𝚳𝖺𝗀𝗇𝛐𝗅𝗂𝖺 𝖲𝛓𝖾𝗇𝖺𝗋𝗂𝛐
Canal cerrado
𝟤𝟦 . 𝟨 .𝟣𝟦 ` @XRMESXSI ` 𝖢𝖺𝗌𝗍𝗅𝖾'𝗌 𝚱𝗂𝗇𝗀 .
Mostrar más2 954
Suscriptores
Sin datos24 horas
-77 días
-2830 días
Archivo de publicaciones
تاپ و باتم جفتشون توی یه جزیره توریستی زندگی میکردن ، اونا هممدرسه ای بودن ولی تاپ دوسال از باتم کوچیک تر بود
مادرِ باتم توی جزیره یه رستوران غذای دریایی داشت و وقتی دخترش 20 ساله شد اونو برای تخصیل به شهر فرستاد درحالی که تاپ پیش مادر باتم مشغول به کار شد
حدودا 5 سال گذشت و همه اهالی فکر میکردن باتم توی شهر موفق شده و زندگی خوبی داره ولی اون از دوست پسر خیانتکارش باردار شده بود و با کلی خجالت و سرافکندگی به جزیره برگشت ، درحالی که مادرش خیلی از دستش ناامید شده بود و چندین بارم کتکش زده بود ، تاپ که به عنوان شاگردِ مادرِ باتم ناظر تمام اتفاقات بود بالاخره میتونست حسشو به باتم اعتراف کنه ، اون توی این پنج سال بی وقفه کار کرد و منتظر باتم بود تا برگرده پیشش ولی وضعیت فعلی باتم قلبشو به درد میاورد
اون بیشتر خودشو به باتم نزدیک کرد و برخلاف بقیه که نگاه های تحقیر آمیز بهش مینداختن ، اون با یه لبخند کمرنگ دل باتمو گرم میکرد و بهش اطمینان داده بود کمکش میکنه بچشو بزرگ کنه
اون اخر شبا که کسی تو خیابونا نبود با باتم قدم میزد و با کمی لطیفه و شیطنت اونو میخندوند و شبا از خستگی کنار هم خوابشون میبرد
باتم که فکر میکرد تمام پسرا خیانتکار و بدرد نخورن بالاخره میتونست به یکیشون تکیه کنه و رابطه احساسی که بین قلب هاشون گره خورده بود سن و سال نمیشناخت ، فقط بلد بود اونارو هرلحظه بیشتر وابسته هم بکنه
t.me/PixieeHallow 〞#Straight
፥ 🦪 ˖ #Soft ,#Romance
چیزی که بات Ai تحویلم داد :)
اصلا پنبههههه ، سکسیییی ، جاذاااااب
میشه بزلریشون لای نون
