مخفیگاهِ آبیِ پری؛
رفتن به کانال در Telegram
- بال هایش را گشود و اتاق را در بُهت یک رویا گم کرد - خونهی امنِ شیرکاکائوی آسمونی که گاهی غرغرو میشه🧚🏼♀️ t.me/HidenChat_Bot?start=562763327
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
220
مشترکین
-224 ساعت
-67 روز
+1530 روز
آرشیو پست ها
تارا میگه: «ببین زندگی همینه. شاید واقعا هیچوقت فرصت نشه اونجور که باید و اونجور که توی فکرمونه یه چیزیو یاد بگیریم. بتونیم تا عمقش بریم و بهترین باشیم؛ حداقل برای ما. ولی اینکه بتونی چیزای مختلفو بلد باشی و امتحان کرده باشی، زندگی کردی.»
دوست صمیمی من، روزِ تعطیلش نزدیک چهار ساعت رانندگی میکنه تا بیاد پیشم و فقط برای چند ساعت با من وقت بگذرونه. دوست تو برات چهکار میکنه؟
نمیدونم اخلاق خوبیه یا بد اما همیشه سعی کردم به دیگران بیشتر از خودم اهمیت بدم و اینکارو با عشق میکنم. با بقیه جوری رفتار میکنم که دلم میخواد باهام رفتار بشه و نود درصد مواقع بقیه حتی متوجهش نمیشن چه برسه به اینکه بخوان جبران کنن. خیلی حسِ فیونای Shameless رو دارم.
پس زندگیِ من چه معنایی داشت؟ انگیزشها من را تحلیل میبردند و من میخوابیدم تا آسیبهایم را ترمیم کنم. زندگی من چیزی جز این تکرار چرخه نبود. به هیچجا نمیانجامید.
- کجا ممکن است پیدایش کنم، هاروکی موراکامی
صرفا چون موقعیتشه داریم میگم عزاداری برای ۷۲ نفر که معلوم نیست کی بودن چی بودن درست نیست. ما خیلی بدتر از این رو به چشم دیدیم.
درود بر دختر خانومی که پیشنهاد داده بود کفشمون رو با میسلار واتر تمیز کنیم. از لحاظ شیمیایی هم بررسی کردم آسیبی به کفش نمیرسونه.
چراغ را میتوان کُشت
روشنی را هرگز!
شراب را میتوان کُشت
مستی را هرگز!
قلب را میتوان کُشت
عشق را هرگز!
من را میتوان کُشت
مارا هرگز...
غرغر و اسپویل راجع به Shameless دارم.
من Season 9 رو دقیقا بهخاطر اینکه میدونستم استوریلاین فیونا تموم میشه دراپ کرده بودم. اما دوباره بعد از مدتها دوباره دارم ادامهاش رو میبینم و واقعاً بابتش عصبانیام چون حقِ فیونا این نبود که وقتی به بقیه نیاز داشت اینجوری طردش کنن. قبول دارم مشکلِ وابسته بودنش به الکل داشت از اون یه فرانک جدید میساخت، اما مگه لیپ توی همین موقعیت نبود؟ پس چرا کوچکترین درکی نداشت که اون فیونا بود که نجاتش داد؟! هیچکس حتی دختری که از نه سالگی مجبور بود بارِ بقیهی خواهر برادرهاش رو به دوش بکشه، درک نکرد. اینکه دلش یه زندگی برای خودش میخواست. خونهی خودش رو گرفت، ماشین گرفت و یک شغل استیبل داشت اما همهی اینها رو یکشبه به خاطر یک مرد عوضی از دست داد... و هیچکدوم از اعضای خانوادهی نفهمش سعی نکردن تا خودشون رو جای اون قرار بدن. دلم واقعاً بابت این پایانی که بهش دادن، شکسته.
