𝚳𝖺𝗀𝗇𝛐𝗅𝗂𝖺 𝖲𝛓𝖾𝗇𝖺𝗋𝗂𝛐
Canal cerrado
𝟤𝟦 . 𝟨 .𝟣𝟦 ` @XRMESXSI ` 𝖢𝖺𝗌𝗍𝗅𝖾'𝗌 𝚱𝗂𝗇𝗀 .
Mostrar más2 954
Suscriptores
Sin datos24 horas
-77 días
-2830 días
Archivo de publicaciones
یک سری تغییرات جزئی داره اعمال میشه ، بعدا دوباره کامنت ها رو باز میکنم
به زودی فعالیتمون اغاز میشه
سلام خوشگلا ، چنل پیکسی سناریو از این به بعد با نام مگنولیا فعالیت میکنه ، گممون نکنی.
اگه بشه ، استارت سناریو ها تا چند روز دیگه میخوره
ولی با این وضع نت ودسترسی نداشتن بن پینترست ،برای پیدا کردن عکسا یخورده وضع سخت میشه.
احتمالا یکیو پیدا کنم جا پای من بزاره و چنل رو با همین موضوع سناریو ادامه بده تا چنل کلوزد نخوره
وقتشه یه خداحافظی بکنم.
بعد از یه سال و چند ماه سناریو نوشتن، ایدهپردازی، شب بیداری و کنار ممبرها که با عشق جلو رفت ، از ادمینی این چنل خداحافظی میکنم.
ممنون از همه تشویقها، پیامها و انرژیهایی که دادید و باعث شدید ادامه بدم . اینجا فقط یه چنل نبود ، یه تیکه از دلم بود و خاطره شد.
من دارم از فضای مجازی میرم و دیگه توی تلگرام حضور ندارم.
در نهایت باید بگم این چنل از این به بعد کلوز میخوره.
مراقب خودتون باشید، قصه ها تموم نمیشن… فقط جاشون عوض میشه 🤍
تاپ دانشآموزی بود که اسمش توی مدرسه لرزه مینداخت. همه بهعنوان قلدر مدرسه میشناختنش نه بهخاطر دعوا ، بیشتر بهخاطر نگاه سرد و رفتاری که هیچ شباهتی به یه دختر دبیرستانی نداشت. تیپش ، حرف زدنش ، حتی راه رفتنش… همیشه انگار یه قدم جلوتر از بقیه بود. مدتی بود که چشمش روی باتم قفل شده بود؛ مشکلی که داشت این بود که باتم، معلم موسیقی همون مدرسه بود. تازه سال اول تدریسش رو میگذروند و با وجود استرسی که فضا و دانشآموزا بهش میدادن، سعی میکرد محکم و بی نقص به نظر برسه.
اولین باری که تاپ اون معلم تازه وارد رو دید، طبق عادت شروع کرد به گیر دادن. خیلی زود فهمید پشت اون لبخند مرتب، یه اضطراب همیشگی قایم شده. از اون به بعد اذیت کردناش بیشتر شد؛ جلو بقیه با نیشخند ، بعدش هم مسخره بازی با دوستاش. دیدن دستپاچگی باتم براش لذتبخش بود. باتم هم ساکت نمیموند با این که نمرههای تاپ عالی بود، همیشه یه چیزی ازش کم میکرد. تلافیِ بیصدا، ولی دقیق.
بین این جنگ ریز، علاقهی تاپ یواشیواش شکل گرفت؛ علاقهای که نه باعث میشد کوتاه بیاد، نه اذیتهاش تموم بشه. روز آخر امتحانا، وقتی باتم دوباره نمرهی پایینی بهش داد، تاپ به بهونهی رفع اشکال خواست بیشتر بمونه.
کلاس که خالی شد و در بسته شد، تاپ لبخند کجی زد و چند قدم نزدیک شد. با صدایی آروم ولی مطمئن گفت
- کمکردن نمرههام غیرقانونیه… اما نگران نباش، همیشه راههای دیگهای برای جبران هست./ #SchoolLife ◆ #Romance ♪ / #Lesbian ㅤ ፥ t.me/PixieeHallow ˖ [🎻]
پدرِ باتم رئیس یه تیمارستان بود که روی مریضا آزمایش میکردن ، اما خودش زیاد اونجا نمیرفت. یه شب تو راه خونه تصادف میکنه و میفهمه طرف لباس همون تیمارستان تنشه. بهجای اینکه تحویلش بده، میبرتش خونه و تو زیرزمین حبسش میکنه. تاپ یکی از خطرناک ترین بیمارای اونجا بود؛ از نظر روانی کاملاً بههم ریخته ، حتی حرف زدن براش سخت بود و تو نگاه بی روحش فقط سکوت و مرگ دیده میشد.
باتم، دختر خانواده ، وقتی تاپِ زخمی رو تو زیرزمین میبینه دلش میسوزه. نصفشبا یواشکی میره پیشش، باهاش حرف میزنه و کمکش میکنه حرف زدن تمرین کنه. تاپ کنار باتم آروم میشد، ولی وقتی میدید پدرش باتم رو میزنه و باتم گریه میکنه، دیوونه میشد.
یه شب باتم یادش میره درِ زیرزمین رو ببنده. تاپ با یه تیکه شیشه که پیدا کرده بود میاد بالا و پدر و مادر باتم رو وحشیانه سلاخی میکنه ، با این فکر که داره باتم رو نجات میده. اما وقتی باتم صحنه رو میبینه، از ترس خشکش میزنه. ترسی که تاپ کامل حسش میکرد، ولی دلیلش رو نمیفهمید. باتم تنها کسی بود که ازش نمیترسید… اما حالا با هر قدمی که تاپ جلو میاومد، باتم عقب میرفت؛ و همونجا بود که انگار کل دنیای تاپ فرو ریخت.
/ #Psycho ◆ #Drama ♪ / #Straight
ㅤ ፥ t.me/PixieeHallow ˖ [🖤]
بقران دیگه امروز سناریو میزارم :) .
اصلا هم سرم تو گپگیمموت گرم نیستا ، مدیونید همچین فکری بکنیو
