چـکـامـهـ زار 🌘📜
Ir al canal en Telegram
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
Mostrar más457
Suscriptores
-124 horas
+107 días
+530 días
Archivo de publicaciones
.
گفته ای "کم کم از این دیوانه می آید خوشم"
جان فدای عشوه و آن واژه های کم کم اَت!
.
خوب میدانَم تَحَمُّل کَردَنِ مَن ساده نیست
این که پایَم ماندِهای عاشِق نوازی میکنی
.
شانه اَم دیگر نَدارَد تابِ تابوتِ غَمَت
حال و روزَم را بخوان از چینِ در پیشانی ام
.
یا بزن سـیـلـی به گوشم
یا نوازش کن سرم
در دو صورت،
چونرسد دستت بهمن میبوسمش...!
مهربانی همیشه دلی بزرگ میخواهد..
ولی آن کسیکه قدری مهربانی را بفهمد،
نیاز به خیلی چیزها دارد.
#سـپـهـرآرا
میگفت:
یادت باشد که در میان هیاهو، نفس بکشی.
یادت باشد که هنوز طبیعت، ادبیات، درختان و فشردن دستهای یکدیگر و در آغوش گرفتن یکدیگر وجود دارند.
ن
+2
گویند مغروری!
آری، شاید هم راست میگویند. آخر چگونه به خود ننازم وقتی الله چنین مهربانانی را در کنارم قرار داده است؟ اگر این غرور است، پس من به داشتنِ آنان مغرورم.
+1
بقیهٔ رنگها را که بر تن میکرد، دلربا میشد؛ اما امان از آن روزی که جامهٔ سرخ میپوشید...
با آن چادر و حجاب سرخ، میخکِ سرخی که در بینیاش خودنمایی میکرد و آن چالِ گونهای که هنگام خندیدن نمایان میشد، چه میتوان گفت از زیباییاش؟ واژهها از وصفش عاجز میماندند.
دلربا بود، اما در سرخ، دلرباتر میشد؛ چنان که نگاهها را به اسارت میگرفت و خاطرهاش را در ذهنها حک میکرد. محال بود کسی آن همه زیبایی و شیرینی را به آسانی از یاد ببرد.
آخر، آدمی وقتی با او آشنا میشد، دیگر فراموش کردنش کار سادهای نبود؛ بعضی آدمها شبیه خاطرهاند، هر قدر هم که از آنها دور شوی، باز در گوشهای از دل باقی میمانند.
#دوشیزه_سادات
Repost from مأوے|мανα
/اللهﷻمیفرماید/
﴿وَإِن تُطِعْ أَكْثَرَ مَن فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ﴾
–و اگر از بیشتر مردمِ روی زمین پیروی کنی،
تو را از راه الله منحرف میکنند•
–خلاصهی قصهی آزادی!⤹
آزادیای که از جیبِ کسی درمیاد که اصلاً
با دنیات غریبه، همیشه بوی معامله میده.
معاملهای که سودش برای اونه و هزینهش برای تو.طرفی که از ریشه با اعتقادت مشکل داره، وقتی میگه «آزادت میکنم» معمولاً دنبال باز کردن زنجیر نیست؛ دنبال باز کردن راه نفوذه.یعنی داره نقشهی تخلیه میکشه، نه نجات.اول معناتو مسخره میکنه، بعد هویتتو نرمنرم میتراشه،بعد میگه ازش عبور کن و وقتی عبور کردی، تازه میفهمی از خودت عبور کردی.آخرش هم که چیزی ازت نموند،
میگه: «دیدی آزاد شدی؟»
این بازی قدیمیه؛بازیِ امروز و دیروز نیست.
اول بهت میگن باورت زیادیه،
بعد میگن غیرمنطقیه،
بعد میگن مزاحمه،
و همچنین مُرتد.
𝐿𝒾𝓃𝓀𝑒:𝒎𝒂𝒗𝒗𝒂
–آخرش هم میرسن به اینکه باید دورش بندازی تا«نفس بکشی».یا به قول خودشون «سبکتر زندگی کنی».اینجا آزادی اسم رمزه؛ رمز عبور از تو، نه برای تو. قرار نیست تو آزاد باشی که خودت باشی؛ قراره شبیه اونا فکر کنی، شبیه اونا حرف بزنی، شبیه اونا زندگی کنی، بعد تازه اجازه داری اسمشو بذاری«انتخاب». واقعیتِ اصلیش اینه:هیچکس از بیرون نمیاد هویتتو نجات بده.اگه کسی ادعا کرد، بدون قبلش تصمیم گرفته چی رو باید ازت بکنه. اونقدر که چیزی از خودت نمونه، اونوقت بهت میگن: «آزاد شدی» در حالی که فقط خالی شدی.⤹⤺
Repost from مأوے|мανα
|آزادیِ نمایشی،حرمتِ هویت،آفتِ دنبالهروی،
توهمِ رهایی،استعمارِ ذهن و تهیسازیِ انسان|
𝐿𝒾𝓃𝓀𝑒:𝒎𝒂𝒗𝒗𝒂
یک روز میروم از اینجا برای همیشه.
بیهیچ برگشتی، بیهیچ دلتنگی.
انگار نه انگار که روزی اینجا نفس کشیدم
دوستانی پیدا کردم...
حتی پشت سرم را هم نگاه نمیکنم.
آدم ها این روز ها افسرده نیستن
آینده ندارن، و ذهن بدون تصور آینده
واردِ سوگ میشود.
