751
Suscriptores
Sin datos24 horas
-1967 días
+21230 días
Archivo de publicaciones
از ارتـفاع تا نبـض؛#پارت41با چشمای خسته مکثی کردم و نهایتا به صندلی کنارم ضربه زدم. -بیا اینجا بشین نگاهی به غذا انداخت و وقتی دید مشکلی نداره، پیشبند رو درآورد و جایی روی صندلی کنارم نشست. -تا دو هفته هیچ پروازی رو قبول نمیکنم. خونه میمونم تا حالت بهتر بشه دستم رو دراز کردم و موهای بهم ریخته اش رو نوازش کردم. -من بچه نیستم دیار. بهتره به کارت برسی دستم رو از روی سرش برداشت و بوسه ای سبک روی انگشت هام نشوند. از این حرکتش چیزی توی دلم جمع شد. دیار همیشه همینطور بود، حتی وقتی نگران نمیشد هم محبتش رو ازم دریغ نمیکرد. -مهم نیست چی بشه. خونه میمونم. تو هم باید زودتر برگردی، اصلا خودم میام دنبالت چاره ای جز قبول کردن نداشتم. اون مرد مهربون و در عین حال خودخواهی بود و اگر مخالفت میکردم، تمام نقشه هام به هم میریخت. بنابراین لازم بود باهاش راه بیام. -باشه -تا سوپ آماده بشه یه دوش بگیر به ارومی از روی صندلی بلند شدم و بازوشو چسبیدم. -تنها برم؟ نگاه متعجش روی صورتم نشست. -اگر حالم بد بشه؟ اگر یهو وسط حموم غش کنم چی؟ سوءاستفاده از وضعیت نگران اون مرد حساس کار اشتباهی بود، نه؟ ولی چاره چی بود وقتی شدیدا بهش نیاز داشتم؟ وقتی دلم میخواست بغلم کنه و توی آغوشش نوازشم کنه؟ با اضطراب لب زد. -تا این حد حالت بده؟ با تخسی لب ورچیدم و سرمو تکون دادم. به سختی بزاقشو بلعید و به ارومی سمتم راه افتاد. -باشه، بریم با لبخندی نامحسوس بهش تکیه دادم و اجازه دادم سمتم اتاقک شیشه ای کشیده بشم، وان رو از آب داغ پر کرد و هواکش رو خاموش کرد. هوای گرم حموم باعث شد کمی راحت تر نفس بکشم. -لباس هاتو درار روی لبه وان نشستم و تیشرتی که به تن داشتم رو درآوردم. نگاهم برای لحظه ای روی دیار موند. از حالت صورتش میشد فهمید هنوز هم نگرانمه. شلوار و لباس زیرمو هم خارج کردم و با دقت لباس هامو روی آویز گذاشتم. دیار دست خیسشو از داخل آب خارج کرد و با سری پایین افتاده اعلام کرد. -فکر کنم گرم باشه. برو توش مقابلش ایستادم و دستامو روی سینه ام سر دادم. -من باید لباس هاتو درارم یا خودت انجامش میدی؟
از ارتـفاع تا نبـض؛#پارت40مضطرب سرشو چرخوند و وقتی خم شدن بالاتنه ام رو دید، بی دقت گوشه ای از حاشیه بزرگراه توقف کرد. سریعا درو باز کردم و با سری خم شده به بیرون عوق زدم. دیار دستپاچه کنارم ایستاد و به لرزش شونه هام خیره شد. -تو خوب نیستی جانان. من نمیدونم باید چیکار بکنم. باید بریم بیمارستان، هان؟ با سختی لب زدم. -دس، دستمال وحشیانه در عقب رو باز کرد و تعدادی دستمال بیرون کشید. با احتیاط دهنمو تمیز کردم و کمی که حالم بهتر شد، به صندلی تکیه دادم. همچنان ایستاده بود و به نفسم نگاه میکرد. -دیگه درد نمیکنه؟ -نه، الان بهتره -به حرفم گوش بده. میریم درمونگاه و با یه دکت.. نذاشتم ادامه بده. به ارومی سرمو سمتش چرخوندم و آسوده نفی کردم. -بیا بریم خونه. فکر کنم حالا که برگشتی حالم بهتره چند لحظه ساکت موند و بعد درو بست. وقتی به خونه رسیدیم کمکم کرد لباس هامو عوض کنم و روی تخت دراز بکشم. از این همه توجهش عمیقا لذت میبردم، اما میدونستم اگر حالم همینطور ادامه پیدا کنه، به زور منو راهی بیمارستان میکنه و تا سر از ماجرا درنیاورده دست نمیکشه. صدای ظروف آشپزخونه باعث شد لبخند محوی روی لبم بشینه. به ارومی پتو رو کنار زدم و بالاخره ایستادم. میتونستم از لای در نیمه باز قامتشو ببینم. یه پیشبند بسته بود و مثلا داشت غذا میپخت. صدای باز شدن در حواسشو جمع کرد. با تعجب سرشو چرخوند و با دیدنم اخم کرد. -برو استراحت کن با هر دو دست بازوهامو بغل گرفتم و آروم آروم به طرف اوپن تا گام برداشتم. بوی سوپ حدودی مشاممو قلقک میداد. -داری سوپ میپزی؟ ملاقه رو توی ظرف رها کرد و شعله رو کم کرد. -باید یه چیزی بخوری. خیلی لاغر شدی، وقتی من رفتم اینطوری نبودی
+منظره قشنگ؟ - وقتی داگی میشی و دوتا سو راخای صورتیتُ میبینم🍓
لیستی پر از رمان های هات و خیس کننده وقتی جوین میدی مراقب باش کسی نبینه🤫
༊·˚ ───────── ↧ ───────── ˚·༊
ناقوس ولوران🥵
#سکسی #فانتزی
کارلو مرد حشری و روانی که هرشب کص و کون یوستیتیا رو جر میده🗝Link ︶꒷꒦︶ سـیـگنـال رهایـی🍒😈 #اروتیک #دختر_فراری
دختری سـکـ*سـی که از پسره فراریه اما اون کـصـ*شـو تو شرکت جر میده🗝Link ︶꒷꒦︶ در آغوش مرگ 🔞☠ #سکسی #عاشقانه
به بهونه انتقام میدزدتش تا هرشب بهش رو کیـ.ـرش بهش سواری بده🗝Link ︶꒷꒦︶ افسانه فلورا 💦🔥 #سکسی #تخیلی
گرگینه ای که عاشق دشمن خونیش میشه ولی این عشق تاوان سنگینی براش خواهد داشت🗝Link ︶꒷꒦︶ تاوان اولین بوسه💦 #اروتیک #ددیگیرل
رعنا، شوهرِ دختر خالش به روز خفتش میکنه و هرشب جرش میده.🗝Link ︶꒷꒦︶ خون لیلیث 🫦 #دارکرومنس #جنایی
بهش میگن شیطان، شیطانی که شیفته ی گاییدن لیلیث شد؛و لیلیث یعنی من😈💦🗝Link ︶꒷꒦︶ من باکره نیستم🩸 #مافیایی #فولصحنه
لیدا دختری هات که تو یه باند مافیایی کار میکنه با یه بازپرسِ مغرور و ک&یر کلفت آشنا میشه.🗝Link ︶꒷꒦︶ بوسه بر شمشیر🍷⛓ #عشق_ممنوعه #سلطنتی
فرمانده به ظاهر مغروری که هرشب به شوالیه ارتشش سواری میده💦🔥🗝Link ︶꒷꒦︶ غریبه ای تو خونه! 🫦✨ #استریت #عاشقانه
لات جذاب و هاتی که عاشق دوست خواهرش میشه و اونو اسیر خودش میکنه و هرشب کص و کونشو جر میده🗝Link ︶꒷꒦︶ وقتی عاشقم کردی🌶 #بزرگسال #درام
مافیای کـ.یر کلفتی که برای انتقام دخترِ دشمنش رو میدزده تا صبح کـ.صشو پاره میکنه🗝Link ︶꒷꒦︶ آقا 💦 #اروتیک #اسمات
خدمتکار حشری که بخاطر سکس زیر رییس کیر کلفت و خشنش هر شب گاییده میشه و....🗝Link ︶꒷꒦︶ خرگوش مخملی 🍓🐰 #صحنه_دار #ددی_لیتل
دختر یتیمی که لیتل یه گروه مافیا میشه و هر شب باید زیرشون پاره بشه تا به یتیم خونه برنگرده🗝Link ︶꒷꒦︶ دوشــــیــ🔞ــزه #ازدواج_اجباری #مافیا
برزان کبیر،مافیایی که مچ عروسش رو موقع جاسوسی میگیره و ....🗝Link ︶꒷꒦︶ از خون و خاکستر 🩸 #خوناشامی #بزرگسالان
دختر خوناشام تاپی که دوست داره نگهبانش رو شلاق بزنه که محکمتر بکنتش🗝Link ︶꒷꒦︶ خون عشق 🥀 #مافیایی #رازآلود
ذهیل توسط مافیا دزدیده میشه و اونجا رئیس مافیا باهاش...🗝Link ︶꒷꒦︶ قــــانــــونِ ســــکــــوت🔞 #بزرگسال #درام
بعد از چندسال دیدمش بهش رحم نکردم و از دل جون ک💦ص،کو🍌نشو گاییدم ..🗝Link ︶꒷꒦︶ نبض خیس🫦 #پزشکی #اروتیک
ریزدنت ک*ص تپلی زیر ک*یر رئیس بیمارستان بفاک میزه🗝Link ︶꒷꒦︶ گیشا کاتانا ⚔🩸 #انتقامی #عاشقانه
رفت که انتقام مرگ مادرش رو از ژنرال بگیره ولی اون با کیـ.ــر کلفتش کـ.ـص باکره ـشو جرش داد🗝Link ︶꒷꒦︶ دونات صورتی💦 #خشن #تریسام
دخترسکسی که تو چالش ایس کیس برنده نمیشه و مجبورمیشه تا با برنده ها تریسام بزنه🗝Link ︶꒷꒦︶ الدیابلو ۲ 🩸 #اروتیک #اسمات
مافیایی که حین کردن شاهزاده خانم مافیا ممه های اونو میخوره تا ارضاش کنه و...🗝Link ︶꒷꒦︶ ددی ابلیس من🍑🤤 #مافیایی #سکسی
ددی که هر شب سوراخای لیتل کوچولوی چشم رنگیش جر میده ..🗝Link ︶꒷꒦︶ طعم شکلات🍌 #عاشقانه #اروتیک
دختری که توی مهمونی مست میشه به داداش ناتنیش ک*ص میده🗝Link ︶꒷꒦︶ وانیل سکسی🥝 #تریسام #فولصحنه
دختری که به پدر و دوست پسرش ک*ون میده🗝Link ︶꒷꒦︶ «پسرکِ لجبازِ افسونگر»🔞 #صحنهدار #بی_ال
امگای لجبازی که با بازی ممنوعه ی الفاش، هر شب اسیر کیر کلفتش میشه💦🗝Link ︶꒷꒦︶ شاهزاده خون🩸💦 #اروتیک #دارک_رومنس
ادوارد خونآشام هات و سکسی که برای انتقام هرشب کص و کون دختر دشمنشو جر میده و...🗝Link ︶꒷꒦︶ از ارتفاع تا نبض ❤️🔥🍷 #عاشقانه #اروتیک
پرنسسی که هر شب خیس میشه و فقط یه مرد میتونست تا صبح سوراخ داغش رو تسخیر کنه.🗝Link ︶꒷꒦︶ باربی سکسی🔞 #عاشقانه #صحنهدار
مایسا دختر کوچولوی حشری که زیر ک*یر عموش که سرپرستشه گاییده میشه🗝Link ︶꒷꒦︶ ویسکی🍓 #خشن #مافیایی
شایلی دختری که توی پارتی به مرموز ترین و خطرناک ترین مرد ک*ون میده🗝Link ︶꒷꒦︶ Sangــــ😈ــــtram🔥 #مافیایی #صحنهدار
پرنسس مافیایی که عاشق دشمنش میشه و حاضر برای اون از خانواده اش بگذره و هر شب زیر کیر کلفتش جر بخوره...💦🗝Link ︶꒷꒦︶ لیست الماس
از ارتـفاع تا نبـض؛#پارت39 🍍-میخوای بریم دکتر؟ شاید مسموم شدی هان؟ با درد لبخند زدم و بازوهای ورزیده اش رو پایین آوردم. -بس کن دیار، حتی اگر بدم باشم اینجا جاش نیست. بهتره بریم بیرون، برات توضیح میدم دیار روی من حساس بود و من اینو بهتر از هر کسی میدونستم. نمیخواست درد کشیدنم رو ببینه و همین باعث میشد بیشتر از همیشه نگران بشه. با یه تکخند محو بازوشو به طرفم خم کرد. -دستمو بگیر. بهم تکیه بده، تا ماشین میبرمت میتونستم رد کنم ولی حقیقتا به این تکیه دادن بهش نیاز داشتم. هر دو دستمو دور بازوش حلقه کردم و متکی بهش از فرودگاه بیرون رفتم. قدم های بلند دیار با گام های آهسته من هماهنگ شده بود و همین ته دلم رو قلقک میداد. با وجود حالت تهوعم زمزمه کردم. -ماشینت چی میشه؟ نگاهی به پله ها انداخت و ناخواسته سرعتشو کم کرد. بازوشو باز کرد و دستشو بالا آورد. هوای تازه رو وارد ریه هام کردم و انگشت هامو میون دست بالا اومده اش فرو بردم. در حالی که دونه دونه پایین رفتن پله ها رو تماشا میکرد، لب زد. -گرشا بهش نیاز داشت، به همین خاطر گفتم بیای دنبالم سری تکون دادم و آخرین پله رو پشت سر گذاشتم. نمیتونست اجازه بده با این وضعیت پشت رول بشینم، بنابراین قبل از رسیدن به ماشین سوییچ رو از جیب کتش درآورد و درو برام باز کرد. -بشین روی صندلی نشستم و سرمو به پشتی تکیه دادم. -کمربند؟ به شدت نفی کردم. -نه، نمیتونم، حالم داره بهم میخوره باشه ای گفت و سریعا چمدونش رو توی صندوق جا داد. کمی بعد پشت فرمون نشست و از پارکینگ فرودگاه خارج شد. -فکر کنم حالا بتونی بگی چت شده توضیح دادن مسئله خیلی سخت بود. میدونستم سرزنشم میکنه و بابت غذا نخوردنم عصبی میشه. از تمام اینا گذشته، موضوع سر هسته ای یا تهیه لباس ابر نانو نبود، به خاطر خدا. داشتم روی کشف نقطه ضعف همسرم تحقیق میکردم و اصلا نمیدونستم وقتی بفهمه شریک زندگیش تصمیم گرفته موش آزمایشگاهی یه هدف احمقانه بشه، چه حالی پیدا میکنه. دمی عمیق گرفتم و دستمو به دسته کنار در فشار دادم. -فقط یه غذای مزخرف بود، همین. به گمونم مسموم شدم با تشویش صدای بالا رفته اش رو کنترل کرد. -چرا نرفتی دکتر؟ اگر اتفاقی میوفتاد چی؟ با آرامش بازوش رو نوازش کردم. -هعیی، چیزی نمیشد. من با دکترای بیمارستان حرف زدم و اونا چندتا دارو بهم دادن، گفتن باید معده ام شست و شو داده بشه با کلافگی چونه اش رو لمس کرد و به جاده خیره شد. میدونستم حال بدم بیشتر از هر چیزی نگرانش کرده. چند لحظه بعد با صدایی آروم پرسید. -الان خوبی؟ پیچش شکمم شدیدتر شده بود و حالا تظاهر به خوب بودن و عوق نزدن واقعا غیر ممکن بود. با صدایی گرفته نفی کردم. -فکر نکنم
از ارتـفاع تا نبـض؛#پارت39 🍍
-میخوای بریم دکتر؟ شاید مسموم شدی هان؟
با درد لبخند زدم و بازوهای ورزیده اش رو پایین آوردم.
-بس کن دیار، حتی اگر بدم باشم اینجا جاش نیست. بهتره بریم بیرون، برات توضیح میدم
دیار روی من حساس بود و من اینو بهتر از هر کسی میدونستم. نمیخواست درد کشیدنم رو ببینه و همین باعث میشد بیشتر از همیشه نگران بشه. با یه تکخند محو بازوشو به طرفم خم کرد.
-دستمو بگیر. بهم تکیه بده، تا ماشین میبرمت
میتونستم رد کنم ولی حقیقتا به این تکیه دادن بهش نیاز داشتم. هر دو دستمو دور بازوش حلقه کردم و متکی بهش از فرودگاه بیرون رفتم. قدم های بلند دیار با گام های آهسته من هماهنگ شده بود و همین ته دلم رو قلقک میداد. با وجود حالت تهوعم زمزمه کردم.
-ماشینت چی میشه؟
نگاهی به پله ها انداخت و ناخواسته سرعتشو کم کرد. بازوشو باز کرد و دستشو بالا آورد. هوای تازه رو وارد ریه هام کردم و انگشت هامو میون دست بالا اومده اش فرو بردم. در حالی که دونه دونه پایین رفتن پله ها رو تماشا میکرد، لب زد.
-گرشا بهش نیاز داشت، به همین خاطر گفتم بیای دنبالم
سری تکون دادم و آخرین پله رو پشت سر گذاشتم. نمیتونست اجازه بده با این وضعیت پشت رول بشینم، بنابراین قبل از رسیدن به ماشین سوییچ رو از جیب کتش درآورد و درو برام باز کرد.
-بشین
روی صندلی نشستم و سرمو به پشتی تکیه دادم.
-کمربند؟
به شدت نفی کردم.
-نه، نمیتونم، حالم داره بهم میخوره
باشه ای گفت و سریعا چمدونش رو توی صندوق جا داد. کمی بعد پشت فرمون نشست و از پارکینگ فرودگاه خارج شد.
-فکر کنم حالا بتونی بگی چت شده
توضیح دادن مسئله خیلی سخت بود. میدونستم سرزنشم میکنه و بابت غذا نخوردنم عصبی میشه. از تمام اینا گذشته، موضوع سر هسته ای یا تهیه لباس ابر نانو نبود، به خاطر خدا. داشتم روی کشف نقطه ضعف همسرم تحقیق میکردم و اصلا نمیدونستم وقتی بفهمه شریک زندگیش تصمیم گرفته موش آزمایشگاهی یه هدف احمقانه بشه، چه حالی پیدا میکنه.
دمی عمیق گرفتم و دستمو به دسته کنار در فشار دادم.
-فقط یه غذای مزخرف بود، همین. به گمونم مسموم شدم
با تشویش صدای بالا رفته اش رو کنترل کرد.
-چرا نرفتی دکتر؟ اگر اتفاقی میوفتاد چی؟
با آرامش بازوش رو نوازش کردم.
-هعیی، چیزی نمیشد. من با دکترای بیمارستان حرف زدم و اونا چندتا دارو بهم دادن، گفتن باید معده ام شست و شو داده بشه
با کلافگی چونه اش رو لمس کرد و به جاده خیره شد. میدونستم حال بدم بیشتر از هر چیزی نگرانش کرده. چند لحظه بعد با صدایی آروم پرسید.
-الان خوبی؟
پیچش شکمم شدیدتر شده بود و حالا تظاهر به خوب بودن و عوق نزدن واقعا غیر ممکن بود. با صدایی گرفته نفی کردم.
-فکر نکنم
☀️ تابستون داره تموم میشه و تو هنوز دنبال یه رمان برای جقتی؟ 👀💦
˖⁺‧₊ ─────────── ⋆ ─────────── ₊‧⁺˖ رَد خـ🔞ـونیه لیست VIP از رمانهای هات و سکسی برات آماده کردم؛بزن روی لینک و واردش شو. 🫦🥵
شهرزاد&شهریار#بزرگسال #عاشقانه #جنایی 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ 22فروردین🫦
دلوین&ارمان#مافیایی #دارکرومنس #تجاوزی 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ سـیـگنـال رهایـی🫦
تیارا& آیراد#اورتیک #عاشقانه #مافیایی 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ در آغوش مرگ💦
ایزابلا& لورنزو#عاشقانه #سکسی #بزرگسالان 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ افسانه فلورا
هاکان&فلورا#عاشقانه #تخیلی #بزرگسال 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ تاوان اولین بوسه 👄
رعنا&کمال#بزرگسال #غمگین #مثلثعشقی 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ خون لیلیث 🫦
آرتسینو & لیلیان#دارکرومنس #جنایی #مافیایی 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ من باکره نیستم🔞
لیدا& عدنان#عاشقانه #فولصحنه #مافیایی 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ بوسه بر شمشیر ⚔🍷🔞
کایا &آدرین#عشق_ممنوعه #سلطنتی #انمی_تو_لاورز 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ غریبه ای تو خونه! 🫦🔥
آیان & آنیا#استریت #عاشقانه #خونوادگی 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ وقتی عاشقم کردی🔥
نیاز &هیراد#بزرگسال #درام #مافیایی 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ آقا🍆
ماکسیم &آلسیا#اروتیک #اسمات #اشرافی 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ خرگوش مخملی
رونیا&کوروش&کامران#ددی_لیتل #صحنه_دار #اسمات 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ دوشــــیــــزه💦
برزان& آوان#اروتیک #مافیا #ازدواج_اجباری 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ از خون و خاکستر 🩸
پاپی&هاوک#خوناشامی #بزرگسالان #دخترتاپ 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ خون عشق🥀
ذهیل &کابوس#مافیایی #صحنهدار #رازآلود 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ قــــانــــونِ ســــکــــوت 🔞🩸
آراد&رز#سکسی #بزرگسال #درام 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ گیشا کاتانا ⚔🩸
آساهی& کاین#عاشقانه #انتقامی #اکشن 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ الدیابلو۲ 🍑
کروز & سِیهنا#اروتیک #اسمات #مافیایی 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ Prince of blood 🩸🔥
ادوارد&الکساندرا#انتقامی#اروتیک#دارک_رومنس 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ از ارتفاع تا نبض 🔥
جانان & دیار#پزشکی #عاشقانه #اروتیک 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ باربی سکسی🍑
مایسا &آووش#صحنهدار #خشن #سکسی 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ ویسکی🍆
آراد &شایلی#صحنهدار #هات #هیجانی 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ ددی ابلیس من🤤♨️
عسل & ارتور#مافیایی #سکسی #دارک_رومنس 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ دونات صورتی👅
نیلان&هایکا🌶#تریسام #صحنهدار #ممنوعه 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ نبض خیس🥵
باوان & آریامهر#پزشکی #درام #سکسی 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ Kitsune's stubborn wolf🐺🦊
تهیونگ& جونگ کوک#بی_ال #فانتزی #امگاورس 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ طعم شکلات👅
ماهتیس & آهیر#عاشقانه #هیجانی #ممنوعه 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ وانیل سکسی🍋
دلانا & راشا#سکسی #غمگین #خشن 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ ناقوس ولوران🔞🥵
یوستیتیا&کارلو#سکسی #فانتزی #دارک 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ Sangــــ😈ــــtram🔥
مارلیانا&مارتیلیو#مافیایی #دارکرومنس #اورتیک 🤤بمالش ˖⁺‧₊ ─ 𐙚 ─ ₊‧⁺˖ لیستی متفاوت الماس 24pak
براتون یه لیست از #پورن هاب و رمان های #بدون #سانسور پیدا کردم جوین بشید تا پاک نشده🤤🍑🍆
#بیال #اربابرعیتی #bdsm #خشن༊·˚ ───────── ↧ ───────── ˚·༊ ناقوس ولوران🥵 #سکسی #فانتزی
کارلو مرد حشری و روانی که هرشب کص و کون یوستیتیا رو جر میده🗝Link ︶꒷꒦︶ سـیـگنـال رهایـی🫦 #اروتیک #دختر_فراری
ازش بدش میاد ولی با دیدن بدن لختش کـ*ص کـ*ونشو جر میده🗝Link ︶꒷꒦︶ در آغوش مرگ💦 #سکسی #عاشقانه
توی مهمونی دشمنشو میدزدتش تا هرشب روی کـ*ص تنگ و صـورتـ*یش بگاد🗝Link ︶꒷꒦︶ افسانه فلورا 💦🔥 #سکسی #تخیلی
گرگینه ای که عاشق دشمن خونیش میشه ولی این عشق تاوان سنگینی براش خواهد داشت🗝Link ︶꒷꒦︶ تاوان اولین بوسه💦 #اروتیک #ددیگیرل
رعنا، شوهرِ دختر خالش به روز خفتش میکنه و هرشب جرش میده.🗝Link ︶꒷꒦︶ خون لیلیث 🫦 #دارکرومنس #جنایی
بهش میگن شیطان، شیطانی که شیفته ی گاییدن لیلیث شد؛و لیلیث یعنی من😈💦🗝Link ︶꒷꒦︶ من باکره نیستم🩸 #مافیایی #فولصحنه
لیدا دختری هات که تو یه باند مافیایی کار میکنه با یه بازپرسِ مغرور و ک&یر کلفت آشنا میشه.🗝Link ︶꒷꒦︶ بوسه بر شمشیر🍷⛓ #عشق_ممنوعه #سلطنتی
فرمانده به ظاهر مغروری که هرشب به شوالیه ارتشش سواری میده💦🔥🗝Link ︶꒷꒦︶ غریبه ای تو خونه! 🫦✨ #استریت #عاشقانه
لات جذاب و هاتی که عاشق دوست خواهرش میشه و اونو اسیر خودش میکنه و هرشب کص و کونشو جر میده🗝Link ︶꒷꒦︶ وقتی عاشقم کردی🌶 #بزرگسال #درام
مافیای کـ.یر کلفتی که برای انتقام دخترِ دشمنش رو میدزده تا صبح کـ.صشو پاره میکنه🗝Link ︶꒷꒦︶ آقا 💦 #اروتیک #اسمات
خدمتکار حشری که بخاطر سکس زیر رییس کیر کلفت و خشنش هر شب گاییده میشه و....🗝Link ︶꒷꒦︶ خرگوش مخملی 🍓🐰 #صحنه_دار #ددی_لیتل
دختر یتیمی که لیتل یه گروه مافیا میشه و هر شب باید زیرشون پاره بشه تا به یتیم خونه برنگرده🗝Link ︶꒷꒦︶ دوشــــیــ🔞ــزه #ازدواج_اجباری #مافیا
برزان کبیر،مافیایی که مچ عروسش رو موقع جاسوسی میگیره و ....🗝Link ︶꒷꒦︶ از خون و خاکستر 🩸 #خوناشامی #بزرگسالان
دختر خوناشام تاپی که دوست داره نگهبانش رو شلاق بزنه که محکمتر بکنتش🗝Link ︶꒷꒦︶ خون عشق 🥀 #مافیایی #رازآلود
ذهیل توسط مافیا دزدیده میشه و اونجا رئیس مافیا باهاش...🗝Link ︶꒷꒦︶ قــــانــــونِ ســــکــــوت🔞 #بزرگسال #درام
بعد از چندسال دیدمش بهش رحم نکردم و از دل جون ک💦ص،کو🍌نشو گاییدم ..🗝Link ︶꒷꒦︶ نبض خیس🫦 #پزشکی #اروتیک
ریزدنت ک*ص تپلی زیر ک*یر رئیس بیمارستان بفاک میزه🗝Link ︶꒷꒦︶ گیشا کاتانا ⚔🩸 #انتقامی #عاشقانه
رفت که انتقام مرگ مادرش رو از ژنرال بگیره ولی اون با کیـ.ــر کلفتش کـ.ـص باکره ـشو جرش داد🗝Link ︶꒷꒦︶ دونات صورتی💦 #خشن #تریسام
دخترسکسی که تو چالش ایس کیس برنده نمیشه و مجبورمیشه تا با برنده ها تریسام بزنه🗝Link ︶꒷꒦︶ الدیابلو ۲ 🩸 #اروتیک #اسمات
مافیایی که حین کردن شاهزاده خانم مافیا ممه های اونو میخوره تا ارضاش کنه و...🗝Link ︶꒷꒦︶ ددی ابلیس من🙊💦 #مافیایی #سکسی
جاسوس کوچولویی که مجبور میشه زیر الت کلفت کاپوی باند مافیا گاییده بشه🗝Link ︶꒷꒦︶ طعم شکلات🍌 #عاشقانه #اروتیک
دختری که توی مهمونی مست میشه به داداش ناتنیش ک*ص میده🗝Link ︶꒷꒦︶ وانیل سکسی🥝 #تریسام #فولصحنه
دختری که به پدر و دوست پسرش ک*ون میده🗝Link ︶꒷꒦︶ «پسرکِ لجبازِ افسونگر»🔞 #صحنهدار #بی_ال
امگای لجبازی که با بازی ممنوعه ی الفاش، هر شب اسیر کیر کلفتش میشه💦🗝Link ︶꒷꒦︶ شاهزاده خون🩸💦 #اروتیک #دارک_رومنس
ادوارد خونآشام هات و سکسی که برای انتقام هرشب کص و کون دختر دشمنشو جر میده و...🗝Link ︶꒷꒦︶ از ارتفاع تا نبض ❤️🔥🍷 #عاشقانه #اروتیک
پرنسسی که هر شب خیس میشه و فقط یه مرد میتونست تا صبح سوراخ داغش رو تسخیر کنه.🗝Link ︶꒷꒦︶ باربی سکسی🔞 #عاشقانه #صحنهدار
مایسا دختر کوچولوی حشری که زیر ک*یر عموش که سرپرستشه گاییده میشه🗝Link ︶꒷꒦︶ ویسکی🍓 #خشن #مافیایی
شایلی دختری که توی پارتی به مرموز ترین و خطرناک ترین مرد ک*ون میده🗝Link ︶꒷꒦︶ Sangــــ😈ــــtram🔥 #مافیایی #صحنهدار
مافیای هات و خشنی که بخاطر انتقام پرنسس مافیا رو اسیر خودش میکنه و هرشب کیر کلفتش رو تو کصش میکنه تا...🗝Link ︶꒷꒦︶ لیست الماس
از ارتـفاع تا نبـض؛#پارت38 ✨شوکه شده سرمو سمت صدا چرخوندم و به محض دیدنش با خوشحالی لبخند زدم. دیار مثل همیشه پیشتاز بود و عده ای همراهش بودن. میتونستم گرشا رو هم بین پرسنل ببینم. با رضایت ایستادم تا بهشون برسن. دیار با دیدنم ایستاد و بعد از یه نگاه کوتاه بهم، سمت عوامل چرخید. -خسته نباشید، سفر خوبی بود همگی تعظیم کرده و پچ پچ کنان دور شدن. گرشا ضربه ای به بازوش زد و مشتاق پرسید. -اومدی دنبالش؟ با همون گونه های برجسته تایید کردم. -اوووم دیار موهای لخت و بهم ریخته ام رو نوازش کرد و بعد با دقت سرتاپام رو نگاه کرد. -لاغر شدی وحشت زده و معذب تکخندی زدم و ابروهامو بالا انداختم. -واقعا؟ اما اون اصلا مثل من حوصله خندیدن نداشت. از نگاهش میشد فهمید چیزی نگرانش کرده. یه نفس کلافه کشید و نیم گامی جلو اومد. -مریض شدی؟ گرشا نگاهشو بین ما چرخوند و ترجیح داد تنها مون بذاره. -عااه، خدای من، مادرم منو میکشه. قرار بود وقتی رسیدم باهاش تماس بگیرم. متاسفم بچه ها ولی باید برگردم بی توجه به حرف های گرشا همچنان خیره به من سر تکون داد. -اووم، باشه. اما من نمیتونستم بیخیال گرشا بشم. سری تکون دادم و در حالی که سعی میکردم از زیر نگاه های دیار فرار کنم، سمتش چرخیدم. -ممنون که مراقبش بودی، از طرف من به مادرت سلام برسون، بگو خیلی دلم براش تنگ شده گرشا پلک اطمینان بخشی زد و با سرعت عقب گرد کرد. -شب خوبی داشته باشید با ملایمت دستمو توی هوا تکون دادم. تقریبا داشتم با نگاهی ممتد بدرقه اش میکردم که چیزی محکم دور کمرم حلقه شد. ناخواسته جلو کشیده شدم و کمرم قوس برداشت. جدا از محیط شلوغ و معذب کننده اونجا، معده لعنتیم هم دوباره شروع به اذیت کردن کرد. بی اختیار صورتم چین خورد و همین کافی بود تا نگرانیش بیشتر بشه. -خوبی؟ میدونستم یه چیزی هست. جاییت درد میکنه؟ سرما خوردی؟ -نه، نه فقط نذاشت ادامه بدم. دسته چمدونش رو رها کرد و هر دو دستشو دور صورتم قاب گرفت.
اگه از رمان و داستان های عاشقانه خوشتون میاد، اینجا، کنار من، بمونید و همراهیم کنید تو کار مورد علاقه ام، اگه ام نه، ممنون که تا اینجا بودین.
از ارتـفاع تا نبـض؛#پارت37 🩰- فکر نمیکنم لازم بشه ولی حتما انجامش میدم قبل از اینکه تعظیم بکنم صدای رضایت بخش استاد به گوشم رسید - امیدوارم موفق بشی به زودی دستگاه رو برات میفرستم گردنم رو خم کردم و بدون حرف از دفتر خارج شدم اگر شانس میاوردم میتونستم فردا یا پس فردا تزریق رو انجام بدم به محض دریافت پیام دیار حاضر شدم و بیمارستان رو ترک کردم در هر حال کار زیادی هم برای انجام دادن نداشتم به عبارتی باید تا زمان رسیدن دستگاه صبر میکردم وقتی به فرودگاه رسیدم گمون میکردم قراره قامت بلندشو تو لباس های اسپورت ببینم ولی حالا دقیقا یک ساعت و هشت دقیقه بود که روی صندلی های انتظار نشسته بودم گمون میکردم ساعت چهار صبح برسه ولی انگار هواشناسی پرواز های اون تایم رو لغو کرده و حالا اکثریت رو جلو انداخته بود کلافه هووفی کشیدم و به ساعت مچیم نگاه کردم عقربه ی کوچیک نزدیک دوازده بود اما چیزی که آزارم میداد نه خواب بود نه گرسنگی درد معده امونم رو بریده بود و حس میکردم لازمه یه گوشه ای تو خودم جمع بشم و بالا بیارم با بی قراری ایستادم و مقابل ردیف طوسی رنگ صندلی ها رژه رفتم دستام مقابل سینه بهم گره خورده بودن و نامحسوس به شکمم فشار میاوردن تنفسم عمیق تر شده بود و حالا بوی شوینده رو احساس میکردم - ببخشید خانوم با تعجب سرمو از روی شونه به عقب چرخوندم و وقتی مرد نظافتچی رو در یونیفرم سورمه ای دیدم لبخندی زدم و بعد از تعظیمی نصفه مسیرمو تغییر دادم دیار باید میرسید وگرنه مجبور میشدم برم دستشویی و تنهاش بذارم کلافه آهی کشیدم و نگاهمو به جهتی دیگه دوختم بچه ی کوچیکی کنار مادرش ایستاده بود و عاجزانه اشک میریخت ظاهرا اون زن هیچ توجهی بهش نداشت شایدم این یه روش تربیتی بود تا به اون کوچولوی غرغرو بفهمونه همه چیز با گریه به دست نمیاد ناخواسته لبخندی زدم و از فاصله ی دور برای بچه دست تکون دادم انگاری توجهش جلب شده بود چون دیگه تقلایی نمیکرد چشم های شیشه ایش روی من زوم شده بود و لب هاش آهسته میلرزیدن روی پنجه هام فرود اومدم تا تقریبا هم قد بچه باشم میدونستم ممکنه جلوه قشنگی نداشته باشه ولی میخواستم به نحوی حواس خودم و بچه رو پرت کنم دوباره براش دست تکون دادم و اینبار بهش چشمک زدم بچه ی بیچاره کمی ترسیده خودشو به پشت پای مادرش رسوند و گوشه ی شلوارش رو چنگ زد خنده ی بزرگم به خاطر خوشمزه بازی های اون فسقل دردمو تسکین میداد نفس عمیقی گرفتم و آروم بلند شدم شاید اگر نزدیکتر میرفتم و باهاش دوست میشدم راحت تر بود آهسته قدم برداشتم تا فاصله رو به حداقل برسونم که صدایی بم و خوشحال حواسمو جمع کرد - عزیزم؟
از ارتـفاع تا نبـض؛#پارت36 🎭صدای خش دار و گرفته اش به خوبی سن بالای مرد رو داد میزد لبخند زنان دستگیره رو پایین آوردم و نیمی از بدنمو داخل کشیدم پاول با دیدنم از جا بلند شد و با خوشحالی ازم استقبال کرد - خدای من اینجارو ببین با شرم داخل شدم و درو پشت سرم بستم - حالتون چه طوره استاد؟ سری تکون داد و شلوار پارچه ای رو که حالا به زور شکم بزرگشو در برگرفته بود بالا کشید - چی تو رو به اینجا کشونده؟ با تردید برگه ها رو توی دستم فشردم و ناچارا روی صندلی مهمان نشستم - حقیقتا برای یه درخواستی اینجا اومدم با حیرت اخمی دقیق به چهره ام نشوند - درخواست؟ - البته نمیدونم در جریان هستید یا نه ولی من به تازگی دارم روی یه مسئله مهمی تحقیق میکنم چند ثانیه مکث کردم و نگرانی مرد رو برانگیختم - مشکلی پیش اومده؟ معذب شده خندیدم - نه اینطور نیست من فقط به یکی از ابزار های شما نیاز دارم پاول دمی نصفه نیمه وارد ریه هاش کرد که همونم با خس خسی واضح همراه بود به نظر میرسید استاد عزیزم هنوزم نتونسته بود سیگار رو ترک کنه - من چی کار باید بکنم؟ برگه ها رو مقابلش گذاشتم و محترمانه برای اشاره به سطر ها خم شدم - من نیاز دارم تا مقداری پلاسما رو وارد یه بخش حساس و کم حجم بکنم نمیخوام جراحی صورت بگیره یا قسمتی از بدن سوراخ بشه بنابراین میخواستم ازتون خواهش کنم یه سوزن بلند با قطر دو میل بهم بدید تا به جای روشهای دیگه از تزریق استفاده بکنم مرد مسن اومی کوتاهی کرد و برگه ها رو دست گرفت چیز زیادی سر در نمیاورد با این حال کنجکاوی هم نکرد - میدونی که تخصص من مربوط به قلب میشه بنابراین نمیتونم سوزنی با این ابعاد بهت بدم ولی شاید اگر بگی برای چه عمقی برنامه ریختی بتونم یه فکرایی بکنم - سوزن باید از زیر شکم رد و جایی میون لگن و نزدیک به روده ی بزرگ قرار بگیره به گمونم حدودا هشت سانت کافی باشه پاول بدن درشتشو روی صندلی جا به جا و حالا کمی لم داده به صندلی تکیه میکرد - ما برای خروج خون جمع شده توی قفسه ی سینه از یه جور ساکشن قوی استفاده میکنیم که شامل سوزنی تو همین مشخصاته ولی قطر کمی بیشتری داره و مسلما اگر بخوای ازش استفاده بکنی باید فشار هوارو داخلش معکوس کنی سرمو تکون دادم و با شوق به چشمای مرد خیره شدم - برای اطمینان میتونی با بخش ارتوپد یا مغز و اعصاب هم صحبت بکنی دکتر براون وسایل زیادی برای تزریق مفاصل داره شاید اونا به درد بخورن با لبخند از جا بلند شدم
از ارتـفاع تا نبـض؛#پارت35 🥨جـانـان - چیزی نیست خوبم بهترم ویلیام به طرف میز رفت و از باکس کوچیک روش تعدادی دستمال کاغذی بیرون کشید - تو یا خیلی به کارت مطمئنی یا خیلی احمقی که گمون میکنی اینا بی ضررن با دقت گوشه های دهنمو پاک کردم و چند تا نفس عمیق کشیدم - تا وقتی مادر پدر دیار اینجا بودن نمیتونستم معدمو تخلیه کنم برای همین اینطوری شد ویلیام با خستگی روی صندلی نشست و به ظاهر خسته ام نگاه کرد - چهار روز گذشته بهتر نیست دیگه شروع کنیم؟ با کمک لبه ی میز ایستادم و سمت لوله های آزمایش رفتم - نمونه ی پلاسمای خونم جواب مثبت داده به ظاهر نرماله ولی باید تستش کنم به علاوه برشی که از ژن مقاومت توی دی ان ایم کار گذاشتم آزمایش نشده باید در معرض خطرات جانبیش قرارش بدم تا ببینم میزان استقامتش چه قدره ویلیام چندتا برگه از روی میز برداشت و مشغول مطالعه قسمت های مشخص شده شد - من دوباره سرچ کردم و دیدم برای اهدای عضو ابتدا مقاومت بدن رو کاهش میدن تا اگر پیوند صورت گرفت قسمت متصل شده دچار ایراد نشه با این وجود تو داری مقاومت بدنت رو تا حد زیادی افزایش میدی این خطرناک نیست؟ به مانیتور نگاه کردم ظاهرا پلاسما نتایج قابل ملاحظه ای داشت - نه ویلیام من که قرار نیست چیزی رو به زور جا بدم تو شکمم اون اندام خودش رشد پیدا میکنه درست مثل یک توده سرطانی که به ریه میچسبه و باعث میشه قفسه ی سینه جا باز بکنه از اون گذشته به محض تشکیل شدن اولین جوانه سلولی گلبول های سفید ژن رو ارزیابی میکنن و وقتی کد مطابق سایر سلولها باشه از ترشح پادتن جلوگیری میشه ویلیام با گیجی هووفی کشید و برگه ها رو کنار دستش گذاشت - در هر حال بهتره یه نگاه بهشون بندازی شاید کمکی بهت کردن خیره به صفحه ی نمایشگر مشغول بررسی ساختار محلول شدم اگر میتونستم پلاسما رو به عنوان ماده ی زمینه ای وارد حفره ی شکمم بکنم دیگه تزریق کردن ژن و هورمونها مشکل نمیشد مشتاق اطلاعات رو روی کاغذ نوشتم و بی تردید از جا بلند شدم ویلیام متعجب به قدم هام گوش سپرد و کنجکاوانه سوال کرد - جایی میری؟ - باید با دکتر پاول حرف بزنم لطفا مراقب اوضاع باش ناچارا سرشو تکون داد و به رفتنم خیره شد به سرعت نوشته هامو جا به جا کردم و به همراه گام های بلند وارد طبقات بالا شدم پرستار ها با لبخند به من تعظیم میکردن و من با وجود مشکلی که پیش روم بود نمیتونستم ساده ازشون بگذرم بالاخره بعد از دقایقی جست و جو دفترشو پیدا کردم و پشت در ایستادم نفس عمیقی کشیدم و بعد از آرامشی نسبی ضربه زدم - بفرمایید
از ارتـفاع تا نبـض؛#پارت34 🍐خیره به اسکوپ له شده ی بستنیم اومی کردم و متقابلا جواب دادم - همینطوره شاید منم مجبور نباشم بعد از این تنها بیام گرشا با زیرکی یه تای ابروشو بالا انداخت - اووو دیار میخوای کیو با خودت بیاری؟ -جانان احممق جانان چشمی توی کاسه چرخوند و شرم رو کنار گذاشت - چه فایده ای داره؟ تو فقط نمیخوای تنها باشی سفری که هیچ لذتی توش نباشه به درد نمیخوره الکی وقت اونم تلف نکن - همه چیز که رابطه نیست من قدم زدن باهاشو دوست دارم گرشا هووفی کرد و جدی شده بالا تنه اش رو جلو کشید - گوش کن دیار من خیلی خوب تو و جانان رو میشناسم ولی باید بدونی که آدما ممکنه به مرور زمان عوض بشن هیچ تضمینی وجود نداره که بگی آدم عاشق امروز فردا هم عاشقت میمونه همه چیز رابطه نیست حق با توعه ولی اگر نباشه هم دیگه اسم کانکشن بینتون رابطه ی عاشقانه نیست سر به زیر گوش میدادم - تو باید روی خودت کار کنی همونطور که جانان تسلیم شد یادت نمیاد چه قدر روی حریم شخصیش حساس بود؟ فراموش کردی همین حساسیتش باعث شد این بلا سر زندگیتون بیاد؟ ولی اون خواست و نهایتا تغییر کرد چرا تو نکنی؟ - مسئله نخواستن نیست من فقط آهی کشیدم و به چشمای منتظرش زل زدم - نمیتونم - امتحانش کن تا کی قراره پسش بزنی؟ درسته زن ها توی حفظ رابطه و سرکوب کردن نیاز هاشون از مردا بهترن ولی جانان تا الانش هم خیلی صبر کرده اون یه زنه و خودت بهتر میدونی برای یه زن چه قدر مشکله نخواستن همسرش رو قایم کنه میخوای یکی از این روزا باهات کات کنه؟ یا بدتر وقتی سفری بهت خیانت کنه؟ با خشم ابروهامو بهم نزدیک کردم - اون اینکارو نمیکنه ما همدیگه رو دوست داریم - میدونم ولی هیچ چیزی قابل پیش بینی نیست درسته تو به خاطر اون اینجوری شدی ولی باور کن رفیق اون سال هاست که دینشو بهت ادا کرده متفکرانه قاشق پلاستیکیم رو میون بستنی های آب شده حرکت دادم میدونستم حق با گرشاست ولی میترسیدم شاید اگر این ترس بیجا نبود خیلی قبل تر به مشکلاتم غلبه میکردم ولی حالا.. نگاهی به سرتاپام انداخت و دست مشت شده ام رو چسبید - بهم قول بده دیار باید تمام تلاشتو بکنی اووم؟ کلافه دمی عمیق گرفتم و ناچار سرمو تکون دادم - سعی میکنم
از ارتـفاع تا نبـض؛#پارت33 🪿- تاریخچه ی اینجا منو شگفت زده میکنه گرشا اومی کرد و درحالی که هر دو دستشو توی جیب شلوارش فرو میبرد زمزمه کرد - میدونی ایتالیا افسانه های زیادی داره اون اوایل زیاد باور نمیکردم ولی کم کم متقاعد شدم با تعجب به نیمرخش خیره شدم - افسانه؟ - اونجارو ببین اون حوضچه ی ارزوهاست مردم اینجا معتقدن اگر برگردی و سکه ات رو از پشت توی ظرف گرد توی حوض بندازی هم ارزوت براورده میشه و هم یکبار دیگه شانس اینو پیدا میکنی که بیای ایتالیا با ناباوری خنده ای کردم و سکه ای که گرشا طرفم گرفته بود رو پذیرفتم - بیا امتحانش کنیم گرشا اولین نفر ایستاد و چشماشو بست به نظر میرسید در حال ارزو کردن باشه چند ثانیه بعد لبخندی زد و به سرعت سکه اش رو پرتاب کرد اون فلز گرد هیچ وقت موفق نشد توی ظرف وسط حوض بیوفته ولی من مطمئن نبودم میتونم اینو بگم یا نه در هر حال اگر نوبت خودمم بود ترجیح میدادم تصور کنم موفق شده - بیا اینجا حالا نوبت توعه به ارومی پشت بهش توقف کردم و با خنده چشمامو بستم من خونه ماشین شغل و یه عشق ابدی داشتم نمیدونستم دیگه چی میتونم بخوام شاید تموم شدن این کابوسها بود شایدم فراموش کردن گذشته دقیق نفهمیدم چرا ولی ناخواسته ذهنم به سمت اون بچه کشیده شد شاید اگر بود و میتونستم ازش مراقبت بکنم بخشیده میشدم با تصور این نفس عمیقی کشیدم و از صمیم قلب ارزو کردم که بتونم گذشته رو جبران کنم و بخشیده بشم - زود باش دیگه بازدم حبس شده مو بیرون دادم و سکه رو پرت کردم صدای بلوپ غرق شدن سکه تو اب نسبتا زلال حوض به گوشم رسید نمیدونستم موفق شده یا نه ولی زیادم برای دونستنش مشتاق نبودم گرشا سریعا به طرفم رفت و دستشو دور گردنم حلقه کرد - ظاهرا ارزوهای زیادی داشتی نه؟ فراموش کردی به ازای هر سکه فقط میتونی یه ارزو بکنی؟ شونه هامو تکون دادم تا دستمو بکشه - بیخیال منکه اعتقادی بهش ندارم گرشا دستاشو توی جیبش فرو برد و شونه هاشو بالا انداخت - به هر حال این چیزیه که مردم اینجا میگن حالا زیادم مهم نیست بریم بستنی بخوریم؟ به حساب تو ناچارا قبول کردم و به سمت مغازه راهی شدیم بعد از سفارش هر دو پشت میزی پلاستیکی نشستیم و به منظره ی زیبای شب نگاه کردیم گرشا بازدم آه مانندشو بیرون داد و ظرف خوراکیشو روی میز رها کرد - وقتی تصمیم گرفتم خلبان بشم هیچ وقت فکر نمیکردم تنهایی سفر کردن اینقدر مزخرف باشه
از ارتـفاع تا نبـض؛#پارت32 🧇نمیخواستم مرورش کنم بنابراین لبامو به خنده کش آوردم - لعنت به تو گرشا مگه رستورانه که همون همیشگی رو سفارش بدم لیوان رو پس گرفت و نچی کوتاه کرد - هیچ راه خلاصی نداره؟ پتو رو کنار زدم و پاهامو روی زمین گذاشتم با گام هایی کوتاه سمت چمدونم رفتم و یه دست لباس بیرونی برداشتم - جانان میگه منشأ روانی داره و قرار نیست با دارو درمان بشه مسکن و خواب اور فقط تسکین دهندن گرشا به دنبالم ایستاد - تو که اهل روان شناس نیستی دیار تیشرتمو درآوردم و بالا تنه ام رو به رخ کشیدم. - به قدر کافی توی خواب مرورشون میکنم دیگه توی بیداری نمیخوام اذیت بشم آهی کشید و نگاهشو بین من و حموم رد و بدل کرد - زود دوش بگیر بریم بیرون شبای اینجا باید قشنگ باشه اومی کردم و به طرف حموم رفتم. صدای کشیده شدن دستگیره منو از تفکراتم بیرون کشید لباسهامو پوشیده بودم و حالا با حوله ای دور گردنم ظاهر شدم گرشا لبخندی زد و با انگشت اشاره موهامو نشونه رفت - میدونستی وقتی اینطوری سکسی تر به نظر میای؟ با تمسخر حوله رو سمتش پرت کردم و همونطور خیس موهامو شونه کردم - قراره کجا بریم؟ - نزدیک حوضچه ارزوها یه بستنی فروشی بزرگه بیا اینبار بریم اونجا - بریم بعد از اسپری کردن عطرم حاضر و آماده طرفش چرخیدم هر دو از سوییت خارج شدیم و از هتل پنج ستاره بیرون زدیم راه طولانی نبود و ارزش قدم زدن رو داشت گرشا که به نظر میرسید تجربه بیشتری داشته باشه با دست به سمت دیگه خیابون اشاره کرد و با صدایی تقریبا بلند اطلاع داد - فروشگاه رو که رد کنیم به میدون میرسیم زمینش سراسر سنگفرش شده باید ببینیش به شاهکاره با اشتیاق دنبالش کردم و چندی بعد تونستم پستی بلندی سنگفرش هارو زیر کفشام حس کنم
