fa
Feedback
اتاقی از آنِ خود

اتاقی از آنِ خود

رفتن به کانال در Telegram

@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
198
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-630 روز
آرشیو پست ها
بعد از کلی کار، نشستم خستگی درکنم، دیدم دوتا عکس آپلود کردم که البته سمت راستی فیلتر داره!

به اندازه‌ی خوردن یک شات اسپرسو می‌نشینم. خانه را جارو کرده‌ام، پرده‌ها را کشیده‌ام، گلدان‌ها را آب داده‌ام، دستمال‌ها را شست
+1
به اندازه‌ی خوردن یک شات اسپرسو می‌نشینم. خانه را جارو کرده‌ام، پرده‌ها را کشیده‌ام، گلدان‌ها را آب داده‌ام، دستمال‌ها را شسته‌ام، برای ناهار مایه‌ی کتلت درست می‌کنم و توی یخچال می‌گذارم. اینطوری مایه‌، منسجم‌تر و کتلت خوشمزه‌تر خواهد شد! بچه‌ی همسایه، دم در ایستاده و صدایش می‌آید: امروز تولدمه! باید توی این گرد و خاک بروم بیرون و برای لباسی که به خیاط داده‌ام، دکمه بخرم. یک سال بود که پارچه‌ی مشکی توی کمد خاک می‌خورد، می‌خواستم وقتی لاغرتر شدم به خیاط بدهم که نشد. به خیاط پیام می‌دهم تا ظهر می‌آیم! از خانه که بیرون می‌رویم، بچه همسایه و پدرش دم در ایستاده‌اند. تولدش را تبریک می‌گویم اما پدرش بعد از یک هفته، مرگ پدرشوهرم را تسلیت نمی‌گوید! چاره‌ای نیست. باید به زندگی ادامه داد!

من جدی از آدم‌ها ناامید شدم. از اینکه هربار با یک نفر آشنا میشم و بدترین شکل ممکن ناامیدم میکنه خسته شدم. از اینکه هیچکس جسارت ارتباط برقرار کردن نداره، هیچکس شبیه اون چیزی که نشون میده نیست، هیچکس واقعی نیست، گفتگو کردن رو بلد نیست و همیشه تو باید برای دیگران تلاش کنی، خسته شدم. *A* @OfficialPersiaTwiter

دوست قدیمی من وقتی برادرم فوت کرد فقط یه ریپلای ساده کرد به استوری اینستاگرامم و تسلیت گفت، نه زنگی زد نه مراسم آمد نه پیگیر حالم بود. یک روز نشستیم و دیدم فقط توی شادی هام بوده و مواقع غم و اندوه همیشه کنار کشیده، از همه جا بلاکش کردم. تمام *زن ناصرالدین شاه* @OfficialPersiaTwiter

دلم می‌خواست بروم جلو و بپرسم پشیمان نشده است؟! سخت نیست؟ در چندماه گذشته، اول همسر و بعد پدرش را از دست داده است. می‌خواستم بپرسم ببینم قصه دقیقا از کجا شروع شد، می‌خواستم حقیقت را بفهمم و در این چندماه، همیشه چیزهایی در ذهنم می‌آمد و می‌رفت. می‌خواستم بگویم بعد از این، دنبال مردی نباشد که بخواهد به او تکیه کند. هرچقدر جوان و هرچقدر سرزنده، حالا زنی است مطلقه با یک بچه که اگر پدرش برای او پدری نکرده است، چطور مرد دیگری می‌تواند او را مثل بچه‌ی خودش دوست داشته باشد؟! دوست داشتم بپرسم ارزشش را داشت؟! وقتی دونفر از هم طلاق می‌گیرند، چه کسی می‌داند تا رسیدن به نقطه‌ی جدایی، چه اتفاقی افتاده است. گاهی وقت‌ها به چشم‌های سبز دخترک خیره می‌شوم و با خودم می‌گویم : «یعنی بهانه‌ی بابایش را نمیگیرد؟!» بچه را چطور مجاب کرده‌اند که دیگر شب‌ها در خانه‌ی خودمان نمی‌خوابیم و دیگر قرار نیست سه تایی زندگی کنیم. پسر من در طول روز بارها سراغ بابایش را می‌گیرد. می‌پرسد ظهر می‌آید یا عصر یا شب؟! وسط بازی همه‌اش حواسش به روشنی و تاریکی آسمان است چون دلتنگ پدرش می‌شود هرچند هنوز متوجه زمان نیست. در طول روز بارها می‌پرسد پس چرا بابا نیامد، پس چرا دیر کرد؟ وقتی می‌فهمد پدرش در راه خانه است، از من می‌پرسد الان کدام خیابان است و من باید اسم خیابان‌ها را یکی یکی بگویم. وقتی بابا کلید می‌اندازد و وارد خانه می‌شود، با سرعت به سمت در می‌دود! وقتی دخترک را می‌بینم که سراغ بابا را نمی‌گیرد، کلی سوال توی سرم می‌چرخد. پررنگ‌ترینش این است که چطور یک بچه، به همین سادگی می‌تواند تصویر بابا را از ذهنش حذف کند و بدون او خوشحال باشد؟!

مرد داشت توی گودالی که حفر کرده بود، عرق می‌ریخت. دیس میوه را جلویش گرفتیم و یک آلو و خیار برداشت، گفت: « خدا رحمتش کنه!» و ب
مرد داشت توی گودالی که حفر کرده بود، عرق می‌ریخت. دیس میوه را جلویش گرفتیم و یک آلو و خیار برداشت، گفت: « خدا رحمتش کنه!» و بعد دستکش‌هایش را بیرون کشید و همانجا توی گودال خورد! آقای ف گفت: ساعت ۳ خاک‌سپاری است. دوساعت دیگر قرار بود آنجا مرده‌ای را دفن کنند و مرد داشت قبر را آماده می‌کرد. جمعه‌ی هفته‌ی پیش، بابا را دفن کردیم و در این یک هفته، قبر سمت راست و چپش پر شده بود. تا چشم کار می‌کرد زمین بود و قبرهایی که هرروز برای خاکسپاری آماده می‌شدند! احتمالا دوساعت دیگر، آنجا پر از جمعیت می‌شد. آدمهایی پشت میکروفون تلقین و روضه می‌خواندند. گریه و شیون می‌کردمد، بعد آب و شربت تقسیم می‌کردند و بعد پراکنده می‌شدند. مامان گفت: هفته پیش اینجا چه خبر بود، حالا فقط خودمونیم! این عکس آخرین عکس گالری موبایلم است. کمی رفتم جلو و داخلش را نگاه کردم. زیاد عمیق نبود و عرض زیادی هم نداشت. فکر کردم اینجا باشد. خوب است آدمیزاد، آخرش را ببیند. بعد شاید، زندگی را به کام خودش و دیگران کمتر تلخ کند!

Alireza Eftekhari Shabaneh 128.mp37.01 MB

ای دل! به سردمهریِ دوران صبور باش.. #رهی_معیری @badeh1399

امروز توی اینستاگرام، عکسی از مراسم ختم استوری کردم و دوستان زیادی پیام دادند و تسلیت گفتند. اما این چیزی که میخوام بنویسم در مدح دوستی‌ها و آدمهایی نیست که کنارم بودند و کنارمون هستند. نه! اتفاقا برعکس، در ذم دوستی‌هایی هست که فقط وقتی از حال همدیگه خبردار میشن که استوری اینستاگرام رو چک کنند. فقط وقتی حرف میزنند که بخوان تسلیت بگن! فقط وقتی بهت پیام میدن که بابات بعد سه ماه مریضی، بیفته و بمیره. دوستی که به من پیام دادی اگه زودتر باخبر می‌شدیم برای مراسم می‌اومدیم. راستش ما هیچ برنامه ای برای باخبر کردن شهر و بیلبورد زدن در سطح شهر برای اینکه شما از مرگ بابا خبردار بشی نداشتیم. ببخشید که اون روزا و شبایی که ما تنها بودیم و علی تا صبح بالای سر باباش بیدار بود و وقت و بی وقت بهش زنگ میزدند، استوری نذاشتیم. ببخشید که از ماشین داغونمون بعد اون تصادف و آدمی که سر صحنه فوت کرد، استوری نذاشتیم و از تلاشهامون برای اینکه مامان و بابا چیزی نفهمند، به شما خبر ندادیم. ببخشید که وقتی شما دوماه یه بار تماس میگرفتی و خیلی وقتا تماس‌های ما رو بی‌جواب میذاشتی، نتونستیم زنگ بزنیم بهتون بگیم بابامون مرده! چطوری روتون میشه برای عرض تسلیت تشریف بیارید وقتی شش ماهه حتی یه زنگ نزدی بگی چه غلطی دارید میکنید! #پست_موقت

امروز توی اینستاگرام، عکسی از مراسم ختم استوری کردم و دوستان زیادی پیام دادند و تسلیت گفتند. اما این چیزی که میخوام بنویسم در مدح دوستی‌ها و آدمهایی نیست که کنارم بودند و کنارمون هستند. نه! اتفاقا برعکس، در ذم دوستی‌هایی هست که تا وقتی از حال همدیگه خبردار میشن که استوری اینستاگرام رو چک کنند. فقط وقتی بهت پیام میدن که بابات بعد سه ماه مریضی، بیفته و بمیره. دوستی که به من پیام دادی اگه زودتر باخبر می‌شدیم برای مراسم می‌اومدیم. راستش ما هیچ برنامه ای برای باخبر کردن شهر و بیلبورد زدن در سطح شهر برای اینکه شما از مرگ بابا خبردار بشی نداشتیم. ببخشید که اون روزا و شبایی که ما تنها بودیم و علی تا صبح بالای سر باباش بیدار بود و وقت و بی وقت بهش زنگ میزدند، استوری نذاشتیم. ببخشید که از ماشین داغونمون بعد اون تصادف و آدمی که سر صحنه فوت کرد، استوری نذاشتیم و از تلاشهامون برای اینکه مامان و بابا چیزی نفهمند، به شما خبر ندادیم. ببخشید که وقتی شما دوماه یه بار تماس میگرفتی و خیلی وقتا تماس‌های ما رو بی‌جواب میذاشتی، نتونستیم زنگ بزنیم بهتون بگیم بابامون مرده! چطوری روتون میشه برای عرض تسلیت تشریف بیارید وقتی شش ماهه حتی یه زنگ نزدی بگی چه غلطی دارید میکنید! #پست موقت

یه دیالوگ معرکه از یه فیلم کمدی!
+1
یه دیالوگ معرکه از یه فیلم کمدی!

این چندروز، هیچ چیزی نمی‌توانست حالم را بهتر کند. دیشب این فیلم را خیلی اتفاقی توی زرفیلم پیدا کردم. محصول ۲۰۲۶ و امتیازش بال
این چندروز، هیچ چیزی نمی‌توانست حالم را بهتر کند. دیشب این فیلم را خیلی اتفاقی توی زرفیلم پیدا کردم. محصول ۲۰۲۶ و امتیازش بالا بود. دیدم چقدر با احوالاتم جور درمیاید. هرچند که با غم و درد زن داستان که با مرگ همسر و فرزندانش دست و پنجه نرم می‌کرد، هزاران هزار کیلومتر فاصله دارم. زن، دلقک بود و با گریم خاصی، در بیمارستان‌ها برای بچه‌های مریض نمایش اجرا می‌کرد. بعد از مرگ عزیزانش، تلاش کرد برای فرار از فروپاشی، به سرکار برگردد. اما رئیس بیمارستان، با برگشتش موافقت نکرد و گفت نمیتوانی این کار را بکنی، چون دیگر دلقک بودنت را نمی‌بینند و همه، تو را به عنوان زنی که خانواده‌‌اش را از دست داده، می‌شناسند. تکان‌دهنده بود! عجیب است که به محض از دست دادن کسی، او را به گونه‌ای به خاطر می‌آوریم که شاید هرگز در زمان زنده بودنش، آن‌طور به چشممان نیامده بود! میدانم خیلی تکراری و کلیشه‌ای است که بگویم تا هستیم قدر همدیگر را بدانیم و ... اما همین است دیگر. همین که بعضی چیزها را انگار فقط وقتی می‌شود دید که مرگ، سراغ زندگی‌مان بیاید!

عزیزم... رفتن بابا برای ما، پایان یه دوران سخت و شروع یه دوران سخت، اما این بار غمناک بود.
عزیزم... رفتن بابا برای ما، پایان یه دوران سخت و شروع یه دوران سخت، اما این بار غمناک بود.

در متن دعای روز یکشنبه، عبارتی هست که خیلی دوستش دارم. همین عبارت، دعای یکشنبه‌ها را برایم خاص‌تر کرده است. «بِكَ أَسْتَجِيرُ يَا ذَا الْعَفْوِ وَ الرِّضْوَانِ مِنَ الظُّلْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ مِنْ غِيَرِ الزَّمَانِ وَ تَوَاتُرِ الْأَحْزَانِ وَ طَوَارِقِ الْحَدَثَانِ وَ مِنِ انْقِضَاءِ الْمُدَّةِ قَبْلَ التَّأَهُّبِ وَ الْعُدَّةِ به تو پناه می‌آورم اى خداى بخشنده و مهربان از ستم و دشمنى، و مصائب روزگار و اندوه هاى پياپى و پيشامدهاى ناگوار دوران و از گذشت عمر، پيش از مهيّا شدن و توشه برداشتن آه از این تواتر‌الاحزان... این اندوه‌های پی در پی...

اینکه چطور مثل فیلم‌ها همه چیز روی دور تند بود. بابا دیگر جواب نمیدهد، نبضش را میگیرم و چیزی احساس نمی‌کنم. آمبولانس می‌آید و احیا را انجام می‌دهد. بابا را روی تخت می‌خوابانند درحالیکه رنگش مثل گچ شده و روی پلک‌هایش چسب زده‌اند. شمد سبزی رویش می‌کشند و وقتی بچه‌ها از حیاط می‌آیند میگوییم: هیس! بابا ممد خواب است! می‌روم خانه و برمیگردم. وقتی برمیگردم بابا دیگر روی تخت نیست. انگار تخت را جارو کرده‌اند، پتوها و ملافه‌ها توی لباسشویی می‌چرخند. مردی لاغراندام می‌آید و تخت را می‌برد! بعد همه چیز تغییر می‌کند. پشت تلفن حلوا سفارش می‌دهیم. از اسنپ پیاده می‌شوم و از توی خانه صدای گریه می‌آید. ۹ صبح است و همه آمده‌اند. همه‌ی آدمهایی که چندسال است آنها را ندیده بودم. زن‌ها توی آغوش هم گریه می‌کنند.  مردها تسلیت می‌گویند و من سینی چای را در میان جمعیت می‌چرخانم! توی خیابانها دنبال گلایل تازه می‌گردیم. سرِ خاکیم و یک نفر خاک را گل میکند و توی قبر می‌ریزد! کمی بعد پشت میز نشسته‌ایم و غذا می‌خوریم. ساعتم را نگاه میکنم. فقط ۲۴ ساعت گذشته است! مریم‌ها را توی آب می‌گذاریم، نماز لیله‌الدفن میخوانیم و توی مسجد دیس خرما و حلوا را به مردم تعارف می‌کنیم. شب که می‌شود لباس‌های سیاهمان را می‌شوریم چون فردا دوباره نیازشان داریم. دوباره صبح میشود و توی آن قبرستان بزرگ، غیر از ما پرنده پر نمی‌زند!

پسرم می‌پرسد: بابا مَمَّد هنوز بیمارستانه!! و ما می‌گوییم بله! بابا در این مدت آنقدر دکتر رفته و بستری شده که موضوع برای پسرم
پسرم می‌پرسد: بابا مَمَّد هنوز بیمارستانه!! و ما می‌گوییم بله! بابا در این مدت آنقدر دکتر رفته و بستری شده که موضوع برای پسرم عادی شده است ذهن کودکانه‌‌اش احتمالا نمی‌تواند چیزی که در این چندروز رخ داد را هضم کند. درک کردنش برای من هم سخت است. معلوم است که نمیتواند آمبولانس را به نبودن پدربزرگش، شلوغی خانه، مراسم ختم و بعد رفتن به بیابانی پر از قبر که اصلا جای خوبی برای بازی نیست ربط بدهد!

بابا مَمَّد تو که رفتی همه اومدند امشب جات خالی‌تر از همیشه بود
بابا مَمَّد تو که رفتی همه اومدند امشب جات خالی‌تر از همیشه بود

می‌دانستم می‌دانستم این بهار که بیاید تو را چشم خواهند زد پدرم برای تو چه بگویم بگویم زخمم آن‌قدر عمیق شده که می‌توان در آن د
می‌دانستم می‌دانستم این بهار که بیاید تو را چشم خواهند زد پدرم برای تو چه بگویم بگویم زخمم آن‌قدر عمیق شده که می‌توان در آن درختی کاشت؟ بگویم غمینگم و مرگ کاری نمی‌کند دستت را بر شانه‌ام بگذار و مرگ را متوقف کن دارم می‌روم دارم نامم را از دهان دنیا خالی می‌کنم

می‌دانستم می‌دانستم این بهار که بیاید تو را چشم خواهند زد پدرم برای تو چه بگویم بگویم زخمم آن‌قدر عمیق شده که می‌توان در آن د
می‌دانستم می‌دانستم این بهار که بیاید تو را چشم خواهند زد پدرم برای تو چه بگویم بگویم زخمم آن‌قدر عمیق شده که می‌توان در آن درختی کاشت؟ بگویم غمینگم و مرگ کاری نمی‌کند دستت را بر شانه‌ام بگذار و مرگ را متوقف کن دارم می‌روم دارم نامم را از دهان دنیا خالی می‌کنم