ساره، نه سارا
رفتن به کانال در Telegram
تو خواهی سوخت و از پا خواهی افتاد؛ اما شفا خواهی یافت و دوباره بازخواهی گشت. t.me/BluChtBot?start=62a2ac08b1d8a88a8e
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
263
مشترکین
-224 ساعت
+327 روز
+4530 روز
آرشیو پست ها
نون رو برای خودم میخرم، هویج رو برای میوکی.
میوهفروش فکر میکنه خرگوش دارم به جای گربه.
یه کلمه خیلی بامزهای هست تحت عنوان «فلانور» که بودلر توی کتاب نقاش زندگی مدرن اینجوری راجبش مینویسه:« جمعیت برای فلانور حکم هوا برای پرندگان و آب برای ماهیها را دارد. عشق او و شغلش یکی شدن با جمعیت است. برای فلانور، برای تماشاگر پر شور، سکونت در قلب ازدحام جمعیت، در وسط موجهای آمد و شدشان، در میان امر زودگذر
و امر بیپایان، لذتی سرشار است. دور بودن از خانه و در عینحال همهجا را خانه خود حس کردن؛ دیدن جهان و بودن در مرکز جهان و در عینحال پنهان ماندن از چشم جهان.»
فلانور کسیه که به نظر هیچ کاری نمیکنه و بیهدف پرسه میزنه اما مدام در حال مشاهده و ثبت شهر و مردمشه. فلانور نمیایسته و اتفاقاً رفت و آمدهای شهر رو تماشا میکنه. وسط جهان بیرونی زندگی میکنه اما همچنان استقلال و شخصیت خودش رو حفظ میکنه. کسی که دائماً در حال تماشای بیرون از خودشه ولی هیچوقت بیخود نیست. جهان درونی خودش رو داره و منزویه اما همیشه ارتباطش رو با جهان بیرون حفظ میکنه. خیلی کلمه جالبیه نه؟
یعنی فلانور میشه همون پرسهزن حرفهای!
هر وقت آنیتا عکس قهوه میزاره دلم میخواد برای بار ۶میلیون ام در روز برم قهوه بخورم. پولام تموم شد.
کلمه «نوستالژیا» ریشه خیلی جالبی داره.
توی قرن ۱۷ پسوند (آلژی) برای بیماری های پزشکی به کار میرفت مثل سفالژی (سردرد) یا نورالژی (درد اعصاب). حالا این کلمه نوستالژی اختراع یه پزشک ارتش به اسم یوهانس هوفر بود. وقتی داشت سرباز های سوییسی رو بررسی میکرد دید یه سری علائم بینشون مشترکه مثل سردرد، بیخوابی، دلتنگی، شنیدن صدا و دیدن روح. سرباز های تبعیدی یه حالت غمزده و حتی رویاگونه پیدا میکردند جوری که انگار توی این جهان نیستند و توی تصوراتشون هم نمیتونستن زمان حال و گذشته رو از هم تشخیص بدن. بعد از تحقیق روی تک تک سرباز های سوییسی در سال ۱۶۸۸ شروع به نوشتن یه رساله کرد درباره «نوستالژی».
نوستالژی به گفته هوفر یه نوع بیماریه که خودش رو با نشانهای خاص بروز میده: درد (آلرژیا) برای خانه (نوستوس) = نوستالژیا !
هوفر بعد از انجام آزمایش های مختلف فهمید هیچ درمانی به جز فرستادن سربازها به خانه برای این بیماری نیست.
قهوه می خورم و جدول حل می کنم. اینم جایزه من برای هر پارت درس خوندن یا پروژه ژوژمان انجام دادن.
«در جامعهای که چرخها جای پاها را گرفته بودند، او از پا استفاده کرده بود. در جامعهای که چشمها جایشان را به تلویزیون داده بودند، استفاده از چشم باعث شگفتی شده بود. عجیب بود استنشاق اکسیژن خدا در اجتماعی که هوای دستگاههای تهویه جایگزین اکسیژن هوای آزاد شده بود. پلیس به نگاه جدی به ما بسنده و مارا رها کرد، اما تا کجا میتوانست رهایمان کند؟ چقدر مانده بود تا آن روزی که به دلیل استفاده از پاهایمان به جای چرخها دستگیر شویم؟ چشم به جای تلویزیون، اکسیژنهوا به جای هوای دستگاه تهویه…
اینجا یا باید سازگار بود یا باید مرد و من نمیخواهم بمیرم.»
اگر خورشید بمیرد
انقدر این استاد رو دوست دارم که این دفعه واقعاً برای خودم درس نمیخونم. فقط دارم درس میخونم که نمره امتحانم خوب بشه که میانگین نمره کلاس این استاد بالا بره. چون عاشق درس دادنشم.
