fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

علی‌رضا آل یمین

علی‌رضا آل یمین

رفتن به کانال در Telegram

یادداشت‌های علیرضا آل یمین نویسنده و فیلمساز . . ارتباط با من: @Ali_rezaa

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
213
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+57 روز
+530 روز
آرشیو پست ها
شش روز قبل از جنگ این بخش از کتاب «وزارت ترس» را در کانال گذاشتم و حالا گویی که این ما هستیم.

عینِ تسبیح و عینِ زنّاریم بیدل، چه بیدلانه خودش را دیده و شناخته و شرح داده‌است. گویی شاعر شووریده با خودش و جهان در صلح کامل است. آگاهی از احوال خود قدم اول برای از خود نوشتم است. آنچه منم و من بودنم را باید بدانمش و بنوازمش و از آنچه در من هست و قابل تغییر و تبدیل است غفلت نکنم. این‌ها اساس از خودنویسی و خودنگاری‌ست. چند بیت از پاره‌ی اول ترکیب‌بند بیدل را بخوانیم: ما حریفانِ بزمِ اسراریم مستِ جامِ شهود دیداریم جوشِ بحرِ محیطِ لاهوتیم فیضِ صبحِ جهانِ انواریم اثر و فعلِ حق ز ما پیداست بی‌گمان عرضِ سرِّ اظهاریم جلوه‌فرماست حق به کسوتِ ما لاجرم طرفه رنگ‌ها داریم گاه جامیم و گاه بادهٔ ناب گاه ساقی و گاه خمّاریم گاه مجنون و گاه جوهرِ هوش گاه مستیم و گاه هشیاریم گاه مجنونِ کارهای خودیم گاه از فعلِ خویش بیزاریم گاه از خویش رفته چون سیلاب گاه تمکین‌بنا چو کُهساریم گاه معمورهٔ وجودی را به غذا و شراب معماریم گاه در عالمِ تغافلِ شوق بی‌نیاز از خیالِ تیماریم گاه در دل ز خالِ لاله‌رخان تخمِ سودایِ عشق می‌کاریم گاه از زلفِ عنبرین‌مویان به شکنجِ هوس گرفتاریم حاصلِ کار و بارِ عشق و هوس همه از ماست تا چه برداریم؟ در چمنزارِ عالمِ امکان از رهِ جسم و جان گل و خاریم گاه لطفیم، موجِ آبِ حیات دمِ سرگرمیِ غضب ناریم برقِ عشقیم، شعله می‌خندیم ابرِ شوقیم، ناله می‌باریم گر چه بالذّات واحدیم به حق لیک با اسم و فعل بسیاریم شوقِ ما با وجودِ بی‌رنگی تا به رنگ آشناست گلزاریم کفر و دین است گفت‌وگو ور نه عینِ تسبیح و عینِ زنّاریم به فضولان ز درسگاهِ یقین این دو مصرع گواه می‌آریم که «جهان نیست جز تجلّیِ دوست این من و ما همان اضافَتِ اوست» #بیدل_دهلوی #از_خود_نوشتن @alirezaaleyamin

بی‌خانمان چند ماه قبل، اینستاگرام را غیرفعال کرده بودم و کم‌کم دستم به نوشتن در کانال تلگرام عادت می‌کرد که ناگهان جنگ شد. کانالی با عنوان «نوشتن در زمانه‌ی عسرت» در «بله» راه انداختم و یادداشت‌های جنگ را آنجا گذاشتم. اما راستش، تلگرام برایم آشنا‌تر و رهاتر است. دوستان شناخته و ناشناخته‌‌ای دارم که سال‌هاست همراهم بوده‌اند و قدردانشان هستم. تلگرام را به همان سبک سابق ادامه خواهم داد؛ یادداشت، بریده کتاب و گاهی شعری که برایم متفاوت است. در «بله» چیزهای مربوط به جنگ را خواهم نوشت و البته آنها را هم در تلگرام منتشر می‌کنم. آدرس هر دو کانال را می‌نویسم تا در هر کدام که باب میلتان بود همراهی‌ام کنید. تلگرام @alirezaaleyamin بله https://ble.ir/alireza_aleyamin

نوشتن در زمانه‌‌ی عسرت این روزها در پیام‌رسان «بله» می‌نویسم؛ درباره‌ی جنگ و خرده‌روایت‌های دیگر... آدرس کانال «بله» با نام «نوشتن در زمانه‌‌ی عسرت» @alireza_aleyamin علی‌رضا آل‌یمین

خرمشهر در طهران دشمن این‌بار خرمشهر را در قلب طهران هدف حمله قرار داده و یک داروخانه و کلینیک دندانپزشکی را ویران کرده است. چند نفر از کارکنان و مراجعان زیر آوار مانده‌اند. با مأموران آتش‌نشانی همراه شدیم تا تلاششان برای خاموش کردن آتش و بیرون آوردن مجروحان و شهدا از زیر آوار را ثبت کنیم. *ما را در انتشار این تصاویر یاری کنید. * @alirezaaleyamin

فرشته‌های صورتی برمی‌گردیم دفتر. حافظه‌ی دوربین‌ها را خالی می‌کنیم. همان وقت صدای انفجار می‌آید. می‌رویم پشت‌بام. دود از جایی در مرکز شهر بلند شده است. بلافاصله راه میفتیم. در طول مسیر صدای انفجار می‌آید. رد دود ما را به خیابان جمهوری در تقاطع فلسطین می‌رساند. مأموران مسیر پایین‌تر از جمهوری را بسته‌اند. خیابان جمهوری خلوت است. دوباره بیت رهبری یا ریاست جمهوری هدف حمله قرارگرفته. مأموران می‌گویند زود ازاینجا بروید امکان حمله مجدد گزارش‌شده. از اول قرار گذاشته‌ایم از انفجار در مکان‌های نظامی و دولتی تصویری نگیریم. اصلاً موضوع کار ما نیست. مسئله‌ی من نسبت جنگ با مردم است؛ خانه‌ها، مغازه‌ها و مکان‌های شخصی و عمومی و هرآنچه جنگ به مردم تحمیل می‌کند. رد خونین پنجه‌ی جنگ بر صورتِ مهربانِ زندگی برایم بیشتر از هر چیز دیگر اهمیت دارد. سربازها و سردارها یک روز تصمیمشان را گرفته‌اند؛ خواسته‌اند لباس نظامی بپوشند تا هر وقت و هرکجا جنگ شد بجنگند. آنها از اول می‌دانستند مرگ و جنگ نسبت نزدیک و مدامی باهم دارند. اما دخترکان میناب صبح روز شنبه لباس صورتی مدرسه پوشیده‌اند و رفته‌اند که شعر وطن را حفظ کنند؛ ما همه کودکان ایرانیم مادر خویش را نگهبانیم ملک ایران یکی گلستان است ما گل سرخ این گلستانیم قرار بود در درس علوم یاد بگیرند حواس پنجگانه چیست. معلم هیچ نمی‌خواسته به آن‌ها بگوید شنیدن صدای انفجار چه اندازه ترسناک است. آتش و ترکش چه بر سر پوست و گوشت و تن آدم می‌آورد یا بوی باروت و گوشت سوخته چطور حلق و مخاط بینی را می‌سوزاند. در درس ریاضی قرار نبود یاد بگیرند 176 چگونه تقسیم بر بینهایت می‌شود. دخترکان میناب منتظر بودند تا زنگ تفریح بخورد، و با جیغ و خنده به حیاط مدرسه بروند و لقمه‌های نان و پنیرشان را قسمت کنند. همه‌ی دختران من با آن روپوش‌های صورتی ملیح پر از شوق زندگی بودند. و همه‌ی مسئله‌ی من شوق زندگی است. در این چند روز و هرگز دلم نمی‌خواهد تصویر آن فرشته‌های سوخته را ببینم. حتی مدرسه‌ی ویران‌شده‌ی‌شان را. تن دخترک هشت، نه ساله هیچ نسبتی با آتش و آهن گداخته ندارد. اصلاً این‌ها برای ما روضه است. روضه‌ای که طاقت شنیدنش را هم نداریم چه برسد به تماشایش. این‌ها را که می‌نویسم. بغض می‌کنم اما حواسم هست بغض، اشک نشود. به طرز غم‌انگیزی گمان می‌کنم هنوز برای گریه کردن زود باشد. این روزها بغض بیشتر به کارم می‌آید تا اشک. می‌رویم به سمت میدان انقلاب. جلوی دانشگاه تهران که می‌رسیم الله‌اکبر اذان مغرب است. محوطه‌ی جلوی دانشگاه را موکت قرمز انداخته‌اند. جماعتی ایستاده‌اند به نماز. عباس عکس و فیلم می‌گیرد. چرخی در میدان انقلاب می‌زنیم. آنجا هم مردم جمع شده‌اند. از بلندگو صدای مناجات بعد از اذان و بعد مداحی و سرودهای حماسی پخش می‌شود. چندنفری پرچم تکان می‌دهند، بعضی‌ها لقمه‌های افطار بین مردم پخش می‌کنند. در ضلع غربی میدان، آنجا که به سمت آزادی می‌رود دو دختر نشسته‌اند. با ظرافت و سلیقه‌‌‌ی دخترانه‌اشان تعداد زیادی شمع در لیوان‌های یک‌بار مصرف و جام‌های سبز و قرمز شیشه‌ای روشن کرده‌اند، پرچم ایران و تصویرهایی از رهبر و شهدای دیگر کنار هم چیده‌اند و با همین‌ها، جایی شبیه سقاخانه درست کرده‌اند. این سقاخانه‌ی لطیف و نورانی هر چه در طول روز از خشونت و ویرانی دیده بودیم می‌شوید و می‌برد. با یکی‌شان حرف می‌زنیم؛ نوزده‌ساله است و از منیریه آمده. از همان تیپ‌هایی‌ست که دوربین تلویزیون در تجمعات با دیدنشان ذوق می‌کند و سراغشان می‌رود. می‌گوید هر شب با مادر و یکی دو تا از دوستانش می‌آیند همین‌جا، بساطشان را می‌چینند، شمع‌ها را روشن می‌کنند و تا پس از نیمه‌شب می‌مانند. چشم‌هایش پر از اشک و خشم است. #ادامه_دارد علی‌رضا آل‌یمین #شهرنوشت‌های_جنگی #نوشتن_در_زمانه‌ی_عسرت @alirezaaleyamin

خانه‌‌های روشن حالا دیگر یاد گرفته‌ایم که هر جا تجمع نیروهای امنیتی بود یعنی حادثه‌ای‌ رخ‌داده است. خیابان‌هایی که با تابلوهای ایست و احتیاط، بلوک‌های سیمانی یا نوارهای زردِ خطر مسدود شده‌اند، نشانه‌ای از جنگ و انفجار است. همین نشانه‌ها در خیابان ایران ما را می‌کشاند تا تقاطع مجاهدین اسلام. یک کوچه محلی که با بلوک سیمانی مسدود شده بود. یک پارچه‌ی پلاستیکی آبی هم سرتاسر ورودی کوچه کشیده بودند تا چیزی معلوم نباشد. انگار بخواهند صورت زشتی را پشت نقاب پنهان کنند. یا حتی شاید نمی‌خواهند عابران شاهد مرگ هولناک کوچه باشند. مثل جنازه‌ای که در خیابان افتاده باشد، کسی رویش پارچه‌ای، پتویی چیزی بکشد که دیگران دچار شوک و وحشت نشوند. اما من می‌خواهم پارچه را کنار بزنم. می‌خواهم با این جسد متلاشی مواجه شوم. این مواجهه با ویرانی عصیان گر است. در خانه‌های ویران‌شده دست به خاک فروریخته می‌زنم. اشیاء به‌جامانده از انفجار را لمس می‌کنم. دست می‌کشم روی غباری که بر نشانه‌های زندگی نشسته‌است. لمس کردن هم باور است هم نوازش. چنان‌که گویی خانه، زندگی ویران‌شده را در آغوش می‌کشم. این دو واژه اغلب کنار هم می‌آیند؛ خونه زندگیمو ول‌کنم کجا برم؟ پارچه‌ی پلاستیکی آبی را کنار می‌زنیم. خیابان فرعی کوتاه که با یکی دو بن‌بست به پایان می‌رسد. در انتهای خیابانی که طولش حدود صد متر است یک ساختمان چهار، پنج طبقه ویران شده است. گویا هدف اصلی همان ساختمان بود اما خانه‌ها، مغازه‌ها و ماشین‌های پارک شده در خیابان هم از بین رفته‌اند. چند نفر مأمور پشت پارچه نشسته‌اند و باز گرفتار همان داستان مجوز ورود و تصویربرداری می‌شویم. انفجار چند روز قبل رخ‌داده و حالا سطح هشدار امنیتی پایین‌تر است. همین باعث می‌شود راحت‌تر از این مرحله عبورکنیم. یکی از مأموران چند مغازه کوچک را نشانمان می‌دهد که به‌کلی ویران‌شده‌اند. روی دیوار یکی‌شان کاغذهایی چسبانده‌اند؛ عرق بیدمشک اصل، گلاب کاشان ممتاز و عرق نعناع دوآتشه موجود است. و حالا هیچ‌کدام وجود نداشت جز خرده‌شیشه‌هایشان و خاکی که هنوز بوی گلاب و بیدمشک می‌داد. در مغازه‌ای دیگر دستگاه خمیرگیر نانوایی و تنور گردان زیر آوار مانده بودند. فکر می کنم آیا در زمان انفجار نانوایی مشغول به کار بوده؟ آیا مردان و زنانی در صف ایستاده بودند تا نان تازه به خانه ببرند. شاید کمی قبل از اذان مغرب، مادری پسرش را فرستاده باشد که؛ «برو برای افطار نون تازه بگیر.» فکر می کنم آیا خون پسر روی نان ریخته است؟! نان و خون ترکیب غریبی است. جلوتر سر خرس عروسکی روی زمین افتاده است. از آن عروسک‌های بزرگ که مثل لباس می‌پوشند و جلوی مغازه‌ها می‌ایستند و مشتری جمع می کنند. خرس قهوه‌ای لمیده میان خرابه ها و هنوز می خندد. انگار نه انگار که بمبی آمده و خانه‌ای ویران شده‌است. خانه‌های محله همه تخلیه شده‌اند. غیر از چند مأموری که با لباس‌های نیمه نظامی دور آتش جمع شده‌اند و حرف می‌زنند کس دیگری دیده نمی‌شود. آب و برق و گاز محله قطع شده‌است. تقریبا شیشه‌ای تمام خانه‌های نزدیک محل انفجار شکسته و برای محافظت از باد و باران با نایلون جای خالی شیشه را پوشانده‌اند. در یکی از آپارتمان‌ها باز می‌شود. مردی حدودا شصت ساله بیرون می‌آید. به زحمت تشتی پر از خاک و خل‌ را بیرون می‌آورد و روی خاک‌های به جامانده از ساختمان ویران شده می‌ریزد. این‌ها گویی آخرین نخاله‌های به جامانده از آسیبی‌ست که به آپارتمانشان خورده است. می‌پرسم: شما برگشته‌اید؟! می‌گوید: جایی نرفته‌ام که برگردم. و ادامه می‌دهد که در این چند روز پیگیری کرده است تا انشعابات خانه را وصل کنند. می‌گوید علاءالدین نفتی تهیه کرده تا حداقل یک اتاق خانه را گرم نگه دارد و هم غذا بپزد. اما از این‌ها عجیب‌تر این بود که گفت: در این خانه مستأجر است. این‌همه تعلق به خانه‌ی اجاره‌ای و نه حتی خانه، بلکه کل آپارتمان برایم عجیب بود. حتما در آن آپارتمان که حداقل ۱۰ واحدی بود چند نفری صاحب‌خانه بودند اما از خانه‌ی خودشان دل کنده و رفته بودند. ولی او دلش نخواسته بود برود. نه دعوت دوست و فامیل را پذیرفته و نه اسکان شهرداری را قبول کرده بود. خواسته بماند و خانه‌اش را روبه راه کند. دست بکشد به در دیوار خانه‌ی اجاره‌ای و نوازشش کند. غبار لوازم خانه را بروبد و چراغ خانه را روشن نگه دارد. حتی اگر به قدر شعله‌ی کوچک شمعی باشد. #ادامه_دارد علی‌رضا آل‌یمین #شهرنوشت‌های_جنگی #نوشتن_در_زمانه‌ی_عسرت @alirezaaleyamin

جنگ در کوچه‌‌ی آشتی‌کنان رد دود و غبار را می‌گیریم و به سمت شرق طهران می‌رویم. دود از جایی در حوالی مجلس بلند شده‌ است. میدان بهارستان شلوغ است. خیابان کنار باغ سپهسالار را بسته‌اند. خیابان سیروس را به سمت پایین می‌رویم تا از کوچه پس‌کوچه‌های راهی برای رسیدن به محل انفجار پیدا کنیم. بوی زهم ماهی می‌پیچد در دماغم. ماهی‌فروشی‌های سیروس که تمام سال منتظر رونق شب عید بودند حالا نشسته‌اند روی چهارپایه‌ای کنار مغازه‌شان و عابران و رهگذرانی را تماشا می‌کنند. بعضی‌ها ایستاده‌اند و درباره محل انفجار گمانه‌زنی می‌کنند و عده‌ای هم پاتند‌ کرده‌اند که از انفجارهای احتمالی بعدی در امان باشند. آمبولانسی آژیرکشان از کنارمان می‌گذرد. حتما می‌خواهد خودش را به محل حادثه برساند. پشت سرش می‌روم. مردم ترجیح می‌دهند راهشان را کج کنند و از مسیر دیگری بروند. اطراف محل انفجار خلوت است و غیر از چند موتور و ماشین امدادی و نظامی که باعجله و بی‌قاعده پارک شده‌اند خبر دیگری نیست. ورودی یک کوچه‌ی باریک را با نوار زرد بسته‌اند. ازدحام نیروها زیاد است. در میان شلوغی می‌خواهیم بی‌اعتنا عبور کنیم و به محل انفجار نزدیک شویم. اما دوربین دستمان توجه‌شان را جلب می‌کند. حتی نمی‌گذارند که نامه را نشان بدهیم. یکی‌شان می‌گوید: «من می‌شناسمت اما الان نمی‌شه بری جلو. خطرناکه.» و بعد خودش را معرفی می‌کند. مکثی می‌کنم که به خاطر بیاورمش. از دوستان اینستاگرامی‌ است. چاق شده است. تعجب می‌کنم که اینجا چه می‌کند. اما این آشنایی هم افاقه نمی‌کند و چیزی از تحکمش کم نمی‌شود. کمی عقب می‌رویم تا اوضاع آرام‌تر شود. چند لحظه بعد در شلوغی، راهی برای ورود پیدا می‌کنیم. یک خانه را زده‌اند، در کوچه‌ای باریک، حوالی مجلس. چند مجروح با لباس‌ خانه و خونی در دو طرف کوچه نشسته‌اند و نیروهای امداد به زخم‌هایشان رسیدگی می‌کنند. کوچه پر از خاک و خرده شیشه است. خاک و غبار طوری صورت مجروحان و همسایه‌ها را گرفته که قابل شناسایی نیستند. یک نفر مدام پشت بلندگوی دستی اعلام می‌کند که محل را خلوت کنید. ممکن است دوباره حمله شود. کوچه آنقدر کوچک و باریک است که ماشین‌های امداد به زحمت وارد می‌شوند. غبار دهانم را خشک می‌کند و گلویم را می‌سوزاند. دو طرف خانه را نوار زرد کشیده‌اند و اجازه ورود به کسی نمی‌دهند. همسایه‌ها وحشت‌زده بیرون ریخته‌اند. بعضی‌ با لباس خانه و بعضی هم ساک و چمدانی برداشته‌اند و با عجله به سمت خیابان اصلی می‌روند. در میان شلوغی چند نفر از همسایه‌ها جلوی خانه‌شان را جارو می‌کنند. با پیرزنی همراه می‌شویم و به خانه‌اش می‌رویم. گویی می‌خواهد شریکی برای اندوهش پیدا کنید. یا شاید ترسیده و دلش نمی‌خواهد دوباره تنها به خانه‌ای برگردد که چند دقیقه قبل با وحشت از آن بیرون آمده. شیشه‌ها شکسته‌اند و قاب‌های روی دیوار از جا درآمده‌اند. تلفنش زنگ می‌خورد. صدایش هنوز می‌لرزد. خبر سلامتی‌اش را می‌دهد. و می‌گوید پسرش در راه است و می‌خواهد او را همراه خودش ببرد. و بعد می‌نالد که؛ «آخه خونه زندگیمو ول کنم کجا برم خاله جون.» تلفنش که تمام می‌شود می‌گوید: خواهرزاده‌اش بود که نگران شده و تماس گرفته. سوال می‌کند: «حالا پول این خرابی‌ها رو بهمون می‌دن؟!» با تردید می‌گویم: می‌دن، بالاخره باید یه چیزی بدن. سکوت می‌کند، انگار رد تردید را در صدایم حس کرده باشد. از خانه بیرون می‌آییم، از کوچه و از محله‌. #ادامه_دارد علی‌رضا آل‌یمین #شهرنوشت‌های_جنگی #نوشتن_در_زمانه‌ی_عسرت @alirezaaleyamin

گرشاسب کدامیک از شماست؟! از میدان انقلاب، خیابان کارگر را به سمت جنوب می‌رویم. از تقاطع جمهوری، خیابان را بسته‌اند. پایین‌تر انگار اوضاع به هم ریخته است. به لطف یکی از دوستان نامه‌ای گرفته‌ایم که در نشان می‌دهد مشغول ساخت مستندی درباره‌ی جنگ هستیم. نهاد نامه‌دهنده‌ چندان معتبر نیست اما همان را هم به مأموران نشان می‌دهیم و عبور می‌کنیم. سمت چپ میدان پاستور را سفت و سخت بسته‌اند. برای رفتن به منطقه‌ی ممنوعه اصراری نداریم. کارگر را به سمت جنوب ادامه می‌دهیم. آنجا هم مأموران ایستاده‌اند. برگه را نشان می‌دهیم. با کمی حرف و توضیح راه را باز می‌کنند و می‌رویم. انفجار ساعت پنج صبح رخ داده است. چند انفجار پیاپی. محدوده‌ی پاستور و حر. دو زن که گویی مادر و دختر باشند از سمت راست خیابان کنار دیوارهای آجری قرمز بلند پادگان ارتش پایین می‌روند. عجله دارند و به وضوح سرگردانند. به عباس می‌گویم؛ دوربین را آماده کند و از حیرانی آن دو زن فیلم بگیرد. دور می‌زنم و خیابان خلوت را خلاف جهت برمی‌گردم. و بعد دوباره دور می‌زنم که جهت حرکت تصویر با مسیر حرکت زن‌ها هماهنگ شود. ده، دوازده کارگر شهرداری مسیر جنوب به شمال خیابان را از خاک و خل‌ و خرده شیشه می‌روبند. مرد بی‌سیم به دستی متوجه دوربین می‌شود و با فریاد می‌خواهد که بایستیم. ترمز می‌کنم. مرد نزدیک می‌آید. نگرانم که فرصت تصویربرداری از زن‌ها را از دست بدهیم. مرد آنقدر عصبانی بود که به برگه‌ی معرفی هم اعتنایی نکرد. می‌خواهد همراهش برویم تا ما را تحویل مأمور مافوقش بدهد. در میدان حر مأموران بیشتری حضور دارند. حالا عصبانیت مرد تبدیل به هیجان شده. انگار به تنهایی یک تیم جاسوسی را کشف و خنثی کردن باشد. با آب و تاب موضوع را به مرد جوانی که گویا مافوق اوست توضیح می‌دهد. می‌گویم: چرا هیجان‌زده می‌شی؟! آروم باش. آرام می‌شود آنقدر که خنده‌اش می‌گیرد. گویی هیجان بی‌جهتش را از بیرون تماشا کرده باشد. مافوق جوان مدارک را بررسی می‌کند. راضی نمی‌شود و می‌گوید کافی نیست. می‌خواهد دوربین را بگیرد و فیلم‌ها را بررسی و شاید حذف کند. دست آخر ناامیدانه نام کسی را که برایمان نامه گرفته می‌گویم. تلفن دکمه‌ای کوچکش را از جیبِ ششم شلوار نظامی‌اش در می‌آورد و شماره‌ای می‌گیرد. الو، سلام آقای دکتر، من از دانشجوهای شما هستم... توضیح مختصری می‌دهد و اسم ما را می‌گوید. آقای دکتر تأیید می‌کند و فیلم‌ها از حذف شدن نجات پیدا می‌کنند و ما هم. مافوق جوان می‌گوید: «از شانس شما من دکتر رو می‌شناختم، معلوم نیست دیگران هم بشناسند یا نه. مراقب باشید.» نمی‌دانم مراقب بودن چه شکلی است. اما گمانم به کار بردن عبارت «مراقب باشید» همان‌قدر که بیهوده و بی‌معناست مهربان و محبت‌آمیز هم هست. با مراقبت خداحافظی می‌کنیم و وارد اولین کوچه‌ی کنار میدان حر می‌شویم. در مدتی که سعی می‌کردیم دوربین را نجات دهیم جوان با جلیقه‌‌ی خبرنگاری قرمز و سر باندپیچی شده هم آنجا ایستاده بود. بعد از خلاصی ما او هم رندانه وانمود کرد یکی از ماست و همراهان شد. پرسیدم. گفت: خبرنگار snn است. گویا قبل‌تر از ما تلاش می‌کرده خبر و گزارشی از منطقه‌ی بمباران شده تهیه کند اما راهش نداده بودند و حالا همراهی با ما راه نجاتش شده بود تا دست خالی به خبرگزاری برنگردد. گفت سرش در جریان انفجاری در میدان فردوسی شکسته است. اما از تک و تا نیفتاده بود باز باسماجت دنبال خبر بود. از خانه‌های ویران شده تصویر گرفتیم. می‌خواستیم با اهالی صحبت کنیم اما همه‌ی خانه‌ها را تخلیه کرده بودند. همان حوالی چند مرکز دولتی و نظامی هم منفجر شده بود و بالتبع خانه‌های اطرافشان ویران. کوچه و خیابان خلوت و سوت و کور بود. انتهای خیابان که مأموری با لباس نظامی و اسلحه به سمتمان می‌آمد. شاید دقیقا همان لحظه که می‌خواست با فریاد بگوید: «آقا فیلم نگیر» ناگهان صدای چند انفجار پیاپی از کمی دورتر بلند شد. کسی پشت بی‌سیم فرمان داد: پناه بگیرید. مأمور به عقب برگشت، کلاه‌خودش را از کنار پیاده‌رو برداشت و روی سرش گذاشت. ما هم به سمت خیابان اصلی رفتیم. خیابان امام خمینی با کمی فاصله از میدان حر. این‌بار جو میدان ملتهب شده بود. نیروها هرکدام به سمتی می‌رفتند، به خیر پناه می‌گرفتند، عده‌ای تلاش می‌کردند به وضعیت میدان مسلط باشند و بعضی‌ها می‌خواستند بفهمند صدا از کدام سمت بلند شده است. اما در میان آنهاگرشاسب وسط میدان همچنان ایستاده بود و فاتحانه نیزه‌اش را در تن درهم‌پیچیده‌ی اژدها فرو کرده بود. سوار شدیم و راه افتادیم. فکر کردم آیا از میان آن هم سرباز و فرمانده که در میدان بودند هیچ‌کدام به این فکر کرده‌اند که روزی نیزه‌ای در تن اژدها فروخواهند کرد و زمانی مجسمه‌شان وسط یکی از میدان‌های شهر بنا خواهد شد؟! #ادامه_دارد علی‌رضا آل‌یمین #شهرنوشت‌های_جنگی #نوشتن_در_زمانه‌ی_عسرت @alirezaaleyamin

حوالی ۱۰ صبح روز جمعه از خانه بیرون می‌زنم. کوچه و خیابان خلوت است. موتور زوزه می‌کشد. وارد اتوبان حکیم می‌شوم، از غرب به سمت مرکز شهر می‌تازانم. شهر غبارآلود است، بوی تندی مخاط بینی‌ام را می‌سوزاند. بو آشناست. می‌خواهم به یاد بیاورمش؛ ناغافل پرت می‌شوم به بیش از ده سال قبل، به حلب، به حمص، درعا، دمشق... بوی باروت است، بوی دود، بوی حلب، اما این‌بار، من، تنها، دسته‌ی گاز موتور را می‌چرخانم و در اتوبان حکیم می‌تازانم. کمی جلوتر نرسیده به تونل حکیم موتور سه چرخه‌ای لِک‌لِک کنان می‌رود. از همان‌ها که در این وقت از سال در کوچه پس‌کوچه‌های شهر گل و گلدان می‌فروشند. چند گلدان و نهال هم در باربند موتور جا داده و به امید بهار صبح جمعه از خانه بیرون زده بلکه تا شب گل‌هایش را در خانه‌ی مردم بکارد و دستِ پر به خانه برگردد. دلم می‌خواست دوربین همراهم بود و همراهش می‌رفتم. به پیرمردی فکر می‌کنم که برای خرید نهال کوچک خرمالو و گلدان کوچک شمعدانی با گل‌فروش چانه می‌زند. مخاط بینی‌ام می‌سوزد. حوالی ظهر با عباس راه می‌افتیم در شهر؛ میدان هفت‌تیر، ولیعصر، انقلاب، ابتدای کارگر جنوبی، خیابان خاک دارد. و ساختمان قدیمی نیروی انتظامی ویران شده است. ساختمان ویران را در سال‌های دور به خاطر می‌آورد. انو‌قت‌ها که ستاد ژاندارمری بود و همیشه یکی، دو دژبان ژاندارمری با تفنگ ژ۳ و سرنیزه و کلاه‌خود بالای پله‌ها و کنار ستون‌های ورودی ساختمان کشیک می‌دادند و قدم می‌زدند. آن سربازها و آن ستون‌های برافراشته برایم ابهتی ابدی داشت. و حالا نه از سربازها خبری هست نه از ستون. عباس از موتور پیاده می‌شود و شروع به تصویربرداری می‌کند. مردم، هر که از آنجا رد می‌شود با اندوه و حیرت به ساختمان‌ خاطره‌انگیزی نگاه می‌کند که حالا نیست. خانه‌های خیابان کنار ژاندارمری نیمه‌ویران شده‌اند. بعضی‌ها جرأت می‌کنند و وارد خیابان می‌شوند تا از نزدیک‌تر تماشا کنند. نمی‌دانم «جرأت» واژه‌ی مناسبی است یا نه. اما می‌فهمم، آن‌ها که نمی‌آیند در واقع دلشان نمی‌خواهند حجم ویرانی را باور کنند. گویی یک قطعه از پازل خاطراتشان گم شده باشد. و از آن دردناک‌تر تماشای صورت آشفته‌ی خانه‌های نیمه‌ویران است. یک از ساختمان‌ها که نزدیک‌تر به ژاندارمری بود کاملا ویران شده. عباس عکس می‌گیرد. اعلانی روی دیوار است که نشان می‌دهد اتاقِ عریانِ رو به خیابان مطب بوده و حالا روی دیوارش به جای هر تابلویی با رنگ قرمز نوشته‌اند؛ «جان خود در تیر کرد آرش» و بالاتر تصویری از رهبر را شابلون زده‌اند. #ادامه_دارد علی‌رضا آل‌یمین #شهرنوشت‌های_جنگی #نوشتن_در_زمانه‌ی_عسرت @alirezaaleyamin

شب‌های روشن همه چیز مثل همیشه است. کمی ترسناک‌تر؛ جهان در یک پیچ تاریخی‌ست، خاورمیانه در یک پیچ تاریخی است، ایران در یک پیچ تاریخی است و من در یک پیچ تاریخی هستم. نیمه شب است. تاریک‌‌ترین شب، بی‌هیچ مهتابی. دراز کشیده‌ام و خیره شده‌ام به این پیچاپیچِ هزارتوی سردرگم؛ به خودم. چشم‌ها و پیشانی را با دستمال همیشگی بسته‌ام، آرامم می‌کند و حالا دیگر چنان عادت کرده‌ام که بی‌آن خوابم نمی‌برد. هرچند در این شب هولناک دستار بیچاره هم برای به خواب رفتنم فایده‌ای ندارد. مدام پهلو به پهلو می‌شوم و با چشم‌های بسته به تاریکی، به هیچ، به پوچی مطلق خیره می‌مانم. در سرم انگار لوکوموتیو یک قطار بی‌انتها سوت می‌کشد و می‌تازد، بی‌آنکه مقصدی داشته باشد. دلم می‌خواهد ترمز دستی‌اش را بکشم و جهان، زمان لحظه‌ای متوقف شود. نیاز به سکوت و سکون دارم. نیاز به خلاء، به هیچ چیز فکر نکردن. کلافه‌ام، چشم‌بند را برمی‌دارم. بی‌آنکه زمان برایم اهمیتی داشته باشد، بنا به عادت، ساعت را از روی گوشی نگاه می‌کنم. دو ساعتی از نیمه شب گذشته است. نوتیف یک پیام می‌آید. نام دوستی که چند سال خبری از او نداشتم. هرچند در زمان‌های شبکه‌های اجتماعی «بی‌خبری» اصطلاح مناسبی نیست. در واقع ارتباطی با او نداشتم و حالا در یکی از تاریک‌ترین شب‌ها پیام داده است؛ «اگر حوصله داشتی یه روز بریم یه جا قهوه بخوریم، گپ بزنیم.» تمام پیام همین است. و همین انگار در آستانه‌ی کوره‌ای از آتش ایستاده باشی، حرارت پوستت را بسوزاند، عرق از سر رویت بچکد و ناگهان نسیمی صورتت را نوازش کند. دقیقا همان وقت که من در هزارتوی خودم و جهان، گیج و بی‌پناه و سردرگم بودم، کسی آن سوی شهر دلش خواسته است با من یک فنجان قهوه بنوشد و گپ بزند. چه اتفاق با شکوهی و همین کافی است تا شب، صبح شود. #نوشتن_از_خود @alirezaaleyamin

گراهام گرین سال ۱۹۰۴ در انگلستان به دنیا آمد. درست در زمان و مکانی که می‌توانست دو جنگ بزرگ جهانی را از نزدیک تجربه کند. به او لقب «کاتولیک عذاب کشیده» داده‌اند. آدم‌های داستانش درگیر ایمان و شک، وسوسه و گناه هستند و گویی روی زمینی پر از خرده شیشه راه می‌روند؛ مرز باریکی بین غلط و درست، خیر و شر «آرتور رو» شخصیت رمان وزارت ترس همسر بیمارش را می‌کشد تا به رنج تو پایان دهد. بعد از آزادی از زندان وارد یک ماجرای جاسوسی می‌شود و گراهام گرین در جریان روایت این داستان به مفاهیمی همچون وجدان، گناه و رستگاری و شکنندگی هویت پرداخته است. گرین با حذف قطعیت اخلاقی، مخاطب را وارد منطقه‌ای خاکستری می‌کند؛ جایی که قهرمان، نه بی‌گناه است و نه شرور، بلکه «معلق» است. داستان در میانه‌ی جنگ دوم جهانی و در لندن رخ می‌دهد. «وزارت ترس» نشان می‌دهد که؛ وقتی جهان دیوانه می‌شود آدم‌ها هم وجه شرورانه‌ی خودشان را آشکار می‌کنند. شخصیت‌های رمان گویی خود تبدیل به بخشی از عناصر جنگ می‌شوند. گرین در این رمان فقط یک تریلر جنگی نمی‌نویسد؛ او پارانویا را به ساختار روایی تبدیل می‌کند. ناامنی سیاسی، به ناامنی ادراکی بدل می‌شود. مسئله این نیست که «چه کسی جاسوس است»، مسئله این است که «چه کسی به روایت خودش اعتماد دارد». فضای پارانویای دوران جنگ‌ و ترس به مثابه‌ی ابزار قدرت، از تِم‌های اصلی رمان است. #گراهام_گرین #وزارت_ترس @alirezaalryamin

ما زنده ماندیم. این همان خیابانی بود که شب گذشته از آن رد شده بودند و حالا به نحو غیرقابل تصوری تغییر کرده بود... متوجه چهره‌های سرحال رهگذران شد که به ببینده‌اش این احساس را می‌داد که در ساعات اولیه‌ی یک جشن ملی شرکت کرده، و بعد به این نتیجه رسید که شادی و سرزندگی مردم تنها به این دلیل است که از بمباران‌های شب گذشته جان سالم به‌در برده‌اند. پ.ن: لندن- جنگ جهانی دوم #وزارت_ترس #گراهام_گرین #ناهید_تبریزی #نشر_چشمه صفحه‌ای ۲۵۵ @alirezaaleyamin

رؤیاهای بیداری رویاهایی هستند که فقط بخشی از آن‌ها به ضمیر ناخودآگاه‌مان تعلق دارد؛ و این‌ها همان رویاهایی هستند که در بیداری کاملا به یادشان می‌آوریم و به طور ارادی دنبال می‌کنیم. یعنی بیدار می‌شویم، دوباره می‌خوابیم و دوباره بیدار می‌شویم و باز به خواب می‌رویم و رؤیا بی‌هیچ وقفه‌ای و یا ردپایی از منطق که خواب کامل فاقد آن است ادامه می‌یابد. #وزارت_ترس #گراهام_گرین #ناهید_تبریزی #نشر_چشمه صفحه‌‌ی ۸۱

من از همه‌ی چهل و هشت ساله‌‌های جهان پیرترم این جمله‌ عنوان کتابی است از «مرداد عباس‌پور». یک مجموعه داستان کوتاه که نویسنده در آن، قصه‌ی آدم‌های سرگشته‌ای را روایت می‌کند که گویی در جهان سیاه‌چاله‌ها گرفتار شده‌اند. آدم‌ها در خیابان، در تاکسی، در اتوبوس، در خانه، در خیال، در نمایش ابلوموف، در حرکت جوهری ملاصدرا و در هر جای دیگری که هستند، سرگردان و گم شده‌اند. بعضی به وضوح گمشدگی و سرگردانی را پذیرفته‌اند و برخی ادای آدم‌های مسلط را در می‌آورند. هر چند جهان بیرون از آنها، این تظاهر به‌تسلط‌شان را به‌سخره می‌گیرد. «من راه خودم رو گم کردم. من نیاز به کمک دارم، به اینکه یه نفر به من بگه از کجا اومدم و به کجا می‌رم.» این فریاد آدم‌های داستان است. اما نه‌تنها دیگران پاسخی برای این سؤال‌ها ندارند بلکه خودشان هم(بی‌آنکه بدانند) گم شده‌اند و هرگز نجات‌بخشی نخواهد آمد. شخصیت‌های داستان در فضایی بی‌جهت، در تعلیق میان بودن و نبودن به فروپاشی معنا می‌رسند. روایت سرگردان است، کلمات بی‌اثر، جملات کوتاه و بی‌حوصله و زبان عاجز از ساختن معنا و همه‌ی این‌ها تلاش هوشمندانه‌ی نویسنده برای روایت سردرگمی‌های انسان معاصر در جهان بی‌معنا است. روایت‌ها مجموعه‌ای از «ردوبدل کردن بی‌معنای کلمات یا کلمات بی‌معنا» است چه آنکه گویی زبان در برابر معنا فاقد اعتبار است و از عهده‌ی ابرازش برنمی‌آید. نویسنده حیرانی انسان در به کار بردن کلمه یا ناتوانی کلمات در تعریف انسان را اینچنین به رخ می‌کشد. «جمله‌ی اول را برمی‌دارم و به جایش چند کلمه‌ی ساده‌تر می‌گذارم. بعد دوباره برمی‌گردم به همان جمله. دو تا از کلمه‌ها را جابه‌جا می‌کنم...» «یک نفر نوشته بود اگر رشته‌ی زندگی از دست آدم در برود، بهتر از آن است که رشته‌ی کلمات. جمله‌ی بدی نبود. اما من باید بگردم کلمات خودم را پیدا کنم.» مرداد عباس‌پور در صد صفحه اگزیستانسیالیسم به روایت ساموئل بکت را بازنمایی کرده‌است. کتاب که به آخرین صفحه رسید گمان کردم؛ من از همه‌ی چهل و هشت ساله‌‌های جهان سرگشته‌ترم پ.ن: جملات میان گیومه‌ها از متن کتاب است. @alirezaaleyamin

علاقمندی‌های یک رئیس جمهور؛ ترامپ: من مرد‌های جوون و خوشتیپ رو دوست ندارم. ولی زن‌های جوون و خوشتیپ رو دوست دارم. ترامپ: رئیس فیفا رو واقعا دوست دارم، اون شبیه بادام زمینی است. بلومبرگ فارسی✔️ جهان عجیبی است آقای بلومبرگ... @alirezaaleyamin

هابیل را عبدالرضا کادوپیچ کرده، به عنوان هدیه‌ی تولدم داد. با همان اعتماد به نفس فروتنانه‌اش گفت: «از این کتاب خوشت میاد» هابیل را یک‌نفس خواندم، مثل یک ضرورتِ از یادرفته؛ چه انتخاب دقیقی و به جایی. کتاب «هابیل و چند داستان دیگر» را «میگل دِ اونامونو» نوشته و بهاء‌الدین خرمشاهی ترجمه کرده‌است. همو در آغاز کتاب چند صفحه‌ای در معرفی دِ اونامونو و افکار و آثارش نوشته است. راستش متن استاد چنان شیرین و شیوا بود که دو سه باری فقط مقدمه را خواندم و حظ بردم. آنچه در ادامه می‌خوانید بخشی از پیش‌گفتار کتاب هابیل است؛ [میگل د اونامونو] استعداد غریبی در جذب و تحلیل خوانده‌هایش و تبدیل اندیشه به هیأت تجربه‌ی شخصی و استفاده از آنها در جستجوی مداوم حقیقتی از آن خویش، داشت. چنان که در مقاله‌ی «اندیشه سالاری» گفته است، از قاهریت اندیشه‌هایی که فرهنگ غرب تحت تأثیر خردگرایی، قرن‌ها به آن گردن نهاده بود، بیزار بود. خود به آیینی نو که اندیشه‌ترسی‌اش خوانده بود، معتقد بود. اندیشه را نباید عبادت یا کورکورانه اطاعت کرد! باید خرجش کرد؛ باید از آن استفاده کرد، هم چنان که از پای افراز استفاده می‌کنیم. اندیشه را نباید وابسته به زندگی یا به صورت جزیی از آن درآورد و شالوده‌ی حقیقت دانست. منظور از زندگی، زندگی کلی و انتزاعی نیست، زندگی فردی و عینی انسان‌های گوشت و خون‌دار است که در نظر اونامونو، موضوع و والاترین غایت همه فلسفه‌ها است. سال ها پیش از آن که واژه‌ی اگزیستانسیالیسم رایج شود، کتاب «سرشت سوگناک زندگی» او را یکی از نویسندگان و متفکران این نحله شناساند. در نخستین صفحه‌ی این کتاب می‌گوید، نه به صفت «انسانی» اعتماد دارد، نه به اسم معنای «انسانیت»، بلکه فقط به اسم ذات «انسان» معتقد است، آن هم نه انسان انتزاعی بی‌زمان، نه انسان اقتصادی مکتب منچستر، نه حتی انسان اندیشه‌ور، نه انسان آرمانی که خود، انسان نیست؛ بلکه انسانی که گوشت و خون دارد، انسانی که می‌میرد. فقط این انسان و مبارزه‌اش با مرگ یا اندوهش از مرگ، برای او جاذبه دارد. زیرا جبهه و وجهه‌ی راستین فلسفه، در این است که خود فیلسوف، چه هست و چرا هست و چرا باید در عرصه ی حیات نپاید. بدین سان دکارت، درست تر این بود که بگوید: «هستم، پس می‌اندیشم.» حیرت انگیزترین خصیصه‌ی ذاتی اونامونو، شدت و حدت تمنای بی مرگی در او بود. او منادی رواقی‌گری نوینی بود: آبدیده برآمدن از کوره ی اندوه. @alirezaaleyamin

اون وقتا که اجتنابی بودن مُد نبود، آقا اخوان ثالث در اجتنابی‌ترین حال ممکن، صراحتا اعلام کرده که: «من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم»

به «آبدیده برآمدن از کوره‌ی اندوه» فکر می‌کنم...