Both window and mirror
Ir al canal en Telegram
71
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
اگر چند تا شورت یوتیوب دیده باشی یوتیوب رو وقتی باز کنی اتوماتیک روی بخش فیلم کوتاههاست. خیلی حرکت کثیفیه.
متوجه شدم کارنامه کنکور تیر اومده خواستم برم چک کنم یادم اومد اصلا نرفتم سر جلسه Lol.
پشیمونم ای کاش در این تعطیلات (منظور تابستونه) بیشتر ریاضی میخوندم. اشتباهم این بود با برنامه پیش نرفتم، یه کتاب جبر بر میداشتم دو صفحه میخوندم، بعدش میذاشتمش کنار دو صفحه آنالیز میخوندم.
بهتر بود سیلابس رشته ریاضیات کاربردها رو چک میکردم طبق اون یک برنامه کوچولو مینوشتم بهش عمل میکردم. حیف شد.
چمیدونم، مثلا عجیبترین شاخه ریاضی رو پیدا کن و داخلش ریسرچ کن. شاید تعداد آدمهایی که به اون کار اهمیت میدن زیاد نباشه، ولی حداقل یه چیزی داری که بهش چسبیدی و خوشحالت میکنه.
برای امیر ۱۵ ساله، بزرگترین هدیه متال گیر سالید ۲ این سخنرانی بود. سخنرانیای که حکم یک Authorial figure رو برای کوجیما داره، و ما میتونیم در تک تک رفتارهای کوجیما این باور رو ببینیم.
این حرفهای پایانی اسنیک در مورد ذات فانی انسان و اهمیت به جا گذاشتن چیزی بیشتر از فرزندانمون تا مدت ها در ذهنم تکرار میشد. چون که آدم های زیادی به دنیا اینطوری فکر نمیکنن. زندگی غالب آدمها پوچتر از این حرفاست، غالب آدمها هدف والایی برای خودشون ندارن. یک چیز که با تمام وجودشون بهش بچسبن.
اسنیک فقط از هنر صحبت میکنه، چیزی که خود کوجیما معنا رو در اون دیده و زندگیش صرف خلق کردن کرده. ولی حقیقت اینجاست که لزومی نداره اون «چیز» هنر باشه.
ولی خود کوجیما هنر و خلق کردن رو انتخاب کرده. شصت سالشه و دث استرندینگ ۲ رو تازه ساخته، و guess what داره میره برای بازی بعدی، و بعد اون داره میره برای ساخت فیلم. خود کوجیما یک مثال زنده از سخنرانی اسنیکه. مثالی از پیدا کردن چیزی برای باور داشتن بهش، و انتقالش به نسل بعد.
"Find something to believe in, and find it for yourself. When you do, pass it on to the future"
"Life isn't just about passing on your genes. We can leave behind much more than just DNA. Through speech, music, literature and movies...what we've seen, heard, felt...anger, joy and sorrow...these are the things I will pass on. That's what I live for. We need to pass the torch, and let our children read our messy and sad history by its light.We have all the magic of the digital age to do that with. The human race will probably come to an end some time, and new species may rule over this planet. Earth may not be forever, but we still have the responsibility to leave what traces of life we can. Building the future and keeping the past alive are one and the same thing."
این روزها که تلاطمهای خانوادگی زیاد شده، یادم میافته که من چقدر بد شانسم. بعدش این نخ رو ادامه میدم میبینم که خانواده ما چقدر بد شانسه. جوری که انگاری یکی باهامون دشمنی داره. بعدش یاد What Remains of Rdith Finch میافتم.
فینچ یکی از برترین آثار سبکیه که میتونیم Walking simulator خطابش کنیم. بازیهایی که گیمپلیشون به راه رفتن و تعامل با محیط خلاصه شده؛ و غالبا تلاش میکنن از همین دو ابزار ساده برای روایت قصه استفاده کنن.
فینچ یکی از آثار برجسته این سبکه. با جهان سازی مرموز و قصه های سوررئال و عجیبش یکی از بهترین تجربههای ویدیوگیم رو ارائه میده.
عجیب بودن جهان فینچ سوژه خود بازی هم هست. به طور خلاصه، داستان بازی در مورد خانواده فینچه که تمامی اعضای خانوادهاش به طرز عجیبی کشته شدن، و داستانهایی که در مورد مرگ این خانواده وجود دارن عجیب و غیرقابل باورن.
این الگو چنان در خانواده تکرار میشه که فینچها فکر میکنن که نفرین شدن.
ولی در یک بررسی دقیقتر میشه دید که مرگ فینچها در طول سالها نه به خاطر یک نفرین خانوادگی، بلکه به خاطر رفتار اعضای خانواده است. شخصیت x مرد، به خاطر خودخواه بودن مادرش که نه تنها تلاش نکرد پسرش رو از انزوا در بیاره، بلکه با تامین کردنش اون رو در این مسیر هل داد.
شخصیت y مرد به خاطر بی توجهی پدر و مادرش. به خاطر این که نمیدونستن نباید بچه رو تنهایی تو وان حموم بذارن.
این الگو برای تمام اعضای خانواده فینچ تکرار میشه. فینچها بیشتر از هر چیزی قربانی الگوهای رفتاری غلطشون که نسل هاست داره بازتولید میشه هستن. نه یک نفرین خانوادگی.
و شاید من و خانوادهام بدشانس نباشیم.
این متن آواتار کورا و آخرین باد افزار رو اسپویل میکنه. اگر ندیدشون بهتره نخونید.
آواتار یکی از نادیده گرفته شدهترین آثار صنعت سرگرمیه. منظور از نادیده گرفته شده underrated نیست، بلکه نادیده گرفته شده از سمت صنعت برای بسط جهان شگفت انگیزش. درسته، در طول عمر ۲۰ سالهاش چندین اثر در رابطه با آواتار ساخته شدن. ولی حقیقت اینجاست نه تنها نسبت به طول عمر و محبوبیتش تعدادشون کم بوده، بلکه هیچکدومشون اونطور که باید حق رو به جا نیاوردن.
صرفا وجود فردی با قدرت های آواتار در یک جهان سوالات زیادی رو ایجاد میکنه.
«آیا اصلا وجود فردی با قدرت بیش از حدی مثل آواتار درسته؟ آیا برای دیگران خطرناک نیست؟»
«اگر آواتاری نخواد آواتار باشه چی؟ آیا ما حق داریم همچنان ازش بخوایم که آواتار باشه؟ آیا سلب آزادی فرده؟»
«چه چیزی تضمین میکنه که اعمال آواتار همواره به نفع بشر باشن؟ آیا تمایل همیشگی آواتار برای حفظ تعادل جهان همواره منجر به بهتر شدن دنیا میشه؟»
«در جهان مدرنی که دچار پیشرفتهای تکنولوژی شدیدی شده آیا لزومی برای وجود آواتار هست؟ اصلا آیا عنصر افزاری در جهانی که تانکها و هلیکوپتر ها وجود دارن معنا داره؟»
احتمالا واکنش شما این باشه که تمامی این سوالات رو هر دو سریال بهشون پرداختن. درسته؛ ولی فقط نوک کوه یخ رو بررسی کردن. اَنگ با تا حدودی درگیر سوال دوم میشه، کورا هم کم و بیش بقیه سوالات رو میپرسه، ولی ولشون میکنه و پرداختش کامل نیست.
بخوایم دقیقتر صحبت کنیم، کورا تو فصل سوم با معرفی ذهیر و Red Lotus لزوم وجود آواتار رو زیر سوال میبره، و شاید بشه گفت بهترین ویلن اثر رو معرفی میکنه. در واقع کاری که فصل سوم میکنه صرفا پرسش این سوال نیست، بلکه فصل سوم زمینه های مدرن سازی و رفتن به سمت دموکراسی در جهان سنتی آواتار رو ایجاد میکنه.
ذهیر و آنارشیسمش تمامی مرجعهای قدرت-از جمله آواتار-رو زیر سوال میبرن و یک شوک به سلطنت طلبی این جهان میدن. که فصل چهارم همین تغییرات رو دنبال میکنه، و جالبه بدونید کمیکهایی که بعد از پایان سریال منتشر شدن هم داستان ایجاد دموکراسی در Earth Kingdom رو دنبال میکنن.
آخرین بادافزار هم یکی از اصلیترین پلات پوینتهاش عدم تمایل اَنگ برای تبدیل شدن به آواتار بود. ولی خب، میتونه خیلی فلسفیتر و عمیقتر از این حرفها بشه. غیر از این هم بعد از سقوط حکومت اوزای، و شروع پیشرفت تکنولوژی جهان آواتار دچار چالش میشه.
به خاطر وجود کلونیهای ملت اتش در سراسر دنیا، مردم این ملت و ملت خاک با هم ادغام میشن و چالشهای فرهنگی ایجاد میکنه. پیشرفت تکنولوژی هم باعث برابری نسبی قدرت عنصر افزارها و آدمهای عادی میشه.
من کمیکها رو نخوندم، ولی اونطور که فهمیدم آخرین بادافزار به این مسائل در کمیک ها میپردازه و مسیر مدرن شدن جهان آواتار پس از جنگ و تاسیس شهر جمهوری رو نشون میده.
ولی همچنان نقد کلی پا برجاست. آواتار پتانسیلش بیشتر از این حرفاست. خیلی بیشتر از حتی خود فرد آواتار و آواتار های پیشین-که تو کتابها داره بررسی میشه-یکی از دم دستیترین مثال هاش تاریخ ملتهای مختلف و ساختار سیاسیشونه.
مثلا، طبق چیزی که تو آخرین بادافزار دیدیم میشه حدس زد خاندان سلطنی ملت آتش برای حفظ اطمینان از توانایی های آتش افزاریشون با قویترین خانوادهها ازدواج میکنن، مثالش هم ازدواج اوزای با دختر آواتاره.
هر چند که باید از تاسیس آواتار استودیو هم گفت. ولی خب، اگر اخبار آواتار دنبال کرده باشید میدونید که این استودیو چندساله اثری تحویل نداده و برنامههاش آنچنان مشخص نیست. حتی سریال جدید آواتار که شخصیت اصلیش دو قلو هستن هم عجیبه.
مسیری که برای ساخت سریال جدید رفتن کم و بیش یادآور کوراست. به جای انتخاب ایده های دم دستی، مثل روایت داستان یک آواتار از گذشته، کل جهان رو تغییر میدن و داستان آواتار بعدی رو میگن.
حقیقتا من کورا رو با تمام کمبودهاش دوست دارم، و همیشه شجاعت سازنده ها برای رفتن یک مسیر نسبتا ریسکی رو تحسین میکنم. ولی خب این چیزی از عجیب بودن ستینگ آواتار بعدی کم نمیکنه، و دوست ندارم از همین الان در مورد کیفیت سریال بعدی قضاوت کنم. ولی خب، ای کاش به جای این کار یک داستان در مورد خانواده سلطنتی ملت آتش میساختن.
Repost from هوش و خلاقیت ریاضی
داستان زندگی پل دیراک مانند یک رمان روان شناختی غمگین است. او در تمام دوره کودکی، نوجوانی و اوایل بلوغ در بریستول انگلستان تحت سلطه یک پدر مردم گریز بود. پدرش چارلز دیراک ارتباطات اجتماعی را بیفایده میدانست و برداشت غمبار خود از زندگی را بر خانوادهاش تحمیل میکرد.
پدرش در دانشگاه بریستول، زبان فرانسه تدریس میکرد و درس فرانسه را با خود به خانه نیز میآورد به این ترتیب که پل را مجبور میکرد تا سر میز شام با او فرانسه صحبت کند در حالی که بقیه خانواده یعنی مادرش برادر بزرگش و خواهر کوچکش در آشپزخانه شام میخوردند.
این رفتار فاجعه بار ریشههای عمیقی داشت. خود چارلز دیراک دوران کودکی غمانگیزی در سویس داشت و در سن بیست سالگی از خانه فرار کرده بود.
البته وضع پل به این بدی نشد ولی به پدرش علاقه ای هم نداشت.
وقتی که در سال ۱۹۳۳ برندهٔ جایزه نوبل شد از پدرش برای شرکت در مراسم اعطای جوایز دعوت نکرد.
وقتی چارلز دیراک در سال ۱۹۳۶ درگذشت پل در نامه ای به همسرش نوشت «اکنون احساس میکنم که خیلی آزادتر هستم.» درسهای فرانسه در سر میز شام مهارت کلامی چندانی برای پل به ارمغان نیاورد.
در یک کلام او ساکت بود. بعدها نوشت چون فهمیدم نمیتوانم منظور خود را به فرانسه بیان کنم بهتر آن بود که ساکت بمانم تا آنکه حتی بخواهم به انگلیسی صحبت کنم. بنابراین از همان هنگام که خیلی هم زود شروع شد، خیلی کم حرف شدم.
دربارۀ سکوت او در بزرگسالی که از آن خجالت هم نمیکشید لطیفههای زیادی بر سر زبانهاست.
همچنین دربارۀ اینکه وقتی میخواست چیزی بگوید چه قدر مقتصدانه کلمات را به کار میبرد یکی از همکاران او در کمبریج که سالها او را میشناخت میگفت حرف زدن با دیراک هنوز هم برایم سخت است. اگر به راهنمایی او نیاز داشته باشم سعی میکنم پرسش را به کوتاهترین شکل ممکن خلاصه کنم و او انگار که در جایگاه شهود باشد پنج دقیقه به سقف و پنج دقیقه به پنجره نگاه میکند و بعد میگوید بله یا نه و البته همیشه هم درست میگوید.
او در پاسخ به پرسشهای مستقیم بر مبنای واقعیات پاسخ میداد و ممکن بود پنج روز طول بکشد تا بتوان یک پاسخ پنج کلمهای او را فهمید.
او به بور که برعکس او خیلی حرف میزد گفت وقتی جوان بودم آموختم که نباید هیچ جملهای را آغاز کنم مگر بدانم که چگونه میخواهم آن را به پایان برم این هم که به درد مکالمه خودجوش نمیخورد.
سلطه پدر، به صورت منفی دیراک را به سوی سرنوشتش راند.
زندگینامه نویس دیراک هلگه کراگ مینویسد "او نمیتوانست بر علیه نفوذ پدرش قیام کند و از این رو کمبود زندگی اجتماعی و احساسی خود را با تمرکز بر ریاضی و فیزیک همراه با اشتیاقی مذهبی جبران کرد."
معلمان دبیرستان، متوجه استعداد او شدند و تشویقش کردند.
دانشگاه بریستول جایی که پدرش تدریس میکرد انتخاب طبیعی او برای تحصیلات عالی بود اما دروس دانشگاه او مناسب یک فیزیکدان خوش قریحه نبود.
چارلز دیراک هر دو پسر خود را مجبور کرد که مهندسی بخوانند رجینالد که میخواست دکتر شود، در مهندسی موفق نبود و عاقبت بر اثر افسردگی شدید دست به خودکشی زد.
پل منفعلتر و کمتر دربند آینده بود. در دروس مهندسی موفق بود و درسهای ارزشمندی از آنها آموخت.
او به این نکته پی برد که شاید نتوان قوانین فیزیک را به نحو مناسبی با زبان ریاضی محض بیان کرد بلکه برای این منظور شاید احکام ریاضی شهودی، مناسبتر باشند.
با همۀ اینها کار عملی در زمینهٔ مهندسی و فناوری به درد دیراک نمیخورد.
پس از اتمام تحصیل، نتوانست کاری پیدا کند و دو سال دیگر در دانشگاه بریستول ماند و به تحصیل ریاضی پرداخت.
فیزیک دانان بزرگ از گالیله تا هاوکینگ جلد دوم، نوشته ویلیام ه. کروپر، ترجمه احمد خواجه نصیر طوسی و سهیل خواجه نصیر طوسی، صص ۴۴۱ و ۴۴۲
با تشکر از جناب آقای علی سرلک
🆔 @khalaghiatriazi 💯
Repost from هوش و خلاقیت ریاضی
به مناسبت 8 اگوست سالروز تولد پاول دیراک، ریاضی دان و فیزیک دان مشهور و برجسته بریتانیایی که از بنیان گذاران مکانیک کوانتومی بود و در سال ۱۹۳۳ برنده جایزه نوبل شد.
🆔 @khalaghiatriazi 💯
تحلیل یک داستان دو پاراگرافی از دیوید فاستر والاسه. موقعی که خوندمش خیلی برام عجیب بود. این تحلیل رو ازش خوندم جالب بود برام.
When they were introduced, he made a witticism, hoping to be liked. She laughed extremely hard, hoping to be liked. Then each drove home alone, staring straight ahead, with the very same twist to their faces.
The man who’d introduced them didn’t much like either of them, though he acted as if he did, anxious as he was to preserve good relations at all times. One never knew, after all, now did one now did one now did one.
-A Radically Condensed History of Postindustrial Life
