Both window and mirror
Ir al canal en Telegram
71
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
+1
جنگ انسانهای بیهویت و بدون گذشتهای خلق میکنه که لالاییشون صدای انفجار، و اسباب بازیشون اسلحه است. انسانهایی تجربه زیستهشون چنان با جنگ پیوند خورده که توانایی متصور شدن چیزی غیر از جنگ رو برای خودشون ندارن. اسنایپر ولف، سایکومنتیس، نائومی و حتی خود اسنیک (در واقع اسنیکها) مثالی از این موضوع هستن.
اسنایپر ولف بعد از مبارزه با Snake در مورد تجربهاش در زمان جنگ به عنوان یک کرد میگه. زمانی که زندگیاش توسط جنگ احاطه شده بود و مرد مرموزی به نام سالادین (که در واقع همون بیگ باسه) بهش کمک میکنه و کار با اسنایپر رو یاد میده. به طور مشابه نائومی هم توصیف مشابهای از بیگ باس ارائه میده. بیگ باس به امثال ولف و نائومی صرفا یک سر پناه نداده، یک هویت، یک معنا برای زندگی داده.
این شخصیتها در بند جنگ هستن، و متال گیر سالید ۱ در مورد شکستن این زنجیرهای استعاریه. در مورد شورش علیه ذات جبر گرایانه طبیعت و جستوجو برای هویت خودمونه.
فکر میکردم متال گیر سالید فقط در مورد جنگ سرد و بمب هستهایه، الان میبینم در مورد جبرگرایی زیستیه.
و یک سری لحظاتی داره که با تمام مبهم بودنشون، مثل برخورد رعد و برق آدم رو شوکه میکنن.
من نمیتونم ادعا کنم میفهممش، ولی این به این معنا نیست که ازش لذت نمیبرم. اتفاقا برعکس. جهانی که این سریال خلق کرده و سوالاتی که میپرسه خیلی جالب و بحث برانگیزن.
«چی میشه اگر یک روزی، ۲ درصد جمعیت جهان ناگهان ناپدید بشن؟ و هیچ راهی برای فهمیدن این که چرا این اتفاق افتاده نیست. نه دین میتونه به این سوال پاسخ بده و نه علم.»
و رویکردش به پاسخ دادن به این سوال شدیدا مبهمه. لفت اورز شدیدا در لفافه صحبت میکنه. رفتار هیچکدوم از شخصیتها منطقی نیست، جهانش یک دیوونه خونه است که هیچکی نمیدونه داره چیکار میکنه. هر کس یک جوری با این پدیده برخورد میکنه، یک نفر لباس های سفید میپوشه و همیشه یک سیگار میکشه و صحبت نمیکنه، یک نفر هم یک تفنگ بر می داره و شبها به شکار سگها میره. هر کسی به یک ریسمانی چنگ میزنه تا یک لحظه آرامش رو تجربه کنه. و البته که داستان گفتن در چنین جهانی، به خلق سریالی گیج کننده و مبهم منجر میشه.
و راستش من ازش لذت میبرم.
چرا هیچی معلوم نیست داخل این سریال واقعا(the leftovers)؟ بعد چرا اینقدر هایپش میکنن؟ آیا مشکل از نفهمی و کمبود سواد منه یا نه مشکل از جای دیگه است؟
+1
من Leftovers رو نمیفهمم. و راستش بعضی وقتها حس میکنم این سریال اصلا ساخته نشده که فهمیده بشه.
Repost from N/a
اگر هدف از اعدام، کمدردترین روش برای پایاندادن به زندگی باشد؛ گیوتین و شلیک به سر بسیار مؤثرتر و بیدردتر از هر روشی هستند. هر دو اگر درست اجرا شوند، در تنها چند ثانیه آگاهی را قطع میکنند و درد و ترس طولانی ایجاد نمیکنند. اما روشهای مدرنتر مثل تزریق کشنده اغلب با مشکلات جذب دارو، بیهوشی ناقص، و دردهای خاموش همراه است. یا مثلاً صندلی الکتریکی شکنجهایست به شکل قانون چون با بوی سوختن بدن، لرزش، و گاهی ضربان بازگشتی قلب همراه است.
کنار گذاشتن روشهای قدیمی بهخاطر کاهش درد نیست بلکه به خاطر کاهش خشونت نمادین است. گیوتین تداعیگر انقلاب و گردنزنیست و شلیک به سر، بیش از حد خشن و صریح است. در عوض، تزریق کشنده، آرام و پزشکی به نظر میرسد. نه برای آسانتر شدن مرگ بلکه برای تسکین وجدان جامعه. بشر همچنان از خشونت میترسد پس سعی میکند نمودهای ظاهری آن را تا حد زیادی کاهش دهد، هرچند هم که باطناً به خشونت فیزیکی بیشتر دامن بزند.
«مرد که نباید خوشگل باشه، باید خوشتیپ باشه»
یه چیز بامزهای که وجود داره اینه که مردم وقتی برای توصیف زیبایی یک مرد از صفت خوشگل استفاده میکنن، منظورشون یک زیبایی feminineئه. حتی شاید بعضیها از این «خوشگل» برای توصیف یک مرد قصد مسخره کردن هم داشته باشن. در مقابلش یک صفت خوشتیپ هست که مردم این رو بیشتر برای مردها میپسندن. خیلی weirdئه.
توی انجیل خیلی جاها مسیح خدارو پدر صدا میکنه ولی اینکه دقیقا پسر خدا باشه دو جا اشاره شده. یکی موقع تعمیدش به دست یحییی تعمیددهنده توی رود اردن که یک تصویر میبینه که روحالقدس به شکل یه کفتر برش نازل میشه و پدر از آسمان میگه که این پسر من است که بهش افتخار میکنم. درواقع اینجاییه که خود مسیح میفهمه پسر خداست.
و جای دومی بالای کوه در حضور روح الیاح و موسی ماهیتش رو به پطرس نشون میده و از پطرس میگه من کیام و پطرس میگه پسر خدا و مسیح میگه you're goddamn right
بعد یه دیدگاه هرتیکال بوده به اسم اداپشنیسم. اینکه خدا موقع تعمید یا موقع تصلیب مسیح رو که انسان بوده به فرزندخواندگی میگیره و جنبهی الهی بهش میده و در ذات مسیح خدا نیست. این نتیجهی منطقیش اینه که پدر بر پسر ارجحیت داره. این دیدگاه اسم آریانیسمه به افتخار آریوس که از مسیحیای اولیه بوده.
ولی خب مسیحیت راستکیش با اتکا به آیهی اول انجیل یوحنا که یک جملهایه که میگه «در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود» میگن این «کلمه» درواقع مسیحه و در پایه پدر و پسر از یک عصارهاند. این بحث بحثی بود که در شورای نیقیه حل و فصل میشه و آریوس و پیرواش تکفیر میشن.
اثری که آدم رو مجبور به فکر کردن میکنه، یا صرفا یک جرقه کنجکاوی در آدم ایجاد میکنه لایق احترامه. بچه ۱۴-۱۵ سالهای رو فرض کنید که تو دهه ۹۰، نشسته و داره متال گیر سالید ۱ رو بازی میکنه، بعدش با این صحبتهای متال گیر روبهرو میشه. کلمات غلنبه و سلنبهای در مورد بمب هستهای و تاثیراتش رو دنیا. فقط کافیه کنجکاو بشه و بره در مورد اینها تحقیق کنه. قطعا روش تاثیر عمیقی میذاره.
یک نفر رندوم بهم پیام داد این کتاب رو بهم معرفی کرد. بعدش فهمیدم یکی از منابع معروف برای یادگیری لینوکسه. چپتر اولش رو خوندم و یک درک خوبی از کامندهای لینوکس به دست آوردم. بالاخره تفاوت بین فایل سیستم لینوکس و ویندوز رو فهمیدم. (تا حدودی)
خلاصه که خیلی خوبه، از کسی هم که این کتاب رو معرفی کرد ممنونم.
یه ویژگی مشترک بین آدمهایی که دید pessimistic به زندگی دارن اینه که فکر میکنن نگاهشون نسبت به زندگی کاملا بر پایه منطقه. شاید بگین «خب هر کسی که یک باوری داره فکر میکنه دیدش منطقیه!» نه منظورم این نیست. منظور من اینه که طرف فکر میکنه، چاقوی تیز منطق رو گرفته دستش، و تو شکم زندگی فرو برده و میتونه در عریانترین شکل خودش ببینتش. هر پدیدهای رو به یک سیستم معیوبِ ناکارآمد تقلیل میده و سعی میکنه با توسل به «منطق» بیمعنا جلوهاش بده. حالا این مقدمه رو چرا گفتم؟ بذارید از تجربه خودم در برخورد با زندگی، با چاقوی بران منطق بگم.
+امیر چرا سر جلسه آزمون نرفتی؟
-خب من هیچی بلد نبودم، نمیتونستم هیچی جواب بدم و منطقی نبود و رفتن من معنا نداشت.
+امیر به خاطر شاگرد اول شدنت خوشحال نیستی؟
-کلاس ما از میانگین کشور پایینه، بردن در کلاسی که هیچکی درس نمیخونه مثل همون میم «نفر سوم در حال خوشحالی» میمونه. شاگرد اول شدن من بیمعناست.
+امیر باید امروز استراحت کنی.
-نه، من خسته نیستم و منطق میگه حتی اگر یک ساعت هم قبل امتحان مونده باشه باید ازش استفاده کنم.
این چیزی که من «منطق» خطابش میکردم، هنر بررسی وضعیت و گرفتن تصمیمی که بیشترین سود رو داشت نبود. یک چاقو بود که من ازش برای self-harm استفاده میکردم. یک self-harm متناوب روانی که خودش رو زیر نقاب شیک منطق و چکش معنا زُداش پنهان کرده بود. یک تجاوز روحی که بهمن دیگه مغزم توانایی تحملش رو نداشت. من منطق رو misunderstood کرده بودم دقیقا مثل همونایی که بالاتر در موردشون نوشتم.
