920
Suscriptores
+224 horas
-127 días
-3530 días
Archivo de publicaciones
920
جان من بودی و حالا جان دیگری شدهای
دل من بودی و از دل بیخبر میگذری
من همانم که برایت همه دنیا بودم
تو بگو حالا چرا از منِ خود میبُری
920
وقتی که همه مرا به کوبیدن درهایی که میبستم میشناختند، من برای آرام بسته شدن در خانه تو دستم را لای در گذاشتم.
920
نگاهت میکنم اما تو دردم را نمیدانی
دو چشمت را دگر بستیو چشمم را نمیخوانی
مرا هر دم ز خود راندی ندیدی چشم مستم را
تو کوریو از این عشقی که من دارم چه میداٰنی:)؟
