2 789
Suscriptores
-824 horas
+147 días
+3530 días
Archivo de publicaciones
2 789
امشب سالی دیگر از من میگذرد ،
و من به تماشای خودم ایستادهام ،
مثل مسافری که چمدانش پر از خاطره است
و پاهایش خسته از راهی که خودش انتخاب کرده .
من به دنیا آمدم
و دنیا خبر نداشت چه چیزی را باید ناز کند ؛
حالا موهایم کم ترند ،
و قلبم هنوز یاد گرفته است
که در شب های سرد ، خودش را بغل کند .
بیست وچند سال زندگی
یعنی دست به جیب و خسته از بازار ،
یعنی دیدن آدم هایی که رفتند
و گاهی فکر کردن به آن ها
به جای فکر کردن به فردا .
امروز این من ام که به دیدن من آمده ،
با یک گل در دست و چهره ای نیمه آشتی :
بعضی از من ها فرصت نکردند بزرگ شوند
و بعضی ها تنها بزرگ شدند ،
و من به هرشان یک فنجان چای بدهکارم .
تولدت مبارک ، خودم ؛
تولدت با نفس های نامنظم ،
با حرف هایی که نگفتم و پشتم نشستند ،
با آرزو هایی که مثل لباس شعر من شده ،
کوتاه و راست ند .
امشب ساعت را نگه می دارم ،
خیلی آرام ،
پنجره را باز می گذارم ،
و به این سالی که در می زند می گویم :
بیا ، اما بلندی هم نباش ،
شانه ای نه ، دستی بس دارم
برای نگه داشتن خودم . 🤍
