fa
Feedback
اتاقی از آنِ خود

اتاقی از آنِ خود

رفتن به کانال در Telegram

@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
198
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-630 روز
آرشیو پست ها
خب با اینکه نوشتن برام سخت شده پرونده این پادکست رو هنوز نبستم. اولین چیزی که باید اعتراف کنم بعد فکر کردن زیاد بهش رسیدم اینه که شاید همه‌ی افراد به تراپی نیاز ندارند! و این فقط در صورتی درسته که قبول کنیم شاید همه‌ی آدمها قرار نیست توی زندگی متحمل رنج بشن! گاهی از خودم میپرسم رفتار درست رو چه کسی و کجا به ما یاد داد؟ دوستی کردن، عشق ورزیدن، همسرداری، بچه‌داری همه‌ی این‌ها به مهارت نیاز دارن. ما برای مهندس شدن، دکتر شدن و ...سالها درس میخونیم اما برای اینکه یک مادر یا پدر یا همسر شایسته باشیم چقدر توی زندگی آگاهی کسب کردیم؟! اینکه صرفا با چند کلیدواژه مثل عشق ورزیدن و درک کردن و خودت رو جای کسی گذاشتن، بتونی سبک زندگی درستی در پیش بگیری که به کسی آسیب نزنی، لزوما درست نیست. اگه تونستی خودت رو اصلاح کنی و به کسی آسیب نزنی، تضمین میکنه که کسی بهت آسیب نزنه؟! اینجا یکی از قشنگ‌ترین حرفای این گفتگو توسط تراپیست به کار میاد که خطاب به سهیل میگه؛ تو خیلی چیزها رو میدونی ولی نمی‌تونی انجامش بدی! (دقیقا بلایی که فراوانی اطلاعات و آموزش ‌های فضای مجازی بر سر ما آدمها آورده! ما فکر میکنیم داریم آگاه میشیم اما دفعه‌ی بعد بازهم وقت عصبانیت، دندون‌هامون رو بیشتر روی هم فشار میدیم!) کاش میدونستیم بخش بزرگی از افکار و احساسات ما در چنبره‌ی ناخودآگاه ماست و قراره با حرف زدن، اون چیزی که در نقطه‌ی کور فکر ماست رو قابل دیدن کنیم. و یک حرف خیلی خوب دیگه این بود که آدمهای موفق و باهوش، به شدت در سرکوب احساساتشون ماهر هستند! گاهی اصلا خود فرد، متوجه حال خراب خودش نمیشه چون به شدت خودش رو درگیر و مشغول کارهایی کرده تا فرصتی برای توجه به درونش و چیزی که احساس میکنه، پیدا نکنه. وقتی رابطه‌ی عمیقی توی زندگی داری، چه با خانواده چه همسر چه پارتنر و ...شاید ضرورت تراپی پررنگ‌تر بشه. خود من تا بعد از بچه‌دار شدن، نیاز شدیدی به تراپی احساس نمی‌کردم اما بعد از اون، وارد سیاهچاله‌ای شدم که نتیجه‌ی تلنبار شدن سالها مسائل حل نشده بود! گاهی قرار نیست فقط وقتی مساله داری تراپی بری، گاهی فقط لازمه به خاطر آدمهای عزیزی که باهات زندگی میکنند، تراپی بری، تا به عنوان همسر، مادر، فرزند، کمتر به اونها آسیب بزنی و بتونی آدم امن رابطه تو باشی حتی اگر هیچوقت این امنیت رو توی زندگی تجربه نکرده باشی! حالا شما از تجربه‌هاتون بگین، از حسی که از تراپی گرفتن داشتید. آیا برای شما رضایت بخش بوده یا نه؟!

تسلیت به احسان خواجه امیری 🖤

تحلیل جالبی بود درباره‌ی اینکه چرا دیگه مثل قبل دوست صمیمی پیدا نمی‌کنیم

بچه‌های وزن دنیا خیلی بیجا کردن. ترجمه‌ی انگلیسی این کتاب اصلا امسال منتشر نمی‌شه. حتی جلد ترجمه‌ی انگلیسی رو ناشر منتشر نکرد
بچه‌های وزن دنیا خیلی بیجا کردن. ترجمه‌ی انگلیسی این کتاب اصلا امسال منتشر نمی‌شه. حتی جلد ترجمه‌ی انگلیسی رو ناشر منتشر نکرده. به این حرف‌ها اعتماد نکنید.

هرروز از فیسبوک ناتیف برایم می‌آید. عکس‌ها و نوشته‌هایی از ده یازده سال پیش. بعضی‌هایشان عکس برادرزاده‌ام است. عکس‌ها را که م
هرروز از فیسبوک ناتیف برایم می‌آید. عکس‌ها و نوشته‌هایی از ده یازده سال پیش. بعضی‌هایشان عکس برادرزاده‌ام است. عکس‌ها را که می‌بینم، یک لحظه فکر میکنم بچه‌ی خودم است. بعد خاطرات آن روزها پیش چشمم جان می‌گیرند. از دوران کودکی برادرزاده‌ام، شاید بیشتر از بچه‌ی خودم عکس داشته باشم. هرجا می‌رفتیم، از او عکس می‌گرفتم و شاید چند فولدر عکس‌هایم همین باشد. یک روز شاید تمامشان را چاپ کنم و وقتی خودش، به سن و سالی رسید به او هدیه بدهم. مطمئنم از دیدن آن هم عکس هیجان زده خواهد شد. عکس‌های تولد یک سالگی، دوسالگی، سه سالگی. هنوز هم یادم است سه سالگی چه لباسی تنش بود! حالا او قد کشیده و سیزده ساله شده است. حس غریبی است. این عکس، توی قطار مشهد و برای سال ۲۰۱۴ است. ثمین، یک سال دارد، یک‌تکه پنبه دستش گرفته و دارد به پنجره می‌چسباند! انگار با همین یک عکس، من تمام حس و حال آن لحظه را به یاد می‌آورم. عکس‌هایی که حالا میگیریم انگار آن قدرت جادویی‌شان را از دست داده‌اند، شاید هم این گذر زمان است که عکس‌ها را جادویی می‌کند! هرچه بود، زمانی دور، من با عکس گرفتن از این بچه، تمام غم‌هایم را از یاد می‌بردم !

این پادکست رو صدیقه دیروز توی کانالش معرفی کرد و چون کلا به روانشناسی و تراپی علاقه دارم، همون موقع رفتم سراغش. البته بماند که چقدر پلی و پاز داشتم، چقدر وسطش نشستم و بلند شدم. به نظرم، با توجه به تحربه‌ی میزبان که تا به حال تراپی نرفته بود و معلوم بود چقدر گارد داره ( معمولا ادمهایی که نسبت به تراپی گارد دارن یا مسخره‌ش میکنند یا خیلی درموردش سوال و ابهام و شک و تردید ایجاد می‌کنند). البته یک تجربه بد و داشتن درمانگر نامناسب، خیلی میتونه در ایجاد و ادامه داشتن این مقاومت و بدبینی تاثیر داشته باشه اما تراپی نیاز به پیگیری، جستجو، ممارست، تمرین و ناامیدنشدن داره. اگر برداشت فرد صرفا این باشه که حالا من اینا رو گفتم چی شد یا اونا رو گفت چی شد، اصلا اینا چه ربطی به هم داره و ... فرد تغییری نمیکنه و مقاومتش حتی تشدید میشه! بخش بزرگی از تراپی، از تلاش برای تامل و فهمیدن میاد. اینکه شما صرفا یک ساعت در هفته روبروی کسی بنشینید و در طول جلسه دائم به این فکر کنید که کلی پول دادم و همش من گفتم و ...و بعد از چندجلسه ببینید دارید گیج‌تر میشید و حتی حال روحی‌تون بدتر و آشفته‌تر شده و به همین دلیل رهاش کنید یا فردی رو ببینید که تراپی رفته اما شاید رفتارهاش بدتر شده و ...هیچکدوم توجیه و دلیلی برای رها کردن نیست‌. اگر به درمان اعتماد کنید و اگر به خودتون و اون درمانگر زمان بدید، ممکنه اتفاقات خوبی بیفته اما خیلی خیلی خیلی به خودتون بستگی داره. تراپی به نظر من، پیدا کردن یه دید جدید توی زندگی هست نه پیدا کردن مشکل یا فهمیدن اینکه ریشه در کودکی داره و غیره، شما می‌فهمید چقدر همیشه دارید در احساساتتون غرق میشید و میتونید خودتون رو از احساسات و هیجاناتون جدا کنید. رفتار گیج و آشفتگی‌ها و رفتار چرخه‌وار فردِ تراپی نرفته رو فقط کسی که با این جلسات آشنا شده و به درونش، آگاهی پیدا کرده می‌فهمه. اگر کسی نخواد درونش رو ببینه یا نوری به درونش بتابه، هیچکس نمی‌تونه اون رو وادار به چنین کاری کنه. تینا پارسامند حرفای خیلی خوبی میزنه که امیدوارم بتونم توی پست بعدی به چند موردش اشاره کنم.

صبحا ایشون واسم قهوه درست میکنه 😉
صبحا ایشون واسم قهوه درست میکنه 😉

امروز بیرون بودم و دوتا از دوستان رو از دور دیدم و اونقدر راهم رو کج کردم و چپ و راست رفتم که به پست هم نخوریم. مرسی. یه روز فکر نمی‌کردم اینقدر از روبرو و هم‌صحبت نشدن باهاتون خوشحال بشم.

نمی‌دونم چرا حتی وقتی یه تارا یا تندر ۹۰ سفید شیری هم میاد دنبالم، بازم توی اتوبوس خیلی راحت‌تر از اسنپم! شاید چون به راننده اتوبوس نباید بگم: میشه کولرو روشن کنید؟؟ جالبه طرف اکوپلاس قبول کرده ولی کولرش خاموش و شیشه‌هاش پایینه تا لحظه‌ای که من دهنم باز بشه! کلا ملتی هستیم که باید حرف بشنویم!

از مدافعین حقوق حیوانات پوزش می‌طلبم. جای حیوان توی قفس نیست!

Repost from N/a
اینکه دو روز پشت سر هم اینستاگرام استوری میذارم نشونه‌ی اینه به زودی قراره دی اکتیو کنم 🙂‍↔️

+تا اینجای روز چکار کردی؟ -هیچی، واسه مرغا قفس ساختم! 🙄
+تا اینجای روز چکار کردی؟ -هیچی، واسه مرغا قفس ساختم! 🙄

Salar Aghili - Az Tanhaei Gerye Makon.mp39.44 MB

با خودت مرا ببر خسته‌ام از این کویر
با خودت مرا ببر خسته‌ام از این کویر

نقدی که حرفش بود...
+3
نقدی که حرفش بود...

خیلی وقت است فیلم ایرانی ندیده‌ام.‌ از بعدِ جنگ چهل روزه، کلا سینما و دیدن بازیگرهای ایرانی برایم بی‌معنا شده است. در این مدت هم آنقدر فیلم و سریال آمریکایی و اروپایی دیده ام که بدانم، فیلم ایرانی دیدن، غیر از چند مورد که خیلی نادرند، وقت تلف کردن است! سینما که بماند. یک سال بیشتر بود که فقط پژمان جمشیدی روی پرده بود. دیشب نقدی از حسین معززی نیا درباره‌ی فیلم زن و بچه خواندم که کیفورم کرد.‌ نمی‌دانم چندماه از اکران فیلم، می‌گذرد. در نقدش یک جمله درباره‌ی سعید روستایی داشت که خیلی جالب بود: نوشته بود روستایی از بعد ابد و یک روز، دغدغه‌اش خودش است نه فیلم ساختن! یادداشت، از اول تا آخر فیلم را کوبیده بود.‌ چند منتقد معروف دیگر کامنت گذاشته و لایک کرده بودند. اما خودشان چیزی توی صفحه‌هایشان نگذاشته بودند! کاش چندده نفر شبیه معززی نیا بودند‌. از فراستی که خیلی وقت است دیگر صدایی در نمی‌آید. وقتی هم می‌گفت این فیلم‌ها مقوا هستند، بقیه فراستی را تخریب شخصیت می‌کردند. مشکل این است که هرکسی حرف متفاوتی بزند، تخریب می‌شود. یک زمانی فکر می‌کردم این قضیه مربوط به عقاید دینی و مذهبی و اینهاست ولی نه‌! مردم نمی‌توانند بیکار بنشینند. بالاخره باید به یکی حمله کنند! معززی نیا هم به کانادا مهاجرت کرده و شاید بیشتر از بقیه، احساس امنیت می‌کند که اینطوری فیلم و کارگردانی که بقیه برایش غش و ضعف می‌کنند را به مسلخ کشیده است. کاش کمپینی راه می‌افتاد در راستای تحریم سینمای ایران. کاش‌ بی‌مایگی‌شان تمام می‌شد. استخر سروش صحت را هم ندیده، دوست ندارم. با اینکه امین حیایی روبروی دولتشاهی حیف شد! یکی کامنت گذاشته چون کارگردانش سروش صحت است، بقیه فکر میکنند باید حتما تعریف کنند. همین است قشنگ! نقش بازی کردن‌های تکراری سحر دولتشاهی که اصلا برایم قابل تحمل نیست! خواهی نشوا رسوا، همرنگ جماعت شو. همیشه، همه جا، در اینستاگرام! در سینما! در میان روشنفکرنماهای ایرانی!

خانومه داشت موهام رو کوتاه می‌کرد، موهای سفیدم رو به دخترم نشون داد و گفت: ببین، اینا واسه شیطونی‌های توئه که سفید شده. بهش گفتم: نه اتفاقا، وقتی اومد روند سفید شدن رو کند کرد؛ لطفا بهش حس گناه ندید. *خانومی که من باشم* @OfficialPersiaTwiter

سه سال شد که ساکن این خانه‌ایم. هر دو واحد روبرویی، بچه‌هایی همسن پسر من دارند‌. یکی‌شان چندماه کوچکتر و آن یکی چندماه بزرگتر بود. بچه‌ی بزرگتر هفته‌ی پیش با پدر و مادرش اثاث کشی کردند و رفتند. در همان دو روزی که ما مسافرت بودیم بار و بندیلشان را بستند و رفتند. وقتی آمدیم دیگر کفشهای جفت‌شده‌شان جلوی در نبود. یک ماهی بود فهمیده بودیم می‌خواهند بروند و فکر می کردیم هروقت، موقعیتش پیش بیاید خودشان برای خداحافظی می‌آیند. تا پیش از مسافرتِ ما هم یک هفته ای خانه نبودند، این شد که همدیگر را ندیدیم و رفتند. دیشب پدر خانواده توی گروه ساختمان پیام گذاشته بود و کلی از همسایه‌ها تشکر کرده و حلالیت طلبیده بود. بعد هم یک آلبوم عکس از بچه‌ها فرستاده بود که برای بازی، خانه‌شان می‌رفتند و نوشته بود که دلتنگ همه‌ی این بچه‌هاست. پسر من هم توی چندتا از عکسها بود و من هم خیلی دلم برای دوست بچه‌ام که یک دختربچه موفرفری نازی بود تنگ شد. از مادر خانواده اما خبری نشد. هیچوقت توی گروه خانم‌های ساختمان عضو نبود. توی خانه، سفارش موچی می‌گرفت و می‌پخت. بسته‌بندی می‌کرد و داخل آسانسور می‌‌گذاشت تا پیک در طبقه همکف تحویل بگیرد. به همین بهانه گاهی تنها دم در با همدیگر سلام و علیک می‌‌کردیم با اینکه خانه‌شان پاتوق بچه‌های ساختمان بود. گاهی پنج شش بچه می‌رفتند آنجا و بازی می‌کردند. آنقدری که بچه‌هایمان در این مدت باهم دوست شدند، ما مادرها به هم نزدیک نشدیم! همسایه هم شاید مفهوم خودش را از دست داده است. آدمها این انتظار را دارند وقتی خانه‌ها اینقدر به هم نزدیک شده که صدای تلویزیون واحد روبرویی یا دعوایشان توی خانه می‌آید، پس به همدیگر نزدیکترند و با یکدیگر روابط بیشتری دارند اما گمان نمی‌کنم آدمها در فرهنگ آپارتمان‌نشینی، دیگر آن ارتباط عمیقی که همسایه سر کوچه و ته کوچه در یک محله‌ی قدیمی داشتند را تجربه کنند. پ ن: بچه‌ام اجازه نمیدهد بیشتر بنویسم یا نوشته‌ام را درست حسابی تمام کنم. هرلحظه دارد با من حرف میزند. فقط اینکه صدای تیشه از واحد خالی می‌آید و خیلی جای همسایه‌های قبلی خالی است. کاش حداقل به خاطر بچه‌ها از ما خداحافظی میکردند یا می‌گفتند کجا می‌روند تا بازهم به خاطر بچه‌ها که شده، همدیگر را دوباره ببینیم.