es
Feedback
𝑬‌𝒍‌𝒐‌𝒏‌𝒂

𝑬‌𝒍‌𝒐‌𝒏‌𝒂

Ir al canal en Telegram

فریاد‌های خفه‌شده در دل‌هایمان... به چه هنگام، زمانِ بیداریِ آن‌ها فرا می‌رسد؟ ناشناس: https://t.me/jim13botbot لونا؛ @Asteria88Bot آستریا.

Mostrar más
Irán134 631La categoría no está especificada
362
Suscriptores
-2024 horas
-147 días
+7730 días
Archivo de publicaciones
یه سه نفر افتخار میدن؟
عدد بذارید فور کنم 🥂

sticker.webp0.01 KB

ㅤ🍷ㅤ 𝖠 𝗅𝗂𝗍𝗍𝖾 𝖲𝗍𝖺𝗋 #DuaLipa ㅤㅤㅤㅤ𝗂𝗇 𝗍𝗁𝖾 #singer 's 𝖮𝖼𝖾𝖺𝗇

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
sticker.webp0.25 KB

Repost from N/a
‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ 𖥻 kawaii’s vault 💭 TapTap ‌ ‎ ݁⋆ ꫂ᭪ ݁ Bron to be icon

Repost from N/a

Repost from N/a
‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ 𖥻 ktaki’s vault 💭 TapTap ‌ ‎ ݁⋆ ꫂ᭪ ݁ Bron to be icon

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

نامه‌ای در اکتبر می‌نویسم ، در روزی که باران با صبر و حوصله بر شیشه‌ها می‌رقصد و بوی خاکِ خیس، فضای اتاق را چون عطری پنهان در آغوش می‌گیرد. کنار دستم فنجان سفید قهوه‌، آرام بخار می‌کند؛ انگار که بخواهد دل این سکوت را گرم‌تر سازد. رنگ تیره‌ی قهوه با سفیدی فنجان تضادی دارد که مثل پاییز و بهار در کنار هم نشسته‌اند، درست مانند مگنولیای سپیدی که بر روی میز آرامیده است گلی که هرچند از بهاری دور آمده، اما هنوز طراوتش را در دل پاییز نگاه داشته.
پاییز، فصلی‌ست که هر نامه در آن بوی دلتنگی می‌دهد. باران روی برگ‌ها می‌چکد و هر قطره‌اش به مثابه نقطه‌ای بر کاغذ، جمله‌ای نانوشته را کامل می‌کند.
نسیمی که از پنجره می‌وزد، برگ‌های زرد و سرخ را به رقص می‌آورد، و من میان این همه صدا و تصویر، نامه‌ام را می‌نویسم؛ نامه‌ای بی‌گیرنده، اما پر از احساس. گویی می‌خواهد بگوید هیچ واژه‌ای جز در دل باران و بوی خاکِ تازه جان‌گرفته، معنای حقیقی خود را پیدا نمی‌کند. و من در میان این همه نشانه، درمی‌یابم
که پاییز نه پایان که آغازی‌ست؛ آغازی آرام برای گفت‌وگوی دوباره با دل، جایی که هر فنجان قهوه و هر عطر خاک، ما را به یاد چیزی می‌اندازد که هنوز زنده است امیدی سپید، شبیه مگنولیا.