چـکـامـهـ زار 🌘📜
Ir al canal en Telegram
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
Mostrar más443
Suscriptores
-224 horas
-107 días
-1030 días
Archivo de publicaciones
چشمهایت را ميبوسم؛ و ميدانم
که هیچکس، هیچگاه در هیچلحظهاي
از آفرینش، آنچه را که من در گرگومیشِ
نگاهِ تو دیدم، نخواهد دید.
کلُّما رأیت غیماً و نجماً و کلُّما سمعتُ
شعرًا و تأملت في الدنیا حُبًا تمنیتُك معي./
هرگاه ابري و ستارهاي دیدم و هرگاه شعري شنیدم،
و عاشقانه به دنیا اندیشیدم؛ آرزو کردم که با من باشي.
ما سکوت کردیم بلکه شرمسار شوند اما وقیحتر شدند، حالا دیگر سکوت ما از نجابت نیست از بیاعتنایی است.
هر روز، بیدار شدنش حوالی یازده ظهر خلاصه میشد؛ انگار صبحها هیچگاه برایش عجلهای نداشت. اما آن روز… فرق میکرد. صبح هنوز نفسِ تازهای داشت که او بیدار شده بود؛ با شوقی آرام و پنهان، دستبهکار شده بود تا کیک کاکائویی مورد علاقهام را آماده کند.
نمیدانم چرا، اما همان لحظه فهمیدم بعضی آدمها را هیچوقت آنطور که باید، نمیشناسیم…
جنابم، با تمام سادگیاش، آن روز برایم شگفتی شد...
کدبانویی که در سکوت، محبت را بلد بود.
با آنکه از قبل گفته بود فقط بیرون میرویم و در خانه نمیمانیم، اما باز هم مرا مهمان کرد؛ نه فقط به یک کیک ساده، بلکه به گرمای یک سفرهی عیدی که بوی صمیمیت میداد. گفتیم غذا را بیرون میخوریم، اما نپذیرفت…
غذای دلخواهم را آماده کرد، با نوشابهای که همیشه انتخابم بود؛ و من، بیآنکه بخواهم، در نان و نمکش گره خوردم.
سپس، هر دو شالهای سرخ کشمیریمان را یکسان بر سر انداختیم؛ گویی بیقرارِ یک هماهنگی نانوشته بودیم. قدم زدیم…
دو نفره، آرام، بیشتاب…
اولین باری بود که اینگونه، تنها با هم، تا دورترین فاصلههایی که به نظرمان نزدیک میآمد، پیش رفتیم.
در رستورانت، میان همهمهی صداها، صدای خندهی من گم نمیشد؛ از بس حرفهایش شیرین بود.
آیسکریم سفارش داد… و بعد، با حالتی که بیشتر شبیه پشیمانی کودکانه بود، از انتخابش منصرف شد؛ و من، میان خنده و تماشا، فقط نگاهش میکردم.
عکس گرفتیم…
ویدیو ساختیم…
خاطرههایی که شاید ساده به نظر برسند، اما در دل، عجیب عمیق شدند.
با آن عینکهایی که خیال میکردیم ما را “خاص” نشان میدهند، آنقدر “پرزه” شنیدیم که خندههایمان واقعیتر شد.
در پایان، دستبندهای ست گرفتیم؛ چیزی کوچک، اما پر از معنا…
بعضی روزها، فقط روز نیستند…
میشوند حس، میشوند خاطره، میشوند بخشی از دل که هیچوقت پاک نمیشود.
و آن روز…
یکی از قشنگترین روزهای سال ۱۴۰۵ من شد… 🤍✨💕
#خاطره_نویسی
Repost from لاٰـم…ོ ⏾
من شمالِ تو را دوست دارم،
تو جنوبِ مرا دوست بدار.
من شرقِ تو را دوست دارم،
تو غربِ مرا دوست بدار.
من بلخِ تو را دوست دارم،
تو پکتیایِ مرا دوست بدار.
من پنجشیرِ تو را دوست دارم،
تو قندهارِ مرا دوست بدار.
من تخارِ تو را دوست دارم،
تو کابلِ مرا دوست بدار.
من هراتِ تو را دوست دارم،
تو هلمندِ مرا دوست بدار.
من قرسکِ تو را دوست دارم،
تو آتنِ مرا دوست بدار.
من هر آنچه در تو پشتو است دوست دارم،
تو هر آنچه در من دری و فارسیست دوست بدار.
بیا همدیگر را بسازیم…
نه از راهِ یکسان شدن،
بل از راهِ پذیرفتن؛
تو با تمامِ تو،
من با تمامِ من…
~ناآشنا 🇦🇫
