مُستریح .
Ir al canal en Telegram
- هوالمُعطي ؛ معرکهیمضحکیست ، هرچهدر اوییمخلاصه . _ کاشمسافرِِلبنان-بیروت بودم . _ 🎥🎙️📷 اشرفمخلوقات و بی احترامی به تراوشاتِذهنی ِغیر ؟ نه، فور میکنی قطعا. اینجا ؟ صرفاً برای ِنشان دادن ِ آنچه در حوالي ِروزگارمان میچرخد .
Mostrar más261
Suscriptores
-124 horas
-27 días
+330 días
Carga de datos en curso...
Atraer Suscriptores
septiembre '26
septiembre '26
+7
en 2 canales
agosto '26
+47
en 5 canales
Get PRO
julio '26
+51
en 1 canales
Get PRO
junio '260
en 7 canales
Get PRO
mayo '26
+3
en 0 canales
Get PRO
abril '260
en 1 canales
Get PRO
marzo '260
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+12
en 1 canales
Get PRO
enero '26
+13
en 2 canales
Get PRO
diciembre '25
+74
en 3 canales
Get PRO
noviembre '25
+5
en 4 canales
Get PRO
octubre '25
+12
en 3 canales
Get PRO
septiembre '250
en 7 canales
Get PRO
agosto '250
en 4 canales
Get PRO
julio '25
+66
en 9 canales
Get PRO
junio '250
en 2 canales
Get PRO
mayo '250
en 7 canales
Get PRO
abril '250
en 9 canales
Get PRO
marzo '25
+57
en 15 canales
Get PRO
febrero '250
en 8 canales
Get PRO
enero '250
en 17 canales
Get PRO
diciembre '240
en 9 canales
Get PRO
noviembre '24
+86
en 7 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 13 septiembre | +1 | |||
| 12 septiembre | 0 | |||
| 11 septiembre | +1 | |||
| 10 septiembre | 0 | |||
| 09 septiembre | 0 | |||
| 08 septiembre | 0 | |||
| 07 septiembre | +2 | |||
| 06 septiembre | 0 | |||
| 05 septiembre | 0 | |||
| 04 septiembre | +1 | |||
| 03 septiembre | 0 | |||
| 02 septiembre | +2 | |||
| 01 septiembre | 0 |
Publicaciones del Canal
تو خودت بیشتر از هرکسی میدونستی من آدم التماس کردن نبودم :)
خودت خوب میدونستی.
یک ساله زمین و زمان رو به هم گره زدم و از هرچی میشه قسمش داد، دارم قسم میدم.
فقط یک بار.
فقط یک بار دیگه ببینمت :)
یک کلمه باهام حرف بزن.
یک چیزی بگو که شاید آب بشه روی این آتیشی که توی دلم افتاده و خاموششدنی هم نیست.
یک چیزی بگو، لااقل موهای سفید سرم کمتر بشن :)
بالاخره اومدی.
بعد از یازده ماه و یک روز، دیدمت :)
دیدمت، اما همین که چشمم افتاد به قد و قامتت، به صورت ماهت، دویدم سمتت که بغلت کنم و…
یهو نبودی :)
محو شدی.
توی خوابم هرچی دنبالت گشتم، پیدات نکردم.
دیگه نبودی :)
هرچی صدات کردم، جوابم رو ندادی :)
من حتی توی خواب هم دوباره تو رو از دست دادم.
| 2 | نمیدونم چی شد که یه روز تصمیم گرفتی تنهامون بذاری.
هنوزم هرچی فکر میکنم، نمیفهمم چطور تونستی.
تو که اگر یه ساعت ما رو نمیدیدی، دلت پر میکشید. اگر صدای یکیمون رو نمیشنیدی، سراغمون رو میگرفتی. دلت برای ما تنگ نمیشه حالا؟
یعنی همونجوری که ما هر شب از خدا میخوایم برگردی، تو هیچوقت دلت نخواست برگردی پیشمون؟
نخواستی نورا رو ببینی؟ همون نوری که برای دیدنش لحظهشماری میکردی؟
اصلاً نورا هیچی.
منم هیچی.
محمدحسن زبونبسته رو چی فاطمه خانوم؟
تو چرا گذاشتی رفتی؟
شاید من هنوز خیلی کمم و خیلی چیزها رو نمیفهمم. ولی یک ساله دارم به همین فکر میکنم. هر شب که عکسهات رو نگاه کردم و گریه کردم، باز نفهمیدم چی شد که تصمیم گرفتی بری.
خسته شده بودی؟
دردت به سرم، مگه من مرده بودم که بذارم خسته بشی؟
مگه چند تا بهار از عمرت گذشته بود که دیگه دلت رو از دنیا کندی؟
مگه غیر از چند تا اتفاق خوب، هنوز اینهمه چیز نمونده بود که براشون روزشماری کنی؟
هرچی بیشتر فکر میکنم، بیشتر ازت ناراحت میشم :)
چون با عقل من جور درنمیاد که فاطمه خانومِ من، اینهمه راحت بذاره و بره.
نمیدونم چی شد. نمیدونم از خدا چی خواستی. نمیدونم اون روز چی گذشت بهت که دیگه برنگشتی.
فقط میدونم اگر بگم خیلی نامردی که زندگیمونو اینجوری بیرنگ و بیروح کردی، شاید ناراحت بشی :)
اگه ناراحت بشی، برمیگردی؟
برمیگردی آشتی کنیم؟ :)
اگه ناراحت بشی، باز میتونم ببینمت؟ | 23 |
| 3 | پارسال همچین شبی، بغلم کردی و گفتی:
بزرگ شدی دیگه. شب تو بغلم نمیخوابی؟ دلت برام تنگ نمیشه؟
بعد شروع کردی مثل همیشه از آرزوهات گفتن.
وسط حرفات رسیدی به عروسی من.
گفتی دلم میخواد ببینمت با لباس عروس.
بعد یاد عروسی چند شب قبل افتادی.
گفتی عروسی بعدی دیگه عروسی دخترمه.
و شروع کردی برای عروسی من برنامه چیدن.
اینکه از آرایشگاه تا تالار، چون شینیونم خراب میشه، برام شنل میدوزی.
فلان لباس رو میدوزی.
فلان خیاط، فلان پارچه.
آخرش هم گفتی:
بالاخره من یه دختر بیشتر که ندارم.
بعد نگام کردی و گفتی:
مهیاس، ولی چقدر خوشگل شده بودیا.
کی میشه عروسی تو رو من ببینم؟
کی میشه چادری که برات خریدم رو سرت بندازم، کل بکشم، نقل بپاشم؟
دستت رو انداختی دورم و محکم بغلم کردی.
یه ماچ کردی روی گونم و چشماتو بستی.
یه مدت بعد دنبال یه چیزی میگشتم.
صدات کردم.
جواب ندادی.
دوباره صدات کردم.
بازم جواب ندادی.
ترسیدم.
با خودم گفتم تو که با یه تکون خوردن من بیدار میشدی.
نکنه من یه چیزی بخوام و تو نفهمی؟
نکنه صدا بزنمت و اینبار بیدار نشی؟
نشستم کنار تخت.
چشم دوختم به بینیت.
فقط نگاه میکردم ببینم نفس میکشی یا نه.
نفس میکشیدی.
خیالم راحت شد.
دوباره خوابیدم.
قبلش با هم طی کرده بودیم کلید رو بذاری توی کیفم.
گفته بودی صبح که دارید میرید، دیگه بیدارم نکنی.
بدخواب میشم.
صبح با بوسهت از خواب پریدم.
مامان، چیزی نمیخوای؟ ما داریم میریم.
آخرین تصویری که ازت دیدم، روبهروی تخت بودی.
لباس پوشیده بودی.
داشتی خداحافظی میکردی.
چشمام تار بود.
درست نمیتونستم نگاهت کنم.
گفتم مراقب باشین.
نمیدونم چرا اینو گفتم.
چشمامو بستم.
دیگه خوابم نبرد.
هی با خودم میگفتم چرا گفتم مراقب باشین؟
چی بود گفتم آخه؟
یه استرس عجیبی افتاده بود به جونم.
پاشدم.
دیدم زیر چایی روشنه.
یادم افتاد بهم گفته بودی:
وقتی پاشدی صبحونه بخور، بعد برو. باشه؟
رفتم خونه.
مطمئن بودم رسیدین.
مطمئن بودم فردا برمیگردین.
مطمئن بودم قراره بیایم خونهتون و قیمهی مهمونی بخوریم.
تلفنم زنگ خورد.
زینب بود.
گریه میکرد.
گفتم زینب چی شده؟
گفت هیچی.
گفتم از عمه اینا خبر داری؟
گفت آره، صبح رفتن تشییع.
گفتم پس چرا گریه میکنی؟
چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
مهیاس… عمه اینا…
و من هنوز نمیدونم آدم چطور باید با چند کلمه بفهمه همهی چیزی که تا چند ساعت پیش برایش قطعی بوده، دیگر وجود ندارد.
کاش زمان همانجا میایستاد.
همانجا که هنوز قرار بود فردا برگردید.
همانجا که هنوز قیمهی مهمانی داشتیم.
همانجا که تو هنوز قرار بود عروسی دخترت را ببینی.
کاش دنیا همانطور که تو را پشت آن تلفن لعنتی از من گرفت، من را هم با خودت میبرد.
کاش بعد از آن تلفن و آن روز نحس، من دیگر زنده نمیماندم.
نه اینکه حالا، چند ساعت مانده به یک سال از رفتنت، نشسته باشم و اینها را بنویسم.
تو قرار بود عروسی دخترت را ببینی.
چادری را که برایم خریده بودی، خودت روی سرم بیندازی.
کل بکشی.
نقل بپاشی.
ولی از آن شب، برای من فقط تو ماندی و یک عالمه چیز که قرار بود اتفاق بیفتد. | 22 |
| 4 | اتحادیهٔ جهانی شوهران اعلام کرد پس از این طرز خطاب، دیگر با این عنوان همکاری نخواهد کرد. | 1 |
| 5 |
شوعر داری ؟ 😁 | 1 |
| 6 | https://t.me/HarfChatBot?start=d737365d4c8f
انصافا بیاین شبیه چنلای دیگه کمی تعامل داشته باشیم اساتید. | 1 |
| 7 | https://t.me/HarfChatBot?start=d737365d4c8f
کمی صحبت کنیم. | 1 |
| 8 | Sin texto... | 1 |
| 9 | آدمی که مُرده، قاعدتا تموم هم شده و تکلیفش با زندگی معلومه ولی آدمی که مرگزدهس نه تموم شده نه ادامه داره، نه دستش از دنیا کوتاهه و نه دستش به زندگی میرسه. روحش دفن شده ولی جسمش صبح پا میشه چای دم میکنه و سایهی اکلیلی میزنه پشت پلکاش!
بله، مرگ وحشتناکه ولی مرگزدگی خیلی وحشتناکتره! | 83 |
| 10 | Sin texto... | 96 |
| 11 | تجربه تزریق واکسن هپاتیت B رو دارید ؟
علائم بعدش به چه شکله ؟
https://t.me/HarfChatBot?start=d737365d4c8f | 40 |
| 12 | چنانچه قبلا عضو بودم. مجدد بفرستید. | 23 |
| 13 | https://t.me/HarfChatBot?start=d737365d4c8f
چنل هاتون رو بفرستید. | 45 |
| 14 | https://t.me/HarfChatBot?start=d737365d4c8f
بنا بر شرایطی، معالاسف چنل ها رو از دست دادم. لذا چنل هاتون رو بفرستید. | 1 |
| 15 | با تمامیوجود ، حمد بخونید .. | 54 |
| 16 | Sin texto... | 1 |
| 17 |
محبت | 1 |
| 18 | Sin texto... | 1 |
| 19 |
از دلتنگی بده | 1 |
| 20 | بارون واقعا به وجدممیاره
کما اینکه خوب نباشه حالم | 1 |
