تو تیر خوردیو من مُردم ؛
رفتن به کانال در Telegram
درود به مردم شریف ایران 🖤 ناشناس: http://t.me/safeCht_bot?start=FarzandeIran
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
349
مشترکین
-324 ساعت
-47 روز
-2130 روز
آرشیو پست ها
Repost from 🗑️
۱۴۴ روز از اونشب و آخرین مکالمه من با "اون" میگذره.
از بین همه اتفاقهایی که در این ۱۴۴ روز افتاده، بعضی تصویرها هنوز همونقدر واضحن که انگار روز اوله. نه کمرنگ شدن و نه جاشون رو به خاطرات جدید دادن. انگار بخشی از ذهنم تو همون روزها متوقف شده.
آخرین باری که باهاش حرف زدم، هیچ تصوری نداشتم که قراره آخرینبار باشه. مثل همه گفتوگوهای معمولی زندگی بود؛ از اون مکالمههایی که آدم فکر میکنه بعدا هزار بار دیگر تکرار میشن.
هیچوقت فکر نمیکنیم بعضی خداحافظیها، آخرین خداحافظی هستن،
خب راستش ما حتی خداحافظی هم نکردیم چون فکر نمیکردیم نیاز باشه، قرار بود یه بیرون رفتنِ عادی برای خواسته ها باشه اما ختم شد به قولی برای زنده موندن و بعد ارتباطها قطع شد. تماسها و پیامها قطع شدن و من منتظر بودم. مطمئن نبودم اتفاق بدی نیوفتاده باشه، اونقدر نگران بودم و حالم بد بود که هر خبر جدیدی تو همون دقایق آخر از اتفاقات شهر میومد بیرون تو گروه مینوشتم نکنه اینطوری شده باشه، نکنه اون باشه، نکنه...
خب آدم همیشه تا آخرین لحظه به امید چنگ میزنه.
تماسها و پیامهارو قطع کردن، بعد از گذشتن ساعتها بالاخره گوشیش زنگ خورد و من منتظر شنیدن صدای خودش بودم، اما کسی که پاسخگو بود زنی با صدای خسته و بغضآلود بود.
هنوز اون تماس رو فراموش نکردم. هنوز اون حس رو فراموش نکردم.
بعد از قطع شدن تماس اونقدر گریه میکردم که بابام صدای منو از کوچه شنیده بود و اومد بالا.
بغلم کرده بود و هی میگفت درست میشه، دوستت خوب میشه، به هوش میاد، گریه نکن یگانه دوستت ناراحت میشه اینطوری، حالش خوب میشه مطمئن باش.
کنار بخاری نشسته بودم. بخشی از لباسم از شدت گرما سوخت. اما بدنم اونقدر سرد بود که گرمای بخاری رو حس نمیکردم.
بعدها بارها به اون صحنه فکر کردم. به اینکه چطور ممکنه آدم در فاصله خیلیکم از یک منبع گرما نشسته باشه و باز هم از سرما بلرزه. اما اونروز سرما از هوا نمیومد، از جایی عمیقتر میومد.
دوروز کامل رو در انتظار بودم، اون موقع هنوز امید داشتم. فکر میکردم فقط باید صبر کنم. فکر میکردم چند ساعت دیگه یا فردا یا پس فردا میتونم دوباره باهاش حرف بزنم.
دوروز صرف دعا کردن شد. صرف التماس کردن. صرف چسبیدن به هر چیزی که شاید کمک کنه. نه از روی عادت، بلکه از روی درماندگی. فهمیدم آدم وقتی عزیزی رو در حال از دست دادن میبینه، به هر دری میزنه تا شاید چیزی تغییر کنه.
فکر میکردم شاید واقعا یه اتفاقی بیفته. شاید همهی آدمایی که برای عزیزاشون دعا میکنن یه چیزی میدونن که من نمیدونم.
فکر میکردم اگه به اندازه کافی دعا کنم، اگه به اندازه کافی بخوامش، شاید یه چیزی عوض بشه.
اما ۴۸ ساعت و ۱۰ دقیقه بعد از اون تماس فهمیدم همه چیز تموم شده.
اولین واکنشم گریه نبود. بلند بلند میخندیدم، خندهای که از خوشحالی نبود؛ از ناتوانی ذهن در پذیرفتن چیزی بود که اتفاق افتاده بود.
اولین کسی که فهمید مبینا بود. چند ساعت قبلش داشتم باهاش درباره این حرف میزدم که چجوری میشه ازش خبر گرفت، چجوری میشه فهمید حالش بهتر شده یا نه، چون دیگه هیچکس پاسخگوی تماس های من نبود. اما بعد چند ساعت بعد، موضوع حرفمون دیگه خوب شدنش نبود.
مدت زیادی هیچ کاری نکردم.نه درس میخوندم، نه اصلا دلم میخواست از جام بلندشم. فقط سعی کردم از صبح تا شب رو هرجوری شده پشت سر بزارم. به مرور استرس عقب موندن از زندگی و کنکور هم اضافه شد.
انگار غم به تنهایی کافی نبود و زندگی تصمیم گرفته بود بقیه فشارهاش رو هم روی همون زخم بزاره.
زمان گذشت، هرچند اون موقع فکر نمیکردم بگذره.
از یه جایی به بعد مجبور شدم دوباره برگردم به زندگی عادی. یا حداقل چیزی که از بیرون شبیه زندگی عادی به نظر میرسید. ساعتهای طولانی درس میخوندم تا ذهنم فرصتی برای رفتن به اون خاطرات پیدا نکنه. تونستم به روند درس خوندن برگردم، لبخند بزنم و حتی خودم رو قانع کنم که حالم بهتر شده، اماشبها دوباره یادم میومد که بعضی آدمها فقط غایب نمیشن برای همیشه از ادامه داستان حذف میشن و کسی که از داستان من حذف شد یکی از اون چند دههزار نفر بود.
حقیقت اینه که کناراومدن با از دست دادن، چیزی نیست که یروز بیدارشی و اتفاقی انجامش داده باشی.
حتی امروز هم ناخودآگاه به اونروز ها و قبلترها فکر کردم و موقع نوشتن این متن خیلی از احساسها در من تکرار شد.
گاهی وقتا فراموش میکنم که اتفاقی افتاده و بعد واقعیت دوباره خودش رو یادآوری میکنه.
از اون روزها گذشته اما بعضی از فقدانها با گذشتِ زمان از بین نمیره، فقط یاد میگیری اونهارو با خودت حمل کنی.
اگه اینارو نوشتم برای این نبود که اندوهی که دارم رو به بقیه نشون بدم، برای این بود که این داستان به فراموشی سپرده نشه.
این، روایتِ من بود.
روایتِ انتظار، امید، ناباوری، سوگ و ادامه دادن.
روایتِ روزهایی که زندگی متوقف نشد اما دیگه شبیه به قبل هم نبود.
Repost from Serenity
سلام. من ناصری هستم. امیرمحمد ناصری»«درود به مردم شریف ایران»، «به نام خدا من ژینا امینی هستم»، «بچهها نخندینا»، «بارون اومد و یادم داد، تو زورت بیشتره»، «ندا نترس، ندا بمون»، «یه دل میگه برم برم برم»، «سلام، من مهرشاد هستم»، «من هم فرزند کسی هستم»، «توی همین موازات بودیم، دستمون تو دست هم بود، یهو دیدم افتاد»، «بچههای منو کشتن، گفتن خطای انسانی بوده»، «دارن این همه آدم رو میکشن که بگن یک نفرو نکشتن؟»، «سلام، به چنل یوتیوب سارینا خوش اومدید»، «حیدر حیدر کنان به بچهی من شلیک کردن»، «دوست دارم الان که دارم میرم تظاهرات، چندوقت دیگه یه اتفاقی بیوفته»، «سپهر من کجایی بابا؟»، «مانی بابا تو برو من میآم»، «توی برگه نوشتن متهم اظهار پشیمونی نکرد»، «دادا برای چی نرم؟»، «بعدا اینو استوری میکنید میگید برای رفتنت زود بود»، «خب یه ۲۰۷ مشکی»، «پروانهی بنفشی دیدی منم»، «اونا برای تمرین داخل کلاس بود حاجآقا»، «دارم میسوزم بابا»، «سورهی آل عمران، خدا ستمگران را دوست ندارد»، «بابا حکم من اعدامه، به مامان چیزی نگو»، «حاجآقا اینا برای ورزش هستن»، «جون منو ازم گرفتن خانم، جون من توی اون هواپیما سوخت»، «بچهی من چه گناهی کرده بود که زنده زنده توی هواپیما سوخت؟ چرا هیچکس جواب منو نمیده؟»، «دیگه نمیترسیم، میجنگیم»، «بچهها، کمک»، «بچهی من حتی نمیتونست تا سر کوچه تنها بره»، «بهنام خداوند رنگین کمان»، «من خوبم بابا خوبم، چشمام فقط میسوزه، زنده میمونم قول میدم»، «بلند شو مادر، بلند شو، ببین مادرت داره میرقصه، بلند شو»، «بابا بسه، بسه بابا بسه بسه»، «کف خیابانم، نه ترسی دارم، نه نگرانی، حقم را میخواهم»، «ما تماشاگر نمیخواهیم به ما ملحق شوید»، «من که زود بلند شدم، پس بابایی کو؟»، «پاشو برات نون خامهای گرفتم مامان، پاشو هرچندتا دوست داری بخور»، «من این حور و پری رو ۲۳ سال خودم پروردم، تو قبر نگاش کنم؟»، «این رضای پرپر شدهی من تقدیم به میهن»، «بابا، خیالت راحت، دوستت دارم»، «واسه خواهرزادهی من، گوش کن، واسه خواهرزادهی من دست بزنید»، «کاش انقدر با غیرت تربیتش نمیکردم که اینطوری بشه»، «پسرش گفته چرا اسم مادرمو نمیخونید»، «آرام بخواب دلدار من، ای صهبای زیبای من»، «چه بارون بیاد چه برف بیاد چه بوران، مانی صفرپور به آرزوهاش میرسه»، «یک لحظه وصل شدم و میخوام بنویسم زن زندگی آزادی، برای همیشه»، «پدر من ورزشکار بود، هر روز وزنه میزد، اگر اینا نمیکشتنش، ۱۲۰ سال دیگه زنده میموند»، «آقا این خطو میشناسی؟ تیر خورده نفس نمیکشه»، «ما رفتیم جلوی عراق از ناموس شما دفاع کردیم که شما بچههای ما رو بکشید؟»، «توی فاتحهی من قرآن نذارن، مردم برقصن»، «به امید روزهای قشنگ، کنار تو»، «اندازهی دنیا برنامه داشتی مامانی»، «آرزو میکنم سال دیگه این موقع، هیچکدوممون اینجوری نباشیم»، «اگه منافق زده چرا بچهی من قطعهی شهدا نیست؟»، «بچهها سرپرستشون رو توی اتفاقات اخیر از دست دادن، کسی هست نگهشون داره؟»، «مبین من روت پتو میکشیدم، نمیذاشتم اینطوری یخ بزنی»، «اگر آزاد شد، خوشحالی کن بهجای من، جای ما رو خالی کنید، من خیلی منتظر این روز موندم»، «دارم میرم، نه بهخاطر خودم، بهخاطر پسرامون»، «جون مادرت نزن»، «خدایا ظلم تا کی؟»، «بچهها تیر خوردم، نمیرم فقط»، «خدا، مست، داره تماشا میکنه هیبت پدر منو که داره میره پیشش»، «اگه دیگه آنلاین نشدم، منو فراموش نکنید، بدونید من مفت نمردم، تو جشن آزادی اسم منو بیارید»، «توروخدا نذارید بمیرم هفتهی دیگه عروسیمه»، «نترسید نترسید، ما همه با هم هستیم»، «عه باباییه، باباییه»، «پاشو مادر آهنگ موردعلاقهتو گذاشتن»، «بهنام! بهنام!»، «توپ تانک مسلسل، دیگر اثر ندارد، به مادرم بگویید، دیگر پسر ندارد»، «سهمِ بچهی من، توی مملکت من، توی وطن من، پنج تا گلوله بود»، «من یه رضا از دست دادم ولی هزارتا پسر گیرم اومد»، «اگه دستگیر شدم و یا دیگه نبودم، بدونید من همیشه در کنار مردم ایستادم»، «خب میشه بگید محاربه چیه لطفا؟ من نمیدونم قربان»، «حکم اعدام من صادر شده و این تماس خداحافظیه»، «شنیده بودم سر بیگناه تا پای دار میره ولی بالای دار نمیره، ولی دروغه»، «سکوت شما یعنی حمایت از ظلم و ظالم». ما یادمون نمیرهشاید خیلیا ساده از این متن گذر کنید ولی هر نیم خطش یک زندگی و هزاران امید و آرزو بود..
Repost from YEktA>
به یادِ جاویدنام: علی نوری
این آهنگ ادای احترامیست به نام و راه تو
تو جانت را برای آزادی گذاشتی
و یادت میان مردم زنده خواهد ماند
این صدا به یاد تو در جریان است
به یادِ رویایی که برایش ایستادی..🥀
دیگه اینو میدونید که اگه اینا نرن ، هممون در بهترین حالت با گلوله هاشون کشته میشیم ؟
Repost from راه بیدار
پنج گلوله بخاطر حجاب
#مژگان_حسنپور ۴۶ ساله اهل لاهیجان. عصر پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت با پسر هفتسالهی برادرش رفته بود آرامستان فقط میخواست سر مزار پدر و مادرش باشه.
یه مأمور مسلح جلوش رو گرفت گفت چرا حجاب نداری
مژگان گفت به به کسی ربط نداره.
مأمور اسلحه کشید. اسلحه گیر کرد. رفت.
میتونست همونجا تموم بشه. ولی چند دقیقه بعد برگشت با اسلحهای که دیگه گیر نمیکرد و پنج گلوله شلیک کرد. بعد فرار کرد.
مژگان با وضع وخیم رسید به بیمارستان دیگه برنگشت.
او از اعتراضات ۷۸ تا ۱۴۰۴ فعال بود. به خانه جانباختگان راه آزادی سر میزد. یه بار هم بازداشت شده بود.
پسر هفتسالهی برادرش اون روز کنارش بود.
Repost from ساحره 🏳⚧
تبلیغ ازدواج کودکان در تجمعات شبانه رژیم تروریستی پدوفیلی اسلامی، با عروس ۱۶ ساله و داماد ۱۷ ساله.
Repost from گیفت رایگان / استارز رایگان
هو اول و اخر یار
#مجتبی_ویسی و برادرش #میثم_ویسی هر دو کُرد یارسان، هر دو از دالاهو، هر دو متأهل با یه بچه خردسال. از موسسان کتابخونه شهرک درهدریژ کرمانشاه بودن. مجتبی کشتیگیر مقامآور استانی بود، نقاشی میکرد، ساز میزد. آدمهایی که یه جامعه رو نگه میدارن.
۱۵ اسفند ۱۴۰۳ پارک شیرین کرمانشاه. مجتبی ویسی اونجا بود با دختر خردسالش. نیروهای امنیتی بدون حکم قضایی، با زور، دستگیرش کردن. بچه رو همونجا ول کردن. جرمش؟ داشت برای یه مراسم نوروزی برنامه فرهنگی تنظیم میکرد. ماهها تو بازداشتگاه اطلاعات کرمانشاه بازجویی شد بدون وکیل، بدون ملاقات خانوادگی. ۹ فروردین ۱۴۰۴ با وثیقه ۷۰۰ میلیونی آزاد شد.
بعد از دیماه ۱۴۰۴ دیگه برنگشت خونه. میدونست چی در انتظارشه.
بامداد پنجشنبه، ۷ خرداد ۱۴۰۵، اطلاعات سپاه پیداشون کرد. روستای قلعه کهوش، از توابع دالاهو. همونجایی که پنهان شده بودن. به خونه حمله کردن. شلیک مستقیم. هر دو برادر کشته شدن.
سوالی که الان مطرحه اینه چرا شلیک مستقیم؟ ماهها هدفشون «بازداشت» بود. یه فعال یارسان جواب داده، بعد از سرکوب دیماه، خصوصاً تو مناطق یارساننشین کرمانشاه، دیگه هدف بازداشت نیست،مرعوب کردن یه جامعه کامله.
Repost from songbird 🏳️🌈
به خون و جگر زادمت، به مام وطن دادمت. 🖤فرزند ایران، جاویدنام آنیلا ابوطالبیان ۸ ساله فرزند ایران، جاویدنام علی محمد صادقی۲ ساله فرزند ایران، جاویدنام بهار حسینی ۳ ساله فرزند ایران، جاویدنام ملینا اسدی ۳ ساله
Repost from ساحره 🏳⚧
ماموران حکومتی بار دیگر زنی را بخاطر حجاب به قتل رساندند.به گزارش "کانون حقوق بشر ایران"، عصر پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت، مژگان حسنپور، زن ۴۶ ساله اهل لاهیجان، برای سر زدن به مزار پدر و مادرش همراه با پسر هفتسالهی برادرش به آرامستان "آقا سید مرتضی" رفته بود که با تعرض یک مأمور مسلح به دلیل حجاب روبرو شد. این مأمور از او میپرسد چرا حجابش را رعایت نمیکند؛ و جواب میشنود که پوشش او به هیچکس ربطی ندارد. در این گزارش آمده است، مرد اسلحه را به سمت او میگیرد ولی مژگان حسنپور شروع به فریاد زدن میکند. گفته میشود هنگام نخستین تلاش برای شلیک، اسلحه گیر میکند و مهاجم محل را ترک کرده و دقایقی بعد برمیگردد و پنج گلوله به سمت قربانی حجاب اجباری شلیک میکند و میگریزد. مژگان با وضعیت بسیار وخیم به بیمارستان منتقل میشود اما تلاش پزشکان نتیجه نمیدهد و او جان میبازد. بر اساس این گزارش، مژگان حسنپور از شهروندانی بود که به خانه جانباختگان راه آزادی در لاهیجان سر میزد و در جریان اعتراضات نیز بازداشت شده بود. به گفته این منبع، مژگان همواره در اعتراضات فعال بوده؛ از اعتراضات ۱۳۷۸ تا ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴. #زنکشی
خیلی وقت بود ازش خبری نداشتم و ندیده بودمش ، ولی حالا همش خوابشو میبینم ، خواب وقتی که باهم یه مدرسه میرفتیم ، خواب روزایی که میخندید ، بدون اینکه بدونه چندسال بعد ، تو اوج تلاش برای رسیدن به آرزوهاش ، دو تا تیر قلبش رو میشکافه و چشماش و لبخندش خاموش میشه برای همیشه.
تا آخر عمرم با شنیدن سپهر ،مانی ،مبین ، متین و... ؛ با صدای موتور ، صدای تیراندازی ، لباس پلیس و بسیج و یگان ویژه ، قطره ای خون ، صدای جیغ و فریاد ، پروانه ی بنفش ، راه رفتن تو خیابونا ، دخترای موتور سوار ، رنگین کمان ، ۲۰۷ مشکی ؛ و تقریبا همه چیزهایی که میتونم ببینم و بشنوم ، قلبم درد میاد.
Repost from N/a
ﻋَﺮﺏ هرﭼﻪِ ﺑآﺷﺪ ﻣَﺮﺍ ﺩُﺷﻤﻦ ﺍﺳﺖ؛ ﮐَﺞﺍﻧﺪﯾﺶُ، ﺑَﺪﺧﻮﯼُ، ﺍَهرﯾﻤَﻦ ﺍﺳﺖ .
