es
Feedback
پادشاهی اهریمنان | kingdom of the wicked | دانشنامه پریان به قلم امیلی وایلد | Emily Wilde's Encyclopaedia of Faeries

پادشاهی اهریمنان | kingdom of the wicked | دانشنامه پریان به قلم امیلی وایلد | Emily Wilde's Encyclopaedia of Faeries

Ir al canal en Telegram

«وقتی صحبت از شرارت می شود.هیچ چیز آنطور که بنظر می رسد نیست» ترجمه‌ی مجموعه پادشاهی اهریمنان (kingdom of the wicked) جلد اول : کامل جلد دوم: درحال پارت گذاری شما با بنر واقعی وارد شدید 🔞 •● بدون سانسور ●• مترجم دیانا.ن

Mostrar más
1 482
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
Sin datos30 días
Atraer Suscriptores
mayo '26
mayo '26
+1
en 0 canales
abril '26
+2
en 0 canales
Get PRO
marzo '26
+6
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+12
en 0 canales
Get PRO
enero '26
+13
en 0 canales
Get PRO
diciembre '25
+24
en 0 canales
Get PRO
noviembre '25
+23
en 0 canales
Get PRO
octubre '25
+50
en 6 canales
Get PRO
septiembre '25
+13
en 0 canales
Get PRO
agosto '25
+107
en 0 canales
Get PRO
julio '25
+90
en 0 canales
Get PRO
junio '25
+162
en 2 canales
Get PRO
mayo '25
+311
en 13 canales
Get PRO
abril '25
+156
en 13 canales
Get PRO
marzo '25
+469
en 4 canales
Get PRO
febrero '25
+374
en 4 canales
Get PRO
enero '25
+454
en 77 canales
Get PRO
diciembre '24
+250
en 67 canales
Get PRO
noviembre '24
+428
en 29 canales
Get PRO
octubre '24
+215
en 14 canales
Get PRO
septiembre '24
+467
en 29 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
04 mayo0
03 mayo0
02 mayo+1
01 mayo0
Publicaciones del Canal
هر کی توی X 15 توییت برای این بچه ها بزنه می تونه بهم پیام بده و فایل یکی از کتاب های منو دانشنامه پریان اثری از امیلی وایلد پادشاهی اهریمنان درباری از خار و رز بال هوایی از نور ستاره رو بصورت رایگان داشته باشه این کار فقط بهونه‌ای برای نجات جان یک بی گناهه در برابر جون اونها ارزشی نداره ولی دوست دارم واقعا به این موضوع توجه بشه

2
سلام عزیزان امیدوارم حالتون خوب باشه من پیام های زیادی چه در کامنت گروه ها چه پیویم چه بات پیامرسانم میگیرم که پارت ها کی میاد روزهای قبل که خودم شخصا نمی‌تونستم و حتی همین حالا هم دوست ندارم عادی سازی بشه ولی می‌دونم نمیشه مردم رو بخاطر سرگرمی و زندگی قضاوت و توبیخ کرد ولی همچنان این انتخاب رو به شما واگذار میکنم ادامه یا سکوت ؟
401
3
فصل ۱۸ ام راث به یکباره تمام نفوذش را بر من از بین برد. به خنجری که از سینه‌ی شیطان بیرون زده بود خیره شدم، تمام بدنم به شدت در حال لرزیدن بود. حالت تهوع به جای خشمی که لحظاتی پیش احساس می‌کردم، در وجودم جریان داشت. اسلحه را رها کردم و به عقب برگشتم، نمی‌توانستم نگاهم را از آن برگردانم. خون زیادی بود. خون راث. مثل گل مرگ*، به طرز زننده‌ای روی پیراهن سفیدش پخش شده بود. و اگر هر کس دیگری بود، مرده بود. من او را کشته بودم. نفس نفس می‌زدم، سنگینی آنچه می‌توانست باشد، آنچه انجام داده بودم، تقریباً من را له می‌کرد. راث خنجر را از سینه‌اش بیرون کشید و آن را پرت کرد. وقتی به دیوار دور برخورد کرد، تکان خوردم، تنها صدایی که در اتاق می‌آمد، نفس‌های بریده‌ی من بود. او مرا وادار کرده بود که به او ضربه بزنم. در قلبش. من... نمی‌توانستم نگاه کردن به جایی که خنجر را فرو کرده بودم، متوقف کنم. نمی‌توانستم صدای خرد شدن وحشتناک استخوان را وقتی سینه‌اش را سوراخ می‌کردم، از سرم بیرون کنم. سعی می‌کردم دستانم را کنار بدنم نگه دارم، گوش‌هایم را نپوشانم و فریاد نزنم تا آن صدای وحشتناک در سرم متوقف شود. زخم از قبل خوب شده بود، اما پیراهنش از خون خیس بود. خاطرات سینه‌ی دیگری، قلب دیگری، حواسم را فرا گرفت. خواهر دوقلویم. تنها چیزی که می‌توانستم تصور کنم، بدن زخمی‌اش بود. چقدر راحت می‌توانست او زیر خنجر من باشد. مقاومت بی‌فایده بود. دستانم را برگرداندم، کف دست‌های چسبناک و خون‌آلودم رو به بالا بود و فریاد زدم: «چطور جرأت می‌کنی؟ چطور جرأت می‌کنی من رو در معرض این فساد قرار بدی؟» «بله، چطور جرأت می‌کنم به همسرم یاد بدم که از خودش در برابر دشمنانش محافظت کنه.» «من هنوز همسرت نیستم. و اگه این ایده‌ی تو برای اثبات اینه که چرا باید ازدواج کنیم، دیوونه‌ای. تو نفرت‌انگیزترین موجودی هستی که تا به حال بدشانسی آشنایی باهاش رو داشتم.» «اگه این درست بود، وقتی از طلسمم آزادت کردم، مثل لاست تو رو رها می‌کردم.» شیطان یک لباس راحتی به سمتم گرفت. قبلاً ندیده بودم که آن را در دست داشته باشد، اما به جز گناهانی که می‌خواست تجربه کنم، چیز زیادی متوجه نشده بودم. حالا چیزهای زیادی می‌دیدم. چهره‌اش به چیزی که تا به حال دیده بودم، نزدیک‌ترین چیز به قتل بود. انگار نمایش کوچک قدرتش او را بیشتر از من عصبانی کرده بود. انگار چنین چیزی ممکن بود. من قلبش را با خنجر سوراخ کرده بودم. در تمام عمرم آنقدر ناراحت نبودم.
229
4
به سینه‌اش، به خنجری که پوستش را سوراخ می‌کرد، خیره شدم. رگه باریکی از خون روی بدنش جاری شد. در میان خشم و غضبی که حواسم را فرا گرفته بود، به یاد آوردم. قبلاً خنجری را به قلبش فرو کرده بودم. در صومعه. او قسم خورده بود که برای کشتنش، چیزی بسیار بیشتر از یک خنجر به سینه‌اش نیاز است. در آن زمان می‌خواستم حقیقت آن کلمات را آزمایش کنم. او حالا به من فرصت انجام این کار را می‌داد. به سختی آب دهانم را قورت دادم و گلویم تکان خورد. اشک‌های نریخته چشمانم را می‌سوزاند. دستم می‌لرزید و خنجر محکم‌تر فرو می‌رفت، در حالی که من به آن فشار می‌آوردم. «انتقام...ت...رو...بگیر.» نفوذ شیطانی‌اش با اراده‌ی من مبارزه کرد. و پیروز شد. اشکی جاری شد، در حالی که به تیغه تکیه دادم و از وزن بالاتنه‌ام برای فرو کردن آن در ماهیچه و استخوان استفاده کردم. با خشم سوزان تماشا کردم که در سینه‌اش فرو رفت. خون از زخم جاری شد، پیراهنش را لکه‌دار کرد و انگشتانم را لغزنده کرد. آن را بیرون نکشیدم. خنجر را چرخاندم، دندان‌هایم را به هم فشردم و بعد آنقدر بلند فریاد زدم که می‌توانستم خود شیطان را احضار کنم. شاهزاده‌ی شیطانی بی‌تفاوت تماشا کرد که خنجر را بیرون کشیدم و دوباره به او ضربه زدم. و دوباره. و دوباره.
198
5
«دست‌هات رو روی ساق پام بکش.» به سمت پایش رفتم و او آن را عقب کشید: «از مچ پا شروع کن.» بدون تردید، دستانم را روی بدنش و روی ماهیچه‌ی ساق پایش کشیدم. انگشتانم به چیزی سفت برخورد کردند. نگاهی به بالا انداختم. «حالا راضی شدی، ارباب؟» راث خم شد تا چانه‌ام را بلند کند، نگاهش روی صورتم می‌چرخید. او به دنبال چیزی می‌گشت، اما اخم عمیقش نشان می‌داد که آن را پیدا نکرده است. «یاد بگیر از خودت محافظت کنی. این نهایت لذت رو به من می‌ده.» با او، به نوعی ذات لذت را درک کردم. می‌توانستم این کار را انجام دهم. ساق پایش را رها کردم و به سمت کمربند شلوارش رفتم. «بذار حالا خوشحالت کنم، ارباب.» دمای اطراف ما چند درجه کاهش یافت. «اگه می‌خواستم زانو بزنی، لخت جلوی من باشی، بدون اینکه فکری تو سرت باشه، بهت دستور می‌دادم. اگه می‌خواستم باهات بخوابم تا ازدواج‌مون رو قطعی کنم، دقیقاً همون کاری رو می‌کردی که می‌گفتم. و حتی برای بیشترش التماس می‌کردی. هیچ کدوم از اینا من رو جذب نمی‌کنه و خوشحالم نمی‌کنه. من یه هم‌رده می‌خوام. خنجری رو که به پام قایم شده بردار. بلند شو.» تیغه را از غلاف چرمی بیرون کشیدم و خودم را به پاهایم رساندم، قلبم با لحن تند و رد پیشروی‌هایم، فرو ریخت. به سمت دستش رفتم، به این امید که او را وسوسه کنم آنچه را که پیشنهاد می‌دادم، بپذیرد. «من...» خشم، رام نشده، طاقت‌فرسا و فراگیر، شهوتی را که احساس می‌کردم، سوزاند. خنجر را آنقدر محکم گرفتم که دستم درد گرفت. راث در حالی که به آرامی چند دکمه‌ی اول پیراهن تمیز خود را باز می‌کرد، نگاهش را از من برنداشت. «تیغه رو روی قلبم بذار.» فاصله‌ی بین ما را کم کردم، نوک خنجر پوستش را خراش داد. حالا خشمگین بودم. خشم مجسم بودم. و آنچه را که حق من و متعلقان من بود، می‌گرفتم. از همین الان شروع می‌شد. با این شاهزاده‌ی نفرت‌انگیز. راث به جلو خم شد، صدایش آرام و اغواکننده بود: «این چیزیه که آرزوش رو داری. خون و انتقام. انتقامت رو بگیر، جادوگر. یادت بیار که همین الان مجبورت کردم چیکار کنی. چطور زانو زدی و التماس کردی که خوشحالم کنی. بذار نفرت و گناه مورد علاقه‌ات تو رو در بر بگیره.» «خفه شو.» «شاید از اینکه مجبورت کردم لخت بشی خوشت اومده. وقتی به اراده‌ی خودم وادارت کردم.» «گفتم خفه شو!» «شاید باید بهت نشون بدم که چقدر می‌تونم شرور باشم.»
152
6
روی تنها شعله‌ی خشمی که با فرمان جادویی راث خاموش نشده بود، تمرکز کردم. با تمام وجود سعی می‌کردم آن هسته‌ی احساسی را که هنوز به من تعلق داشت، شعله‌ور کنم و از آن برای از بین بردن جادویش استفاده کنم. من کسی بودم که تصمیم می‌گرفتم چه زمانی لباس‌هایم را در مقابل او یا هر کس دیگری دربیاورم. من ارباب اراده‌ی خودم بودم. و به مبارزه برای خودم ادامه می‌دادم، مهم نبود که اوضاع چقدر وخیم یا ناامیدکننده یا بیهوده شود. راث که عزم مرا حس کرد، قدرت بیشتری از خود آزاد کرد. «گفتم، باسن‌ت رو تکون بده.» فکر، احساس و اراده‌ی آزاد در اعماق وجودم حبس شده بود. تنها چیزی که می‌دانستم صدای او، میل او بود. اراده‌اش در رگ‌هایم جاری بود، به تمام معنا بر من مسلط بود. با قلبم یکی شده بود. همانطور که او دستور داده بود، عمل کردم. تبدیل به گناه و فساد شدم. شهوت داشتم. و آن را دوست داشتم. به طور اغواکننده‌ای تکان می‌خوردم و حواسم را به او معطوف می‌کردم. آرزو می‌کردم از من بخواهد لباس زیرم را دربیاورم. بعد آرزو کردم لباس‌هایش را دربیاورد. راث نزدیک‌تر شد، چهره‌اش نشان‌دهنده‌ی خشم سرد بود. نمی‌توانستم بفهمم چرا ناراضی است. فاصله‌ی باقی‌مانده بین ما را از بین بردم و به او چسبیدم و خودم را به بدن سفتش فشار دادم. چیزی در مورد حالتمان مرا به یاد زمان دیگری، رقص دیگری می‌انداخت. و همان خشمی که در آن آتش، در او جریان داشت. او در آن زمان موجود دشواری بود و حالا دو برابر شده بود. «این چیزی نیست که می‌خوای؟» «به هیچ وجه.» او یک قدم بزرگ به عقب برداشت و فاصله‌ی نفرت‌انگیزی بین ما ایجاد کرد: «از حالا به بعد من رو ارباب صدا می‌کنی. زانو بزن.» «من هرگز...» خشمم شعله‌ور شد و سپس به همان سرعت خاموش شد. روی زمین افتادم و سرم را خم کردم: «اینطور راضی می‌شی، ارباب؟» «چکمه‌ی راستم رو دربیار.» بند چکمه‌اش را باز کردم و بعد آن را درآوردم و منتظر دستور بعدی‌اش ماندم.
99
7
اشکی از گونه‌ام سرازیر شد. نه ناراحت بودم و نه حتی خشمگین. حالا کاملاً در حسادت غرق شده بودم. نه به آن زن دیگر، بلکه به شب صمیمیتی که با هم گذرانده بودند. من آن را می‌خواستم. راث را با شدتی می‌خواستم که تمام عقل را از سرم می‌پراند. و این سطح از حسادت تقریباً به اندازه‌ی شبی که برای اولین بار با شاهزاده‌ای که بر آن گناه حکومت می‌کرد، ملاقات کردم، طاقت‌فرسا بود. انوی از نفوذش روی من استفاده کرده بود و من هرگز سردی... درک با انفجاری از خشم، طلسم را شکست. «هیولای وحشتناک. داری از قدرت‌هات روی من استفاده می‌کنی!» «و چقدر راحت تسلیم‌شون شدی.» خشم راث با خشم من برابری می‌کرد: «می‌خوای برادرهام تو رو دستکاری کنن؟ شاید آرزو می‌کنی وسیله‌ی سرگرمی‌شون بشی. شاید با مال من بودن شروع کنی. لباس‌هات رو دربیار و برای لذت من برقص.» «تو یه خوکی.» «من خیلی بدتر از این حرف‌ها هستم. اما یه معامله، یه معامله‌ست.» «من به این مزخرفات رضایت ندادم.» «دروغ می‌گی. از من خواستی که بهت سلاح بدم. اگه درست یادم باشه، خواسته بودی. من در عوض بهت پیشنهاد آموزش در برابر تهدیدهای فیزیکی و جادویی دادم. مگه قبول نکردی؟» «بله، اما...» «لباس‌هات رو دربیار.» انعکاس عجیبی از قدرت در صدایش بود. سعی کردم آن را کنار بزنم، سعی کردم با آن مبارزه کنم، اما احساس کردم که فشار در حال افزایش و فروپاشی است. ناامیدانه سعی کردم یک مانع احساسی بین ما ایجاد کنم، اما راث نمی‌گذاشت. قبل از اینکه بتوانم نشان احضار روی گردنم را لمس کنم، صدایش واضح و قوی و پر از قدرت مسلط به گوش رسید. «الان.» سد شکست و اراده‌ی من هم. انگشتانم به سرعت دکمه‌ها و بندهای شلوارم را شل کردند. از آنها بیرون آمدم و اجازه دادم پارچه دور پاهایم جمع شود. بعد نوبت تونیکم بود. راث نگاهش را از بالای سرم تا نوک پاهایم حرکت داد و به آرامی آن را بالا کشید. هیچ شهوت یا گرمی یا قدردانی در نگاهش نبود. فقط خشم. و او در این احساس تنها نبود. از اینکه من را مجبور به درآوردن لباس‌هایم کرده بود، متنفر بودم. انتخاب این کار در تالاب هلالی قدرتمند و آزادکننده بود. این هیچ کدام از اینها نبود. کاری می‌کردم که تاوانش را بدهد. به همان سرعتی که نیازم به انتقام شعله‌ور شد، با موج بعدی اراده‌اش از بین رفت. می‌خواستم لباس زیرم را دربیاورم، اما صدایش از میان حالم گذشت. «اونارو تنت نگه دار. باسنت رو تکون بده.»
81
8
در پس ذهنم می‌دانستم که یک جای کار حسابی می‌لنگد. این دقیقاً همان کاری بود که لاست آن شب در ساحل با من کرده بود، اما نمی‌توانستم روی چیزی جز میلم تمرکز کنم. راث متقابل ما می‌توانست در شور و اشتیاق، خروجی بی‌نقصی داشته باشد و به هر دوی ما رهایی بخشد، در حالی که برای درآوردن لباس‌هایمان، نوازش کردن و از خود بی‌خود کردن دیگری می‌جنگیدیم. صورت راث را به صورتم نزدیک کردم، چشمانش با همان میل می‌درخشیدند، در حالی که به آرامی لب پایینش را بین دندان‌هایم گرفتم. «بوسم کن.» دهانش را رها کردم تا زبان و دندان‌هایم را روی گردنش بکشم، پوستش را بچشم و بمکم، در حالی که لب‌هایم را به گوشش نزدیک کردم: «بهت نیاز دارم.» «می‌خوای، اما هرگز نیاز نداری، بانوی من.» او به دنباله‌روی من ادامه نداد، اما وقتی از لمس من دور شد، پوزخندش کاملاً گناه‌آلود بود: «در راهروی گناه، برای حسادت آزمایش شدی. کنجکاوم بدونم چی تو رو اینقدر عصبانی کرد. یادته چه توهمی باعث این شد؟» میلم از بین رفت. تصویری از راث که در حال هم‌خوابی با زنی بود که من نبودم، دوباره ظاهر شد. دوباره پاهایش را دیدم که دور بدنش پیچیده شده بود و با هر نفوذ عمیق در درون او، باسنش به جلو می‌چرخید. حالا به جای ناله‌های او، می‌توانستم ناله‌های راث را بشنوم. احساس مالکیت و تاریکی درونم جوشید. آنقدر به آنها حسادت می‌کردم که می‌خواستم بکشم. خونم به سردی لحنم شد. «بله.» «بگو چی دیدی.» «تو و یه زن دیگه. تو رختخواب.» لحظه‌ای سکوت برقرار شد. انگار انتظار نداشت دلیلش این باشد. «و این چه احساسی بهت داد؟» نفسم را بیرون دادم، صدایش بیشتر شبیه غرغر بود. «احساس قاتل بودن.» راث دوباره به آرامی دور من چرخید، صدایش آرام اما طعنه‌آمیز بود: «این قبل از اینکه لذتی رو که به من داده بود ببینی بود یا بعدش؟ شور و شوق خالصی که در گرمای وجودش احساس می‌کردم.»
83
9
می‌خواستم سرم را تکان دهم که موج عظیمی از بی‌حالی به من هجوم آورد و ناگهان سرم خیلی سنگین شد و نتوانستم تکان بخورم. تمرکز شدید راث روی تغییر احساسی و جسمی من متمرکز شد. هیچ نگرانی در چهره‌اش دیده نمی‌شد، فقط یک حالت سخت که باید من را نگران می‌کرد. و نگران می‌کرد، اگر در چنین حالت وحشتناکی از سستی نبودم. ظاهراً نمی‌توانستم به خودم اهمیت بدهم یا بایستم. پاهایم به خواست خودشان خم شدند و من روی زمین افتادم و به تلی از اعضای درهم تنیده تبدیل شدم. گونه‌ام به تشک ضخیم فشرده شد، الیافش می‌خارید و ناراحت‌کننده بود. با این حال، حتی برای راحت شدن غلت هم نزدم. حتی پلک هم نزدم. با وحشت، قطره‌ای آب دهان از گوشه‌ی دهانم بیرون آمد. برایم مهم نبود. در واقع، متوجه شدم که واقعاً به هیچ چیز اهمیتی نمی‌دهم. حتی برق پیروزی که در چشمان راث در حالی که بالای سرم ایستاده بود، می‌درخشید. او دور بدن دراز کشیده‌ام قدم زد. «به من نگاه کن، امیلیا.» می‌خواستم، تقریباً بیشتر از هر چیز دیگری، اما انرژی زیادی برای این کار نداشتم. هیچ چیز در ذخیره‌ام باقی نمانده بود. در عوض پلک‌هایم بسته شدند. با وجود موقعیت بی‌شرمانه‌ام، دراز کشیده روی زمین، در حالی که آب دهانم می‌ریخت، نتوانستم... احساس تنبلی ناگهان از بین رفت، انگار هرگز وجود نداشته است. خشم، فراگیر و داغ، یک لحظه بعد مرا به پاهایم آورد. خشم باعث می‌شد بدنم بلرزد. یا شاید خشم بود. خودم را به سمت شیطان پرتاب کردم. «می‌کشمت!» «بکشی؟ مطمئنم منظورت می‌بوسم بود.» راث به تغییر ناگهانی خلق و خوی من خندید، سپس، قبل از اینکه بتوانم او را لمس کنم، جو دوباره به طور ناگهانی تغییر کرد. ناگهان، دیگر سعی نمی‌کردم دستم را دور گلویش حلقه کنم. داشتم او را به خودم نزدیک می‌کردم و پاها و دستانم را دور بدنش می‌پیچیدم. او را می‌خواستم. الهه لعنت کند. نیاز به خوابیدن با او طاقت‌فرسا بود، درد غیرقابل تحمل بود. قبلاً فکر می‌کردم که در تالاب هلالی هوس را می‌شناسم. هیچ چیز به این نزدیک نمی‌شد. نمی‌توانستم به چیز دیگری جز دستانش روی خودم فکر کنم. دستانم روی او.
52
10
فصل هفدهم چشمانم را بستم و قبل از اینکه با عصبانیت به آنیر نگاه کنم، در سکوت فحش دادم. «تو واقعاً بدترین هستی.» «هفت سکه‌ی شیطانی شرط می‌بندم که بعد از درس بعدیت، نظرت عوض می‌شه.» خائن با پوزخندی شیطانی به من نگاه کرد: «فردا کیف پولت رو فراموش نکن، بانو اِم.» «در رو موقع رفتن قفل کن.» صدای راث خیلی نزدیک بود. نفسش را نزدیک گردنم حس کردم و برای لحظه‌ای به فکر هجوم به سمت در یا ابداع طلسمی برای بلعیده شدن توسط زمین افتادم. در عوض، شانه‌هایم را صاف کردم و به آرامی برگشتم. تمرکزش کاملاً روی انسان بود. آنیر کمی از غرور بازیگوشانه‌اش را از دست داد و آن را با جدیتی که از شبی که لرد مکادن زبانش را از دست داد در او ندیده بودم، جایگزین کرد. «هیچکس نباید وارد این اتاق بشه تا وقتی که من علامت بدم که تمرین‌مون تموم شده. متوجه شدی؟» «بله، اعلیحضرت.» آنیر با ادب تعظیم کرد و به سرعت به سمت خروجی رفت. بزدل. با خودم لبخند زدم. صحبت از بزدل‌ها شد، وانمود کردن به اینکه شاهزاده‌ی شیطان آنجا نبود و چیزی را که هرگز نمی‌خواستم بشنود، نشنیده بود، به نفع بی‌باکی من هم نبود. خودم را مجبور کردم به نگاه تحمیل‌کننده‌ی راث نگاه کنم و هنگام ارزیابی جدیدترین حریفم، تعجبم را پنهان کردم. او امروز کاملاً مشکی نپوشیده بود. پیراهن و کت سفید درخشانی پوشیده بود. به هیکل بزرگش، چهره‌ی سردش نگاه کردم و به سختی آب دهانم را قورت دادم. حال و حوصله‌ی خوبی نداشت. تصمیم گرفتم الان وقت شجاعت نیست. یک حیله‌گر باهوش هنر عقب‌نشینی را می‌فهمد. راث نقشه‌ی بدی در سر داشت و من نمی‌خواستم بفهمم چقدر می‌تواند بد باشد. «فکر نمی‌کنم تمرین شما لازم باشه. آنیر کارش عالی بود.» لبخندی روی صورت شاهزاده پخش شد، هرچند هیچ نشانی از شوخی در آن دیده نمی‌شد. نگاهش تأیید می‌کرد که ماندن برای این تمرین ایده‌ی وحشتناکی است. یک قدم به عقب برداشتم و چیزی خطرناک در چشمان راث جرقه زد. «اون مهارت‌های لازم برای این درس رو نداره.» «اوه، خب، من یه قرار قبلی دارم. باید برنامه‌ریزی مجدد کنیم.» «واقعاً؟» «بله، در واقع، همینطوره.» «معامله‌ای که تو اتاق خواب من کردیم رو یادته؟»
73
11
«پس، هر چی مقام بالاتر باشه، شیطان‌ها بیشتر گناهی رو که باهاش هماهنگ شدن، نشون می‌دن.» «از اونچه که من تو مدتی که اینجا بودم متوجه شدم، آره. هرچند هیچکس نمی‌تونه به اندازه‌ی کافی قدرت به دست بیاره که یه شاهزاده رو سرنگون کنه. اونا یه چیز کاملاً متفاوتن. مثل تفاوت بین شیر و ببره. هر دو گربه‌ی بزرگ و درنده هستن، اما مثل هم نیستن.» «و شیطان‌های سطح پایین‌تر؟ اونا با اشراف فرق دارن.» «دقیقاً. و به همین دلیله که اغلب تصمیم می‌گیرن تو حاشیه‌ی حلقه‌هاشون زندگی کنن.» «اگه بانو ساندرا بیشتر با عمارت راث هماهنگه، چطور می‌تونه با شاهزاده‌ای که نماینده‌ی یه گناه متفاوته ازدواج کنه؟» «نادره، اما بی‌سابقه نیست که هماهنگی گناهش تغییر کنه.» به لبه‌ی میز تکیه دادم و لیوانم را زمین گذاشتم. «تو می‌دونستی که راث همون شبی که وایپرد به من حمله کرد، پذیرش پیوند ازدواج رو شروع کرده بود.» «زنده باد ملکه‌ی عوض کردن موضوع.» او تعظیم نمایشی کرد: «این یه سؤاله یا دنبال تأیید می‌گردی؟» «می‌دونم که من اولین انتخابش برای همسرش نیستم.» هنوز به دختر دوک فکر می‌کردم: «اما دوست دارم بدونم که قبل از... همه چیز، به کسی علاقه داشته یا نه.» نور شوخی از صورت آنیر محو شد. «به من مربوط نیست که داستانش رو به اشتراک بذارم.» «ازت نمی‌خوام که این کار رو بکنی. فقط می‌خوام بدونم کس دیگه‌ای بوده یا نه.» «اگه بوده باشه، چیزی رو تغییر می‌ده؟» به آن فکر کردم. کنجکاوی‌ام قطعاً در کار بود، اما اوضاع را تغییر می‌داد. من پیوند را رد می‌کردم و سرنوشت‌مان توسط شورای سه نفره‌ای که راث به آن اشاره کرده بود، تعیین می‌شد. اگر او عاشق کسی بود، خب، این هم من را معذب می‌کرد و هم راه را برای دنبال کردن پراید هموار می‌کرد. که هنوز مطمئن‌ترین راه برای رسیدن به هدف انتقامم بود. مگر اینکه، البته، من در پیدا کردن کلید وسوسه و آینه‌ی ماه سه‌گانه، از انوی پیشی می‌گرفتم. و اگر یک شاهزاده‌ی شیطان نمی‌توانست شراب یا غذای طلسم شده را حس کند، ممکن بود بتوانم از این طریق حقیقت را به دست بیاورم. اما باید روی یک شاهزاده‌ی جهنم تمرین می‌کردم و یکی هنوز به طرز قابل توجهی غایب بود، لعنت به او. به موضوع اصلی برگشتم. اگر راث همیشه در حسرت شخص دیگری بود، نمی‌خواستم در یک ازدواج بدون عشق با او در بند باشم. «بله. تغییر می‌ده. خیلی چیزا رو تغییر می‌ده.» «مراقب باش.» صدایی آرام از پشت سرم کشیده شد: «وگرنه ممکنه فکر کنم واقعاً دوست داری با من ازدواج کنی.»
53
12
«هست.» چشمکی زد: «به پایین نگاه کردن هیچ کمکی به تعادلت نمی‌کنه. اگه مجبوری به پایین نگاه کنی، از چشمات استفاده کن، نه کل بالاتنه‌ات. خودآگاهی کلید اصلیه.» این روال را با درجات مختلفی از افتادن من روی باسنم تکرار کردیم. حتی با وجود تشک نرم روی زمین، صبح کبود می‌شدم. با هر ضربه، کمی بیشتر در حالت ایستادنم مطمئن می‌شدم و کمتر تلو تلو می‌خوردم. وقتی بارها و بارها با هم تمرین می‌کردیم، عرق روی پیشانی‌ام جمع می‌شد. حس خوبی داشت، بدنم را به کار می‌انداختم و ذهنم را خالی می‌کردم. مدتی بعد، آنیر درخواست استراحت کرد و عرق روی گردن و صورتش را با یک تکه پارچه‌ی کتانی پاک کرد. من هنوز آماده بودم اما عقب رفتم و روی پنجه‌ی پاهایم بالا و پایین پریدم. احساس زنده بودن می‌کردم، ماهیچه‌هایم می‌لرزیدند اما تشنه‌ی استفاده‌ی بیشتر بودند. از کمر خم شد. «پنج دقیقه استراحت.» به دنبالش به یک میز کناری که یک پارچ آب و لیوان روی آن بود، رفتم. «راث کجاست؟» نمی‌دانم چرا این را به زبان آوردم، اما عجیب به نظر می‌رسید که در حالی که ما در اتاق اسلحه‌ی باشکوه او بودیم، شیطان جنگ هیچ کجا پیدا نمی‌شد. آنیر در حالی که برای خودش یک لیوان آب می‌ریخت و نصف آن را سر می‌کشید، با نگاهی اریب به من نگاه کرد. «فکر نمی‌کردم از غیبتش ناراحت بشی.» «نشدم. فقط کنجکاوم.» وقتی جواب نداد، دهان احمقانه‌ام سکوت را شکست: «به نظر می‌رسید از اینکه من تصمیم گرفتم به عمارت انوی برم، ناراحت بود. فکر می‌کردم وقتی برگردم، آرزو می‌کنه من رو ببینه.» «وقتی من نیستم، سراغم رو می‌گیری؟» «نه.» «آخ.» خون و استخوان. بلافاصله وقتی پوزخند آنیر پهن‌تر شد، خودم را سرزنش کردم. کمی آب برای خودم ریختم و جرعه‌ای نوشیدم. «منظورم این بود که...» «ناراحت نشدم.» چشمانش از سرگرمی برق می‌زد: «هر چقدر می‌خوای به خودت دروغ بگو، اما باید دور و بر من بهتر عمل کنی.» «باشه. حقیقت اینه که فرستاده خیلی رو اعصابم بود.» «بانو ساندرا؟» آنیر پوزخندی زد: «می‌تونم تصور کنم. پدرش دوکه و اون هیچوقت نمی‌ذاره کسی مقام بالاش رو فراموش کنه. اون همیشه باور داشت که با یه شاهزاده ازدواج خوبی خواهد کرد.» «آها. برای همینه که فرستاده شده. این باعث می‌شه به همه‌ی اعضای خانواده‌ی سلطنتی نزدیک بشه.» «به خودت نگاه کن، بانو اِم. حالا مثل یه نجیب‌زاده‌ی حیله‌گر فکر می‌کنی. با این حال، اکثر شاهزاده‌ها هیچ قصدی برای گرفتار شدن در دام ازدواج ندارن. مهم نیست که خانواده‌های اشرافی مثل خانواده‌ی اون چند بار نقشه بکشن، شاهزاده‌ها از وضع موجود راضی هستن. حالت طبیعی اون عصبانی بودنه. هیچ خصومت شخصی با تو نداره.»
51
13
شبکه خورشیدی، که به عنوان «چاکرای خورشیدی» یا «چاکرای سه‌گانه» نیز شناخته می‌شود، در مرکز بدن و کمی بالاتر از ناف قرار دارد. این چاکرا به عنوان مرکز انرژی و قدرت، کنترل احساسات، اعتماد به نفس، و اراده را در بر می‌گیرد.
45
14
اوروبوروس (Ouroboros) یک نماد باستانی است که معمولاً به شکل یک مار یا اژدهایی تصویر می‌شود که دم خود را می‌خورد. این نماد نشان‌دهنده چرخه بی‌پایان زندگی، مرگ و تجدید حیات است. اوروبوروس در فرهنگ‌های مختلف، از جمله مصر باستان، یونان و فرهنگ‌های شرقی، به عنوان نمادی از کمال، بی‌پایانی و وحدت به کار رفته است.
46
15
درجا چرخیدم و شکوه همه چیز را تماشا کردم. در انتهای اتاق، موزاییکی از یک مار بود. برخلاف مارِ اوروبوروس* که روی زمین نقش بسته بود، بدن این مار به صورت گره‌ی پیچیده‌ای حلقه زده بود. مرا به یاد چیزی می‌انداخت، اما نمی‌توانستم آن را به خاطر بیاورم. کنار دیوار دور، بسته‌ای از یونجه با یک هدف غول‌پیکر که در مرکز آن نقاشی شده بود، قرار داشت. یک میز کوچک در سمت چپ قرار داشت که خنجرهایی به طور مرتب در یک ردیف چیده شده بودند. به آنها خیره شدم و انگشتانم برای گرفتن دسته‌هایشان و پرتاب آنها در هوا بی‌تابی می‌کردند. «اولین درس ما در مورد حالت ایستادنت خواهد بود.» آنیر به مرکز اتاق اسلحه‌ها رفت و به فضای روی تشک جلوی خودش اشاره کرد. من از خیره‌ی شدن دست برداشتم و جایی که او نشان داده بود ایستادم. «پاهات همیشه باید محکم روی زمین باشه، بهت این امکان رو می‌ده که به سرعت به هر سمتی حمله کنی، ضربه بزنی یا جاخالی بدی، بدون اینکه تعادلت رو از دست بدی.» حرکت کردم تا حالت او را تقلید کنم. پاهایش کمی بازتر از باسنش بود، یکی یک قدم جلوتر و دیگری عقب. حالتش تقریباً آشنا بود، اما من هرگز نجنگیده بودم یا دلیلی برای داشتن چنین درس‌هایی نداشتم. «وزنت باید به طور مساوی تقسیم بشه. مطمئن شو که زانوهات در جهت نوک پاهات هستن.» کمی تلو تلو خوردم و بعد خودم را تنظیم کردم. به سختی نگاهی به بالا انداخته بودم که آنیر به سرعت به جلو هجوم آورد، ساعدش را مانند یک قوچ جنگی بیرون آورد و به شبکه‌ی خورشیدی‌ام* کوبید و مرا به عقب پرتاب کرد. دستانم قبل از اینکه با بی‌ظرافتی روی باسنم فرود بیایم، به صورت آسیاب بادی حرکت می‌کردند. با عصبانیت به معلمم نگاه کردم. «شما، آقا، افتضاحید.» «هستم. و شما، خانم، اولین درس‌تون رو یاد گرفتید.» او به من طعنه زد. دستش را دراز کرد و به من کمک کرد بلند شوم: «هیچوقت حواست رو از حریف‌ات پرت نکن.» «فکر کردم این درس در مورد حالت ایستادنه.»
56
16
«کجا می‌ریم؟» لبخند دیگری زد. این یکی باعث شد معده‌ام از اعصاب به هم بریزد. «خودت می‌بینی.» تصمیم گرفتم هر چه که برنامه‌ریزی کرده بود، باید بهتر از تنها نشستن در اتاقم یا پرسه زدن در کتابخانه و پیدا نکردن هیچ چیز مفید باشد، بنابراین به سرعت به اتاق خوابم رفتم و لباس‌هایی را که پیشنهاد کرده بود پوشیدم. وقتی کفش‌های تختم را پوشیدم، به دنبالش به راهرو رفتم. از یک طبقه بالا رفتیم و نزدیک انتهای یک راهروی طولانی توقف کردیم. «اجازه هست...» آنیر در را هل داد و باز کرد: «اتاق اسلحه.» «خدایان آسمان.» نفس عمیقی کشیدم، هرچند با توجه به نقش راث به عنوان سردار جنگ، نباید از عظمت آن تعجب می‌کردم. اینجا مروارید عمارت راث بود «خیلی تأثیرگذاره.» آنیر به شوخی گفت: «اینو زیاد می‌شنوم. برو داخل.» از آستانه‌ی در عبور کردم. تمرکزم به اطراف اتاق غارمانند که به نظر می‌رسید انتهایی ندارد، جلب شد. ستون‌ها فضا را به اتاق‌های کوچک‌تر و به هم پیوسته تقسیم می‌کردند. اگر گالری انوی نمادی از شخصیت او بود، اینجا روح راث آشکار شده بود. زیبا. ظریف. کشنده. تا حد کمال وحشیانه اصلاح شده و بی‌باک از ستایش خشونت. همانجا ایستادم و همه چیز را فهرست کردم. سقف شیشه‌ای اجازه می‌داد نور به داخل نفوذ کند و آنچه را که در غیر این صورت فضایی تاریک بود، روشن کند. دیوارها و کف از سنگ مرمر سیاه با رگه‌های طلایی بود. در اتاق اصلی که وارد آن شده بودیم، طرحی غیبی - با نمایان شدن مراحل ماه در یک طرف، پراکندگی ستاره‌ها در طرف دیگر و ماری که دمش را به شکل دایره‌ای می‌بلعد - با طلا روی زمین نقش بسته بود. از آنچه می‌دیدم، هر گوشه‌ی آن قسمت از زمین، یکی از چهار عنصر را نشان می‌داد. بخشی از طرح توسط یک فرش بزرگ که مستقیماً در مرکز قرار گرفته بود، پوشیده شده بود. مارهای طلایی به دور ستون‌های مرمر آبنوس حلقه زده بودند و آنها را به خارق‌العاده‌ترین و زیباترین ستون‌هایی که تا به حال دیده بودم تبدیل می‌کردند. شمشیرها، خنجرها، سپرها، کمان‌ها و تیرها و مجموعه‌ای از چاقوها از موقعیت‌های دقیقشان روی دیوارها به رنگ‌های سیاه و طلایی می‌درخشیدند.
44
17
جادو روی شاهزاده‌ی جهنم اثر کرد. و در حالی که من هیچ چیز متفاوتی در مورد نوشیدنی‌مان متوجه نشده بودم، به این معنی نبود که یک شاهزاده متوجه تفاوت آن نمی‌شود. انوی می‌دانست چه چیزی در راه است، بنابراین نمی‌توانستم از او به عنوان وسیله‌ای برای بازجویی استفاده کنم. چیزی که می‌خواستم، آزمایش یک نظریه بود. و به راث نیاز داشتم. اگر می‌توانستم بدون اینکه او بداند شرابش را طلسم کنم، ممکن بود این یک مهارت مفید برای استفاده در جشن گرگ باشد. همه شاهزاده‌ها در آن حضور داشتند. می‌توانستم طلسم را روی نان تست‌مان زمزمه کنم و بفهمم چه کسی مسئول مرگ ویتوریا بوده است، بدون اینکه کسی متوجه شود. اگر راث نمی‌توانست طلسم را حس کند. این نقشه فقط در صورتی جواب می‌داد که آزمایش موفقیت‌آمیز باشد. به خودم گفتم دلیل اصلی اینکه صبح روز بعد در راهروی بیرون اتاق‌هایش قدم می‌زدم، همین بود. گوش می‌دادم تا نشانه‌ای از بازگشتش بشنوم. مطمئناً ربطی به دلتنگی برای او نداشت. یا اینکه به سوءظن‌های شدیدم در مورد اینکه کجا رفته و با چه کسی ممکن است باشد، مربوط نمی‌شد. که مزخرفی بود که به عمارت انوی تعلق داشت. شاید اینها فقط احساسات انوی باقی‌مانده از بازدیدم از آن عمارت گناه بود. اگر اصلاً چنین چیزهایی اتفاق می‌افتاد. دو روز دیگر گذشت و هنوز هیچ خبری از شاهزاده‌ی عمارت نبود. چند بار دیگر سعی کرده بودم سرچشمه‌ی جادوی خود را احضار کنم، اما با همان مقاومت روبرو شدم. در کتاب جادو هیچ اطلاعاتی در مورد آن وجود نداشت، بنابراین مجبور شدم صبر کنم. در نهایت می‌توانستم غوطه‌ور شدن در آن چاه را یاد بگیرم. وقتم را در کتابخانه گذراندم و به دنبال افسانه‌های جدید گشتم. علاقه‌مند بودم در مورد درخت نفرین بیشتر بدانم، به خصوص سطری که ادعا می‌کرد بیشتر از آرزوها را برآورده می‌کند. همچنین به دنبال کتاب‌هایی در مورد کلید وسوسه یا آینه‌ی ماه سه‌گانه گشتم. تا کنون تمام تلاش‌هایم بی‌نتیجه بود. بالاخره وقتی فکر کردم دیوانه می‌شوم، در اتاقم زده شد. «سلام، بانو اِم.» آنیر پوزخندی زد: «اومدم که تو رو به یه ماجراجویی ببرم.» «بانو اِم؟» بینی‌ام را چین دادم: «هیچکس تا حالا منو اِم صدا نکرده. مطمئن نیستم که خوشم بیاد.» «این به خاطر اینه که تا حالا جلسه‌ی مخفیانه نداشتی. بیا. یه تونیک و شلوار بپوش و بعد اینجا ببینمت. دیرمون شده.»
62
18
به زمان حال برگشتم و چند صفحه‌ی بعدی را ورق زدم. دوباره روی دفترچه‌ی عمارت پراید تمرکز کردم، خطوط کج و معوج با هم محو می‌شدند. چند ساعت بعد روی دفترچه باز، خواب بیدار شدم. مشخصاً این نوع کتاب مورد علاقه‌ی من نبود. یک رمان عاشقانه مرا تا پاسی از شب بیدار نگه می‌داشت، هرگز نمی‌توانستم صفحات را به اندازه‌ی کافی سریع ورق بزنم، در حالی که سعی می‌کردم از هر تعامل پرتنش بین قهرمان و زن داستان لذت ببرم. دوست داشتم که بیشتر اوقات از یکدیگر متنفر بودند و چگونه آن جرقه‌ی تحقیر به چیز دیگری تبدیل می‌شد. زندگی واقعی مطمئناً هیچ شباهتی به رمان عاشقانه نداشت، اما هنوز بخش کوچکی از منِ قدیمی باقی مانده بود که به یک پایان خوش امیدوار بود. نمی‌شد انکار کرد که بین من و راث - همراه با مقدار زیادی تحقیر - جرقه‌ای وجود دارد، اما احتمال تبدیل شدن آن به عشق، فانتزی واقعی بود. موهایم را شانه کردم و دوباره به اتاق‌های راث سر زدم. شیطان هنوز بیرون بود. یا زحمت جواب دادن به درش را به خودش نمی‌داد. همانجا ایستادم و دستم کنارم افتاد. ممکن بود از اینکه در عمارت انوی او را نادیده گرفته بودم، ناراحت باشد. اما چیزی در موردش درست به نظر نمی‌رسید. او ماه‌ها در دنیای انسان‌ها و سپس تقریباً دو هفته اینجا در کنار من بود. اگر معشوقه‌ای داشت، ممکن بود دزدکی به ملاقاتش رفته باشد. شک داشتم که انتظار داشته باشد من اینقدر زود برگردم. باید از تنهایی‌ام خوشحال باشم. هیچ کس مراقبم نبود، هیچ تمایل شهوت‌آلودی برای تکمیل پیوند ازدواج نداشتم. هیچ حواس‌پرتی‌ای نبود. و با این حال... و با این حال نمی‌خواستم به این فکر کنم که چرا دچار اضطراب شده‌ام. شام خواستم و در اتاقم غذا خوردم و به مکالمه‌ی انوی و تمام چیزهایی که یاد گرفته بودم فکر کردم. مخصوصاً، طلسم حقیقت که روی شراب استفاده می‌شد و اینکه چه معنایی برای بقیه‌ی مأموریتم می‌تواند داشته باشد.
65
19
با گذر زمان در بعد از ظهر، بی‌قرار شدم. به داشتن این همه وقت آزاد عادت نداشتم. در خانه همیشه در رستوران بودم یا در آشپزخانه‌ی خانه‌مان روی کارهایم کار می‌کردم یا وقتی از کار سخت روزانه خسته نبودم، مطالعه می‌کردم. همچنین به ندرت تنها بودم - خانواده‌ام همیشه آنجا بودند، می‌خندیدند و صحبت می‌کردند. شب‌های دیگر با خواهرم و کلودیا در ساحل قدم می‌زدیم و اسرار و امیدها و رویاهایمان را با هم در میان می‌گذاشتیم. تا اینکه خواهر دوقلویم به قتل رسید. سپس دنیای من به طور برگشت‌ناپذیری تغییر کرد. نتوانستم پیچش بیمارگونه‌ی افکارم را تحمل کنم، به سمت اتاق راث رفتم و در زدم. جوابی نداد. به این فکر کردم که امتحان کنم ببینم در قفل است یا نه، اما منصرف شدم. وقتی بعد از طغیان خشونت‌آمیزش سر شام مزاحمش شدم، عذر موجهی داشتم. به اتاقم برگشتم و تصمیم گرفتم دوباره روی پیدا کردن سرچشمه جادو کار کنم. چشمانم را بستم و روی چاه درونی جادو تمرکز کردم. چند ثانیه بعد، به مرکز خودم نفوذ کردم و سپس سقوط کردم. انگار به یک دیوار آجری برخورد کرده بودم. سعی کردم انرژی‌ام را جمع کنم تا دوباره آن را پیدا کنم، اما بیشتر از آنچه فکر می‌کردم، خسته بودم. بیشتر دیشب را در رختخواب بیدار مانده بودم و از بازگشت خشمگین انوی می‌ترسیدم و شب قبل به خاطر اعتراف راث به سختی خوابیده بودم. تصور می‌کردم برای مهار سرچشمه باید خوب استراحت کنم. و من هر چیزی بودم جز این. دفترچه‌ای درباره‌ی عمارت پراید که از کتابخانه‌ی راث قرض گرفته بودم را بیرون آوردم و به آرامی ورق زدم، به این امید که چیزی به زبانی که می‌دانم نوشته شده باشد. تلاش‌هایم بی‌فایده بود. حتی نقاشی یا تصویری هم وجود نداشت که بتوانم رمزگشایی کنم. فقط صفحه‌های پشت سر هم از یادداشت‌های کوچک و دست‌نویس به چیزی بود که ممکن بود خط شیطانی باشد. حواسم مدام به سمت چمدانم، به شیئی که از عمارت انوی دزدیده بودم، پرت می‌شد. نمی‌خواستم فعلاً آن را از مخفیگاهش بیرون بیاورم. احساس می‌کردم به زودی کسی به دنبالش می‌آید. نمی‌توانستم باور کنم که ربودنش اینقدر آسان بوده است. واقعاً خیلی آسان. بخشی از من انتظار داشت که به محض برداشتن کتاب طلسم از جعبه‌اش، آژیرها به صدا درآیند و شیاطین سایه و خون‌آشام‌ها هجوم بیاورند. هیچ اتفاقی نیفتاد. من به راحتی به اتاقم رفتم، آن را داخل چمدانم دوختم و منتظر مجازاتی ماندم که هرگز نیامد.
60
20
از دروازه‌ها گذشتیم و در یک مسیر نیم‌دایره‌ای شکل توقف کردیم. همراه منتظر شد تا یک پیشخدمت در کالسکه را باز کند و سپس کمک او را برای پیاده شدن پذیرفت. بدون اینکه به عقب نگاه کند، رفت. وظیفه‌اش برای آوردن نامزد سرکش تمام شده بود. به رفتنش خیره شدم و فکر کردم چرا اینقدر سرد بود و آیا من کاری کرده بودم که او را ناراحت کنم. می‌دانستم که این کار را نکرده بودم. جدا از تعجبم از دیدن او به جای راث، دوستانه رفتار کرده بودم. یک سوءظن ناراحت‌کننده در مورد رابطه‌اش با راث به وجود آمد، اما آن را کنار زدم. نگذاشتم ذهنم را درگیر کند. پیشخدمت به من کمک کرد پیاده شوم و من وقتم را صرف بالا رفتن از پله‌های سنگی تا درب ورودی کردم. در سمت راستم، نزدیک دیوار، باغی پنهان در داخل پرچین بود. یک یادداشت ذهنی برای خودم گذاشتم که وقتی هوا گرم شد، از آن دیدن کنم. اگر هوا اصلاً گرم شود. انگار که به موقع، برف شروع به باریدن کرد و قلعه را با لایه‌ای از دانه‌های برف درخشان پوشاند. به داخل رفتم و شنلم را پاک کردم. به جز پیشخدمت که به چمدانم رسیدگی می‌کرد، هیچ خدمتکاری برای رسیدگی به من منتظر نبود، که از این بابت خیالم راحت شد. بدون اینکه به کسی برخورد کنم، به اتاق خوابم برگشتم. هیچ خدمتکاری در حال تمیز کردن قلعه یا اتاق‌های متعدد آن نبود. نه فونا، نه آنیر و نه راث. بی‌نهایت سپاسگزار بودم که هیچ یک از دیگر ساکنان نجیب‌زاده، مانند لرد مکادن که حالا زبان نداشت یا بانو آرکالین پرحرف، را ندیدم.
105