es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

چـکـامـهـ زار 🌘📜

چـکـامـهـ زار 🌘📜

Ir al canal en Telegram

سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2

Mostrar más
456
Suscriptores
-124 horas
+207 días
+730 días
Archivo de publicaciones
واییی خدااا چقدر قشنگگگگ شده پست هااااا💘💘 نگاه دیدید هیچی از تان کم نشد فقط کمی دست تان را به زحمت انداختید همیشه همین کار را کنید 💘 جزاك الله خيرا في الدنيا والآخرة... 🫶😭

حالا می‌بینم چقدر حمایت می‌کنید 🚶‍♀ من برای تویی که این را خواندی خواستم هااا پس حالا تو هم دوباره برای من بخواه...💘🌚

از الله می‌خواهم، یکی بیاید در زندگی‌ات که برایت گل بخرد تک تک جزئیات ات را یادش بماند بدون میکاپ که میبیند ات کُلی ذوق کند  و بگوید چقدر قشنگ تر هستی حتی بدون میکاپ و هزار گونه رنگ و روغن دیگر.... پا به پایت بچگی کند وقتی حالت بد است در هر شرایطی که هست خودش را برساند. برایت خوراکی های رنگارنگ بگیرد. ببرد کتابخانه بگوید هر چه کتاب دوست داری بردار. مهمان فنجانِ قهوه و جرعه‌ای از اشعار مولانا و سعدی یا هم صائب تبریزی کند. یا هم مهمان متون عاشقانه‌ی شاملو شاید هم نزار قبانی شاید هم غادة السمان و شاید هم لاادري... برایت بی دلیل غذا طبخ کند. بی دلیل دستانش را قفل دستانت کند. بی دلیل بار ها به آغوش بکشد ات. بی دلیل بار ها و بار ها بگوید "دوستت دارم". #دوشیزه_سادات

میگم شما هائیکه در کانال تان حضور دارم در پست تک تک تان ریکت هم می‌گذارم ماشاءالله ولی شما هایی که حضور دارید و فقط ردی ردی تماشا می‌کنید اصلا ریکت نمی‌گذارید این را بدانید بالای تان دَین می‌ماند هااااااا از من گفتن بودددددددد!!!!!!

انقدر زمستانم‌ را چیزی نگید😭🚶‍♀💔 قشنگه شب طولانی است برای خواب روز رخصتی است برای خواب باریدن برف قشنگ است‌...💘 خلاصه فقط بخاطر خواب و رخصتی قشنگ است...🚶‍♀

خاص بخاطر رخصتی و خوابببببببببببب

از کجا شروع کنم؟ دلتنگی را به چه طریق می‌توان جمع کرد؟ من این راه را بلد نیستم _نیما یوشیج

باور کن روزی در مسیری قرار میگیری؛ که یادت می‌دهد زندگی آسان نیست. من هم گمان می‌کردم زندگی شاید گاهی آسان و ساده بنظر برسد، اما فقط ساده بنظر می‌رسید؛ چون در واقعیت ساده نبود. من، هر رنجی که کشیدم باعث شد تا بدانم زندگی همیشه سخت بوده و می‌باشد. هیچ جمله‌ی انگیزشی و هیچ حرفِ خوبی نمی‌تواند این حرف‌های مرا تغییر بدهد.
#شهناز_بخشی

صبح است و طلوعی دل‌انگیز... اما شاید در کنار تو، این زیبایی رنگ دیگری می‌گرفت، شاید آفتاب گرم‌تر می‌تابید، شاید نسیم، عطر نامت را می‌آورد... شاید این صبح، قشنگ‌تر می‌شد اگر کنارم بودی. #دوشیزه_سادات

بیدار نشدن برای نماز صبح، گاهی از ضعف ایمان نیست؛ بلکه بخاطر شب‌هایی است که تا دیروقت بیدار می‌مانیم، و خواب را از چشم خود می‌گیریم. و سنگینی نماز، همیشه از سستی ایمان نمی‌آید؛ چه بسا از خوراکی‌هایی باشد که بدن را خسته و روح را کُند می‌کند. اگر می‌خواهی محافظِ نمازت باشی، پیش از هر چیز خوابت را سامان بده و غذایت را سبک کن! که گاهی یک تغییر کوچک، دل را دوباره به نور نماز برمی‌گرداند.

و سلام بر صبر و امید...

فوروارد کن، اینجا جوین باش، فولدر بزنم 90+ جذب بگیری. 🤎🧸

‏امان از زمانی که حتی کلمات هم برای بیان احساسات و افکار کافی نیستند.

عزیزان لایک کنید ممنون میشم.

#اشتراک_کننده‌ی_سوم داستانک...... من، من از او می‌گویم.... چون من چیزی ندارم که دربارهٔ خودم بگویم، اصلاً در من، منِ وجود ندارد.. رگ به رگ وجود من شده او.... از او هرچی بگویم کم است، به ولا که کم است... وقتی برای نخستین بار که چشمانش را از فاصله‌ٔ نه چندان دور دیدم، قلبم جا در جا ریخت. من همیشه همین‌طوری بودم، وقتی او را می‌دیدم بند بند وجودم شروع می‌کرد به لرزیدن، عینک های زانو ام چنان می‌لرزیدن که احساس می‌کردم حالا است که نقش زمین شوم..... آه از آن روزی که چشمان‌اش را دیدم، چشمانش همچو دو استکان قهوه‌ٔ شیرین می‌مانست، بعد آن روز هرجا را دیدم، به چشم هرکی که دیدم ولی امثال چشمان او را ندیدم که ندیدم... او فرق داشت از همه افراد آن اهالی، چشمانش، آبروانش، دماغش، لب‌هایش، رنگ پوست‌اش، موهای سیاه و موج‌دارش، و آن تَه ریش که صورتش را مردانه‌تر جلوه میداد.. از حنجره‌اش که حرف نزنم، صدایش چنان بَم و مردانه است که گویا حنجره‌اش را خدا بوسیده، او چنان آرام و با وقار راه میرود که هرکسی را مجزوب خودش می‌سازد... بعضی اوقات با خودم می‌خندم و در دلم با خالقم دربارهٔ او حرف میزنم. یعنی می‌گویم خدایا تو چقدر زیبایی؟ تو چقدر حوصله داشتی: که چنین دلبری خلق کردی؟ خداوند چنان او را زیبا و دلبر آفریده بود که وقتی او را میدیدم حیران می‌شدم، بعضی روز های که او را می‌بینم قلبم دست‌وپاچه میشود، و همه غم‌هایم فرو می‌ریزند، و آنجاست که با خودم می‌گویم: هوا قند است، زمین و زمان قند است، روحم بوی وانیل می‌دهد، بوی کاهگِل باران خورده؛ درخت ها بوی شگوفه‌ٔ بهار و نارنج.... انگار پرنده‌گان برای من آواز می‌خوانند، و من چه سبزم آن روزها....... #هالة‌القمر

داستانک...... من، من از او می‌گویم.... چون من چیزی ندارم که دربارهٔ خودم بگویم، اصلاً در من، منِ وجود ندارد.. رگ به رگ وجود من شده او.... از او هرچی بگویم کم است، به ولا که کم است... وقتی برای نخستین بار که چشمانش را از فاصله‌ٔ نه چندان دور دیدم، قلبم جا در جا ریخت. من همیشه همین‌طوری بودم، وقتی او را می‌دیدم بند بند وجودم شروع می‌کرد به لرزیدن، عینک های زانو ام چنان می‌لرزیدن که احساس می‌کردم حالا است که نقش زمین شوم..... آه از آن روزی که چشمان‌اش را دیدم، چشمانش همچو دو استکان قهوه‌ٔ شیرین می‌مانست، بعد آن روز هرجا را دیدم، به چشم هرکی که دیدم ولی امثال چشمان او را ندیدم که ندیدم... او فرق داشت از همه افراد آن اهالی، چشمانش، آبروانش، دماغش، لب‌هایش، رنگ پوست‌اش، موهای سیاه و موج‌دارش، و آن تَه ریش که صورتش را مردانه‌تر جلوه میداد.. از حنجره‌اش که حرف نزنم، صدایش چنان بَم و مردانه است که گویا حنجره‌اش را خدا بوسیده، او چنان آرام و با وقار راه میرود که هرکسی را مجزوب خودش می‌سازد... بعضی اوقات با خودم می‌خندم و در دلم با خالقم دربارهٔ او حرف میزنم. یعنی می‌گویم خدایا تو چقدر زیبایی؟ تو چقدر حوصله داشتی: که چنین دلبری خلق کردی؟ خداوند چنان او را زیبا و دلبر آفریده بود که وقتی او را میدیدم حیران می‌شدم، بعضی روز های که او را می‌بینم قلبم دست‌وپاچه میشود، و همه غم‌هایم فرو می‌ریزند، و آنجاست که با خودم می‌گویم: هوا قند است، زمین و زمان قند است، روحم بوی وانیل می‌دهد، بوی کاهگِل باران خورده؛ درخت ها بوی شگوفه‌ٔ بهار و نارنج.... انگار پرنده‌گان برای من آواز می‌خوانند، و من چه سبزم آن روزها....... #هالة‌القمر

گناه بنده نبود دگ🚶‍♀💔😭😂

فقط یک متنم د داستان سرا نشر و تمام 😭🤣

تو که باشی شب های من روشن می‌شوند؛ روشن تر از شب های داستایوفسکی...!

✨🌚