l'utopie
رفتن به کانال در Telegram
"Utopias are often only premature truths"
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
511
مشترکین
+224 ساعت
+207 روز
+5530 روز
آرشیو پست ها
511
دانشگاه راتگرز و پرینستون یک برنامه پژوهشی مشترک دارن به اسم CCNP (Computational Cognitive Neuropsychiatry) که همونطور که از اسمش مشخصه، روی رویکردهای عصبیمحاسباتی به اختلالات روانپزشکی متمرکزه.
جدای از فرصتهای همکاری و پژوهشی که فعلاً برای ما میوه ممنوعه است، هر دو هفته یکبار سمینارهای آنلاین این کارگروه برگزار میشن که بعدتر هم ضبطشون از طریق سایت قابل دسترسی و دانلودن.
اگه تو لیست عناوین گیج شدید، به عنوان پیشنهاد این سخنرانی رو ببینید.
https://ccnp.princeton.edu/upcoming-meetings/
511
احتمالا تا حالا با LLMها رولپلی و اعطای نقش رو امتحان کردید ( از اینا که میگی "تو یک پژوهشگر داده هستی که..")
یکی از کاربردهای خوب این ویژگی واسه ما، تمرین شرححال گرفتن با بیمارنماست. یک مکالمه سوپروایزد با هوش مصنوعی به عنوان بیمارنما انجام میدید و در نهایت بهتون بازخورد میده، ایراداتون رو گوشزد میکنه و راهکارهایی برای سناریوهای بعد پیشنهاد میده.
این پرامپت رو برای تمرین شرح حال روانپزشکی نوشتم، تو هر مدلی که ویسچت فارسی رو پشتیبانی میکنه میتونید وارد کنید و مصاحبه رو شروع کنید.
https://telegra.ph/Prompt-for-psychiatric-interview-simulation-10-18
511
#موقت
از زمانی که EHIA سایت داشته، ایجاد و توسعه و نگهداریش رو خودم انجام دادم و واقعاً بهش افتخار هم نمیکنم. احمقه کسی که فکر کنه تو دنیای مدرن میتونه از برونسپاری فرار کنه، کار غیرتخصصی رو خودش انجام بده و خروجی خیلی خوبی بگیره.
صرفاً هیچوقت اونقدر درآمد نداشتیم که بتونیم یک فرد متخصص رو مسئول سایت بذاریم. در نتیجه، اگه ایرادی پیش میاد، بچهها به ارور ۵۰۰ میخورن، ویدیویی پخش نمیشه یا چیزهای از این دست، مسئولیتش رو گردن خودم میبینم که احتمالاً یه جای این ورکفلو رو خراب کردم؛ که چرا اونقدری دستمون باز نیست تا بتونیم بهتر از این باشیم.
برای چی اینو گفتم؟ اینکه این چند روز که درگیر ثبتنام و کارهای رزیدنتیام، مجبورم به سایت سنجش و وزارت بهداشت و دانشگاههای مبدأ و مقصد و بیمهی تأمین اجتماعی و بانکها سر بزنم، واقعاً پشمام میریزه که چجوری جاهایی که دپارتمان و سابدپارتمانهای IT عریض و طویل دارن، بودجهی سالانه میگیرن و خودشون زیرساختهای فیزیکی لازم برای بالا آوردن یک اکوسیستم رو دارن، همچین چیزی رو مدیریت میکنن.
راجع به رابط کاربری و ناوبری موبایل، تجربهی کاربری و بهینگی یا چمیدونم ویژگیهای پیشرفته و هوشمندسازی صحبت نمیکنم.
مسئله در حد یک لاگین سادهست.
یعنی بهعنوان یک وزارتخونه یا بانک، سامانهای رو بالا آوردی که ویژگیهای ابتداییش هم یکی در میون کار نمیکنه.
چجوری میشه با اون تعداد آدم و حجم بودجه، سایتی رو ساخت که حتی نشه بهش وارد شد؟ توانمندی عجیبی میخواد.
511
اگه شما هم مثل من زمینه محاسباتی و ریاضیاتی ندارین، توصیه میکنم مسیر مطالعه رو اینجوری طی کنید:
اول درسگفتارهای کتاب «ماشین پیشبینی» از دکتر مکری رو بشنوید، بعد خود کتاب «ماشین پیشبینی» رو بخونید و بعدش سراغ همین کتاب آندریاس هاینز برید.
چیکار نکنید ترجیحاً؟ با کتابهای کارل فریستون شروع نکنید. مقالاتش رو بخونید (بهخصوص بهتر از مقالاتش، ویدیوهاش رو توی یوتیوب ببینید). کتابهاش بار محاسباتی سنگینی دارن و برای ما که آخرین بار ریاضی رو توی دبیرستان خوندیم، واقعاً سخت پیش میرن.
یه نکته دیگه اینکه آکسفورد کتابی دقیقاً با همین عنوان Computational Psychiatry داره، ولی حجم و بار محاسباتی بیشتری نسبت به کتاب هاینز داره و بهتره بهعنوان مرحله بعدی خونده بشه.
آها، و کلاً خیلی رفرنسها رو پشت سر هم نخونید. هیچوقت این ایده که بشینیم یک کتاب قطور رو از اول تا آخر بخونیم دوست نداشتم، الان هم همینطوره. توی این حوزه هر روز کلی مقاله جالب منتشر میشه.
وقتی یکی دو تا کتاب پایهای توی این زمینه خوندید و بیس مفاهیم رو یاد گرفتید، واقعاً دنبال کردن مقالات مهم نسبت به خوندن رفرنسهای چندصدصفحهای، مسیر بهینهتریه.
@l_utopie
511
تو سالهای اخیر، اوضاع این شکلی بوده که روزی نیست سایتی مثل نوروساینس نیوز رو باز کنی و خبری از یک مطالعه جدید یا یک دستاورد نوین در فضای علوم اعصاب به چشمت نخوره؛ اما روانپزشکی کجای این ماجراست؟ ما هنوز بخش بزرگی از تشخیصها رو بر اساس علائم قابل مشاهده و سیر اونها میذاریم، و درمان رو بر اساس داروهایی انجام میدیم که متناسب با سرعت پیشرفتهایی که نوروساینس روی کاغذ داشته، پیشرفت نکردن.
ایده اصلی کتاب هاینز هم حول همین موضوع میچرخه. اولاً اینکه دستهبندیهای تشخیصی فعلی واقعاً نقطه شروع مناسبی برای فهم سازوکارهای اختلالات روانپزشکی هستن؟ مثلاً لزوماً باید از این فرض شروع کنیم که اسکیزوفرنی و اختلال دوقطبی دو بیماری کاملاً متمایزن و بعد دنبال سازوکارهای هرکدوم بگردیم، یا اینکه این دستهبندیها از اساس فاقد اعتبار کافی هستن؟
مسئله دوم اینه که شاید فقط مشکل از دستهبندیها نیست و روشهایی هم که برای بررسی مغز استفاده میکنیم، کافی و بهینه نیستن. اینکه بدونیم در مواجهه با یک محرک، کدوم ناحیه فعال میشه یا کدوم نواحی با هم وارد تعامل میشن، الزاماً به ما سرنخی از یک سازوکار زیربنایی نمیده.
برای همینه که مدلهای محاسباتی وارد ماجرا میشن؛ اینکه یک زیربنای تئوریک قوی برای سازوکارها داشته باشیم که در سطح الگوریتمی هم معنا پیدا کنه، و بعد این تئوری قوی رو در سطح شبکههای عصبی و کارکردهای زیستی پیاده کنیم.
یکی از مهمترین مفاهیم این کتاب که قبلتر هم یک مقاله راجع بهش گذاشته بودم، موضوع یادگیری مبتنی بر پاداش و خطاست. هاینز در فصلهای مختلف توضیح میده که چطور سیستم یادگیری، خطاهای پیشبینی، و مفهوم دقت و وزندهی به محرکها میتونن در توضیح مکانیسمهای زیربنایی اختلالات روانپزشکی مختلف به کار بیان.
شاید که این طفل نوپایی که هنوز قدمهای اولش رو برمیداره، بتونه آینده مسیر روانپزشکی رو تغییر بده.
@l_utopie
511
#book
New Understanding of Mental Disorders: Computational Models for Dimensional Psychiatry
By Andreas Heinz
Goodreads Page
@l_utopie
511
ما معمولاً وقتی راجع به سیستمهای یادگیری صحبت میکنیم، یعنی سیستمهای یادگیری مبتنی بر پاداش و سیستمهای یادگیری مبتنی بر خطا، انگار با دو تا مسیر متفاوت مواجهیم که هر کدوم اجزا و روند خودشون رو دارند. یکی بیشتر مدارهای بازالگانگلیا و استریاتوم و سیستم دوپامینی رو در بر میگیره و یکی بیشتر با مخچه و یادگیری مبتنی بر خطا مرتبطه.
ولی این مقاله یک ایدهی جالبی که مطرح میکنه اینه که چطوری میشه هر دوی این سیستمهای یادگیری رو در یک فریمورک مشترک توضیح داد.
ایده اینه که اگر بتونیم مدلی داشته باشیم از اینکه برای بهتر شدن نتیجه، عمل فعلی رو در چه جهتی و چطور باید تغییر بدیم، میتونیم هر دو نوع یادگیری رو در قالب یک مفهوم مشترک توضیح بدیم؛ که اینجا اون نقطه تلاقی و مفهوم مشترک Action Gradient یا گرادیان کنشه.
تو بخش اصلی مقاله خیلی خوب تلاش کردن این ایده رو تو سطح computational و سطح الگوریتمی توضیح بدن؛ اینکه چطور یادگیری مبتنی بر پاداش و یادگیری مبتنی بر خطا میتونن به یک نقطه مشترک برسن، یعنی «چطور و چقدر باید عمل فعلی رو تغییر بدیم تا به نتیجه بهتر منجر بشه».
و تو سطح بعدی توضیح میدن که مثلاً مخچه چطور میتونه در تخمین رابطهی بین عمل و پیامد حسی نقش داشته باشه و این اطلاعات چطور میتونن با سیگنالهای مرتبط با خطا و پاداش در مدارهای بازالگانگلیا ترکیب بشن.
خب مثل خیلی از مطالعات کامپیوتیشنال دیگه، هنوز وقتی سعی میشه این چارچوب به سطح زیستی بیاد و به مدارهای عصبی مرتبط متصل بشه، اسب شواهد میلنگه.(به دلیل محدودیتهای ابزاری سنجش دقیق عملکرد و ارتباطات شبکههای عصبی.) با این حال بازم فرضیهسازی و بیان جالبی داشت.
511
#article
Unifying error and reward action learning: a cerebello-basal ganglia theory
https://www.biorxiv.org/content/10.64898/2026.08.22.745751v1.full
511
این چیزی که میخوام بگم، راستش هم به محتوای کانال خیلی مرتبط نیست، هم حیطهی تخصصی خودم نیست و سواد کافی رو ندارم. لذا ممکنه غیردقیق باشه؛ جزئیات رو بر من ببخشید و اگه چیزی رو اشتباه گفتم، ممنون میشم بگید که اصلاح کنم.کاش در موقعیت بهتری زندگی میکردیم و با دست بازتری راجع به اینکه چطور گوگل با چهره رنگی و فرشتهی نجات شروع کرد و کم کم ماسک شر و تمامیتخواهی به چهره زد، یا اینکه اندروید چطور از دل خونواده لینوکس برای رویارویی با سیستم بسته اپل و سیمبین و ویندوز موبایل بیرون اومد و به تدریج پرچمدار تعرض به حریم شخصی و نقض مالکیت در فضای نرمافزار شد، حرف میزدیم. نه از روی اجبار و ضعف خودمون. ولی به هر حال، تو این دو سه روز خبرهایی هست مبنی بر اینکه جیمیل امکان ثبتنام و دسترسی رو برای بعضی کاربران ایرانی رو محدود کرده. چه تأیید بشه، چه تکذیب، در آینده نزدیک به هر حال این اتفاق میافته. در مورد خدمات پلیاستور و اینا هم احتمالاً محدودیتهای بیشتری لحاظ میشه. دو تا از سرویسهایی که توصیه میکنم، یا به اونها کوچ کنید، یا حداقل ایمیلهای پشتیبانی اکانتهای مهمتون رو به اونها منتقل بکنید، ProtonMail و TutaMail هستن. این سرویسها اولاً در اروپا قرار دارن ( پروتون سوییسیه و توتا آلمانی)، دوماً اینکه دغدغهٔ بیشتری در زمینهٔ آزادی دسترسی به اینترنت دارن و احتمال اینکه در شرایط خیلی خاصتری کاربران ایرانی رو تحت تحریم قرار بدن، بیشتره. در مورد پلیاستور هم قاعدتاً تا وقتی که اندروید در ایران هست، پلیاستور هم هست و بهطور کامل دسترسیاش محدود نمیشه. اگه بشه هم بدو بدو میریم سراغ تفالههای بدتر از گوگل مثل بازار و مایکت ولی اگه خواستین یک نمونه معقول جایگزین داشته باشین، میتونید کلاینت Droidify رو امتحان بکنید که در واقع از ریپوهای F-Droid و Izzyondroid برنامهها رو میگیره و در یک محیط شستهرفتهتر نسبت به خود F-Droid، برنامهها رو ارائه میده. و خب مسئله اینه هر چیزی که شما اونجا میبینید، fossئه؛ ( Free Open Source Software) و همین کمک میکنه نقش دولتها، ترکینگ و چیزهای از این دست، توش کمتر میشه.(کمتر نه صفر)
511
+1
اینا همون دوستامونن که میگفتم. چون خیلی نظارهگر شجاعی نبودم، از دور روشون زوماین کرده بودم و تار شد. یکی از عکسها رو gpt واضحتر کرده
511
امروز از خونه بیرونزدنی، سر راه این چند تا هممحلی کوچیکمون رو دیدم که داشتن کنار دو تا گربه، داشتن غذا میخوردن و ریلکس از جلوی گربهها غذا رو برمیداشتن، میبردن واسه خودشون. همینجوری که نگاه میکردم یاد یک چرخهٔ زیستیای افتادم که هنوز که هنوزه عجیب و sci-fiطوره. اونم مکانیسم اثر توکسوپلاسما روی مغز موشه.
اگه توکسوپلاسما گوندی رو بشناسین، یک انگله که میزبان نهاییش گربه است و میزبان واسطهاش موش. خلاصه و سادهاش اینجوریه که توکسو بعد از ورود به بدن موش وارد دستگاه عصبی مرکزی میشه و کیستهایی که اونجا تشکیل میده و با مکانیسمی که هنوز محل بحثه، باعث میشه موش نهتنها از بوی گربه فرار نمیکنه و نمیترسه، بلکه حتی ممکنه جلبش بشه و به سمت گربه بره و این فرار نکردن موجب میشه موش خورده بشه و انگل به گربه منتقل بشه.
حالا بحثهای مختلفی راجع به مکانیسمش بوده. یک زمانی میگفتن کاهش فعالسازی آمیگداله و دیدن نه، پیچیدهتر از این حرفاست. یکی از سازواکارهای پیشنهادی که امروز براش مطرح میشه اینه که این انگل با اثر روی سیستم دوپامینرژیک موش باعث میشه که تفسیر نشانههای مرتبط با گربه و نحوهٔ استنباط مغز دربارهٔ معنای اون محرک و پیامد اون رفتار رو تغییر بده.
یعنی بدون اینکه شما چیز جدیدی یاد گرفته باشین، انگل میتونه با تغییر میزان وزندهی(یا همون percision weighting) به اثر محرک حسی، باعث تغییر در خروجی رفتارتون بشه.
حالا موشهای ما چه اتفاقی براشون افتاده؟ چون گربههای محل همیشه سیر و تپل و خوشحالن، مواجهههای اول موشها باهاشون با ترس و لرز بوده، ولی دیدن که گربهها کاریشون ندارن. پس اینا دچار یک خطای پیشبینی یا prediction error شدن و از این خطای پیشبینی یاد گرفتن که ممکنه رفتار گربهها متفاوت باشه.
دوباره مواجهه شدن و دوباره همون رفتار از سمت گربهها تکرار شده و این توالی prediction errorها در نهایت منجر به این شده که باورهای ذهنی قبلی کنار گذاشته بشه و باورهای جدیدی شکل بگیره، مبنی بر اینکه گربهها برای ما بیخطرن و ما میتونیم کنارشون زندگی بکنیم.
یعنی این تغییر به خاطر یادگیری حاصل از خطا که در مواجهههای مکرر ایجاد شده، شکل گرفته. حالا اونها یک سیستم استنباطی جدیدی از حواسشون دارن که گربه رو میبینن، ولی اون رو بهعنوان یک محرک خطرناک شناسایی نمیکنن؛ شبیه کاری که توکسو با دستکاری توی مدارهای عصبیشون ایجاد میکرد، ولی اینبار خودخواستهاست.
پیام اخلاقی رادیویی داستان چیه؟ جدای از اثرات زیستمحیطیش که یه بحث دیگه است، برام این مقدار از یادگیری جالبه. اینکه موشها خودخواسته با مواجهههای مکرر، همچین باور بنیادی و نهادینهشدهای رو کنار گذاشتن، چون در نهایت یاد گرفتن که محیط جدید منطبق با باورهای قبلیشون نیست. [ بعضی از آدمهای همین محل به اندازهٔ موشهاش انعطافپذیری و قدرت یادگیری از محیط و تغییر باورهای پیشین رو ندارن.]
511
در واقع عبارتی که تو جعبه پاندورا میگه اینه:
" Je ne connais pas de symbole plus émouvant. Car, contrairement à l'opinion courante, l'espoir équivaut à la résignation. Et vivre, ce n'est pas se résigner."
511
[...میان سپاهیان وحشت و سپاهیان گفتوگو مبارزهای نابرابر و عظیم درگرفته است. تصوری منطقی از پایان این مبارزه دارم. اما معتقدم باید این مبارزه را انجام داد و میدانم دستکم مردم مصمماند. فقط از این میترسم که گاه کمی احساس تنهایی کنند، البته تنها هم هستند، و خطر این است که بعد از دو هزار باز دستمان به خون سقراط آلوده شود، سقراطها. دورنمای فردا مدینه گفتوگوست، یا مرگ باشکوه و معنیدار گواهان گفتوگو. پس از پاسخ به سؤالاتتان نوبت من است که از مسیحیان سؤالی کنم: «سقراط باز تنها خواهند ماند و در وجود او و مکتبتان چیزی نیست که به پیوستن به ما ترغیبتان کند؟]
511
اگر فرویدیسم یک تیم فوتبال بود، احتمالاً مارک سولمز هم نقش پویول یا مالدینی رو داشت.
تو سالهای اخیر، یکی از مهمترین شخصیتهایی بوده که توی بازتعریف مفاهیمی که فروید مطرح کرده بود، نقش داشته و برای منطبقسازی اونها با علوم اعصاب و علوم شناختی، تلاش زیادی کرده.
توی سخنرانیها، مصاحبهها، یادداشتهایی که مینویسه، همیشه سعی کرده نشون بده که چطور نگاه فروید با رویکردی که ما امروزه توی علوم جدید دنبال میکنیم، تفاوت چندانی نداشته و صرفاً شاید تفاوت در واژگان، ما رو از هم دور میکنه.
حتی خیلی از مفاهیمی که توی پارادایمهای مدرن، مثل Prediction Error یا Active Inference، به کار میره، در واقع معادل نزدیک به تعاریفیان که فروید اون زمان با واژگان دیگهای و در پارادایم دیگهای مطرحشون کرده بود.
خلاصه، اگر به رویکردهای تحلیلی، روانکاوی و فروید علاقه دارین و ازسمت دیگه نمیتونید "علم" بهخصوص علوم اعصاب رو رها کنید. (بله. رویکردهای تحلیلی، علم نیستد) احتمالاً مارک سولمز یکی از آدمهایی باشه که ارزش دنبال کردن رو داره و این سخنرانیش هم میتونه نقطه شروع خوبی برای آشنایی باهاش باشه.
@l_utopie
511
[…نسل ما با تمام انکارهایش در برابر چنین معضل دشواری قرار گرفته است و از همین انکارهاست که باید نیروی مبارزه را بیرون بکشد.
کاملاً بیهوده است که به خود بگوییم باید به خدا باور داشت یا به افلاطون یا به مارکس، چون دقیقاً ما همین جنس اعتقادها را نداریم.
تنها پرسشی که باید جوابش را بدانیم این است: آیا میخواهیم جهانی را بپذیریم که در آن دیگر محال است چیزی باشیم جز قربانی یا جلاد؟
پر واضح است که میخواهیم نه آن باشیم، نه این، چرا که از سویدای جان خویش میدانیم این تمایز برآمده از توهم است و در نهایت همه قربانی هستند و قاتل و مقتول یکی میشوند و پایان راه هر دو شکست است.]
511
[ انسان معاصر بیشازپیش با ماشینی انتزاعی و پیچیده بین خود و طبیعت فاصله انداخته؛ ماشینی که او را گرفتار انزوا و تنهایی کرده است.
وقتی دیگر نانی در بساط نیست، کوپنها رخ مینمایند. به فرانسویها روزانه فقط هزار و دویست کالری میرسد، اما دستکم شش برگه دارند با صدتایی مهر رویشان. و بوروکراسی در تمام عالم بیشتر و بیشتر میشود و آسمان همهجا همین رنگ است.
برای اینکه از فرانسه به آمریکا بیاییم، در هر دو کشور، کاغذهای زیادی مصرف کردیم. اینقدر زیاد بودند که بیتردید میتوانستم حرفهایی را که خواستم اینجا بزنم به تعداد کافی منتشر کنم و دیگر نیازی به حضور خودم نباشد.
با کاغذها، ، ادارهها و کارمندان بسیار، دنیایی ساختهاند که در آن از گرمای انسانی دیگر خبری نیست و هیچ بنی بشری نمیتواند دیگری را لمس کند، مگر از هزارتویی که اسمش را گذاشته.اند کارهای اداری.
افسر آلمانی که بر گوشهای مجروح رفیق من دست نوازش میکشد گمان میکند حق چنین کاری را دارد، چون وقتی آنها را میبریدە کارمند بوده و در نتیجه کار خطایی نمیکرده است.
خلاصه، دیگر نه میمیریم، نه دوست میداریم و نه میکشیم، مگر اینکه از پیش برگه وکالتنامهای در دست داشته باشیم...]
511
کتاب «در دفاع از فهم»، همونطور که از زیرعنوانش هم معلومه، در واقع مجموعهای از متن سخنرانیهای آلبر کاموئه که عمدهشون رو تو سالهای اولیه بعد از جنگ جهانی دوم انجام داده و این متنها عمدتاً به دست خود کامو و بعضاً به دست سایرین تدوین شدن و در قالب یک کتاب منتشر شده.
من فکر کردم شاید ایده جالبی باشه که چون این اثر، در اصل به هدف متن و خوانش نگارش نشده و یک مجموعه سخنرانیه، اون رو به صورت نسخه صوتی گوش بدم و خب، واقعاً تایماز رضوانی هم خیلی خوب از پس اجراش بر اومده بود.
با توجه به فرم غیرمنسجم این کتاب، نوشتن یک ریویوی منسجم براش بیهوده است و بیشتر دوست دارم که بخشهاییاش که برای خودم جالبه رو اینجا به اشتراک بذارم (مثل همون پاراگرافی که امروز استوری گذاشته بودم).
اگه کامو رو دوست دارید، احتمالاً از سخنرانیهاش هم لذت میبرید و اگه نه، امیدوارم این بخش از مقدمه کتاب جذبتون کنه:
سخنرانی های او چندان مشهور و متواترند که انگار آن ها را در گوشه و کنار خوانده ایم. او فریاد آزادی و حرمت به انسان را برمیآورد، حال این فریاد برای یادبود پایان جنگ باشدیا در اوج التهاب در الجزایر عزیزش، در نکوهش نازیسم آتش افروز باشد یا نفی کمونیسم. نویسندهی طاعون هیچگاه رحم نکرده به اندیشه هایی که انسان را به هر شکلی مبتذل و تحت انقیاد ایدئولوژی میخواست. بر ضد «چوبه های دار» سخن گفت، بر ضد تمام دیکتاتور ها و بر ضد تانک هایی که بیمحابا از روی آدم ها رد می شدند. کلمات کامو کهنه نشدهاند و ، برعکس زمان تازهتر شان کرده است. این سخنرانی ها صدایی است که هیچگاه فراموش نشد. کامو در یکی از این سخنرانی ها با نسل های تازه می گوید : «آنچه را بر ما گذشت از یاد نبرید تا به آزادی، به حقوق و تکالیفش، وفادار بمانید. از یاد نبرید تا هرگز نپذیری، هرگز، که کسی هر قدر هم بزرگ یا حزبی هرقدر هم قوی به جای شما فکر کند و راهتان را به شما دیکته کند.»@l_utopie
