Raven autobiography
رفتن به کانال در Telegram
Hidden chat: @Ravenautobiographybot Insta : https://www.instagram.com/sarina_13133?igsh=OGQ5ZDc2ODk2ZA%3D%3D&utm_source=qr
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
288
مشترکین
+124 ساعت
+17 روز
-330 روز
آرشیو پست ها
نشسته بود دم هشتی و به آسمان نگاه میکرد به پرواز غریبانه پرنده ها به وقت آخرین لحظات تابش خورشید و قطرات آب روی پوستش غلت میخوردند، سختش بود نفس بکشد انگار چیزی راه هوایش را بسته بود؛ چشم هایش سو سو میزد، بدنش میلرزید و از سنگینی باری که هر لحظه با خود حمل میکرد یکجا مانده بود. داشت خفه میشد، از این همه بودن در عین نبودن، نماندن، نخواستن. به هر چه چنگ میزد مثل شن های ساحل در دست هایش پودر میشد . هر چه را میخواست به سمت هر چه می رفت عبث بود و فقط سایه ای از آن باقی مانده بود. سنگین بود، بدنش درد میکرد، استخوان هایش جیغ می کشیدند اما دم نمیزد، لب هایش تکان نمیخورد. با خودش گفت « میرم توی دالون میخوابم اونجا یه حفره ای برام هست» رفت توی دالون، یه حفره ای شبیه قبر اونجا بود، خوابید بارشو گذاشت روی شکمش، ازش جدا نمیشد؛ چشماشو بست، زمین سرد بود،کم کم داشت می رفت. -اینجا چیکار میکنی؟ چشماشو باز کرد +مامان، تویی؟ بلند شد نشست دور و برشو دید کسی نبود؛ کم کم، حفره ای هم نبود دالونی هم وجود نداشت. کجا بود؟ یه دیوار سفید پر از رد ناخون و یهو یه لباس سفید چرک تنش بود. مامانش کجا رفت؟ نمیدونست ، هیچی نمیدونست باز گم شده بود.
در آرزوی خانه ای هستم، خانه ای برای من که در آن خودم باشم و به خویش نزدیک تر شوم، خانه ای که در آن زندگی کنم و نفس بکشم همانگونه که لایق جان هر آدمی است. میخواهم سکونتگاه امن خودم را پیدا کنم نه فقط که اموراتم بگذرد بلکه در اعماق خودم فرو بروم و پس از هر رنجی از دنیای بیرون به آن پناه ببرم. فقدان خانه مرا عمیقا آزرده می کند و روحم را چنگ می اندازد. دوره گردی ام که در خانه هایی که از آن من نیست سکنی می گزینم و گوشه ای از عمرم را آنجاسپری میکنم، اما این بی خانمانی تا کجا ادامه دارد؟ تا کجا نمیتوانم یک لحظه نفسی راحت بکشم؟ خسته ام تنم پر از تنش جابجایی و ترک گفتن مکان هایی است که در آنجا بوده ام؛ خانه هایی که برای هیچ کس نبود. تنم از تعلق نداشتن به هیچ مکانی درد میکند، زجر میکشد و در خودش جمع میشود، کوچک میشود اندازه اشکی روی گونه ام.
