشون زودتر به آشتی ختم می‌شه، هم بین‌گروهی کمتر با هم جدال دارند. رایجه که دو تا قبیلهٔ بونوبو هم‌زمان به یک سرچشمهٔ آب برسند و بین خودشون توافق کنند که چطور دورِ هم از اون چشمه استفاده کنند. ولی انگاری ما از شانس گوه‌مون بیشتر به اون یکی پسرعموهامون، شامپانزه‌ها، رفتیم. همش تو سر و کلهٔ هم، همش جنگ قدرت، همش کی قوی‌تره، همش دعوا سر اینکه کدوم قبیله حق استفاده از منابع رو داره. سیاست آمیخته به خشونت. البته حداقل تو دنیای مدرن مشخص‌تره چه عواملی ما رو به اون سمت سوق می‌ده. ولی خب اون‌هایی که باید بشنون گوشی برای شنیدن ندارن. صرفا حرف‌های تکراری تولید میشه، دایره‌وار بین خودمون می‌چرخه و اکو می‌شه.

سفری به افغانستان داشتم. سفری پر از لحظه های خوشی و تلخی. و مرگ را دیدم در یک قدمی خودم. یکصد و ده تن در همان میدانی که من بودم کشته شدند اما من زنده ماندم. خیلی های دیگر هم زنده ماندند. مرگ بر چه اساسی قربانیانش را انتخاب می کند؟ آیا همه چیز از قبل تعیین می شود یا نه همه چیز تصادفی است همانطور که در ظاهر چنین است؟
 كاك خسرو تو کردی من هزاره‌ام ما برادران تنی یکدیگریم که قرن‌ها همدیگر را گم کرده بودیم تا امشب در خانه کوچک تو در «سلیمانیه» و این عرقِ روسی که ما را چنین گرم کرده است تا زبان هم را بفهمیم كاك خسرو، كاك خسرو چرا یک بطری عرقِ روسی ما را به هم برساند؟ كاك خسرو همین لحظه که من و تو غرقِ عیشیم دریاها حرکت می‌کنند کوه‌ها حرکت می‌کنند از مرزی می‌گذرند و وارد مرز دیگری می‌شوند دور نیست آن صبح که از خواب برخیزیم همه‌جا را آب گرفته باشد لباس‌های بازماندگان «آشویتس» روی جالباسی، لچک‌های آن چهل دختر چشم‌بادامی روی طناب حویلی، و گوش کوچک ونگوگ در سینک آشپزخانه باشد زمین بیرون بریزد همه‌ی آنچه در خود پنهان داشته شناور شود همه‌ی رازها تلخی عشق ویرجینیاوولف تنهایی غمگین هیتلر تنِ زخمی بن لادن و تو به چشم‌هاش ببینی چه چشم‌های زیبا و معصومی... كاك خسرو دنیا غمگینم می‌کند بر آمدن آقتاب چرخیدن آدم‌ها دور مربعی توخالی صدای ناقوس‌ها صدای پدرم و صدای دخترک زیبا که خبرهای جنگ را می‌خواند. كاك خسرو در همین چند دقیقه خواندن این شعر در رواندا چند پسر همجنسگرا را از پله‌های مرگ بالا می‌برند؟ در قندهار، چند قومندانِ سابق و نماینده پارلمانِ حالا، از بستر کودکی لاغر می‌خیزد؟ چند زن بغدادی از گورستان به خانه بازمی‌گردد؟ خانه؟ خانه تسلی احمقانه‌ای است هیچ‌کجا خانه نیست و هیچ‌کس شهید نمی‌شوند همه می‌میرند و می‌پوسند مثل همین پنچ هزار استخوان که در گورستان «حلبچه» پوسیده‌اند آنها فقط بوی موز و سیب و سیر را شنیدند و مست شدند بوی واقعی میوه‌ها، آدمی‌زاد را می‌کشد. كاك خسرو سایه‌ها غمگینم می‌کند درختی را که سایه‌اش در مرز کشور دیگری بیافتد، تیرباران می‌کنند كاك خسرو درخت‌های بسیاری را کشتند کوه‌های بسیاری اسب‌های بسیاری گاوهای بسیاری را اما کسی برایشان شعر نمی‌نویسد می‌گویند آدمی اصل است، آدمی! كاك خسرو چرا یک بطری عرقِ روسی ما را به هم برساند؟ یک بطری عرق روسی که اتفاقاً کارخانه‌اش نزدیک کارخانه‌ای است که تفنگِ دوربین‌دار می‌سازد سربازان داعش با همین تفنگ، کودکان ایزدی را آرام می‌کنند. كاك خسرو از دور صدای تراکتورها را می‌شنوم سخت مشغول کارند خانه‌های سیمانی می‌سازند همچنان‌که مادران و پدران سخت مشغول کارند تا کودکانی سیمانی بسازند. كاك خسرو کم‌کم غروب می‌شود چند ثانیه بعد از غروب، یک خط سرخ آسمان را می‌گیرد آن چند ثانیه بهترین زمان برای عکاسی است در یک چنین لحظه‌ای می‌خواهم تمام شوم. كاك خسرو، كاك خسرو چرا یک بطری عرقِ روسی ما را به هم برساند؟ بخشی از شعر «کاک خسرو» از الیاس علوی

تو ماه‌های اخیر که دارم برای رزیدنتی می‌خونم. ماهیت بورینگ و حجم اطلاعات درس‌ها از یک طرف، و سنگینی غم و حس ناگزیرِ بیهودگی حاصل از اتفاقای ماه‌های اخیر از طرف دیگه، باعث شده خیلی دست و دلم به خوندن کتاب‌های علمی و جدی نره. نهایتاً پراکنده یه شعر می‌خونم یا جستارهای کوتاه، که خب ریویویی برای نوشتن ندارن. ولی این شعر رو زیادی دوست داشتم. اولین باری نیست که بهش برمی‌خورم، ولی هر بار جایی می‌بینمش، ته مغزم رو قلقلک می‌ده. واسه همین دوست داشتم اینجا هم بذارمش.

درکش سخت نیست که چرا این نمایشگاه، همون نمایشگاه کتابی نیست که هرسال واسه رسیدنش لحظه شماری می‌کردیم. ولی به هرحال اگه حس و ح
درکش سخت نیست که چرا این نمایشگاه، همون نمایشگاه کتابی نیست که هرسال واسه رسیدنش لحظه شماری می‌کردیم. ولی به هرحال اگه حس و حال خوندن یا مهمتر از اون، توان و دغدغه حمایت از ناشران رو داشتید، نسخه الکترونیکی و فیزیکی «تله بدبینی» همراه با سایر کتاب‌های نشر نوین تو نمایشگاه عرضه شده و می‌تونید تهیه کنید. البته تو ایران‌کتاب و سایت‌های مشابه هم همچین تخفیف‌هایی گذاشتن. از کم‌تجربگی و شلنگ‌تختگیِ ترجمه‌ی من که بگذریم، نوشته‌ها و مطالعات جمیل زکی (برعکسِ تصویری که از عنوانش انتظار می‌ره و آدم بنا رو بر این می‌ذاره که از روی شکم‌سیری و برای جوامع جهان‌اولی نوشته شده، یا چه می‌دونم، یک‌سری حرف‌های همیشگی در جهت توسعه‌ی فردی و حالِ خوبه) می‌تونه برای فضای فکری غبارآلودِ این روزهای جامعه‌ی ایران، حرف‌های مفیدی داشته باشه. حداقل می‌تونم بگم برای خودم تجربه‌ی خوندنِ ارزشمندی بود. @l_utopie

چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ می نوش که بعد از من و تو ماه بسی از سَلخ به غُرّه آید از غُرّه به سلخ

بعضی از بهترین فیلم‌ها و کتاب‌هایی که تجربه می‌کنیم، دقیقاً همونایی‌ان که اگه کسی ازمون بپرسه: «خب حالا، درباره‌ی چی بود؟»، جواب درست‌درمونی براشون نداریم. انگار خلاصه تعریف‌کردنشون، بیشتر اجحاف در حق اون داستانه. «مات پروانه» هم برای من از اون جنس کتاب‌ها بود. تو روزهایی که حوصله و آزادی ذهنی کافی برای خوندن کتاب‌های علمی و جدی‌تر رو نداشتم شروعش کردم، و یه روتین شده بود که هر شب یکی-دو ساعت بعد از اینکه غزل می‌خوابید، با داستان معین‌‌الدین پروانه مشغول می‌شدم تا چشم‌هام سنگین شه. چیزی که بیشتر از همه برام جالب و قابل‌لمس بود، درگیری‌ای بود که آرش افراز با مسئله‌ی مرگ و زندگی داشته؛ نگارش این کتاب پروژه‌ای بوده که سیزده سال طول کشیده و همچین چیزی قطعاً برای نویسنده، بیشتر از هر چیز یه برون‌ریزی شخصی به حساب می‌آد. نه اینکه لزوماً مربوط باشه، ولی اون روایت فرعیِ شطرنج معین‌الدین با شیطان، منو یاد شطرنج شوالیه با مرگ تو فیلم «مهر هفتم» می‌انداخت؛ شطرنجی که البته برنده‌ای نداره و نخواهد هم داشت. اگه به تاریخ، آرش افراز، بازی زندگی و (آها، مهم‌تر از همه) اشعار مولانا که ردپاش رو به‌کرات تو کتاب خواهید دید علاقه دارید، توصیه می‌کنم این داستان رو بخونین.
عمو، زندگی انسان خیلی شکننده‌اس، یه پخ بکنن بهمون میافتیم میمیریم. پخ نکنن هم خود به خود لحیمامون وا میره، باز می افتیم می میریم. این خیلی زندگی رو بی معنی می کنه یادته خودت میگفتی صد سال دیگه ما وجود نداریم و پیش عظمت دنیا قدر به ارزن هم نیستیم؟ این حرف شوخی نیست... اصلا چرا زنده ایم؟
ابرای سفید، ابرای خاکستری ابرای زرد ابرای بنفش... مث کشتی آروم تو هوا حرکت میکنن، بدون توجه به آسمونی که بالای سرشون داره از هم می پاشه کوچک توغچی نمد باز شده رو بر میداره تکیه میده به پشتم تا بپیچه دورم نگاهم می آد پایین رو زمین... درخت فندق کهنه پر پیچ و تاب... گنجیشک کوچیکی میشینه رو یه سرشاخه نازک، سرشاخه زیر وزن گنجیشک لنگر میزنه گنجیشک محکم چنگ کرده که نیفته... برا این گنجیشک امروز با روزای دیگه چه فرقی داره؟ اصن اومدن و نیومدن مغول براش فرقی نداره. چه شهودی...
@l_utopie

#book مات پروانه نوشته آرش افراز نشر نوگام (انتشار رایگان برای ایرانیان ساکن ایران) @l_utopie
#book مات پروانه نوشته آرش افراز نشر نوگام (انتشار رایگان برای ایرانیان ساکن ایران) @l_utopie

[ اگر کسی نان‌تان را گرفت، در همان آن آزادی شما را نیز سلب کرده است. اگر کسی آزادی‌تان را گرفت، مطمئن باشید نان‌تان نیز در معرض خطر است، چون آزادی دیگر به شما و مبارزه‌تان وابسته نیست، به خواست ارباب‌تان بستگی دارد. فقر با پس رفتن آزادی رشد می‌کند و برعکس. و اگر این قرن دشوار به ما چیزی آموخته باشد، این است که انقلاب اقتصادی یا همراه آزادی خواهد بود یا اصلاً وجود نخواهد داشت و آزادی همراه با اقتصاد خواهد بود یا خبری از آزادی نخواهد بود.]

[ در آن دنیای عاری از ارزش‌ها، در آن برهوت عشق که زندگی را سر می‌کردیم، معنای این طغیان چه بود؟ این طغیان از ما انسان‌هایی ساخته بود که می‌گفتیم نه، اما در همان آن آری نیز گفته‌ایم. به این عالم نه گفته‌ایم، به پوچی سرشت آن، به انتزاع‌هایی که تهدیدمان می‌کرد، به تمدن مُرده‌ای که برای‌مان تدارک دیده بودند، و با گفتن نه تصدیق می‌کردیم دیگر بس است، که مرزی هست که نمی‌توانیم آن را پشت‌سر بگذاریم، اما در آنِ واحد تمام چیزهایی را تصدیق می‌کردیم که ورای این مرز بود. تصدیق می‌کردیم در وجودمان چیزی هست که دست رد به سینهٔ پلشتی می‌زند و محال است که بیش از این زیر بار تحقیر برویم.]

[ ما در بزنگاه تحولی دیگر هستیم که یا مرگ خواهد بود یا تمدنی دیگر. نسل ما، منظورم افرادی است که امروز زنده‌اند، باید زمینه را برای این تحول آماده کنند. این نسل لاجرم قربانی خواهد شد، مسئله این است که این قربانی شدن ثمری دارد یا نه و این وظیفه بر دوش ماست که انتخاب کنیم.] در دفاع از فهم-آلبرکامو

یک مقام استعماری فرانسوی در سال ۱۹۰۸ شکایت کرد: "تب و اسهال خونی 'ژنرال‌هایی' هستند که از کشورهای گرم در برابر تهاجمات ما دفاع می‌کنند."
نگاه ما به سایر موجودات زنده معمولاً به نوعی افراط و تفریط آمیخته شده. بی‌تفاوت از کنارشون رد می‌شیم یا معمولاً به عنوان موجودات معصوم پناه‌خواه و قربانیان بی‌گناه انسان‌های شرور با اونا برخورد می‌کنیم. بی توجه به پیچیدگی‌های رفتاری و سازمان‌های اجتماعی و البته تعاملات مستقیم و غیرمستقیمی که این موجودات در طول تاریخ با انسان داشتند این نگاه، محوریت کتاب «هستی و خوک» فهیم امیر که به فارسی به عنوان «شورش جانوران» ترجمه شده رو تشکیل میده. امیر تو این اثر داستان‌های مختلفی رو روایت می‌کنه که چطور جانوران به جای مظلومان منفعل، گاه در نقش نیروهای شورشی علیه ما و گاهاً به عنوان همدستان انسان‌ها علیه گروه‌های دیگه ایفای نقش کردند. به نظرم مهمترین نقطه قوت کتاب هم همین داستان‌هاست. روایت‌هایی از حضور کبوترها، خوک‌ها و موش‌های فاضلاب در زندگی شهری و شکل‌گیری جامعه مدرن. ولی امیر از این نقطه قوت به درستی استفاده نمی‌کنه. کتابی که عنوانش مستقیماً علیه نگاه ساده‌انگارانه و رمانتیزه کردن زندگی حیواناته، تو بسیاری از فصل‌ها از چارچوب یک متن فلسفی خارج میشه و به قالب اشعار و متن‌های ادبی حماسی در میاد. دومین نکته اینکه امیر بارها به استفاده ابزاری از جانوران اشاره می‌کنه، اما خیلی جاها به نظر می‌رسه همین رویکرد رو تکرار می‌کنه. رفتار حیوانات رو به صورت گزیده و انتخابی به دست می‌گیره و و به هر نحوی اون‌ها رو تبدیل به بیانیه‌های ضد سرمایه‌داری می‌کنه. شاید نگاه من هم جهت‌دار باشه ولی مثل آثار سایر نویسنده‌های چپ‌گرای رادیکال، این "کار کار سرمایه‌داریه" نخ‌نما و حوصله سر بر شده. کتاب ارزش خوندن رو داشت؟ برای من جوابش مثبته. مواجهه متفاوتی بود که با وجود اختلاف نظرات یا پراکندگی متن، دستاوردهاش به نخوندش می‌چربه. @l_utopie
«ایده طبیعت دست‌نخورده عمیقاً یک ایده بورژوایی است که توسط همان کسانی مطرح شد که توانایی مالی آن را داشتند که به طبیعت دست نزنند، زیرا مجبور نبودند در آن و با آن کار کنند.»