اَهالی جهنم🔥🍾
رفتن به کانال در Telegram
1402/6/6
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
263
مشترکین
+524 ساعت
+147 روز
+5530 روز
آرشیو پست ها
Repost from I'll DIE YOUNG 🪱
راستش رو بخوای من قبلا بامزه بودم، نمیدونم چی شد انقدر تلخ شدم، افسردگیِ ناشی از ایرانی بودن روان آدم رو جدی نابود میکنه.
دیسیپلین یعنی انجام دادن کارهایی که انجام دادنشون واست سخته، حتی وقتی حوصلهشون رو نداری، حتی وقتی انگیزهای برای شروعشون نداری.
دیسیپلین داشتن این روزا واسه من یکی از سختترین کارا شده.
میدونم باید شروع کنم، میدونم بعضی کارا رو باید انجام بدم، حتی میدونم بعدش حس بهتری دارم؛ ولی بازم یه جایی بین «باید انجامش بدم» و «حوصله ندارم» گیر میکنم.
شاید مشکل این نیست که نمیتونم.
شاید زیادی منتظرم یه روزی برسه که همهچیز رو به راه باشه، انگیزه داشته باشم و انجام دادن کارا برام راحت بشه.
-آنا
جدیدا خیلی حواسپرت شدم؛
انگار خودمم نمیدونم کجام و دارم کجا میرم.
همه کارامو نصفه ول میکنم، انگار ادامه دادن هر چیزی بیشتر از چیزی که فکر میکنم انرژیمو میگیره.
یه کاری رو با ذوق شروع میکنم، چند دقیقه بعد حوصلهاش از سرم میپره و میذارمش کنار.
ذهنم پر از کارای ناتمومه، ولی برای هیچکدومشون انرژی شروع دوباره ندارم.
حتی گاهی وسط حرف زدن یا انجام یه کاری، یهو میفهمم چند دقیقهست اصلاً حواسم اینجا نبوده.
انگار جسمم اینجاست، ولی ذهنم یه جای دیگهست.
و بیشتر از همه، از این میترسم که کمکم به همین نصفهکاره موندنها عادت کنم.
از بیرون شاید فقط حواسپرت به نظر بیام، ولی خودم میدونم چقدر خستهکنندهست که حتی برای سادهترین کارها هم باید چند بار خودمو جمع کنم و دوباره شروع کنم.
بعضی وقتا دلم میخواد فقط برای چند ساعت مغزم ساکت بشه؛
نه فکر آینده، نه فکر گذشته، نه کارای عقبافتاده، نه چیزایی که باید انجام بدم و ندادم.
فقط یه لحظه بدون اینکه هزار تا فکر همزمان از سرم رد بشه، یه جا باشم و واقعاً حواسم به همون لحظه باشه.
شایدم خستهام.
خسته از فکر کردن، از شروع کردن، از تلاش کردن برای اینکه همهچیز رو درست پیش ببرم.
و شاید برای همینه که این روزها خیلی چیزها رو نصفه رها میکنم؛ چون قبل از اینکه کاری تموم بشه، انرژی من تموم میشه.
-آنا
جدیدا خیلی حواسپرت شدم؛
انگار خودمم نمیدونم کجام و دارم کجا میرم.
همه کارامو نصفه ول میکنم، انگار ادامه دادن هر چیزی بیشتر از چیزی که فکر میکنم انرژیمو میگیره.
یه کاری رو با ذوق شروع میکنم، چند دقیقه بعد حوصلهاش از سرم میپره و میذارمش کنار.
ذهنم پر از کارای ناتمومه، ولی برای هیچکدومشون انرژی شروع دوباره ندارم.
حتی گاهی وسط حرف زدن یا انجام یه کاری، یهو میفهمم چند دقیقهست اصلاً حواسم اینجا نبوده.
انگار جسمم اینجاست، ولی ذهنم یه جای دیگهست.
و بیشتر از همه، از این میترسم که کمکم به همین نصفهکاره موندنها عادت کنم.
از بیرون شاید فقط حواسپرت به نظر بیام، ولی خودم میدونم چقدر خستهکنندهست که حتی برای سادهترین کارها هم باید چند بار خودمو جمع کنم و دوباره شروع کنم.
بعضی وقتا دلم میخواد فقط برای چند ساعت مغزم ساکت بشه؛
نه فکر آینده، نه فکر گذشته، نه کارای عقبافتاده، نه چیزایی که باید انجام بدم و ندادم.
فقط یه لحظه بدون اینکه هزار تا فکر همزمان از سرم رد بشه، یه جا باشم و واقعاً حواسم به همون لحظه باشه.
شایدم خستهام.
خسته از فکر کردن، از شروع کردن، از تلاش کردن برای اینکه همهچیز رو درست پیش ببرم.
و شاید برای همینه که این روزها خیلی چیزها رو نصفه رها میکنم؛ چون قبل از اینکه کاری تموم بشه، انرژی من تموم میشه.
-آنا
خسته شدم از تلاشهایی که آخرش به «نشد» ختم میشن؛
از اینکه انقدر میخوام، انقدر تلاش میکنم، ولی هنوز همون جاییام که نمیخواستم باشم.
