SHAHRIYAR
رفتن به کانال در Telegram
تمام مطالبی که مینویسم بخشی از بیکران ناگفتهها و جنون ذهنی منه، پست ها رو لطفا کپی نکن ، فوروارد کن.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
926
مشترکین
-224 ساعت
+187 روز
+17130 روز
آرشیو پست ها
924
ای عشق!
ای غریب همیشگی در این دیار!
اگر هنوز در سنگر سینهٔ ما نبردی هست،
به پاس همان شعلهایست که تو در روزگاران دور در جامهٔ تاریک شب افروختی...
924
بزرگترین تنهایی اینه که خودت هم دیگه حوصلهٔ شنیدن درد دلهای خودت رو نداشته باشی؛ وقتی به خودت میگی «بیخیال، ولش کن» یعنی غیبت روحی کامل شده.
924
یادت هست آن باران بیپروا که کفشهایمان را خیس کرد و گفتی بگذار خیس شویم؟
امروز آفتاب است، اما من هنوز همانجا ایستادهام، با پاهایی که خشک نمیشوند.
924
اگر روزی دوباره به آن کوچه برگشتی، شاید دیگر خانهای نباشد؛ اما من هنوز در همان گوشهای ایستادهام که تو خداحافظی کردی و هنوز منتظرم، بیآنکه بدانم برای چه.
924
گاهی فکر میکنم وفاداری در این دنیای گذرا بزرگترین ایستادگی انسان است.
من تو را انتخاب کردهام، نه برای اینکه از تنهایی فرار کنم، بلکه برای اینکه تنهاییام در کنار تو زیباتر و عمیقتر است.
در چشمهای تو، من وطنم را پیدا میکنم؛ آن حقیقت گمشدهای که در شلوغی و تزویر آدمها از دست رفته بود.
924
شبها که کوچه خلوت میشد، صدای پای تو را از دور میشناختم.
نمیدانم چطور، اما هر بار قبل از آنکه برسی، دلم پیش از من به در خانه رسیده بود.
924
اکنون تفنگت را بردار و به پیشانی این غزل شلیک کن؛ چرا که واژهها در دهان ما مردهاند و تنهایی، تنها فاحشهٔ وفاداریست که هر شب بر بالین ما زار میزند.
924
بعدازظهر که شد، باد کمی تندتر میوزد و برگهای پاییزی را روی پیادهرو پخش میکند.
دلم میخواهد یکی از آن برگها را برداری و بگویی این یکی از همانهایی است که بالاخره زمین را بوسیدهاند.
نمیدانم چرا، اما این جملهٔ ساده در ذهنم میماند و تا شب هر وقت به برگهای خیس نگاه میکنم، صدای توست که آن را میگوید.
924
به بعضی از خاطرهها نباید دست زد؛ اینا زخمهاییان که اگه بازشون کنی کل وجودت رو عفونت میگیره.
