fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

ژاژ و واژ

ژاژ و واژ

رفتن به کانال در Telegram

یادداشتهای گاه و بیگاه ادبی دکتر محمدعلی شیوا تماس با من: @dmoalish زبور حیرت: دفتر غزلها و اشعار آزاد: https://t.me/zabour_heyrat جگرگوشه ها: دفتر رباعیات https://t.me/jegargooshe_ha پرنیان خیال، گروه صائب پژوهی: https://t.me/ParniyanKhiyal

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
218
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-47 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
🔸از ارسطو تا ChatGPT از بوطیقا تا رؤیای ماشینِ شاعر ۵. شعرسازی مصنوعی در کارگاه جان پیتر عنوان کتاب جان پیتر شاید امروز بیش از زمانی که در سال ۱۶۷۷ منتشر شد، توجه ما را جلب کند: Artificial Versifying که می‌توان آن را «شعرسازی مصنوعی» ترجمه کرد. عنوان فرعی حتی گویاتر است: The School-boy’s Recreation «سرگرمی دانش‌آموز». کتاب در لندن منتشر شد و تنها بیست صفحه داشت؛ نه رساله‌ای در فلسفهٔ شعر بود و نه نظریه‌ای دربارهٔ ماهیت تخیل. در اصل، دستور کار بود و وعده‌ای که روی همان صفحهٔ عنوان می‌داد حیرت‌آور بود. پیتر می‌گفت هر کس با «توانایی معمولی» که الفبا را بشناسد و بتواند تا ۹ بشمارد، حتی اگر «یک کلمه لاتینی نداند» و حتی نداند «شعر چیست»، می‌تواند در زمانی کوتاه صدها بیت هگزامتر بسازد؛ ابیاتی که، به ادعای او، لاتینی و وزنشان درست باشد و معنای قابل قبولی نیز داشته باشند. مسئله دقیقاً همین‌جاست. هنوز دستگاهی در کار نبود. پیتر کار دیگری کرده بود: بخشی از دانشی را که معمولاً باید در ذهن شاعر باشد، از پیش در ساختمان یک روش قرار داده بود. روش او بر شش جدول استوار بود. هر جدول از حروف و خانه‌های خالی تشکیل شده بود و امکان ساختن نُه واژه را داشت. کاربر شش عدد از ۱ تا ۹ انتخاب می‌کرد و هر عدد را طبق دستور در جدول مربوط دنبال می‌کرد. حروف یکی پس از دیگری بیرون می‌آمدند و یک کلمه ساخته می‌شد. شش جدول، شش کلمه می‌دادند و این شش کلمه یک سطر هگزامتر لاتینی می‌ساختند. خود پیتر این شش عدد را مثال می‌زند: ۴ ـ ۶ ـ ۷ ـ ۱ ـ ۸ ـ ۲ و از جدول‌ها به‌ترتیب این کلمات بیرون می‌آیند: Tristia / fata / tibi / producunt / sidera / prava و در پایان: Tristia fata tibi producunt sidera prava. معنای تحت‌اللفظی آن چیزی نزدیک به این است: «سرنوشت‌های اندوه‌بار، ستارگانی شوم برای تو پدید می‌آورند.» مهم نیست این سطر را شعر بزرگی بدانیم یا اصلاً شعر بدانیم. مسئلهٔ تاریخی جای دیگری است: - سازندهٔ آن لازم نیست معنای این شش کلمه را بداند؛ - لازم نیست صرف و نحو لاتینی بداند؛ حتی لازم نیست هگزامتر را بشناسد. - فقط باید شش عدد انتخاب کند و دستور را درست اجرا کند. اینجا تفاوتی بنیادی با آنچه پیش‌تر دیدیم آشکار می‌شود: در کتاب عروض، قاعده به شاعر داده می‌شود تا آن را بیاموزد. در روش جان پیتر، قاعده در خودِ نظام قرار گرفته است تا کاربر آن را اجرا کند. کاربر حتی لازم نیست بداند چرا نتیجه درست است. طراح جدول پیشاپیش تصمیم گرفته چه نوع کلمه‌ای در هر جای سطر قرار گیرد، کدام صورت‌های زبانی با یکدیگر سازگار باشند و چگونه حاصل کار در قالب هگزامتر بگنجد. چیزی از دانش شاعر ــ یا دست‌کم دانش شعرساز ــ در جدول‌ها ذخیره شده است. پس در آموزش سنتی، انسان قواعد را یاد می‌گیرد تا شعر بسازد؛ در نظام جان پیتر، انسان دستور را اجرا می‌کند و قواعد برای او شعر می‌سازند. فراموش نکنیم که Artificial Versifying هنوز ماشین فیزیکی نیست. انسان باید اعداد را انتخاب کند، خانه‌ها را بشمارد و حروف را کنار هم بگذارد. اما بخشی از فرایند تولید شعر به عملیاتی ساده و تکرارپذیر تبدیل شده که اجراکننده برای انجامشان نیازی به دانشِ نهفته در پشت آنها ندارد. امروز برای چنین چیزی واژه‌ای داریم که جان پیتر نداشت: الگوریتم. و الگوریتم او ظرفیت عجیبی داشت. برای هر یک از شش جایگاه، نُه انتخاب ممکن وجود داشت: ۹⁶ = ۵۳۱٬۴۴۱ یعنی بیش از نیم میلیون سطر متفاوت. کتاب هم ظاهراً بی‌مشتری نماند: چاپ‌های دیگری در ۱۶۷۸ و ۱۶۷۹ منتشر شد و پیتر در آنها روش خود را توسعه داد و مدلی برای پنتامتر نیز افزود. پس با بازی گذرایی روبه‌رو نبودیم؛ او مشغول اصلاح روش تولید شعر خود بود. اما عدد نیم میلیون، پرسش تازه‌ای ایجاد می‌کند: یک نظام می‌تواند نیم میلیون سطرِ مطابق قواعد تولید کند. بسیار خوب. اما چند تای آنها واقعاً شعرند؟ خوشبختانه برای پاسخ لازم نیست به نمونهٔ واحد جان پیتر اکتفا کنیم. جدول‌های او امروز بازسازی شده‌اند و می‌توان همان آزمایش ۱۶۷۷ را دوباره انجام داد. در بخش بعد، خودمان آن را به کار می‌اندازیم: چند عدد انتخاب می‌کنیم، خروجی‌ها را بدون دست‌چین کردن می‌بینیم و ترجمه می‌کنیم و بعد می‌پرسیم: جان پیتر واقعاً شعر تولید می‌کرد، یا فقط امکان تولید انبوهِ جمله‌های موزون را کشف کرده بود؟ #محمدعلی_شیوا #ChatGPT @zhazh_o_vazh ⬅️ ادامه دارد

🔸از ارسطو تا ChatGPT از بوطیقا تا رؤیای ماشینِ شاعر ۴. آیا برای ساختن شعر باید شاعر بود؟ 🔹 از رؤیای مکانیکی‌کردن اندیشه تا جان پیتر تا اینجا یک سوی ماجرا را دنبال کردیم: انسان کوشید شعر را بشناسد، اجزای آن را نام‌گذاری کند، قواعدش را استخراج کند و فنونش را به شاعر بیاموزد. وزن و قافیه قاعده‌مند شدند، شگردهای بلاغی طبقه‌بندی شدند، کتاب‌های فن شعر نوشته شدند و سرانجام بخشی از این دانش به محیط آموزش راه یافت. اما در کنار این مسیر، اندیشهٔ دیگری نیز آرام‌آرام شکل می‌گرفت؛ اندیشه‌ای که از شعر آغاز نشده بود، اما سرانجام به آن رسید: آیا می‌توان بخشی از کار ذهن را به قاعده و سازوکار سپرد؟ در قرن سیزدهم، رامون یوی (Ramon Llull) کوشید مفاهیم را در نظامی ترکیبی سامان دهد. او حروف و مفاهیم را بر شکل‌ها و حلقه‌هایی قرار می‌داد که با جابه‌جایی آنها ترکیب‌های تازه‌ای حاصل می‌شد. هدف یوی شعر نبود. دستگاه او در خدمت طرحی فلسفی و الهیاتی قرار داشت. اما برای داستان ما یک نکته در آن اهمیت دارد: عملِ ترکیب را می‌شد تا اندازه‌ای از ذهن بیرون آورد و به یک روش یا سازوکار سپرد. چند قرن بعد، در اروپای قرن هفدهم، این رؤیا صورت‌های تازه‌ای پیدا کرد. لایبنیتس به این می‌اندیشید که آیا می‌توان استدلال را با نشانه‌ها صورت‌بندی کرد و محاسبه را تا قلمرو اندیشه گسترش داد. در همان قرن، شاعر و دانشمند آلمانی گئورگ فیلیپ هارسدورفر (Georg Philipp Harsdörffer) با Denckring یا «حلقهٔ اندیشه» مستقیماً به سراغ زبان رفت: حلقه‌هایی چرخان که اجزای زبان را در ترکیب‌های مختلف کنار یکدیگر قرار می‌دادند. نباید از این نمونه‌ها «کامپیوترهای پیشامدرن» بسازیم. نه یوی در فکر هوش مصنوعی بود، نه لایبنیتس در پی ساختن شاعر ماشینی و نه حلقهٔ هارسدورفر شعر می‌گفت. اهمیت آنها در تغییر کوچک اما عمیقی است که در تصور انسان از قاعده رخ داده بود. قاعده، دیگر فقط چیزی نبود که انسان بیاموزد و سپس در ذهن خود به کار ببرد. می‌شد بخشی از عمل را در خودِ روش یا ابزار جای داد. و این درست همان نقطه‌ای بود که دو تاریخ می‌توانستند به یکدیگر برسند: - از یک سو، قرن‌ها تلاش برای شناخت و آموزش فن شعر نشان داده بود که دست‌کم بخشی از کار شاعر قابل صورت‌بندی است. - از سوی دیگر، اندیشهٔ ترکیبی نشان می‌داد که شاید بتوان اجرای بعضی قواعد را نیز از ذهن انسان بیرون کشید. اگر این دو را کنار هم بگذاریم، پرسشی تازه پدید می‌آید: آیا می‌توان به جای آموزش قواعد شعر به شاعر، خودِ قواعد را چنان تنظیم کرد که کسی بدون شاعر شدن بتواند شعر بسازد؟ در سال ۱۶۷۷، در لندن، کتابچه‌ای کوچک منتشر شد که پاسخی حیرت‌آور به همین پرسش می‌داد. نویسنده‌اش مردی انگلیسی به نام John Peter بود و عنوان کتاب تقریباً به اندازهٔ محتوایش گویاست: Artificial Versifying, or, The School-boy’s Recreation: A New Way to Make Latin Verses «شعرسازی مصنوعی، یا سرگرمی دانش‌آموز: روشی تازه برای ساختن شعر لاتینی.» جان پیتر البته نخستین انسانی نبود که با ترکیب و جابه‌جایی اجزای زبان بازی می‌کرد و بهتر است او را با بی‌احتیاطی «مخترع شعر ماشینی» ننامیم. اهمیت کارش در ادعای بسیار مشخص‌تری است: او می‌گفت با روشش فردی با توانایی معمولی، اگر الفبا را بشناسد و بتواند تا عدد ۹ بشمارد، می‌تواند در زمانی کوتاه شعر لاتینی بسازد؛ حتی اگر یک کلمه لاتینی نداند و حتی نداند شعر چیست. بعد از تمام مسیری که از ارسطو تا اینجا آمده‌ایم، تفاوت این ادعا آشکارتر می‌شود: نظامی عروضی می‌خواست با خواندن و حفظ هزاران بیت شاعر را تربیت کند. رساله‌های بلاغت می‌خواستند فنون شعر را به شاعر بیاموزند. مدرسه می‌توانست وزن و بلاغت را آموزش دهد. جان پیتر پیشنهاد دیگری داشت: لازم نیست اول از شما شاعر بسازیم؛ شاید بتوان کاری کرد که بدون شاعر شدن، شعر بسازید. این دیگر فقط مرحلهٔ تازه‌ای در آموزش شاعری نبود. چیزی از خودِ فرایند ساختن شعر داشت از شاعر جدا می‌شد. اما جان پیتر چگونه می‌خواست کسی را که نه لاتینی می‌دانست و نه شعر، قادر به ساختن شعر موزون لاتینی کند؟ پاسخ در چند جدول نهفته بود و همین جدول‌ها ما را برای نخستین بار به چیزی بسیار نزدیک به یک «الگوریتم تولید شعر» می‌رسانند. #محمدعلی_شیوا #ChatGPT @zhazh_o_vazh ⬅️ ادامه دارد

🔸از ارسطو تا ChatGPT از بوطیقا تا رؤیای ماشینِ شاعر ۳. آیا می‌توان فن شاعری را آموخت؟ 🔹 از ذوق شاعر تا دانشِ شعر (بخش چهارم) وقتی شاعری به کلاس درس رفت تا اینجا دیدیم که فن شاعری چگونه به‌تدریج از تجربهٔ شخصی شاعر بیرون آمد و به دانشی قابل بیان تبدیل شد. کتاب‌هایی دربارهٔ وزن و قافیه و بلاغت نوشته شدند؛ شاعران جوان آثار استادان را می‌خواندند و حفظ می‌کردند؛ شعرشان را در محیط‌های ادبی می‌آزمودند و در دربارها و حلقه‌های اهل ادب، ذوق و مهارتشان را پرورش می‌دادند. اما هنوز یک مرحله باقی مانده بود: آیا می‌شد شعر ساختن را مانند دیگر دانش‌ها به کلاس درس برد؟ در اروپای قرون وسطی پاسخ، دست‌کم دربارهٔ بخشی از فن شعر، مثبت بود. از حدود قرن دوازدهم مجموعه‌ای از رساله‌های آموزشی پدید آمد که بعدها با عنوان artes poetriae، یعنی «فنون شاعری»، شناخته شدند. اینها صرفاً کتاب‌هایی دربارهٔ زیبایی شعر نبودند؛ با محیط آموزش لاتینی ارتباط مستقیم داشتند و برای تعلیم ساخت و پرداخت متن به کار می‌رفتند. مثلاً متیو وندوم در Ars versificatoria دربارهٔ ساختن شعر لاتینی سخن می‌گفت و جفری وینساف در Poetria nova به شاگرد نشان می‌داد که چگونه پیش از نوشتن، موضوعش را طرح کند، مطالب را مرتب سازد، سخن را گسترش دهد یا کوتاه کند و زبان را بیاراید. جان گارلند نیز در Parisiana poetria آموزش نثر و شعر را در قالبی آموزشی دنبال کرد. به زبان امروز، اینها چیزی میان «کتاب بلاغت» و کتاب «کارگاه نویسندگی» بودند. شاگرد قرار نبود فقط بداند استعاره یا آرایه چیست؛ باید یاد می‌گرفت چگونه آنچه آموخته است در ساختن متن به کار ببرد. در جهان اسلامی نیز علوم ادبی به آموزش رسمی راه یافتند، هرچند برنامهٔ مدارس در همهٔ زمان‌ها و سرزمین‌ها یکسان نبود. صرف و نحو پایهٔ آموزش زبان عربی بود و در سطوح بالاتر، بلاغت ــ معانی، بیان و بدیع ــ نیز تدریس می‌شد. آثاری چون مفتاح العلوم سکاکی و شرح‌ها و تلخیص‌های آن قرن‌ها در سنت آموزشی جهان اسلام حضور داشتند. اما اینجا باید میان دو چیز فرق گذاشت: «آموختن علوم شعر» با «آموختن شعر گفتن» یکی نبود. مدرسه می‌توانست وزن، بلاغت و صنایع را آموزش دهد، اما این الزاماً به معنای وجود «کلاس شعرسرایی» به مفهوم امروزی نبود. همان‌گونه که در بخش پیش دیدیم، بخش مهمی از تربیت واقعی شاعر همچنان از راه خواندن، حفظ کردن، تقلید از استادان، معاشرت ادبی و عرضهٔ شعر به اهل فن انجام می‌شد. در مکتب‌خانه‌های ایران نیز وضع تا اندازه‌ای مشابه بود. کودک از همان مراحل نخست آموزش با متن منظوم روبه‌رو می‌شد. شعر خوانده و حفظ می‌شد و متون منظوم اخلاقی و تعلیمی بخشی از مواد آموزشی بودند. این تماس مداوم، گوش و حافظهٔ کودک را با زبان موزون آشنا می‌کرد؛ اما باز هم نمی‌توان از آن نتیجه گرفت که شعرسرایی درس عمومی مکتب‌خانه‌ها بوده است. اما در چین چنان که اشاره شد اتفاقی افتاد که برای داستان ما اهمیت ویژه‌ای دارد. در دورهٔ تانگ، سرودن شعر وارد نظام امتحانات امپراتوری شد. در برخی از آزمون‌هایی که راه ورود به دستگاه اداری حکومت بودند، داوطلب باید در کنار دانش متون کلاسیک و مهارت‌های دیگر، توانایی خود را در ساختن شعر مطابق شرایط و قواعد تعیین‌شده نشان می‌داد. این تفاوت کوچکی نیست. وقتی مهارتی موضوع امتحان رسمی قرار می‌گیرد، ناگزیر باید تا اندازه‌ای آموزش‌پذیر، تمرین‌پذیر و ارزیابی‌پذیر تلقی شده باشد. داوطلب موضوع یا شرایطی دریافت می‌کرد و باید در زمانی محدود متنی می‌ساخت که ممتحن بتواند دربارهٔ درستی و کیفیت آن داوری کند. در اینجا یکی از عجیب‌ترین نقاط مسیر تاریخی ما آشکار می‌شود: شعر فقط آموختنی نبود؛ امتحان‌گرفتنی شده بود. البته امتحان شعر نمی‌توانست «نبوغ» را اندازه بگیرد و همین محدودیت، برای داستان ما از خود موفقیت مهم‌تر است. اگر چهار قسمت این بحث را کنار هم بگذاریم، اکنون مسیری طولانی را پشت سر گذاشته‌ایم: - شعر ابتدا موضوع تحلیل قرار گرفت؛ - بخش‌هایی از کار شاعر نام‌گذاری و قاعده‌مند شد؛ -برای فنون آن کتاب نوشته شد؛ - شاعر از راه مطالعه، حفظ، تقلید و استادـشاگردی تربیت شد؛ - و سرانجام بخش‌هایی از مهارت او به درس، تمرین و حتی امتحان تبدیل شد. بااین‌همه هنوز در تمام این مراحل یک چیز ثابت مانده بود: کسی که شعر را می‌ساخت، شاعر بود. کتاب می‌توانست راهنمایش باشد، استاد می‌توانست اصلاحش کند و مدرسه می‌توانست قواعد را به او بیاموزد؛ اما در لحظهٔ ساختن شعر، انسانی باید زبان را می‌دانست، انتخاب می‌کرد و تصمیم می‌گرفت. گام بعدی دقیقاً همین اصل را زیر سؤال برد. از اینجا دیگر پرسش ما «چگونه شاعر تربیت کنیم؟» نیست. پرسش تازه این است: آیا برای ساختن شعر، اصلاً باید شاعر بود؟ #محمدعلی_شیوا #ChatGPT @zhazh_o_vazh ⬅️ ادامه دارد

به زودی منتشر می شود. در آمدی بر ساقینامه رباعی به همراه تصحیح انتقادی ساقینامه رباعی اهلی شیرازی و جنگی از ساقینامه های رباع
به زودی منتشر می شود. در آمدی بر ساقینامه رباعی به همراه تصحیح انتقادی ساقینامه رباعی اهلی شیرازی و جنگی از ساقینامه های رباعی در شعر فارسی #دکتر_محمدعلی_شیوا انتشارات پرنیان خیال تهران، ۱۴۰۵ @zhazh_o_vazh

🔸از ارسطو تا ChatGPT از بوطیقا تا رؤیای ماشینِ شاعر ۳. آیا می‌توان فن شاعری را آموخت؟ 🔹 از ذوق شاعر تا دانشِ شعر (بخش سوم) شاعر چگونه تربیت می‌شد؟ کتاب‌هایی مانند ترجمان‌البلاغه و حدائق‌السحر نشان می‌دهند که می‌شد صنایع شعر را تعریف و طبقه‌بندی کرد و المعجم شمس قیس بخش بزرگی از دانش وزن، قافیه و نقد شعر را در قالب دانشی منظم گرد آورد. اما هنوز پرسش دیگری باقی است: این دانش چگونه از کتاب‌ها به شاعر منتقل می‌شد؟ در بخش بزرگی از تاریخ، شاعری بیش از آنکه در چیزی شبیه «کلاس» آموخته شود، در محیط ادبی، دربار، معاشرت با شاعران و رابطهٔ استاد و شاگرد پرورش می‌یافت. «قابوس‌نامه» یکی از زیباترین اسناد این مرحله است. عنصرالمعالی کیکاووس در قرن پنجم هجری کتاب را برای تربیت پسرش گیلانشاه نوشت و در میان آداب حکومت، معاشرت و پیشه‌های گوناگون، بابی مستقل را به «رسم شاعری» اختصاص داد و این نکتۀ مهمی در بحث ماست: در کتاب تربیت یک شاهزاده، شاعری نیز چیزی است که می‌توان دربارهٔ رسم و راه آن به فرزند آموزش داد. توصیه‌های او کاملاً عملی‌اند: -:شاعر باید سخنش را روشن و «سهل ممتنع» کند، - تنها به وزن و قافیه دل خوش نکند، - صنایع شعر را بشناسد - و بداند چگونه سخن را برای مخاطب مناسب سازد. -:حتی تأکید می‌کند که عروض، «علم شاعری»، انواع شعر و نقد شعر را باید شناخت. بنابراین در اینجا با رساله‌ای صرفاً دربارهٔ زیبایی‌شناسی روبه‌رو نیستیم بلکه پدری صاحب تجربه دارد بخشی از کار شاعری را به نسل بعد منتقل می‌کند و چون مخاطب او فرزند یک خاندان حاکم است، این آموزش وجه دیگری هم دارد: فرمانروایی که شاعران در دربار او خواهند بود، حتی اگر خود شاعر بزرگی نشود، باید شعر خوب را از بد تشخیص دهد. حدود یک قرن بعد، نظامی عروضی سمرقندی در چهار مقاله تصویری حتی روشن‌تر از «تربیت شاعر» به دست می‌دهد. مقالهٔ دوم کتاب دربارهٔ شاعر و شاعری است و نظامی برای شاعر جوان تقریباً یک تقریباً یک «برنامهٔ آموزشی» پیشنهاد می‌کند. به نظر او استعداد طبیعی کافی نیست. شاعر جوان باید بیست هزار بیت از پیشینیان را از بر کند، ده هزار بیت از معاصران را پیش چشم داشته باشد و پیوسته دیوان استادان را بخواند؛ نه فقط برای لذت، بلکه برای اینکه ببیند آنان چگونه از «مضایق و دقائق سخن» گذشته‌اند. هدف شگفت‌انگیز است: با این تمرین طولانی، انواع شعر باید چنان در ذهن شاعر رسوخ کند که عیب و هنر شعر تقریباً به صورت ملکهٔ ذهن او درآید. پس از این مرحله نیز باید عروض، قافیه و دانش‌های مربوط به شعر را بیاموزد. اگر بخواهیم به زبان امروز بگوییم، نظامی عروضی تقریباً می‌گوید: پیش از آنکه شعر تولید کنی، باید خودت را با حجم عظیمی از شعر خوب تربیت کنی. این تعبیر برای داستان ما وسوسه‌انگیز است، چون بی‌اختیار یاد آموزش مدل‌های زبانی می‌افتیم. اما فعلا نباید شباهت را بیش از اندازه بزرگنمایی کرد. دربار نیز یکی از مهم‌ترین محیط‌های چنین تربیتی بود. شاعر شعرش را در مجلسی می‌خواند که شاعران دیگر، دبیران، امیران و اهل ادب حضور داشتند و شعر می‌توانست نقد شود. منابع مربوط به دربار ایرانی بر نقش شعر در تشریفات، سرگرمی، مشروعیت سیاسی و پرورش مهارت‌های زبانی اهل دربار تأکید کرده‌اند. گاهی خودِ شاهزادگان نمونهٔ روشن این تربیت ادبی‌اند. ابراهیم میرزا، شاهزادهٔ صفوی قرن شانزدهم، در محیط دربار آموزش دید و خود شاعر، خوشنویس و هنرمند شد؛ در عین حال از شاعران، موسیقی‌دانان، نقاشان و خوشنویسان حمایت می‌کرد و کتابخانه‌ای هنری در اختیار داشت. آموزش او نیز با نظارت مستقیم شاه طهماسب انجام گرفت. اینجا دیگر شناخت شعر فقط برای «شاعر حرفه‌ای» نیست، بخشی از تربیت فرهنگی کسی است که قرار است خود در مرکز تولید و داوری هنر قرار گیرد. و هندِ بابری، درباری که فارسی در آن زندگی می‌کرد. با گسترش فرهنگ فارسی در هند، این الگوی تربیت ادبی نیز به محیط تازه‌ای منتقل شد. خود بابر از سنت تیموری برخاسته بود و آموزش و فرهنگ او عمیقاً با جهان ادبی فارسی پیوند داشت؛ افزون بر فرمانروایی، نویسنده و شاعر بود و همین میراث فرهنگی در نسل‌های بعدی بابریان ادامه یافت. در دربار گورکانی، دانستن فارسی فقط آموختن یک زبان خارجی نبود. فارسی زبان مهم فرهنگ، تاریخ‌نگاری، دیوان و شعر بود و شاهزادگان و شاهزاده‌خانم‌ها (نظیر زیب‌النسا دختر اورنگ‌زیب)می‌توانستند نزد استادان  خصوصی علوم زبانی و ادبی بیاموزند. این مطالب تصویر ما را از «آموختن شاعری» دقیق‌تر می‌کند. دو چیز هم‌زمان آموزش داده می‌شد: قواعد شعر و ذوق شاعری چند قرن بعد، این شیوه‌ها در تاریخ ماشین شعر دوباره ظاهر خواهند شد: نخست ماشین‌هایی که با دستور، شعر می‌ساختند و بسیار دیرتر ماشین‌هایی که از انبوه متن‌ها الگو می‌آموختند. #محمدعلی_شیوا #ChatGPT @zhazh_o_vazh ⬅️ ادامه دارد

🔸از ارسطو تا ChatGPT از بوطیقا تا رؤیای ماشینِ شاعر ۳. آیا می‌توان فن شاعری را آموخت؟ 🔹 از ذوق شاعر تا دانشِ شعر (بخش دوم) در هند، سنت نظری شعر راهی مستقل و بسیار کهن داشت. آثاری چون Kāvyālaṅkāra بهامهه و Kāvyādarśa داندین دربارهٔ تعریف شعر، آرایه‌ها، سبک، محاسن و عیوب سخن بحث می‌کردند. بعدها نظریه‌پردازان سانسکریت پرسش را بسیار فراتر بردند: چه چیزی باعث می‌شود معنایی بیش از معنای ظاهری کلمات در ذهن خواننده شکل بگیرد؟ تجربهٔ زیبایی‌شناختی چگونه پدید می‌آید؟ بنابراین آنجا نیز شعر نه فقط چیزی برای سرودن، بلکه دانشی برای آموختن و تحلیل کردن شده بود. اما شاید چین نمونه‌ای از همه روشن‌تر برای پرسش ما فراهم کند: در عصر تانگ، از اواخر قرن هفتم میلادی، سرودن شعر بخشی از آزمون‌های گزینش کارگزاران دولت شد. داوطلب مقام حکومتی ممکن بود ناچار باشد در امتحان شعر بسراید و نشان دهد قواعد شعر، سنت ادبی و زبان فرهیخته را می‌شناسد. پژوهش دربارهٔ شعرهای باقی‌مانده از همین امتحانات نشان می‌دهد که هدف الزاماً کشف یک نابغهٔ شاعر نبود؛ داوطلب باید نشان می‌داد فن و سنت شعر را فراگرفته است. این برای پرسش ما نمونه‌ای کم‌نظیر است: توانایی ساختن شعری مطابق قواعد می‌توانست چیزی باشد که آموزش داده شود، تمرین شود و سپس در امتحانی رسمی سنجیده شود. رابطهٔ آموزش، شعر و نظام امتحانات در تاریخ چین چنان جدی بود که بعدها آکادمی‌ها نیز روش‌هایی برای آموزش شعر مورد نیاز آزمون‌ها ایجاد کردند. در اروپا نیز از قرون وسطی، شعر به شکل بسیار عملی وارد آموزش شد. در فاصلهٔ تقریباً ۱۱۵۰ تا ۱۲۸۰ میلادی مجموعه‌ای از رساله‌ها پدید آمد که به آنها artes poetriae، «فنون شاعری»، گفته می‌شود. بسیاری از نویسندگانشان با محیط آموزشی پاریس ارتباط داشتند و آثارشان در زمینهٔ آموزش دستور، بلاغت و نگارش قرار می‌گرفت. متیو آو وندوم Matthew of» Vendôme» در Ars versificatoria، «فن شعرسازی»، دربارهٔ چگونگی ساختن شعر لاتینی سخن گفت. جفری آو وین‌ساف «Geoffrey of Vinsauf» در Poetria nova از انتخاب و ترتیب مواد تا آغاز و پایان اثر، کوتاه و بلند کردن سخن و آرایش زبانی را توضیح داد. John of Garland نیز در Parisiana poetria فنون نثر، وزن و شعر را در قالبی آموزشی مطرح کرد. اینها فقط کتاب‌هایی دربارهٔ زیبایی شعر نبودند. تا اندازه‌ای کتاب‌های «کارگاه شاعری» بودند و در رنسانس، با بازگشت گسترده‌تر به ارسطو و متون کلاسیک، این میل به تدوین قواعد شعر ادامه یافت. نمونهٔ بزرگ آن Poetices libri septem یا «هفت کتاب دربارهٔ فن شعر» اثر «ژولیوس سزار اسکالیجر» است که در ۱۵۶۱ منتشر شد و به یکی از جامع‌ترین و اثرگذارترین رساله‌های نظری شعر در رنسانس بدل شد. حالا اگر برای لحظه‌ای از تفاوت‌های عظیم میان این فرهنگ‌ها فاصله بگیریم، الگوی جالبی دیده می‌شود: - در عربی، وزن به دستگاه عروض تبدیل می‌شود و صناعات و معیارهای شعر کتاب می‌شوند. - در فارسی، همین دانش برای زبان و سنت شعری تازه بازسازی و گسترش می‌یابد. - در هند، ویژگی‌های سخن شاعرانه و اثر زیبایی‌شناختی آن موضوع دستگاه‌های نظری پیچیده قرار می‌گیرد. - در چین، مهارت سرودن شعر حتی آموزش داده و امتحان گرفته می‌شود. - در اروپای قرون وسطی نیز کتاب‌هایی نوشته می‌شود که صریحاً می‌خواهند فن شعر گفتن را بیاموزند. هیچ‌کدام از اینها ماشین شعر نیست. اما یک اتفاق بنیادی افتاده است: بخشی از شاعر، از شاعر جدا شده است. نه تخیلش، نه تجربهٔ زیسته‌اش و نه آن چیزی که شاید هنوز بخواهیم «قریحه» بنامیم بلکه بخشی از دانش او. آنچه شاعر خوب زمانی باید با سال‌ها شنیدن و سرودن در خود می‌پروراند، اکنون تا اندازه‌ای می‌شد در کتاب نوشت، به شاگرد آموخت، تمرین کرد و حتی از آن امتحان گرفت. با این همه، یک مسئله و شاید مهم‌ترین مسئله باقی می‌ماند: کسی که تمام قواعد شعر را می‌داند، الزاماً شاعر نیست. همهٔ کسانی که دربارهٔ فن شعر کتاب نوشتند، شاعر بزرگ نشده‌اند. همان‌طور که بسیاری از شاعران بزرگ نیز نظریه‌پرداز شعر نبوده‌اند. می‌توان وزن را آموخت و شعر بد گفت. می‌توان ده‌ها صنعت بدیعی شناخت و یک بیت زنده نساخت. می‌توان قواعد بلاغت را از بر کرد و همچنان فاقد آن چیزی بود که شعر را از کلامِ صرفاً درست جدا می‌کند. پس اگر کتاب فن شعر به‌تنهایی شاعر نمی‌ساخت، شاعر چگونه تربیت می‌شد؟ پاسخ را باید بیرون از کتاب‌ها هم جست‌وجو کرد: در معاشرت با شاعران، در حفظ و خواندن آثار استادان، در رابطهٔ استاد و شاگرد، در مجالس ادبی و دربارهایی که شعر در آنها نه فقط هنر، بلکه بخشی از فرهنگ و تربیت اهل دربار بود. پیش از آنکه شاعری به کلاس درس برود، قرن‌ها در چنین محیط‌هایی آموخته و پرورده می‌شد. #محمدعلی_شیوا #ChatGPT @zhazh_o_vazh ⬅️ ادامه دارد

🔸از ارسطو تا ChatGPT از بوطیقا تا رؤیای ماشینِ شاعر ۳. آیا می‌توان فن شاعری را آموخت؟ 🔹 از ذوق شاعر تا دانشِ شعر (بخش نخست) ارسطو نشان داده بود که شعر را می‌توان بررسی کرد: می‌توان از اجزای آن سخن گفت، ساختمانش را تحلیل کرد و پرسید چرا یک اثر بهتر از اثری دیگر عمل می‌کند. اما در قرن‌های بعد، مسئله آرام‌آرام صورت عملی‌تری پیدا کرد: اگر شعر قواعد و سازوکارهایی دارد، آیا می‌توان آنها را به کسی آموخت و از او شاعر ساخت؟ تاریخ شعر نشان می‌دهد انسان بارها کوشیده است بخش‌هایی از آن مهارت مبهمی را که «طبع» یا «قریحه» می‌نامیم، از ذهن شاعر بیرون بکشد، نام‌گذاری کند و به دانشی قابل آموزش تبدیل سازد. در سنت عربی این اتفاق بسیار زود و به شکلی چشمگیر رخ داد. شعر جاهلی قرن‌ها پیش از تدوین علم عروض، وزن داشت. شاعر وزن را از کتاب نمی‌آموخت؛ آن را در سنت شعری و از راه شنیدن، حفظ کردن و سرودن درونی می‌کرد. اما در قرن دوم هجری خلیل بن احمد فراهیدی کاری بنیادی انجام داد: نظمی را که شاعران عملاً به کار می‌بردند، تحلیل و صورت‌بندی کرد و دستگاه عروض عربی را پدید آورد. شاعران پیش از خلیل موزون شعر می‌گفتند؛ پس از او می‌شد دربارهٔ این وزن‌ها درس داد، خطا را تشخیص داد و قاعده را آموخت. این اتفاق برای بحث ما مهم است. خلیل وزن را اختراع نکرد؛ چیزی را که در گوش و زبان شاعران وجود داشت، به دانشی صریح تبدیل کرد. اما وزن فقط یکی از اجزای شاعری بود. در قرن سوم هجری، ابن‌معتز در کتاب البدیع شگردهای بلاغی شعر را گرد آورد و طبقه‌بندی کرد. تشبیه، استعاره، جناس و شیوه‌های دیگر آرایش سخن اکنون فقط هنرهایی نبودند که شاعر خوب به‌طور غریزی به کار ببرد؛ می‌شد آنها را تشخیص داد، نام گذاشت، برایشان شاهد آورد و دربارهٔ کاربردشان بحث کرد. این سنت بعدها در بلاغت عربی و سپس فارسی بسیار گسترش یافت. یک قدم مهم‌تر را ابن‌طباطبا علوی در آغاز قرن چهارم هجری برداشت. عنوان کتابش خود گویاست: «عیار الشعر» یعنی چیزی در حدود «معیار سنجش شعر». او فقط نمی‌پرسد شعر خوب چیست؛ دربارهٔ صناعت شعر و چگونگی ساختن آن نیز سخن می‌گوید. در همان سده، قدامة بن جعفر در نقد الشعر کوشید برای شعر تعریفی روشن‌تر و برای خوبی و بدی آن معیارهایی منظم‌تر پیدا کند. سپس ابوهلال عسکری کتابی نوشت که عنوانش برای مسیر ما بسیار معنی‌دار است: الصناعتین، «دو صنعت» یعنی صنعت شعر و صنعت نثر. بعدها ابن‌رشیق قیروانی در العمدة فی محاسن الشعر وآدابه ونقده حجم بزرگی از دانش مربوط به شاعر، شعر، صناعت و نقد آن را گرد آورد. در اینجا واژهٔ «صنعت» اهمیت زیادی دارد. شعر همچنان نیازمند طبع و قریحه بود، اما دیگر فقط فوران اسرارآمیز الهام به شمار نمی‌آمد. بخشی از آن فن بود و فن چیزی است که می‌توان درباره‌اش کتاب نوشت، نمونه آورد، درست و غلطش را نشان داد و آن را تمرین کرد. در کنار این سنت ادبی، فیلسوفان جهان اسلام نیز میراث ارسطو را ادامه دادند. فارابی، ابن‌سینا و ابن‌رشد به نسبت میان شعر، تخیل و تأثیر آن بر مخاطب پرداختند. به‌ویژه مفهوم تخییل کمک می‌کرد توضیح دهند شعر چگونه با تصویر و زبان حالتی در ذهن مخاطب ایجاد می‌کند. در اینجا دیگر فقط وزن و آرایه مطرح نبود بلکه خودِ اثرگذاری شاعرانه نیز موضوع تحلیل شده بود. این میراث بعدها وارد زبان فارسی شد اما صرفاً ترجمه نشد. محمد بن عمر رادویانی در ترجمان‌البلاغه، در اواخر قرن پنجم هجری، اصطلاحات و صناعات بلاغی را با نمونه‌های فارسی توضیح داد و آنها را با نیازهای شعر فارسی سازگار کرد. پس از او رشید وطواط در حدائق‌السحر فی دقایق‌الشعر ده‌ها صنعت را با تعریف و مثال بررسی کرد. و سرانجام در قرن هفتم، شمس قیس رازی در المعجم فی معاییر اشعار العجم کوشید بخش‌های گوناگون این دانش را در دستگاهی وسیع‌تر گرد آورد: عروض، قافیه، صنایع، معیارهای نقد و مسائل عملی شعر فارسی. مسیر از رادویانی تا وطواط و شمس قیس را نیز نباید تقلید ساده از بلاغت عربی دانست. پژوهش‌های جدید نشان می‌دهد که این نویسندگان مفاهیم پیشین را برای زبان و شعر فارسی بازسازی و گسترش دادند و به‌تدریج سنت مستقلی از دانش بلاغی فارسی پدید آوردند. پس تا اینجا اتفاق بزرگی افتاده بود. آنچه زمانی در گوش، حافظه و تجربهٔ شاعر زندگی می‌کرد، اکنون تا اندازه‌ای روی کاغذ آمده بود: وزن را می‌شد اندازه گرفت؛ قافیه را می‌شد قاعده‌مند کرد؛ صنایع را می‌شد طبقه‌بندی کرد؛ و حتی دربارهٔ چگونگی ساختن و سنجیدن شعر «دستور» نوشت. اما آیا این اتفاق فقط در جهان عرب و ایران افتاده بود؟ نه. وقتی به هند، چین و اروپای قرون وسطی نگاه می‌کنیم، می‌بینیم تمدن‌های بسیار دور از یکدیگر، هر یک از راهی متفاوت، با همین مسئله درگیر شده‌اند: چه مقدار از شاعری را می‌توان آموخت؟ #محمدعلی_شیوا #ChatGPT @zhazh_o_vazh ⬅️ ادامه دارد

🔸 از ارسطو تا ChatGPT از بوطیقا تا رؤیای ماشینِ شاعر ۲. وقتی شعر از الهام به فن تبدیل شد 🔹 ارسطو و مسئلهٔ مهندسیِ آفرینش شعر (بخش پایانی) این همان جایی است که شاید بتوان از «مهندسیِ تخیل» سخن گفت: نه به معنای کنترل کامل ذهن شاعر، بلکه به معنای طراحی شرایطی که ذهن ناچار شود در یک فضای امکانِ از پیش شکل‌گرفته حرکت کند. این مسئله فقط به یونان یا سنت اروپایی محدود نخواهد ماند. وقتی در ادامه به تاریخ وزن، قالب، شعرهای مقید، بازی‌های ترکیبی و سنت‌های شعری زبان‌های مختلف برسیم، بارها خواهیم دید که شاعر عمداً آزادی خود را کاهش داده تا چیزی را ممکن کند که در آزادی مطلق شاید هرگز به وجود نمی‌آمد. اما هنوز یک مرحله باقی است. وقتی محدودیت، به‌جای شاعر انتخاب می‌کند: فرض کنیم شاعری باید در وزن مشخصی شعر بگوید. وزن هزاران انتخاب را حذف می‌کند، اما هنوز در میان انتخاب‌های باقی‌مانده، شاعر تصمیم می‌گیرد. حالا یک گام جلوتر برویم. فرض کنیم شاعر مجموعه‌ای از واژه‌ها را چنان انتخاب کند که بتوان آنها را طبق قاعده‌ای جابه‌جا کرد و از ترکیب‌های مختلفشان صورت‌های متعددِ معتبر به دست آورد. در اینجا اتفاق تازه‌ای رخ داده است. شاعر هنوز طراح اصلی است؛ او عناصر و قاعده را ساخته. اما پس از آن، برای پیدایش هر صورت تازه لازم نیست دوباره تمام تصمیم‌های شاعرانه را خودش بگیرد. قاعده بخشی از انتخاب را انجام می‌دهد. این شاید مرزی باشد که «مهندسی شعر» را از صرفِ «قاعده‌مندی شعر» جدا می‌کند. و عجیب آنکه برای یافتن نمونه‌های این پدیده لازم نیست تا رنسانس، انقلاب صنعتی یا عصر کامپیوتر پیش بیاییم. ردّ آن را می‌توان در جهان باستان دید.!! در آنجا با شاعرانی روبه‌رو خواهیم شد که شعر را نه فقط به عنوان یک متن، بلکه به صورت مجموعه‌ای از صورت‌های ممکن طراحی کرده‌اند؛ شعرهایی که می‌توان اجزایشان را جابه‌جا کرد، دوباره خواند، یا به ترکیب‌های تازه درآورد. ارسطو با بوطیقا ماشین شعر نساخت و حتی چنین مسئله‌ای در افق فکری او نبود. اتفاق مهم‌تری افتاده بود: شعر، بی‌آنکه راز و نیروی آفریننده‌اش انکار شود، به چیزی تبدیل شده بود که می‌شد ساختمانش را شناخت، اجزایش را از هم بازشناخت و دربارهٔ چگونگی ساخته‌شدنش سخن گفت. اما همین شناخت، پرسشی تازه را پیش می‌کشید: اگر بتوان توضیح داد که شعر چگونه ساخته می‌شود، آیا می‌توان ساختن آن را نیز آموخت؟ آیا وزن، زبان، تصویر، ترکیب و تأثیر شاعرانه را می‌توان چنان شناخت که از تجربهٔ شخصی شاعر فراتر بروند و به دانشی قابل انتقال تبدیل شوند؟ پاسخ به این پرسش قرن‌ها طول کشید و در فرهنگ‌های مختلف راه‌های متفاوتی پیمود. رساله‌های فن شعر نوشته شدند، وزن و قافیه قاعده‌مند شدند، صنایع شاعرانه نام گرفتند و طبقه‌بندی شدند و سرانجام در بعضی جوامع، شعر نه فقط موضوع بحث و کتاب، بلکه موضوع آموزش، تمرین و حتی امتحان شد. پیش از آنکه انسان به فکر ساختن «ماشین شاعر» بیفتد، باید امکان دیگری را می‌آزمود: آیا می‌توان آن شاعری را آموخت؟ آیا می‌توان شاعر ساخت؟ #محمدعلی_شیوا #ChatGPT @zhazh_o_vazh ⬅️ ادامه دارد

🔸 از ارسطو تا ChatGPT از بوطیقا تا رؤیای ماشینِ شاعر ۲. وقتی شعر از الهام به فن تبدیل شد 🔹 ارسطو و مسئلهٔ مهندسیِ آفرینش شعر (بخش دوم) ... در اینجا معنا تا اندازه‌ای محصول معماری می‌شود. همان مواد را می‌توان به ترتیب دیگری چید و اثری کاملاً متفاوت ساخت. حتی ممکن است همهٔ اطلاعات حفظ شوند، اما تراژدی فروبپاشد؛ چون رابطهٔ میان پیش‌آگاهی، کشف، بازشناسی و دگرگونی سرنوشت از میان رفته است. ارسطو هنگام سخن گفتن از وحدت پیرنگ تا آنجا پیش می‌رود که می‌گوید اجزای یک کل باید چنان سازمان یافته باشند که جابه‌جایی یا حذف یک جزء، کل را مختل کند. این دیگر فقط نام‌گذاری اجزای شعر نیست بلکه نوعی اندیشیدن به روابط میان اجزاست و همین رابطه است که بعداً در تاریخ ما بارها اهمیت پیدا خواهد کرد. اما آیا قاعده می‌تواند شعر بسازد؟ اینجا ممکن است وسوسه شویم یک پرش بلند تاریخی انجام دهیم و بگوییم: پس ارسطو نخستین قدم را به سوی الگوریتم شعر برداشت. بهتر است چنین نگوییم. نه فقط به دلیل فاصلهٔ تاریخی میان «بوطیقا» و «الگوریتم»، بلکه به این دلیل که میان شناختن ساختمان یک چیز و توانایی تولید آن از روی قواعد، تفاوتی بنیادی وجود دارد. یک کالبدشناس می‌تواند ساختمان بدن را با دقت حیرت‌انگیزی بشناسد، بی‌آنکه بتواند انسان بسازد. دانستن اینکه یک تراژدی موفق آغاز، میانه و پایان دارد، یا بازشناسی و دگرگونی چگونه در پیرنگ عمل می‌کنند، هنوز به ما دستگاهی نمی‌دهد که با وارد کردن چند شخصیت و رویداد، ادیپ شهریار دیگری تحویل دهد. در اینجا باید یک تمایز اساسی را مد نظر آورد. این تمایز را می‌توان با دو مفهوم ساده نگه داشت: «بوطیقای تحلیلی» می‌پرسد: اثر چگونه ساخته شده است؟ «بوطیقای مولد» باید بتواند پاسخ دهد: با این عناصر و این قواعد، چگونه اثر تازه‌ای بسازیم؟ فاصلهٔ میان این دو، همان فاصله‌ای است که بخش بزرگی از تاریخ ما در آن اتفاق خواهد افتاد. ارسطو در سوی نخست این مرز ایستاده است. اما با نشان دادن اینکه شعر را می‌توان از حیث اجزا، ترتیب، ضرورت، احتمال و نسبت جزء و کل بررسی کرد، امکان اندیشیدن به سوی دوم را قابل تصورتر می‌کند. «شاعر» یعنی سازنده در بوطیقا در پرتو بحث ما معنای تازه‌ای پیدا می‌کند. ارسطو در بحث از پیرنگ می‌گوید شاعر، یا maker، باید بیش از آنکه سازندهٔ «ابیات» باشد، سازندهٔ پیرنگ‌ها باشد؛ زیرا آنچه شاعر را شاعر می‌کند صرفاً موزون کردن کلام نیست، بلکه «بازسازی کنش» است. در خود واژهٔ یونانی poiētēs نیز همین معنای «سازنده» حضور دارد؛ همان خانواده‌ای که poiēsis، ساختن یا پدید آوردن، از آن می‌آید. این نکته به تنهایی نباید بیش از اندازه بار تاریخی تحمل کند، اما برای پرسش ما روشنگر است. شاعر در این نگاه فقط کسی نیست که چیزی بر او نازل می‌شود بلکه او «کاری انجام می‌دهد». «می‌سازد». «انتخاب می‌کند». «ترتیب می‌دهد». و درست در همین افعال است که امکان قاعده پدیدار می‌شود: - اگر ساختن شعر مستلزم انتخاب باشد، می‌توان پرسید چه انتخاب‌هایی ممکن‌اند. - اگر مستلزم ترتیب باشد، می‌توان پرسید چه ترتیب‌هایی ممکن‌اند. - اگر برخی ترتیب‌ها بهتر از برخی دیگر باشند، می‌توان پرسید چرا؟ و اگر بتوان پاسخ این «چرا» را به صورت اصل یا قاعده بیان کرد، گام دیگری از راز آفرینش به سوی شناخت سازوکار آن برداشته‌ایم. اما هنوز شاعر در مرکز همه‌چیز ایستاده است. اوست که قاعده را می‌شناسد و تصمیم می‌گیرد کجا و چگونه آن را به کار گیرد. برای رسیدن به ماشین شاعر باید اتفاق دیگری بیفتد. - مهندسیِ ذهن شاعر شاید در اینجا بتوان مسئله را کمی گسترده‌تر دید. انسان خیلی زود دریافت که برای تولید اثر هنری لازم نیست فقط منتظر الهام بماند؛ می‌توان شرایطی برای آفرینش ساخت. وزن یکی از این شرایط است. قافیه یکی دیگر. قالب، محدودیت تعداد سطرها، الگوهای تکرار، شیوه‌های بلاغی و صدها قاعده‌ای که در سنت‌های گوناگون شعری پدید آمده‌اند، همگی به نوعی میدان آزادی شاعر را شکل می‌دهند. در نگاه نخست، محدودیت دشمن خلاقیت به نظر می‌رسد. اما تجربهٔ شعر اغلب خلاف آن را نشان می‌دهد. شاعر وقتی ناچار است در وزنی معین بنویسد یا کلمه‌ای را در جایگاه قافیه بنشاند، با مجموعه‌ای از انتخاب‌هایی روبه‌رو می‌شود که بدون آن محدودیت اصلاً پدید نمی‌آمدند. قاعده فقط آزادی را کم نمی‌کند؛ گاهی امکان‌هایی تازه تولید می‌کند. اینجا به نقطه‌ای می‌رسیم که بعدها برای ماشین شعر اهمیت فراوان خواهد داشت. می‌توان میان دو نوع قاعده تفاوت گذاشت: ۱-:قاعده‌ای که فقط می‌گوید چه چیزی مجاز نیست؛ ۲- و قاعده‌ای که با محدود کردن میدان، مجموعه‌ای از امکان‌های قابل تولید به وجود می‌آورد. در حالت دوم، محدودیت آرام‌آرام از «مانع» به «مولد» تبدیل می‌شود. #محمدعلی_شیوا #ChatGPT @zhazh_o_vazh ⬅️ ادامه دارد

🔸 از ارسطو تا ChatGPT از بوطیقا تا رؤیای ماشینِ شاعر ۲. وقتی شعر از الهام به فن تبدیل شد 🔹 ارسطو و مسئلهٔ مهندسیِ آفرینش شعر (بخش نخست) پیش از آنکه بپرسیم آیا می‌توان شعر را به ماشین سپرد، باید با مانعی قدیمی‌تر روبه‌رو شویم: اگر شعر اساساً حاصل الهام باشد، چه چیزی از آن را می‌توان به قاعده درآورد؟ یونانیان این مسئله را خیلی پیش از ارسطو می‌شناختند. هومر ایلیاد و اودیسه را با فراخواندن الههٔ شعر آغاز می‌کند؛ هزیود نیز سخن گفتن شاعر را با موهبت موزها (Muses: الهه‌های شعر) پیوند می‌دهد. این تصور که شعر از جایی بیرون از ارادهٔ عادی شاعر به او می‌رسد، در فرهنگ یونانی پیش از افلاطون سابقه‌ای دیرینه داشت. اما در ایون افلاطون، این تصور صورت بسیار تندتری پیدا می‌کند. سقراط به ایون می‌گوید توان شاعر از technē، یعنی فن یا مهارتی مبتنی بر شناخت، نمی‌آید؛ شاعر در لحظهٔ آفرینش «ملهم» و «مسخّر» نیرویی الهی است. تصویر مشهور افلاطون، زنجیره‌ای از حلقه‌های آهنی است که نیروی خود را از یک سنگ مغناطیسی می‌گیرند: الههٔ شعر نخست شاعر را به حرکت درمی‌آورد، شاعر راوی را، و راوی شنونده را. نیروی شعر در سراسر این زنجیره منتقل می‌شود، اما سرچشمهٔ آن در اختیار شاعر نیست. اگر این تصویر را جدی بگیریم، با تصوری از آفرینش روبه‌رو می‌شویم که تقریباً در نقطهٔ مقابل «ماشین شاعر» قرار دارد: شاعر خود نمی‌داند دقیقاً چگونه شعر را ساخته است؛ حتی به معنای دقیق کلمه، سازندهٔ آن نیست. چیزی از او عبور کرده است. از این منظر، پرسیدن از «روش تولید شعر» تقریباً بی‌معناست. اگر سرچشمهٔ شعر الهه شعر است، نمی‌توان با کالبدشکافی شعر به فرمولی رسید که همان نیرو را بازتولید کند. الهام را می‌توان انتظار کشید، اما نمی‌توان آن را اجرا کرد. همین تقابل است که اهمیت ارسطو را برای داستان ما روشن‌تر می‌کند: شاعر، مسخّر است یا سازنده؟ ارسطو در بوطیقا نظریهٔ ساده‌ای در برابر افلاطون نمی‌گذارد و نمی‌گوید شعر هیچ نسبتی با استعداد طبیعی یا نیروی تخیل ندارد. برعکس، در جایی تصریح می‌کند که فن شاعری به کسی تعلق دارد که از استعداد طبیعی برخوردار باشد؛ و دربارهٔ ساختن استعارهٔ خوب نیز می‌گوید این چیزی نیست که بتوان آن را به سادگی از دیگری آموخت، بلکه نشانهٔ قریحه است. بنابراین اگر از بوطیقا یک «کتاب آموزش مکانیکی شعر» بسازیم، خود ارسطو را بد فهمیده‌ایم. پژوهش‌های جدید دربارهٔ زیبایی‌شناسی او نیز بر همین احتیاط تأکید کرده‌اند. اما اتفاق مهم در سطح دیگری رخ می‌دهد. ارسطو به جای اینکه فقط بپرسد نیروی شاعر از کجا می‌آید، به خودِ اثر نگاه می‌کند: - شعر چگونه کار می‌کند؟ - تراژدی از چه اجزایی ساخته شده است؟ - چرا بعضی پیرنگ‌ها بهتر از بعضی دیگرند؟ - چه نسبتی میان آغاز، میانه و پایان وجود دارد؟ - چه چیزی باعث می‌شود مجموعه‌ای از رویدادها به یک کل تبدیل شود؟ همین تغییر زاویۀ دید تعیین‌کننده است. در تصویر الهامی، نگاه ما از شعر به سوی منشأ آفرینش برمی‌گردد: چه نیرویی شاعر را به سخن آورد؟ در بوطیقا، نگاه به سوی ساختمان اثر می‌رود: چه چیزی باعث شده این اثر چنین کار کند؟ شاید بتوان گفت در یکی، مسئله «از کجا آمدن شعر» است و در دیگری «چگونه ساخته شدن آن». و برای تاریخ ماشین شاعر، پرسش دوم سرنوشت‌سازتر خواهد بود. ارسطو در همان سطرهای آغازین بوطیقا برنامهٔ کارش را با صراحت اعلام می‌کند: می‌خواهد انواع شعر را بررسی کند، ببیند پیرنگ چگونه باید ساخته شود تا اثر موفق باشد و «تعداد و ماهیت اجزایی» را بشناسد که شعر از آنها ترکیب شده است. این زبان را نباید بیش از حد مدرن کنیم، اما دشوار است اهمیت آن را نبینیم. - چیزی که «اجزا» دارد، می‌تواند تجزیه شود؛ - چیزی که اجزایش نسبتی با یکدیگر دارند، می‌تواند از حیث ترکیب بررسی شود؛ - و اگر بعضی ترکیب‌ها موفق‌تر از بعضی دیگر باشند، می‌توان دربارهٔ اصول این موفقیت سخن گفت. در اینجا شعر دیگر جعبهٔ سیاهی نیست که ورودی آن الهام و خروجی‌اش اثر هنری باشد. می‌توان درِ جعبه را باز کرد. - کشف ساختمان یکی از روشن‌ترین جاهایی که این نگاه خود را نشان می‌دهد، بحث ارسطو دربارهٔ mythos یا پیرنگ است. او پیرنگ را صرفاً مضمون یا خلاصهٔ داستان نمی‌داند؛ مسئله، ترتیب و سازمان اعمال و رویدادهاست. حتی پیرنگ را مهم‌ترین جزء تراژدی و به تعبیری «جان» آن می‌خواند. این تفاوت ظریف است، اما پیامد بزرگی دارد. فرض کنیم مواد یک تراژدی را در اختیار داریم: پادشاهی، قتلی قدیمی، رازی پنهان، جست‌وجویی برای یافتن قاتل، و کشفی هولناک در پایان. این مواد هنوز اُدیپ شهریار نیستند. آنچه آنها را به تراژدی تبدیل می‌کند فقط «چه اتفاق‌هایی افتاده» نیست؛ چگونه آشکار شدن آنهاست. #محمدعلی_شیوا #ChatGPT @zhazh_o_vazh ⬅️ ادامه دارد

🔸 از ارسطو تا ChatGPT ۱. آیا می‌توان شعر را ساخت؟ (بخش دوم) ... و چیزی که بتوان ساختمانش را شناخت، بالقوه می‌تواند موضوع قاعده قرار گیرد. البته از «قاعده‌پذیری» تا «تولیدپذیری» فاصله‌ای عظیم وجود دارد. دانستن قواعد دستور زبان کسی را نویسنده نمی‌کند، همان‌طور که شناختن قواعدِ هارمونی به‌تنهایی آهنگساز نمی‌سازد. شاعر نیز در تمام تاریخِ شعر با قواعد فراوانی سروکار داشته است، بی‌آنکه این قواعد جای او را بگیرند. وزن می‌تواند بسیار دقیق باشد و با این حال دو شاعر در همان وزن دو جهان کاملاً متفاوت بسازند. قافیه محدودهٔ انتخاب را کوچک می‌کند، اما تعیین نمی‌کند شاعر در آن محدوده چه خواهد گفت. پس وجود قاعده هنوز به معنای وجود ماشین نیست. این تمایز را باید در تمام این جست‌وجو به خاطر سپرد؛ وگرنه به‌آسانی می‌توان هر عروض‌دان قدیمی را برنامه‌نویس و هر صنعت ادبی را الگوریتم نامید. چنین تشبیه‌هایی شاید در نگاه نخست هیجان‌انگیز باشند، اما تاریخ را بیش از آنکه روشن کنند، مخدوش می‌کنند. مسئله در جای دیگری است: چه زمانی قاعده از وسیله‌ای در دست شاعر، به سازوکاری برای تولید امکان‌های شعری تبدیل می‌شود؟ مثلاً فرض کنیم شاعری به جای آنکه فقط یک مصراع بنویسد، مصراعی بسازد که اجزای آن بتوانند با نظمی مشخص جابه‌جا شوند و از همان مواد اولیه صورت‌های دیگری پدید آورند. در این حالت دیگر قاعده فقط بر شعر نظارت نمی‌کند بلکه خودش در تولید صورت‌های تازه مشارکت دارد. این تغییر کوچک نیست. در شعر حقیقی، شاعر از میان امکان‌های فراوان «انتخاب» می‌کند و یک متن را به ما تحویل می‌دهد. اما در ساختار مولد، شاعر می‌تواند به جای یک محصول نهایی، مجموعه‌ای از عناصر و قانونی برای «ترکیب» آنها باقی بگذارد. آنچه ساخته شده دیگر فقط «شعر» نیست؛ چیزی شبیه فضای شعرهای ممکن است. در این نقطه، برای نخستین بار می‌توان سایهٔ بسیار دور ماشین شاعر را دید. از همین منظر، شاید تاریخِ ماشین شاعر را بتوان تاریخ انتقال تدریجیِ بخشی از اختیار شاعر دانست. در آغاز، تقریباً همه‌چیز در دست اوست: انتخاب واژه، ترتیب، ریتم، تصویر، معنا. سپس بعضی از این انتخاب‌ها به قواعد واگذار می‌شوند. در مرحله‌ای دیگر، قاعده نه تنها شعر را محدود می‌کند، بلکه «امکان‌های مختلف» می‌سازد. بعد کسی می‌پرسد این امکان‌ها چندتا هستند. وقتی امکان‌ها قابل شمارش شدند، مسئله دیگر فقط ادبی نیست؛ پای ترکیبیات و محاسبه نیز به میان می‌آید. و اگر قاعده‌ای وجود داشته باشد که بتوان بارها آن را اجرا کرد، پرسش بعدی تقریباً ناگزیر است: چرا اجرای آن را به یک ابزار نسپاریم؟ اینجاست که «ماشین شاعر» پیش از ساخته شدنِ ماشین، کم‌کم قابل تصور می‌شود. این مسیر البته مستقیم نبوده است. کسانی که در طول قرن‌ها با جایگشت واژه‌ها، محدودیت‌های صوری یا ترکیب‌های متعدد یک متن بازی می‌کردند، لزوماً در حال حرکت آگاهانه به سوی هوش مصنوعی نبودند. ما نیز نباید گذشته را چنان روایت کنیم که گویی تمام تاریخ ادبیات از ابتدا منتظر ChatGPT بوده است. تاریخ چنین مقصد از پیش تعیین‌شده‌ای ندارد. اما وقتی این تجربه‌های پراکنده را از نقطه‌ای که امروز ایستاده‌ایم دوباره بازنگری می‌کنیم، میان آنها خویشاوندی عجیبی دیده می‌شود: کوشش برای جدا کردن بخشی از فرایند ساختن از تصمیم مستقیم و لحظه‌به‌لحظهٔ شاعر. این شاید همان رشته‌ای باشد که ارزش دنبال کردن دارد و اینجاست که پرسش آغازین ما اندکی تغییر می‌کند. دیگر فقط نمی‌پرسیم: نخستین ماشین شعر چه زمانی ساخته شد؟ این پرسش هنوز مهم است و در ادامه به آن خواهیم رسید. اما پیش از آن باید پرسید: چه چیزهایی باید در تصور بشر از شعر تغییر می‌کرد تا ساختن چنین ماشینی اصلاً ممکن به نظر برسد؟ برای رسیدن به ماشین، - ابتدا باید شعر را دارای ساختمان دید. - سپس باید دریافت که بعضی از اجزای این ساختمان تابع قاعده‌اند. - بعد باید امکان ترکیب دوبارهٔ آن اجزا را کشف کرد. از آنجا راهی به شمارش، جدول، جایگشت، دستورالعمل و سرانجام دستگاه باز می‌شود. به این معنا، شاید نخستین ماشین‌های شعر اصلاً از چرخ‌دنده ساخته نشده باشند بلکه از قاعده ساخته شده‌اند. اما هنوز یک مسئله باقی می‌ماند: قاعده تا زمانی که فقط به شاعر بگوید چه کند، جای شاعر را نمی‌گیرد. لحظهٔ تعیین‌کننده زمانی فرا می‌رسد که قاعده بتواند به جای یک پاسخ، چندین پاسخ ممکن تولید کند. برای پیدا کردن آن لحظه باید بسیار پیش‌تر از کامپیوتر، از ماشین صنعتی و حتی از چاپ به عقب برگردیم؛ به زمانی که بعضی شاعران کشف کردند یک شعر لزوماً مجبور نیست فقط یک صورت داشته باشد. از آنجا داستان واقعیِ «ماشین شاعر» آغاز می‌شود. #محمدعلی_شیوا #ChatGPT @zhazh_o_vazh ⬅️ ادامه دارد

🔸 از ارسطو تا ChatGPT از «بوطیقا» تا رؤیای «ماشینِ شاعر» درآمدی بر تبارشناسی ماشینِ شعر و شعرسرایی با هوش مصنوعی، به‌ویژه ChatGPT 🔹 ۱. آیا می‌توان شعر را ساخت؟ (بخش نخست) امروز می‌توانیم روبه‌روی صفحهٔ تلفن یا کامپیوتر بنشینیم، چند جمله بنویسیم و از ChatGPT بخواهیم برایمان شعر بگوید. حتی می‌توانیم کار را دشوارتر کنیم: موضوع را تعیین کنیم، قالب بخواهیم، قافیه پیشنهاد بدهیم، لحن را مشخص کنیم یا از ماشین بخواهیم شعر را چند بار تغییر دهد تا به چیزی نزدیک شود که در ذهن داریم. ممکن است حاصل کار را شعر بدانیم یا ندانیم. این بحث دیگری است. فعلاً مسئله نه ارزش ادبیِ آن متن، بلکه امکانِ پدید آمدن آن است. چیزی که تا همین اواخر بدیهی به نظر می‌رسید دیگر چندان بدیهی نیست: برای آنکه شعری نوشته شود، ظاهراً لازم نیست در همان لحظه شاعری انسانی نشسته باشد و آن شعر را بسراید. این اتفاق اگر فقط از منظر فناوری دیده شود، بسیار تازه است؛ اما اگر از منظر تاریخ اندیشه به آن نگاه کنیم، پرسش دیگری پیش می‌آید: آیا خودِ ایدهٔ تولید شعر به وسیلهٔ چیزی جز ذهن شاعر نیز تازه است؟ ماشین‌ها معمولاً پیش از آنکه ساخته شوند، در تخیل انسان ساخته شده‌اند. پرواز، سفر به ماه، زیردریایی، آدم مصنوعی و بسیاری از چیزهایی که زمانی در قلمرو افسانه یا خیال علمی بودند، پیش از تحقق فنی‌شان سابقه‌ای طولانی در رؤیاهای بشر داشته‌اند. ژول ورن مشهورترین نام در این میان است، اما البته تنها نام نیست. ادبیات و اسطوره بارها چیزی را تصور کرده‌اند که فناوری هنوز توان ساختنش را نداشته است. پس شاید دربارهٔ ماشینِ شاعر نیز بهتر باشد نخست سراغ ماشین نرویم. شاید لازم باشد بپرسیم این ماشین پیش از آنکه دستگاهی واقعی باشد، در کجای تصور انسان از شعر امکان‌پذیر شده بود. این پرسش ظاهراً ساده، ما را با مسئله‌ای دشوارتر روبه‌رو می‌کند: اصلاً «شعر ساختن» یعنی چه؟ در زبان روزمره بدون تأمل می‌گوییم شاعری شعری «ساخته» یا «سروده» است. اما این دو تعبیر کاملاً هم‌معنا نیستند. «سرودن» هنوز چیزی از حضور شاعر، صدا، تجربه و لحظهٔ آفرینش را با خود دارد؛ «ساختن» ناخودآگاه ما را به سوی اجزا، روابط و شیوهٔ ترکیب آنها می‌برد. چیزی را می‌توان ساخت که دست‌کم تا اندازه‌ای بتوان ساختمانش را شناخت. اگر شعر را فقط فوران تجربه‌ای درونی یا لحظه‌ای از الهام بدانیم، اندیشهٔ ماشین شاعر تقریباً بی‌معنا می‌شود. ماشین نه کودکی داشته، نه عاشق شده، نه مرگ عزیزی را تجربه کرده، نه از تبعید رنج برده و نه نیمه‌شبی ناگهان مصراعی به ذهنش رسیده است. از این منظر، پرسش «آیا ماشین می‌تواند شعر بگوید؟» خیلی زود به پرسش دیگری تبدیل می‌شود: آیا بدون تجربهٔ زیسته اساساً شعر ممکن است؟ اما شعر فقط تجربه نیست. آن تجربه، هرچه باشد، برای تبدیل شدن به شعر باید در زبان صورت پیدا کند. واژه‌ها انتخاب شوند، کنار یکدیگر قرار گیرند، چیزی گفته و چیزی حذف شود، ریتمی شکل بگیرد، تصویر یا روایتی ساخته شود و در بسیاری از سنت‌های شعری، محدودیت‌هایی چون وزن، قافیه یا قالب نیز رعایت شود. همین‌جا شکافی ظریف پدید می‌آید: شاید نتوانیم تجربهٔ شاعر را مهندسی کنیم، اما آیا می‌توانیم بخشی از فرایندی را که تجربه را به شعر تبدیل می‌کند مهندسی کنیم؟ تاریخی که می‌خواهیم دنبال کنیم، از همین شکاف آغاز می‌شود. به نظر می‌رسد که ارسطو نقطهٔ شروع مناسبی برای این جست‌وجو باشد؛ نه از آن رو که او رؤیای ماشین شاعر را در سر داشته باشد ــ چنین نسبتی آشکارا تاریخی نیست ــ بلکه به این دلیل که در بوطیقا با یکی از نخستین کوشش‌های باقی‌مانده برای نگاه نظام‌مند به شعر و ساختار اثر ادبی روبه‌رو می‌شویم. خودِ آغاز بوطیقا از این حیث گویاست. ارسطو می‌گوید می‌خواهد دربارهٔ شعر، انواع آن، چگونگی ساخته‌شدن پیرنگ موفق و «تعداد و ماهیت اجزایی که شعر از آنها تشکیل می‌شود» تحقیق کند. بعدتر، هنگام بحث از تراژدی، اجزای آن را از هم جدا می‌کند و دربارهٔ نسبتشان سخن می‌گوید؛ و mythos یا پیرنگ را نه صرفاً داستان، بلکه آرایش و سازمان رویدادها می‌بیند. این نکته برای بحث ما از بسیاری از احکام مشهورتر بوطیقا مهم‌تر است. اثر ادبی در این نگاه، کلی یکپارچه اما تجزیه‌ناپذیر نیست. می‌توان پرسید: -  از چه چیزهایی تشکیل شده؟ - این چیزها چگونه کنار هم قرار گرفته‌اند؟ - و اگر جای یکی از آنها تغییر کند چه اتفاقی برای کل اثر می‌افتد. ارسطو حتی در بحث وحدت پیرنگ تأکید می‌کند که اجزا باید چنان با یکدیگر پیوند داشته باشند که جابه‌جایی یا حذف یکی از آنها کل را مختل کند. هنوز هیچ «ماشینی» در کار نیست. حتی سخن گفتن از «الگوریتم» در اینجا تحمیل مفهومی امروزی بر متنی باستانی خواهد بود. اتفاق مهم بنیادی‌تر است: شعر قابل کالبدشکافی شده است. #محمدعلی_شیوا #ChatGPT @zhazh_o_vazh ⬅️ ادامه دارد

از ارسطو تا ChatGPT از «بوطیقا» تا رؤیای «ماشینِ شاعر» در سلسله‌یادداشت‌های پیشِ رو بر آنم تا درآمدی بر تبارشناسی ماشینِ شعر و شعرسرایی با هوش مصنوعی، به‌ویژه ChatGPT فراهم کنم. 🔸 توضیح مهم دربارهٔ این سلسله‌یادداشت‌ها از آنجا که موضوع این یادداشت‌ها خودِ شعر و هوش مصنوعی و به‌ویژه ChatGPT است، لازم می‌دانم شیوهٔ شکل‌گیری متن‌ها را نیز روشن کنم. ایده‌ها و پرسش‌های اصلی، مواد خام و ساختار مباحث را من فراهم کرده‌ام؛ جست‌وجو و یافتن منابع و صورت‌بندی اولیهٔ متن با کمک ChatGPT انجام می‌شود و هر یادداشت، در نهایت، پس از بازبینی و ویرایش من در این کانال منتشر خواهد شد. به گمانم در نوشته‌ای دربارهٔ نسبت انسان، شعر و ماشین، خودِ این شیوهٔ همکاری نیز بخشی از موضوع است. #محمدعلی_شیوا @zhazh_o_vazh 🔸 از ارسطو تا ChatGPT

بخش پایانی وزن، قالب و معماری در اینجا شاید لازم باشد میان سه مفهوم وزن، قالب و معماری تمایز بگذاریم. این دو نمونه از نظر وزن بر وزن رباعی‌اند اما از نظر شمار مصراع‌ها، رباعیِ چهارمصراعی نیستند. اهمیت آنها برای نورباعی صرفاً در اشتراک وزن نیست بلکه در این امکان است که یک واحد شعریِ مستقلِ دو مصراعی بر وزن رباعی شکل گرفته باشد. به بیان دیگر، وزن به تنهایی تمام ظرفیت‌های قالب را تعیین نمی‌کند. قالب، یک صورت قراردادی است اما معماری، رابطهٔ درونی اجزای شعر و چگونگی رسیدن آنها به نقطهٔ کشف را بررسی می‌کند. از این منظر، این دو بیت می‌توانند پیش از آنکه «رباعی‌های ناقص» باشند، شاهدی باشند بر اینکه وزن رباعی قابلیت حمل یک واحد شعریِ مستقل دو مصراعی را نیز داشته است. و این پرسش مهمی را پیش می‌کشد: آیا چهارمصراعی‌بودن ضرورت شعر است یا صرفاً ضرورت قالب؟ اگر شاعر از نظر معنایی به نقطهٔ پایان رسیده باشد، افزودن دو مصراع دیگر فقط برای کامل‌کردن شکل قراردادی ممکن است شعر را کامل‌تر نکند بلکه حتی می‌تواند آن را از ایجاز و تمرکز خود دور کند. •#نورباعی، اختراع یک فرم یا صورت‌بندی یک امکان قدیمی؟ ادعا این نیست که نورباعی مستقیماً از چنین بیت‌هایی پدید آمده است. مسئله این است که شاید این بیت‌های فرد نشان دهند که استقلال یک واحد دو مصراعی و بسنده‌کردن به همان مقدار، در سنت شعر فارسی امکان و سابقه داشته است، مطلبی که #صفربیگی، پیشنهاددهندهٔ فرم نورباعی، نیز در نوشته‌های خود به آن اذعان داشته است. از این منظر، پرسش مهم‌تری پیش می‌آید: آیا نورباعی را باید صرفاً ابداع فرمی تازه دانست، یا صورت‌بندیِ آگاهانهٔ امکانی دانست که پیش‌تر، هرچند پراکنده، در شعر فارسی وجود داشته است؟ اگر پاسخ به سوی امکان دوم برود، ارزش این نمونه‌ها بیش از آن است که صرفاً چند «پیش‌نمونه» برای نورباعی باشند. آنها می‌توانند ما را به بازنگری در تاریخ امکان‌های فرمی شعر فارسی دعوت کنند یعنی تاریخی که معمولاً قالب‌ها را در صورت‌های تثبیت‌شده و کامل آنها مطالعه می‌کند، نه در شکل‌های حاشیه‌ای، فرد یا استثنایی‌شان. شاید اهمیت این دو بیت دقیقاً در همین وضعیت ظاهراً حاشیه‌ای باشد. گاهی آنچه در حاشیهٔ یک قالب باقی مانده، امکان‌های فراموش‌شدهٔ آن را بهتر از صورت تثبیت‌شده‌اش نشان می‌دهد. و شاید جالب‌تر اینکه خودِ این کشف نیز نمونه‌یی از همان چیزی است که دربارهٔ نورباعی می‌گوییم: چیزی در متن هست که در نگاه نخست دیده نمی‌شود و با تغییر زاویهٔ نگاه آشکار می‌شود. این دو بیت در دیوان عصمت بخارایی همان بیت‌های همیشگی‌اند و چیزی به آنها افزوده نشده است. آنچه تغییر کرده، زاویهٔ نگاه ماست. وقتی آنها را فقط ابیاتی بر وزن رباعی ببینیم، یک بیت فرد و ظاهراً استثنایی می‌بینیم اما وقتی از منظر معماری، ایجاز، حذف، کانون کشف و استقلال واحد دو مصراعی نگاه کنیم، امکانات دیگری در آنها آشکار می‌شود. از این رو، ممتنع نیست و بلکه شایسته است که این دو بیت فرد را در شمار اجداد دور و تاریخی نورباعی قرار دهیم. نه به معنای اثبات یک رابطهٔ مستقیم تاریخی، بلکه به عنوان نمونه‌هایی از امکانی فرمی که پیش از صورت‌بندی نورباعی نیز می‌توانسته در شعر فارسی حضور داشته باشد. ناگفته نماند که در دیوان شاعران دیگر نیز نمونه‌هایی از این دست یافت می‌شود و شایسته است به‌طور جدی‌تر جست‌وجو و بررسی شوند. شاید با گردآوری این نمونه‌ها بتوان دریافت که آیا با مواردی پراکنده و تصادفی روبه‌رو هستیم، یا با سابقه‌یی گسترده‌تر از بیت‌های فرد و مستقل که هنوز در تاریخ قالب‌های شعر فارسی به‌درستی دیده نشده است. در آن صورت، شاید بتوان تاریخ نورباعی را نه صرفاً از لحظهٔ پیشنهاد و نام‌گذاری آن، بلکه از پیشینهٔ امکان‌هایی که در سنت شعر فارسی وجود داشته‌اند دنبال کرد و از این طریق بتوان به درک کامل‌تری از #بوطیقای_نورباعی دست یافت. • #عصمت_بخارایی شاعر نامدار ایرانی در دورهٔ تیموری بود که در اواخر قرن هشتم هجری در بخارا متولد شد و در سال ۸۴۰ قمری درگذشت. منبع ابیات: دیوان عصمت بخارایی، عصمت‌اللّٰه بن خواجه‌مسعود، دست‌نویس شمارهٔ ۱۰۲۸ کتابخانهٔ مجلس شورای اسلامی، نستعلیق خوش، کاتب جلال غیاث فرج‌اللّٰه، بی‌تا (ظ ۹–۱۰ هـ.ق)، ۲۶۴ برگ، ۱۵ سطر. #محمدعلی_شیوا @zhazh_o_vazh - بخش اول - بخش دوم • بوطیقای نورباعی #نورباعی #بوطیقای_نورباعی #رباعی #معماری_رباعی #عصمت_بخارایی

بخش دوم این انتخاب مهم است. اگر شاعر می‌گفت: آن راه به دریا رسید فقط از رسیدن به مقصد سخن گفته بود؛ اما «پیوست» معنای اتصال، الحاق و یکی‌شدن را نیز در خود دارد. راه فقط به دریا ختم نمی‌شود بلکه به دریا می‌پیوندد و در آن محو می‌شود. در نتیجه، حرکتِ زمانی و معنایی بیت چنین می‌شود: استمرار، انتظار و سپس وصل. این نوع اقتصاد واژگانی بسیار به معماری نورباعی نزدیک است: یک واژه، به جای آنکه صرفاً نقش خبری داشته باشد، بخشی از مسیر معنایی حذف‌شده را بر عهده می‌گیرد. حتی می‌توان گفت «مدام» نوعی واسطهٔ حذف‌شده را نمایندگی می‌کند. شعر توضیح نمی‌دهد که چگونه اشک به دریا می‌رسد بلکه فقط می‌گوید: چشم، مدام آب می‌ریخت و سپس: عاقبت، آن راه به دریا پیوست. فاصلهٔ میان این دو، همان جایی است که خواننده باید فرایند را در ذهن خود بسازد. تمرکز بر کانون کشف از این منظر، کانون کشف بیت اول فقط «اشک و دریا» نیست. کشف اصلی در تبدیلِ راهِ رسیدن به معشوق به راهی است که از استمرار اشک ساخته می‌شود و سرانجام به دریای وصل می‌پیوندد. شعر از «راه تو» آغاز می‌کند، در میانه «چشم» و «آب» را وارد می‌کند، استمرار را با «مدام» می‌سازد و در پایان همان راه را به «دریا» می‌رساند و پیوند می‌دهد. بنابراین اجزای بیت قرار نیست همگی وزن معنایی یکسانی داشته باشند. هر کدام بخشی از مسیر را می‌سازند تا همهٔ آنها در پایان، در یک دریافت مرکزی متراکم شوند. این همان مفهوم تمرکز بر کانون کشف است که در بوطیقای نورباعی بر آن تأکید کرده‌ایم. 🔹بیت دوم در بیت دوم، این معماری حتی فشرده‌تر و چندلایه‌تر می‌شود. اینجا نیز توضیح و واسطه حذف شده است. شاعر از «کژ» به «میل» می‌رسد، اما رابطهٔ این دو را توضیح نمی‌دهد. خواننده باید خودش دریابد که کژیِ ابرو، از نظر هندسی، به معنای مایل‌بودن آن است. سپس این ویژگی هندسی به مفهوم عاطفی «میل» منتقل می‌شود و در پایان، جهت این میل نیز مشخص می‌شود: به سوی دل کشف بیت دقیقاً در همین تبدیل اتفاق می‌افتد: ابرو فقط کج نیست بلکه کژیِ آن به «میل» تبدیل شده و این میل، به سوی دل دارد. اینجا نیز بخشی از معنا در متن گفته نمی‌شود، بلکه در ذهن خواننده ساخته می‌شود و همین، ایجاز را از کوتاه‌گویی ساده جدا می‌کند. •«جادو»: حلقهٔ پنهان میان ابرو و دل در سطح نخست، «جادو» همان معنای سنتیِ افسونگریِ چشم و ابرو را دارد: ابروی معشوق چنان جاذبه‌یی دارد که دل عاشق را مسحور می‌کند. اما از نظر معماری بیت، «جادو» پلی است میان ابرو و دل. یعنی توضیح نمی‌دهد که ابرو چگونه به دل میل دارد، بلکه «جادو» علتِ پنهان و نامرئیِ این کشش را تداعی می‌کند. از سوی دیگر، قرار گرفتن «جادو» در کنار «بی‌نهایت»، «پیوسته» و «همه»، جادویی بی‌پایان و جاودانه را تداعی می‌کند. گویی این افسون، اثری لحظه‌ای نیست، بلکه همیشگی است. بنابراین «جادو» را نمی‌توان به‌آسانی حذف کرد. اگر آن را برداریم، رابطهٔ «کژ» و «میل» همچنان قابل فهم است، اما حلقهٔ پنهان میان زیبایی ابرو و کشش دائمی آن به دل از بین می‌رود. •«بی‌نهایت»: ظاهراً حشو، اما نه کاملاً زائد در نگاه نخست، «بی‌نهایت» ظاهراً حشو به نظر می‌رسد زیرا «ابروی کژت که جادوست» نیز معنای اصلی را منتقل می‌کند. اما با دقت بیشتر، نمی‌توان آن را به‌آسانی زائد دانست. «بی‌نهایت» در کنار «پیوسته» و «همه» شبکه‌یی از معناهای بی‌حدی، استمرار و فراگیری می‌سازد و شدت جادوییِ ابرو را به میلِ دائمی و بی‌کرانِ آن به سوی دل پیوند می‌دهد. از این منظر، حتی واژه‌یی که در نگاه نخست می‌تواند حشو تلقی شود، در معماری کلی بیت جایگاه خود را پیدا می‌کند. • «پیوسته» و «همه» در همین بیت، «پیوسته» نیز بدون هیچ توضیحی و در نهایت ایجاز آمده است؛ واژه‌یی که در معنای مستقیم خود، استمرار و همیشگی‌بودن را دارد. اما شاید بتوان آن را از نظر تصویری با ابروی به‌هم‌پیوستهٔ معشوق نیز مرتبط دانست. در این صورت، واژه همزمان دو لایه پیدا می‌کند: از یک سو استمرارِ میل را می‌رساند و از سوی دیگر، می‌تواند تصویری از ابروی پیوسته را تداعی کند. جالب‌تر آنکه تمایل دائمیِ ابروی معشوق به سوی دل عاشق، با آوردن واژهٔ «همه» نیز مورد تأکید قرار می‌گیرد. بدین‌ترتیب، شاعر بدون هیچ توضیح و واسطه‌یی، در چند واژهٔ کوتاه، کژی و میل، جادو و کشش، جهت میل و استمرار آن را در هم گره می‌زند. این همان اقتصاد واژگانی است که در نورباعی اهمیت پیدا می‌کند: هر واژه باید تا حد امکان بیش از یک کار انجام دهد و معنا در نقطه‌یی متراکم و کانونی شود که خواننده ناگهان رابطهٔ میان اجزا را کشف کند. @zhazh_o_vazh -بخش اول - بخش سوم

دو بیتِ فرد از عصمت بخارایی: شاید اجدادی دور برای #نورباعی #محمدعلی_شیوا • بخش نخست در دیوان عصمت بخارایی به دو نمونه برخوردم که از جهتی برای بحث دربارهٔ پیشینهٔ نورباعی جالب‌اند. هر دو یک بیتِ فرد هستند؛ یعنی تنها دو مصراع دارند و بر وزن رباعی سروده شده‌اند. طبیعتاً نمی‌دانیم این بیت‌ها قرار بوده بعدها با بیتی دیگر تکمیل شوند و به صورت رباعی درآیند، یا شاعر از آغاز آگاهانه همین استقلال دو مصراعی را در نظر داشته و نخواسته است برای کامل‌کردن قالب، بیتی دیگر، حتی به تصنع، به آنها بیفزاید. آنچه در اختیار ماست این است که این دو بیت در دیوان، به همین صورت فرد باقی مانده‌اند. اگر ساختار درونی این دو بیت را، چنان‌که در نورباعی انجام می‌دهیم، به صورت تقطیع سطری بنویسیم، شباهتی قابل تأمل پدیدار می‌شود؛ شباهتی که شاید بتواند این دو بیت را در شمار اجداد دور نورباعی قرار دهد: بر راه تو چشم آب می‌ریخت مدام تا عاقبت آن راه به دریا پیوست • ابروی کژت که بی‌نهایت جادوست پیوسته همه به سوی دل دارد میل اما اهمیت این دو نمونه فقط در شکل ظاهری آنها نیست. اگر آنها را از منظر برخی مؤلفه‌های بوطیقای نورباعی نگاه کنیم، نکات جالب‌تری آشکار می‌شود. حذف، ایجاز و لحظهٔ کشف در بوطیقای نورباعی، یکی از مؤلفه‌های مهم حذف، ایجاز و لحظهٔ کشف است. منظور از ایجاز در اینجا صرفاً کوتاه‌بودن شعر یا کم‌بودن تعداد واژه‌ها نیست؛ مسئله این است که شعر چه مقدار از مسیر رسیدن به معنا را بیان می‌کند و چه مقدار را به خواننده واگذار می‌کند. 🔹بیت اول در بیت اول، بخش مهمی از مسیر معنایی حذف شده است: در آغاز، «راه تو» هنوز معنای کاملاً مشخصی ندارد. «تو» مخاطبی مبهم است اما «راه تو» را می‌توان، در یک خوانش عاشقانه، راه رسیدن به معشوق دانست. شاعر توضیح نمی‌دهد این راه چیست، چرا چشم بر آن راه آب می‌ریزد و این اشک چگونه با آن راه ارتباط پیدا می‌کند. اما در مصراع دوم، دوباره به همان راه اشاره می‌شود: «آن راه» تنها یک تکرار ساده نیست. «آن راه» همان راهی است که در آغاز «راه تو» بود، اما اکنون در پایان، مقصدی تازه پیدا می‌کند: «آن راه به دریا پیوست.» در یک خوانش عاشقانه، «تو»ی آغازین که هنوز فقط در قالب یک مخاطب مبهم حضور دارد، در پایان می‌تواند به صورت دریای حضور و وصل معشوق ظاهر شود. حاصلِ تضرع و اشکِ عاشق، پیمودن همین راه و رسیدن به دریایی است که می‌توان آن را نماد حضور و وصال دانست. بنابراین می‌توان مسیر پنهان بیت را چنین دید: تو،  راه تو،  اشکِ مدام،  آن راه،  دریای وصل اما هیچ‌یک از حلقه‌های میانی توضیح داده نمی‌شوند. شعر فقط نشانه‌ها را در اختیار ما می‌گذارد و ساختن مسیر را به ذهن خواننده واگذار می‌کند. •«آب»: تداعی اشک و آیین بدرقه اینجا اما شاید لایهٔ فرهنگی دیگری نیز در کار باشد که خوانش بیت را غنی‌تر می‌کند. در فرهنگ ایرانی، آب ریختن پشت سر مسافر هنگام رفتن رسمی آشناست که با خوش‌یمنی، سلامت سفر و امید به بازگشت و دیدار دوبارهٔ مسافر همراه است. اگر این تداعی فرهنگی را در خوانش بیت وارد کنیم، «آب ریختن» دیگر فقط تصویری از گریستن نیست. عبارت: «چشم / آب می‌ریخت» می‌تواند همزمان دو تصویر را فعال کند: اشکِ عاشق در فراق و آب ریختن به رسم بدرقه و امید به بازگشت. این هم‌نشینی، معنای «راه» را نیز پیچیده‌تر می‌کند. راه، از یک سو راهِ رفتن و فراق یا رفتن به سوی معشوق است و از سوی دیگر، به واسطهٔ رسم آب‌ریختن، با انتظار بازگشت و دیدار دوباره پیوند می‌خورد. از این منظر، آب از لحظهٔ جدایی آغاز می‌شود، اما معنای خود را در آینده پیدا می‌کند. گویی همان آبی که پشت سر مسافر ریخته می‌شود تا بازگشت او را به فال نیک بگیرد، در شعر به صورت اشکِ عاشق درمی‌آید و در نهایت به دریای حضور و وصل می‌رسد. این لایهٔ فرهنگی، اگرچه به صراحت در شعر بیان نشده اما با همان منطق حذف و اعتماد به مخاطب سازگار است زیرا شاعر لازم نیست آیین را توضیح دهد. کافی است «آب ریختن»، «راه» و «عاقبت» را کنار هم بگذارد تا بخشی از معنای فرهنگی در ذهن مخاطب فعال شود. البته این خوانش را نباید تنها معنای قطعی بیت دانست درعین حال ارزش آن در این است که نشان می‌دهد یک واژهٔ ساده مانند «آب» می‌تواند همزمان در دو نظام معنایی حرکت کند: آبِ اشک و آبِ بدرقه و هر دو در پایان به «دریا» منتهی شوند. •«مدام»، «عاقبت» و «پیوست» سه واژهٔ «مدام»، «عاقبت» و «پیوست» نیز در این معماری نقش مهمی دارند. «مدام» استمرار ریزش اشک را می‌سازد. «عاقبت» پس از این استمرار، لحظهٔ رسیدن را اعلام می‌کند و «پیوست» به جای «رسید» آمده است. @zhazh_o_vazh - بخش دوم - بخش سوم

گلگشتی در صور خیال صائب (۸) جگر لاله و نان سوخته مانند لاله سوخته‌نانی است روزیم آن هم فلک به خون جگر می‌دهد مرا #صائب پیش از هرچیز باید گفت که بوطیقای طرز صائب، میان واژهٔ شاعرانه و غیرشاعرانه مرزی قائل نیست. قدرت تصرف کارگاه خیال او به هر واژه، هر تعبیر و هر امر روزمره اجازه می‌دهد که به ساحت شعر راه یابد اما نه به همان صورت نخستین، بلکه پس از آنکه جامه‌یی از عاطفه، اندیشه و تخیل بر تن کرده باشد. یکی از این امور روزمره، «نان سوخته» است. صائب توجهی ویژه به این تصویر داشته و بارها آن را دستمایهٔ مضمون‌آفرینی قرار داده است. اما آنچه اهمیت بیشتری دارد، تنها تکرار این تعبیر نیست، بلکه شیوهٔ بازگشت آن در شبکهٔ تداعی‌های خیال شاعر است. صائب گاه با کشف یک پیوند خیال‌انگیز، آن را رها نمی‌کند، بلکه بارها در موقعیت‌های مختلف به همان شبکهٔ تداعی بازمی‌گردد و از ظرفیت‌های تازهٔ آن بهره می‌گیرد. از این‌رو، بسیاری از موتیف‌های دیوان او نه به صورت منفرد، بلکه در قالب خانواده‌هایی از تصاویر و تداعی‌ها تکرار می‌شوند. یکی از نمونه‌های روشن این شیوه، پیوند «نان سوخته» با «لاله» و به‌ویژه «جگر لاله» است. تقریباً در همهٔ مواردی که «نان سوخته» در شعر صائب حضور می‌یابد، این شبکهٔ تداعی نیز فعال می‌شود. گویی همین که «نان سوخته» وارد کارگاه خیال شاعر می‌شود، ذهن او بی‌درنگ آن را با جگر سوخته و داغ‌خوردهٔ لاله ــ یعنی همان بخش سیاه میانی گل لاله که در ادب فارسی نماد داغ و خون جگر است ــ پیوند می‌دهد. نظر به نعمت الوان چرا سیاه کند؟ به خون چو لاله زند هر که نان سوخته را «نظر به چیزی سیاه کردن» کنایه از طمع ورزیدن به آن و حسرت خوردن بر نداشتن آن است. صائب این تعبیر را با سیاهی نان سوخته و سیاهی داغ لاله درهم می‌آمیزد و از پیوند این دو، مضمونی تازه می‌آفریند. در همین شبکهٔ تداعی است که می‌گوید: چون لاله‌ایم اگرچه جگرگوشهٔ بهار باشد به نان سوختهٔ خود مدار ما و نیز: چون لاله گرچه چشم و چراغم بهار را تر می‌کنم به خون جگر نان سوخته و نیز: صائب ز خوان نعمت الوان نوبهار قانع شدم چو لاله به یک نان سوخته در بیت زیبای دیگری، «جگر لاله» از معنای رایج خود فراتر می‌رود و ایهامی لطیف میان «خون جگر» و «جگر داشتن» پدید می‌آورد یعنی شجاعت و دلیری: درین حدیقهٔ هستی چو لاله ممکن نیست که نان سوخته‌ای بی‌جگر توانی یافت هرچند «بی‌جگر» در اینجا می‌تواند به اختصارِ «بی‌خون جگر» نیز دلالت داشته باشد چنان‌که در جای دیگر گفته است: با خون دل بساز که چرخ سیاه‌دل بی‌خون به لاله سوخته‌نانی نمی‌دهد ابیات زیبای زیر نیز در همین شبکهٔ تداعی جای می‌گیرند: جگر ماست ولی‌نعمت هر جا داغی است لاله از سفرهٔ ما سوخته‌نانی دارد گر فتد سوخته‌نانی به کف بی‌برگان همه یکجا شده چون لاله به هم می‌نوشند چون لاله سرخ‌روست درین بوستان‌سرا آن را که هست سوخته‌نانی ز دود دل تکرار این تصویرها نشان می‌دهد که صائب پس از کشف یک پیوند خیال‌انگیز، آن را به یک مضمون منفرد محدود نمی‌کند، بلکه آن را به بخشی از شبکهٔ تداعی‌های شاعرانهٔ خود بدل می‌سازد. از آن پس، هر بار که یکی از عناصر این شبکه ــ مانند «نان سوخته» ــ وارد شعر می‌شود، عناصر هم‌خانوادهٔ آن نیز به میدان خیال فراخوانده می‌شوند: لاله، جگر، خون، داغ، دود، قناعت و سرخ‌رویی. این بازگشت آگاهانه به یک شبکهٔ تداعی، یکی از شگردهای مهم مضمون‌آفرینی در شعر صائب است. #محمدعلی_شیوا @zhazh_o_vazh @SaebTabriziResearch

در پایان، گفتنی است که این فضیلت، به قلمرو عشق و سلوک عرفانی اختصاص دارد. هنگامی که سخن از تدبیر زندگی و امور دنیوی است، صائب نیز بی‌سرانجامی را نمی‌ستاید، بلکه از آن برحذر می‌دارد: به هوش باش که تمهیدِ بی‌سرانجامی است اگر مساعدتی کرد روزگار ترا و نیز: همین بس شاهدِ بی‌حاصلی و بی‌سرانجامی کز این نه آسیا هرگز به ما نوبت نمی‌افتد پس «بی‌سرانجامی» در شعر صائب مفهومی یک‌دست و مطلق نیست. در جهان عشق، فضیلتی بزرگ و نشانهٔ وارستگی است اما در قلمرو معاش و تدبیر، همان معنای متعارف خود، یعنی نافرجامی و بی‌حاصلی را حفظ می‌کند. همین جابه‌جایی ارزش‌هاست که به این مفهوم، در شعر صائب، عمقی فراتر از یک مخالف‌خوانی ساده می‌بخشد. #محمدعلی_شیوا @zhazh_o_vazh @SaebTabriziResearch

گلگشتی در صور خیال صائب (۷) در فضیلتِ بی‌سرانجامی بی‌سرانجامی در زبان فارسی، اغلب به معنای نافرجامی و بی‌نتیجه ماندن تلاش است هرچند در لایه‌ای دیگر، می‌تواند دلالت بر بی‌پایان بودن مسیر نیز داشته باشد. از شگردهای شناخته‌شدهٔ صائب در مضمون‌آفرینی، «مخالف‌خوانی» است، به‌ویژه آنجا که پای عشق در میان است. عشق در جهان شعری او معیارهای معمول ارزش‌گذاری را دگرگون می‌کند: نیش نوش می‌شود، زخم مرهم، و آنچه در نگاه عرف و عقل نقص و کاستی است، در ساحت عشق به فضیلت بدل می‌شود. از همین رو، آنچه در شعر صائب در آغاز تنها مخالف‌خوانی می‌نماید، در حقیقت به نظامی تازه از ارزش‌ها می‌انجامد که در آن مفاهیم، معنایی دیگر می‌یابند. یکی از روشن‌ترین نمونه‌های این شگرد، مفهوم «بی‌سرانجامی» است. صائب بارها در فضیلت بی‌سرانجامی سخن می‌گوید و مضامین بدیعی بر محور آن می‌آفریند. مراد او از بی‌سرانجامی، شکست یا ناکامی نیست، بلکه رهایی از غایت‌اندیشی و دل بریدن از هدف‌های قراردادی و دنیوی است. سلوک عشق، نه برای رسیدن به مقصدی معین، بلکه برای فنا شدن در راه محبوب است. آنچه در نگاه او ستودنی است، خودِ پیمودن راه است، نه رسیدن به منزل. برای نمونه می‌گوید: بی‌سرانجامی است خضرِ راهِ بی‌پایانِ عشق هر که در فکرِ سر و سامانِ منزل ماند، ماند عقلِ مآل‌اندیش را در عشق راهی نیست. آن‌که از همان آغاز، در اندیشهٔ پایان راه و سرانجام سلوک عاشقانه باشد، هرگز قدم در این راه نخواهد گذاشت و همان‌جا بازخواهد ماند. و نیز می‌فرماید: چه حاجت است نگهبان، که بی‌سرانجامی بس است بدرقهٔ کاروان درویشی سالکان کاروان فقر را همین بس که در این راه گام می‌زنند. چه باک اگر این راه، بی‌سرانجام باشد؟ کاروانی که مقصدش دل کندن از همهٔ مقصدهاست، دیگر چه نیازی به نگهبان دارد؟ هم در همین معنا می‌گوید: خاکساری پشتبان ویرانهٔ ما را بس است بی‌سرانجامی نگهبان خانهٔ ما را بس است منزل عاشقی، منزلِ بی‌منزلی است. عاشق در ویرانهٔ دل خویش چیزی برای اندوختن ندارد که بیم ربوده شدنش باشد. همین بی‌سرانجامی، بهترین نگهبان این خانه است. و نیز این بیت زیبا: سیل درمانده کوتاهیِ دیوارِ من است بی‌سرانجامیِ من خانه‌نگهدارِ من است در اینجا نیز بی‌سرانجامی نه ضعف، بلکه مایهٔ امنیت و آسودگی است زیرا آن‌که چیزی برای از دست دادن ندارد، از هیچ سیلی نیز هراسی ندارد. عاشق، دل در قماری عاشقانه بسته است: نیست صائب بی‌سرانجامی مرا مانع ز عشق گرچه بدنقشم ولی عاشق قمار افتاده‌ام ای صائب! نافرجامی مرا از عشق بازنمی‌دارد. هرچند در این قمار، دستِ خوبی ندارم و ورق‌های مساعد نصیبم نمی‌شود، اما ارزش این راه به بردن نیست نفسِ قمار است که مرا شیفتهٔ خود کرده است. یادآور این بیت مولاناست: خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر واژهٔ «بدنقش» در بیت صائب، به‌گمان، اشاره‌یی است به بازی ورق، و شاید به بازی «گنجفه» که در روزگار صفوی رواج داشته و ورق‌های آن، برخلاف ورق‌های امروزی، دارای نقش‌های گوناگون بوده است. یکی دیگر از زیباترین مضامین صائب در باب بی‌سرانجامی، بر محور سرو شکل گرفته است: بی‌سرانجامی و موزونی هم‌آغوش همند سرو، رختِ خویش را تغییر نتوانست کرد سلوک سرو، سلوکی است که به ظاهر حرکتی ندارد، اما در همین ایستادگی، به کمالی خاص دست یافته است. مقصد سرو، مقصدی بیرون از خود نیست. او قرار نیست به جایی برسد؛ همین بی‌سرانجامی، سرانجام اوست. شگفت آنکه صائب، موزونی و راست‌قامتی سرو را نیز در گرو همین بی‌سرانجامی می‌بیند. سرو چنان از هرگونه دلبستگی رسته است که در تمام عمر، جامه عوض نمی‌کند و در بهار و خزان، یکسان سبزپوش می‌ماند. بی‌ثمری و تهیدستی سرو نیز در همین دستگاه فکری، نه نقص، که فضیلت است: نیست غیر از دستِ خالی پرده‌پوشی سرو را بی‌سرانجامی چه با یارانِ موزون می‌کند! و نیز می‌فرماید: بی‌سرانجامی مرا دارد مسلمان اینچنین می‌شدم کافر اگر بتخانه‌یی می‌داشتم بی‌سرانجامی در اینجا در مرتبه‌یی فراتر، به مقام حیرت و تسلیم عاشقانه اشاره دارد. «مسلمان بودن» در این بیت، تنها به معنای تعلق به دینی خاص نیست، بلکه کنایه از ایمان، فروتنی و تسلیم در برابر حقیقت است. در برابر، «بتخانه» نماد مقصدهای تعیّن‌یافته و دلبستگی‌های محدودکننده است. اگر عاشق چنین مأمنی برای خویش می‌یافت، از حقیقت دور می‌شد. صائب در ستایش این بی‌سرانجامی تا آنجا پیش می‌رود که می‌گوید: بی‌کشاکش خوش‌تر است از سایهٔ بال هما بی‌سرانجامی گذارد ارّه گر بر سر مرا او بی‌هیچ کشاکشی، ارّهٔ بی‌سرانجامی را بر سر خویش، از سایهٔ بال هما ــ که نماد اقبال و سعادت است ــ خوش‌تر می‌دارد. #محمدعلی_شیوا @zhazh_o_vazh @SaebTabriziResearch 🔸ادامه دارد

چند رباعی از رفیع مشهدی رفیع مشهدی از شاعران توانمند سبک هندی است شاعری که علاوه بر قالبهای دیگر، در قالب کوتاه رباعی، زبان فشرده و خیال‌پردازی‌های دقیق این شیوه را به نمایش می‌گذارد. در این رباعی‌ها، فارغ از مضمون، می‌توان چند ویژگی مهم معماری رباعی را دید: فشردگی زبانی، تمرکز بر یک تصویر مرکزی، حرکت تدریجی از مقدمه به گره، و نقش تعیین‌کنندهٔ مصراع پایانی به‌عنوان نقطهٔ فرود و کشف. هر رباعی مانند ساختاری کوچک اما کامل عمل می‌کند و اجزای محدود آن باید چنان به هم پیوند می‌خورند که حذف یا جابه‌جایی یک واژه، تعادل کل بنا را برهم می‌زند. ما عاشق زار جوهر حرف خودیم شیرازۀ ربط دفتر حرف خودیم آن نیست که از گفتۀ خود برگردیم چون نقطه همیشه بر سر حرف خودیم این بی‌بصران که مور را می‌مانند در بی‌نمکی بلور را می‌مانند ارزان دل خویش را فروشند به خلق آیینه‌فروش کور را می‌مانند کی صاحب درد یافت درمانش را کآسوده نساخت از الم جانش را کی رشته و سوزنی به مجنون دادند کو بخیه نزد چاک گریبانش را جانم غم شوخ سرکشی می‌خواهد این خشک‌گیاه آتشی می‌خواهد آن شوخ کشد به چشم اهل هوسم آری زر قلب روکشی می‌خواهد #محمدعلی_شیوا @zhazh_o_vazh دانلود نسخه خطی اشعار رفیع مشهدی: https://t.me/n_kh_f_j/6351 #رفیع_مشهدی #سبک_هندی #رباعی #معماری_رباعی #هندسه_رباعی