es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

باگ نویس فعلی، کشاورز آینده

باگ نویس فعلی، کشاورز آینده

Ir al canal en Telegram

OLD: SomeRegularBPDguy Everybody is welcomed to join 🦖 -Do you think God stays in heaven because he too lives in fear of what he's created? برای درخواست جوین شدن به چنلتون پیام ندین🙏🏻 http://t.me/BluChtBot?start=61a5a807bcd5aa8a8949

Mostrar más
109
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
+130 días
Archivo de publicaciones
دامپزشکی هم نمیخونم بگم: دامپزشکی بهانه است طویله به طویله دنبال تو میگردم... 👨‍🦯

Ofc i look angry all the time My entire life I've been fighting a war I'm soaked in pain and sadness... The irony however Is that I'm not actually angry I'm trying to learn how to be happy!

با آدمای جسور وارد رابطه شید؛ آدم‌هایی که اختیار زندگی و انتخاب‌هاشون دست خودشونه و سر رابطشون با کسی تعارف ندارن.

صبحتون بخیر

sticker.webp0.07 KB

Repost from ناپیرو
از بدترین بلاهایی که زندگی کردن در ایران سرم آورده اینه که فکر می‌کنم هر چی پول ازش درنیاد کار مهمی نمی‌تونه باشه. ده‌ها کار معنادار می‌کنم در روز و حسی که شب دارم خوشنودی نیست به هیچ‌وجه چون پول درنیاوردم. از این‌که پول این‌قدر مساله‌ست خوشم نمی‌آد.

بخش بزرگی از رشد روانی یعنی یاد بگیری بین “احساس” و “اقدام” فاصله بذاری. احساس لازم نیست همیشه عملی بشه، فقط باید شنیده بشه.

وقتی نتونی احساساتت رو برای خودت معنا کنی و بپذیری، ذهنت برای معنا دادن به اون‌ها از بدنت کمک می‌گیره؛ نتیجه می‌شه همون دردهای بدنیِ عجیب و غیرعادی، که گاه به گاه دچارشون می‌شی.

Repost from N/a
هرچقدر برخورد با احساسات ناخوشایند به تعویق بیفته، برخورد بعدی باهاش شدیدتر و دردناک‌تره.

اشکالی نداره اگه بعضی وقتا حس می‌کنی گم شدی. به خودت اعتماد کن، این گمشدگی هم بخشی از مسیر رشدته.

وقتی نتونی احساساتت رو برای خودت معنا کنی و بپذیری، ذهنت برای معنا دادن به اون‌ها از بدنت کمک می‌گیره؛ نتیجه می‌شه همون دردهای بدنیِ عجیب و غیرعادی، که گاه به گاه دچارشون می‌شی.

گاهی رشد اینجوریه که با خودت ‌غریبه می‌شی و دوباره شروع به آشنا شدن می‌کنی.

ما به همون اندازه که در کودکی احساس امنیت کردیم، در بزرگسالی می‌تونیم عشق بورزیم.

دبستان که بودیم، بوفه مدرسه صفی بود. اسمش این بود که صف ببندید و نوبتی خرید کنید. ولی در عمل همه مثل مورچه‌های دور شیرینی کپه می‌شدن جلوی پنجره بوفه. هر کس بلند‌تر بود، یا بلند‌تر داد می‌زد، یا دستش به طرف فروشنده دراز‌تر می‌شد، اول خوراکی می‌خرید. همه داشتن برای بقا می‌جنگیدن. اونی به خواسته‌ش می‌رسید که بیشتر خودشو خوار و ذلیل کرده بود تا برنده‌ی کپه مورچه‌ها بشه. از همون کلاس اول از این‌جور سیستم‌ها بیزار شدم تا الان. اون موقع صبح یک ربع زود‌تر راه می‌افتادم، از سوپری خوراکی می‌خریدم که مجبور نشم واسه کیک و ساندیس کشتی بگیرم. ولی هر چی بزرگ‌تر میشم، تشک‌های کشتی بیشتر می‌شن و سوپریای سر کوچه کم‌تر.

چرا من باید خواب ببینم که پت جوجه تیغی دارم بردمش حمومش دادم و بعد همش نگرانم چون بعد از حموم دادنش پیداش نمیکنم؟؟!

Repost from N/a
تا وقتی صلح قشنگه که نباخته باشی.