چـکـامـهـ زار 🌘📜
Ir al canal en Telegram
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
Mostrar más437
Suscriptores
-124 horas
-97 días
-1130 días
Archivo de publicaciones
Repost from منارة الهدی
خدایا!
پدرم را بیامرز و بر او رحمتی گسترده نازل فرما، قبرش را باغی از باغهای بهشت قرار بده، آن را برایش نورانی گردان، او را به جایگاه نیکان برسان و درجهاش را نزد خود بالا ببر، ای مهربانترین مهربانان.» 🤲
گاهیآدم، بیآنکه زخمی رویتنش باشداز پا میافتد...
و هیچکس نمیداند درد بیصدا از فریاد بلندتر است!
#حسنیٰ
دیده ای گاهی آدمی به گمراهی کشانده میشود، فتنه،گناه..
و اما الله متعال چنان هشداری برایش میفرستد که جا در جا وی از کار اش دست میکشد از معصیت از فتنه...
چنین آدم های واقعاً خوشبخت اند چون نشانه این است که الله وی را دوست دارد و نمیخواهد آن بنده اش در گمراهی قرار بگیرد.
#دوشیزه_سادات
و گاهی فقط
خودت میدانی
چقدر ویرانه ای
چقدر غیر قابل احیا
وچقدر سوت و کور...🌱
#_کاپی 🔥
Repost from 🤍💌🤍
مَن همَانم که پسندم نکُنند درسرِ هرکوی و گُذر
آن که هَر عٰامه پَسندی بپسند، بهچه اَرزد!؟
Repost from N/a
#چالش ✨
این پیامو فور کن تا یه کالیگرافی خوشگل از اسم کانالت تقدیمت کنم 📜
تازه خودمم کانالتو برات توصیف میکنم و میگم شبیه چه چیزیه ✍🏻💫
🔖 نکته:
جوین باش حتما
ظرفیت تا وقتی خط بخوره
Repost from N/a
من حتی به دشمن جانی ام لبخند میزنم …
بعد چطور تویی که جان مایی لبخند نزنم ..
#_بِیتٰابْ 💌
Repost from N/a
#چالش
این پیامو فور کنید تا یه کالیگرافی قشنگ از اسم کانالتون تقدیمتون کنم...📜
و کانالتون رو توصیف کنم و بگم شبیه چه چیزی هست.
Repost from N/a
ساعت دو شب است که با چشم بی رمق
چیزی نشسته ام بنویسم بر این ورق
چیزی که سالهاست تو آنرا نگفته ای
جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق
هر وقت حرف می زدی و سرخ می شدی...
هر وقت می نشستی به پیشانی ات عرق...
من با زبان شاعری حرف می زنم
با این ردیف و قافیه های اَجَق وَجَق
این بار از غزل کاش بشنوی
دیگر دلم به این همه غم نیست مستحق
من رفتنی شده، تو زبان باز کرده ای
آن هم فقط همین که: برو در پناه حق!
برای https://t.me/https_Chakameh_Zar عزیز
مذ أحببتك...
صار العالمُ أجملَ ممّا كان!
الوردُ ينام على كتفي!
والشّمس تدور على كفّي!
و الليلُ، جداول من ألحان!
«از آن دَم که دوستت داشتم...
جهان، از آنچه بود، زیباتر شد!
"گلها" رویِ شانههایم به خواب میروند!
خورشید بر کف دستانم میچرخد!
و شب، جویبارهایی از نواهاست!»
او صدای خزیدن مورچهها را میشنود،
بعد با خود گمان میکنی دعاهایت را نمیشنود؟
چگونه میتواند در سکوت شب،
زنگ صدای دلهای نگران را نشنود؟
آیا آن لحظههای خاموش،
پر از رازهای ناگفته نیستند؟
دعاهایت در باد میپیچند،
و در تاریکی شب به مانند نوری پَرِ پرواز میشوند .
ما نمیدانیم آدمهای که امروز میبینیم با چه حالی سرپا هستند
پس یا مهربان باشیم یا ساکت...
شبتان پر از نور🍃
