زینبی بمان🕊
رفتن به کانال در Telegram
و انا مملوک الحسین✨️ ساده، اما استوار؛ تا پای عقیده ات نایستی ایمان معنا ندارد🇮🇷 روزمرگی های یک بسیجی..
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
207
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+37 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
207
Repost from N/a
حسین چی داره اسمت...
که در بدترین شرایط زندگیم هم باشم، تمام غم عالم رو دلم باشه، تمام دنیا دشمنم باشن، اسم شما به یکباره کل وجودمو آروم میکنه، به عمق قلبم میشینه، چی داره اسم شما آقا که اینطور کمترین محب شما با شنیدنش، وجودش آروم میگیره (((:
207
یکی از عادات خوبی که جدیداً دارم
اینه که هر شب قبل از خواب اتاق رو
تقریباً کامل مرتب میکنم، لباسا، کشو
و میزا، تخت خواب و روی زمین، همه
چیز مرتبه، و چقدر صبح بیدار میشم
احساس رضایت دارم از این کار>>>
207
شب وداع بود، صبح قرار بود نماز رو اقامه کنیم، این شد که تصمیم گرفتیم تا صبح بمونیم، مگه میشد برگشت؟ یک ثانیه نمیشد از تابوت چشم برداشت💔 راه میرفتم، از همه چیز عکس میگرفتم، فقط دعا میکردم شارژ دوربین تموم نشه، از کنار دیوارای بزرگ وسط مصلی که رد میشدم چشمم به یه چفیه خورد، بالای بالا، روبروی تابوت آقا به یه گوشه یکی از دیوارا گره خورده بود، به خانوم خادمی که کنارم بود گفتم خانوم من اون چفیه رو میخوام، حتی نمیدونم با چه جسارتی اینو گفتم، گفت خب برو برش دار، به یکی از بچه های تیمتون بگو بره بالا بیارتش.. تیم؟ من که کسی باهام نبود، ولی بیخیال چفیهه نشدم، دلم پیشش گیر کرد، هی دست تکون دادم و صدا زدم، آخر سر یکی از نفراتی که بالا ایستاده بود دیدم و فقط اشاره میکرد که چی میخوای؟ بدون هیچ حرفی چفیه رو نشون دادم، گرهشو باز کرد، و فرستادش پایین، تو دستای من💔 اون چفیه توفیق اینو داشت که به تابوت مطهر آقا متبرک بشه، حالا هر موقع از غربت این دنیا و نبودنِ سید علیِ شهید دلم میگیره، این چفیه رو بغل میکنم، بو میکنم، این چفیه بوی غمِ عشق میده، بوی وداع میده، این چفیه رو انگار هیچکس اون گوشه ندیده بود، هم اندازه تابوت آقا آفتاب خورده بود، این چفیه شده یه تیکه از جونم💔..
207
شب وداع بود، صبح قرار بود نماز رو اقامه کنیم، این شد که تصمیم گرفتیم تا صبح بمونیم، مگه میشد برگشت؟ یک ثانیه نمیشد از تابوت چشم برداشت💔 راه میرفتم، از همه چیز عکس میگرفتم، فقط دعا میکردم شارژ دوربین تموم نشه، از کنار دیوارای بزرگ وسط مصلی که رد میشدم چشمم به هی چفیه خورد، بالای بالا، روبروی تابوت آقا به یه گوشه یکی از دیوارا گره خورده بود، به خانوم خادمی که کنارم بود گفتم خانوم من اون چفیه رو میخوام، حتی نمیدونم با چه جسارتی اینو گفتم، گفت خب برو برش دار، به یکی از بچه های تیمتون بگو بره بالا بیارتش.. تیم؟ من که کسی باهام نبود، ولی بیخیال چفیهه نشدم، دلم پیشش گیر کرد، هی دست تکون دادم و صدا زدم، آخر سر یکی از نفراتی که بالا ایستاده بود دیدم و فقط اشاره میکرد که چی میخوای؟ بدون هیچ حرفی چفیه رو نشون دادم، گرهشو باز کرد، و پرتش کرد پایین، تو دستای من💔 اون چفیه توفیق اینو داشت که به تابوت مطهر آقا متبرک بشه، حالا هر موقع از غربت این دنیا و نبودنِ سید علی دلم میگیره، این چفیه رو بغل میکنم، بو میکنم، این چفیه بوی غمِ عشق میده، بوی وداع میده، این چفیه رو انگار هیچکس اون گوشه ندیده بود، هم اندازه تابوت آقا آفتاب خورده بود، این چفیه شده یه تیکه از جونم💔..
207
اگه زینب یه سال پیش بود، که بودم
تحمل کردم و چنین جایی ضربه سخت تری خوردم
اگه زینب ۵ سال پیش باشه حتی ته ذهنش یه درصدم نمیزاره برگرده، ولی زینب الان، با اینکه دلش بدتر میشکنه اما اگه برگرده، خیلی هم ناراحت نمیشه..
