قهوه تلخ
رفتن به کانال در Telegram
ناشناس: http://t.me/BluChtBot?start=60a6a801bedeaa8f8f48
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
211
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+57 روز
+530 روز
آرشیو پست ها
211
دارم لاشه لطیف رو میخونم و داستان از این قراره که یک ویروسی بین حیوانات فراگیر میشه که باعث میشه دیگه گوشتشون برای انسان ها قابل خوردن نباشه.. شاید فکر کنید خب احتمالا راه حل اینه که انسانی که همه چیز خواره برای یک مدتی تا وقتی که حداقل ویروس ریشه کن بشه به گیاه خواری رو بیاره؟ ولی انسان ترجیح میده از گوشت هم نوع خودش استفاده کنه. یکسری کارخونه های مخصوص بزنه از گوشت انسان تغذیه کنه از پوستش چرم تهیه کنه و اکثر محصولات این کارخونه ها رو کالا های ماده تشکیل بدن!
درسته که این یک کتابه... اما دردِ من اونجاست که اصلا دور از ذهن بنظر نمیرسه.
211
I draw a hot sorrow bath In my despair room with a misery candle burning I wash my hair with regret shampoo after cleaning myself with pain soap I dry myself with my gorgeous white One hundred percent and it will never change towel Then smooth on my I don’t deserve lotion and I hate myself face cream. Then I put on my alone again silk pajamas and go to sleep when the hue has gone blue and you cant quite grin and bear it let this word picture remind you.
It can always be worse…
- Keanu Reeves
211
واقعا اگر قبل از اینکه کارهایمان تمام شود ما را ببرند، یه کمی نامردیه! نباید وسط کار ناتمام ما را ببرند ...
- عباس کیارستمی
211
حالا که فانی هستیم کاش قدرت تفکر هم نداشتیم. چون تصور مرگ یک انسان واقعا سخته، یک ثانیه هست ثانیه بعدش نیست همه چیز تموم میشه انگار که از اول نبوده. بشر نه که تالاپ بلکه تِلِپی میوفته و بعد اطرافیان میگن که ریق رحمت رو سر کشیده. به واقع که عجب مصیبتی گرفتار شدیم!
211
هواپیما تأخیر داشت و یک ساعت به انتظار گذشت و فکر و خیالهای پریشان که اگر از بخت بد بزند و حسن زودتر از من گرفتار عزرائیل شود تکلیف من چه خواهد شد، چه می شوم.در مورد غزاله و اردشیر و دوسه نفر دیگر چنین ترسی ندارم: گیتا، مهرانگیز،همه از من جوانترند و امیدوارم قضایا طبیعی و به نوبت بگذرد. ولی حسن همسن من است. انتظار با این فکرها گذشت و گاه و بیگاه چند فحش به خودم چاشنیِ این ترسِ از بلای نیامده میشد فحش به مردک ابلهی که از ترس آینده، بیخبری،غافلگیری و ابهامی که در آن است، برای ناراحت کردن خودش عجله دارد.شاهرخ واقعاً خر غریبی است.(روزها در راه، ۹۳/۷/۸) -شاهرخ مسکوب.
211
چقدر شاهرخ مسکوب شبیه به منه واقعا از دیدن افکار خودم در سر یکی قبل از تولدِ من مرده تعجب میکنم!
211
خیلی تصادفی به این فکر کردم که میدونید من چند ساله از مداد نوکی استفاده نکردم؟ اونقدر استفاده نکردم که اصلا ندارم..!
211
یک برنامه سنگینی واسه شهریور ریختم که هرکی ندونه فکر میکنه من از ترسِ تموم شدن تابستون میخوام زودتر همه کارا رو بکنم قبل شلوغی های پاییز تموم بشه بره! درحالیکه من از ذوق پاییز یه انرژی فرا زمینی دریافت کردم که سر از پا نمیشناسم و در خانه با آهنگ I'll be around از این سر خونه به اون سر درحال جهیدنم!
