Pan^music
Ir al canal en Telegram
6 063
Suscriptores
-224 horas
+4817 días
+44230 días
Archivo de publicaciones
6 061
پلک زدم و دیدم چای در فنجانم به پایان رسیده است . دیدم آخرای بهار است .
همیشه آخر امیدم رو رسیدن می دیدم ولی امروز جایی ایستاده ام که از دور امید پوسیده ام رو میبینم …
اون اشتیاق که بوسیدم و گذاشتم برای روز های بهتر
نه برای این روز های تکراری
تکراری از غصه ها و قصه های دیروز .
حتی گریه ام نمیگیرد . افکارم به روزنامه ای تبدیل شدند از روزگارم که خواندن هر روز آنها عادت شده است پس دلم نمی گیرد .
این یعنی پذیرش
من پذیرفتم که از این بیشتر طوفان نمیگیرد پذیرفتم با امید واهی که به یک توهم تبدیل شده است زندگی ام سامان نمیگیرد .
از درون خواستم معجزات دوباره جان بگیرند اما این بار بدون دست و پا زدن من .
بدون اینکه حتی لحظه ای انگیزه ام آرام بگیرد .
درسته ؛ امیدم نا امید شد تمام تازگی اتفاقات خوبم در اعماق مغزم خستگی شد .
ولی چه باید گفت ، این هم نتیجه دلبستگی شد .
من حتی به یک رویا وابسته بودم . به چیزی که بازمانده آن و امید به ادامه آن مرا درگیر کرده بود .
از امروز اگر حتی بهترین لحظات برای جذب معجزه من گذشت عیبی ندارد
همیشه گفتند بزرگی یعنی از یه جا به بعد فقط رها کنی و گذشت….
6 061
امشب یک دقیقه بیشتر در انتظارتم .
یک دقیقه بیشتر دوستت دارم و یک دقیقه بیشتر با خدا از تو سخن میگویم .
امشبت چگونه سر میشود ؟
من دلم همانجاست
در میان شلوغی جمع در خیالش کنار آتشی با تو تنهاست .
میبینی ؟
آذر هم بدون تو به پایان رسید
ولی وای اگر به همراه برف ها بیایی.:)
سرمای دی گرمای درونت را لازم دارد و غریبی بهمن حضورت را …
اسفند هم که نگویم
اگر نباشی اصلا نمیگذرد بلکه من در اسفند ماه جا میمانم
نمیخوام دیگر از این جملات استفاده کنم
ولی بدان حتی پاییز هم تقویم را معطل کرده بود امید داشت که در آخرین روز پاییز من تو را پیدا کنم …:)
6 061
دخترک عاشق دیو بود یا دیو عاشق او ؟
روزگاری خارج از چارچوب جهان ، دختری وحشت در چشمانش خانه کرد .
مردی سیه پوش با قامتی بلند روبروی او ایستاده بود ولی انسان نبود …!
هردو به چشمان هم خیره شدند . دیو با خود گفت پس از کلی تلاش بلاخره به شکار خود چیره شدم .
دخترک از ترس نمیدانست چه کند که دیو ناگهان نقاب خود را برداشت . چیزی تغییر نکرده بود ولی دختر آشنایی را دید که با الانش خیلی فرق داشت.
نمیدانست چطور دلش آرام شد . دستان دیو را گرفت و دیو به دستان او رام شد .
عشق؟ یا ترس ؟
هردو مبهم ، هردو مسیر هایی گذرانده بودند پر درس …
شاید زندگی همین بود دقیقا در همین رأس .
رأسی از جهان که کسی تعیین نمیکرد چه چیزی خوب است چه چیزی بد . در آخر دیو سوالی پرسید ، گفت : عجیب است که هنوز من با تو ام تو با من . دخترک گفت در واقع تو فرشته ای بودی در لباس اهریمن :)
متن از : پانیسا…✍🏻
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
