من!
رفتن به کانال در Telegram
و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکرهالاولیا
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
379
مشترکین
-124 ساعت
-157 روز
-4030 روز
آرشیو پست ها
379
بابالنگ دراز عزیزم؛ میخواهید سِری را که کشف کردهام به شما بگویم؟ قول میدهید حمل به خودپسندی نکنید؟ «من خوشگل هستم.» باور کنید خیلی احمق بودم، با وجود اینکه سه آینه در اتاقم هست، به این مطلب پی نبرده بودم.
379
درمانگاه کالج ، ۴ ام آوریل - عزیزترین بابا لنگ دراز،
' دیروز عصر وقتی که هوا داشت تاریک میشد من تو تختخوابم نشسته بودم و بیرون رو نگاه میکردم، بارون میبارید و از زندگی توی یه مجتمع فوق العاده به شدت احساس کسلی میکردم، تو این حال بودم که پرستار با یه جعبه بلند سفیدی که به اسم من بود پیداش شد. پر از غنچههای رز صورتی بود. و بهتر از اون، یه کارت هم بود که توش یه پیام مودبانهای با خط مایل و کشیده جالبی نوشته شده بود 'و نشون دهنده یه شخصیت خیلی محترم.' هزاران بار متشکرم. گلهای تو، اولین کادوی واقعی و حقیقی بود که تو عمرم گرفته بودم. اگه میخوای بدونی که چقدر بچهام باید بدونی که دراز کشیدم و گریه کردم آخه خیلی خوشحال شدم. حالا دیگه مطمئنم که نامههامو میخونی، از اینبهبعد نامه هامو بیشتر جذاب مینویسم، اونوقت ارزششو داره که توی یه نوار قرمز بپیچی و سالم نگه شون داری؛ فقط اون یه دونه افتضاحه رو بذار کنار و بسوزونش. خیلی بدم میاد از اینکه فکر کنم دوباره اونو میخونی. ممنونم که یه سال اولی بیچاره، کج خلق و مریض رو خوشحال کردی. احتمالا تو فامیل و دوستای دوستداشتنی زیادی داری، برای همین نمیتونی درک کنی که چه حسی داره که بخوای تنها باشی اما من اینطوریم. خدانگهدار؛ قول میدم دیگه شکایت نکنم، آخه الان فهمیدم که تو یه شخص واقعی هستی؛ و همینطور قول میدم که دیگه تو رو با سوالهای بیشتر اذیت نکنم. هنوزم از دخترها بدت میاد؟ '
قربانت برای همیشه 'جودی'
379
نیمی از سنگها، صخرهها، کوهستان را گذاشتهام
با درههایش، پیالههای شیر، به خاطر پسرم
نیم دیگر کوهستان، وقف باران است.
دریای آبی و آرام را
با فانوس روشن دریایی، میبخشم به همسرم
شبهای دریا را، بیآرام، بیآبی، با دلشورهی فانوس
دریایی به دوستان دور دوران سربازی که حالا
پیر شدهاند.
رودخانه که میگذرد زیر پل، مال تو، دختر پوست کشیدهی من به استخوان بلور!
که آب، پیراهنت شود، تمام تابستان.
هر مزرعه و هر درخت، هر کشتزار و علف را شش دانگ
به کویر بدهید
به دانه های شن زیر آفتاب
از صدای سه تار من
بند بند پاره پارههای موسیقی
که ریختهام در شیشههای گلاب و گذاشتهام روی رف
یک سهم به مثنوی مولانا، دو سهم به «نی» بدهید
و میبخشم به پرندگان
رنگها، کاشیها، گنبدها
به یوزپلنگانی که با من دویدهاند
غار و قندیلهای آهک و تنهایی
و بوی باغچه را
به فصلهایی که میآیند
بعد از من.
__بیژن نجدی
379
یک روز،
یک روز سرد،
نفسها شکل دود بود.
چند پاره استخوان
در کالبد یک کت قهوهای
کج و کوله و نحیف
دویدند...
و قدم به قدم
همهچیز خاکستر شد.
379
مشتری: خدا دنیا را ظرف شش روز ساخت، شما شلوار منو شش ماه طولش دادین. خسته نشدین؟
خیاط: ولی آقای عزیز، یک نگاه به دنیا بندازید، یک نگاه هم به شلوارتون!
__بکت
379
دریا با این همه آب
رودخانه با این همه آب
تنگ بلور حتی با این همه آب
رخصت نمیدهد این همه آب
تا بنگریم که ماهیها چگونه میگریند.
__بیژن نجدی
379
و حتی نیست نیمکتی بر البرز
که بنشیند گاهی ابر
پس صندلی گذاشتهام در بالکن
دستهای باران در دستم سرد.
بفرمائید بنشینید باران بالا بلند من
بر سقف پشتی گذاشتهام، بالش، که تکیه کنی
با تو هستم ابر!
جناب ابر!
خب!
بیا حرف بزنیم. حرف بزنیم. حرف بزنیم؛
آن بالا چه میگذرد ابر؟
فرشتگان خوباند؟
خورشید پیر شده؟
ماه چه کار میکند؟
سه چهار شب پیش همین طرفها بود
همین طرفها… ابر
پشتِ شاخهی انجیر، در آغوش درخت حیاط من.
راستی! شما هم، سنگها را، سنگها را میبینید ابر؟
آن سنگهای آسمانی و تکههای شهاب را؟
شاید منظومهای آنجاست
که شلیک میکند به منظومهای دیگر.
ستارهای دیدهاید سوگوارِ ستارهها
نعش ستارهای در دست؟
آیا دیدهاید نعش ستارهای در دست؟
نه؟ اصلاً؟ هیچ؟
پس نگاه کنید به قارههای ما
به سرنوشت خاک
خواهش میکنم نگاه کن باران
ببین با تو هستم ابر
پیش از آنکه راهی سفر بشوید
از رویای من تا زاگرس
از دستهایم تا البرز…
__بیژن نجدی
