چـکـامـهـ زار 🌘📜
Ir al canal en Telegram
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
Mostrar más434
Suscriptores
-124 horas
-37 días
-830 días
Archivo de publicaciones
در من هنوز سالیست باقی
که در آن با تو
در جادههای که هنوز نرفتهام
قدم بزنم
و زندگی را در چشمهایت
بسان یک تیاتر قرن بیست
به تماشا بنشینم
در من هنوز سالیست باقی
و امیدیست برجا
که تو را
وسط یک بهار سبز
میان صنوبرهای قشنگ باغ
داشته باشم
تو بخندی و من
تصویرپرداز هزار و چند لبخندت باشم
در من هنوز سالیست باقی
که کابل
همان شهر شعرهای قدیم باشد
و تو
آزاد
از بند هر زنجیری
#مصطفی_خیام
Repost from منارة الهدی
ابن قیم رحمه الله میگوید:
غم باعث ضعیف شدن قلب و سست شدن عزیمت و زیان دیدنِ اراده میشود؛ هیچ چیز برای شیطان خوشتر از غم مومن نیست
نامه ای نزار قبانی…بخوانیم📜💌
ای عزیز دلم، حرفهای زیادی برای گفتن دارم.
از کجا آغاز کنم، ای گرانبهای من؟
همه چیز در تو شاهانه است.
تو که از واژههایم پیلههای ابریشم میسازی.
اینها ترانههای مناند و این منم. این کتاب کوچک، ما را در بر دارد.
فردا که صفحاتش را ورق بزنم، چراغی خواهد نالید،
تختی خواهد سرود، حروفش از شوق سبز خواهند شد، ویرگولهایش در آستانهٔ پرواز خواهند بود.
مگو: چرا این جوان
از من با جادههای پیچان و جویبارها سخن گفت،
با درخت بادام و گل لاله،
تا دنیا مرا هر جا که میروم همراهی کند؟
چرا این ترانهها را سرود؟
اکنون هیچ ستارهای نیست
که از عطر من آکنده نباشد.
فردا مردم مرا در اشعارش خواهند دید:
دهانی با طعم شراب، موهایی کوتاه.
آنچه مردم میگویند را نادیده بگیر.
تو تنها از طریق عشق بزرگ من بزرگ خواهی شد.
اگر ما نبودیم، جهان چه میشد؟
اگر چشمان تو نبودند، جهان چه میشد؟»
تکه ای از نامه های احمد شاملو به آیدای احمد …
«📜💌.»
آیدای من!
این پرنده، در این قفس تنگ نمیخواند. اگر میبینی خفه و لال و خاموش است، به این جهت است... بگذار فضا و محیط خودش را پیدا کند تا ببینی که چگونه در تاریکترین شبها آفتابیترین روزها را خواهد سرود.
به من بنویس تا هر دم و هر لحظه بتوانم آن را بشنوم. به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شبهای سفیدی. به من بنویس که میدانی این سکوت و ابتذال زائیدهی زندگی در این زندانی است که مال ما نیست. که خانهی ما نیست. که شایستهی ما نیست. به من بنویس که تو هم در انتظار سحری هستی که پرندهی عشق ما در آن آواز خواهد خواند.
احمد تو
۲۹ شهریور ۱۳۴۲
به راستی،
چه سهم تلخی دارد دلی ……….
که تنها خودش میتپد،
برای کسی که حتی ……….
نامش را هم فراموش کرده...
حیات جاودان خواهی به صحرای قناعت رو
که دارد یاد هر موری در آن وادی سلیمانها
🌱 صائب تبریزی
