Riyan's Arcadia
Ir al canal en Telegram
349
Suscriptores
Sin datos24 horas
-17 días
-830 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
واقعاً فکر کردی احساسات دیگران برای من مهمه؟ لبخند روی لبهای برجسته سهون نشت. خون از گوشهی چشمش پایین میومد و بعد روی زمین خشک میافتاد؛ زخمی که جونمیون، همسر عزیزش،چند ثانیه قبل با همون چاقویی که خودش بهش پیش کش کرده بود چشم راستش رو ازش گرفته بود. انگشت بیروح و بلندش رو بالا اورد و قسمتی از خون خودش رو لمس کرد؛گرم بود و باعث میشد احساس سوزش کنه. با صدایی خیلی اروم و بیاعتنا لب زد واقعا ناراحت کنندهست، هنوز هم خونت رو بیشتر از خون بقیه دوست دارم. چشم سالمش روی جونمیون ثابت موند، هنوز نگاهش دنبال همسر بداخلاقش بود. جونمیون حتی پلک هم نزد. تو از خون معشوقت تغذیه میکنی، سهون.پس من کسیم که تورو تمام این سالها زنده نگهداشتم مکث کوتاهی کرد و دوباره با چشم های وحشی به سهون خیره شد ؛ اما انگار همسر عزیزش هیچ ترسی از این ماجرا نداشت ... دقیقا همونطور که انتظار داشت . من آدمها رو برای خودم قربانی میکنم عزیزم ولی تو که آدم نیستی ... تو جزوی از اموال منی.. لبخند محوی گوشهی لب جونمیون نشست، از این اخلاق سهون خوشش میومد، گاهی حتی بهش افتخار میکرد؟ تو فکر میکنی از من پستفطرت تری؟ برای چندلحظه ؛سکوت بلندی بین سهون و جونمیون حاکم شد ، سکوتی از جنس مزه تلخ سم مار. و بالاخره سهون خندید و سکوت رو شکست؛ خوب میدونست اگر به همسرش بگه ازش وحشی تره احتمال جداییشون زیاد بود؛پس فقط گوشه لبش رو گاز گرفت و اروم زمزمه کرد نه، نه بیبی ... من و تو هردو جزو شیاطین هستیم نمیتونم تو رو از خودم مهربون تر ببینم وقتی همین الان با چاقویی که خودم بهت هدیه دادم صورتم رو به این خوشگلی نقاشی کردی
ᴍᴀʀᴠᴀɴᴇ ~ مرداب فریبنده ¹³
Cₒᵤₚₗₑₛ: Chanbaek , Sekaihun
Gₑₙᵣₑ: Dark Romance, Mafia, Criminal, Smut
Wᵣᵢₜₑᵣ: Riyan #Chanbaek #Sekai
#Marvane
قتلهای سریالی منطقه 12 سئول، دشوارترین و خطرناکترین پرونده ممکن، حالا به دست افسر اوه سهون افتاده. پروندهای که نه هویت مقتولها مشخصه و نه اثری از قاتل هست. و سهون هرگز فکر نمیکرد هر قدمی که به جلو برداره بیشتر و بیشتر توی این باتلاق فرو میره...
Repost from 𝓐𝓵𝓼𝓽𝓻𝓸𝓮𝓶𝓮𝓻𝓲𝓪
چانیول /پلیس (ماروین)
سوال: با توجه به شغلت اگه بخوای به بکهیون پیشنهاد واننایت بدی چی میگی؟
_آدما معمولا توی بازجویی خیلی زود خودشون رو لو میدن...اما انگار تو تنها کسی هستی که دلم میخواد ذره ذره و با لمس کردن تمام تنش بشناسمش
@riyanarcadia 🍓
Repost from N/a
بوتههای رز قرمز تمام باغ رو پوشونده بودند و عطرشون تا دورترین اتاقهای عمارت میپیچید. اما بین اون همه رز سرخ، تنها یک رز سفید وجود داشت؛ رزی که لوهان بیشتر از همه مراقبش بود. لوهان یک سال پیش، ضربهی شدیدی به سرش خورده بود. وقتی به هوش امد، تمام خاطراتش ناپدید شده بودند.حتی اسم و چهره خودش رو ... تمام گذشتهاش... خانوادهاش... آدمهایی که دوستشون داشت... همهچیز.حتی هویتش اما گاهی، بین خواب و بیداری، تصویرهایی مبهم سراغش میامد یک پسر بلندقد. ایستاده وسط گلزارهای وحشی، زیر اسمون خاکستری. لوهان هیچوقت به اون قسمت باغ نمیرفت. حتی نمیدونست چرا باید به اون قسمت از باغ که هیچ کس ازشون نگه داری نمیکنه بره. تمام چیزی که دوست داشت همین باغ، رزهای مرتب و اروم خودش بود. پس چرا اون پسر رو توی خواب و کابوسهاش میدید؟ چرا همیشه توی کابوسهاش بین گلهای وحشی ظاهر میشد؟ چرا اونجا؟... و مهمتر از همه... چرا هر بار که تصویرش توی ذهن لوهان شکل میگرفت، قلبش طوری میتپید که انگار او رو میشناخت؟ شاید بعضی احساسات انقدر عمیق باشن که حتی اگر تمام خاطراتشون پاک بشن احساسات باقی میمونه.
Repost from 𝓐𝓵𝓼𝓽𝓻𝓸𝓮𝓶𝓮𝓻𝓲𝓪
🎉چالش برای نویسندهها
❌پیش شرط چالش: کاپل قصه چانبک باشه
یک: این پیام رو فوروارد کنید به دیلیهاتون
دو: یکی از قصههاتون رو انتخاب کنید و بهم بگین شغل چانیول قصه چیه؟ 💼
سه: بعدش من بهتون میگم اگه چانیول قصهی شما با توجه به شغلش بخواد به بکهیون پیشنهاد واننایت بده با چه جملهای شروع میکنه؟🔞
🦥 ظرفیت: کیلیکیلی کم
