419
Suscriptores
-124 horas
+17 días
-1530 días
Archivo de publicaciones
تو منو از لبه پرتگاه کشیدی بالا و یه بغل محکم بهم دادی و بعد با جفت پا رفتی تو قفسه سینم تا پرت شم پایین.
دلم میخواد یه روز بچه هیجده نوزده سالهام ازم بپرسه بابا تو واقعا آخوندا رو از نزدیک دیدی؟؟
شب، درمانگر عجیبی ست؛ حرف نمیزند، گوش نمیدهد، فقط تورا با خودت تنها میگذارد.
تارا براک
سکوت آدما رو جدی بگیرید...
دوستی که دیگه ازتون ناراحت نمیشه؛
آدمی که دیگه نگرانتون نمیشه؛
فرزندی که دیگه با خانواده حرف نمیزنه...
اونا دارن شما رو ترک میکنن.
چه از حد بگذرد چه از حد نگذرد،
به هر حال نادان خیال بد کند. شما خوبیت رو بکن....
عجب جمله ای:
"زن چنان عشق میورزد که انگار هیچوقت نخواهد رفت.
اما روزی چنان میرود که انگار هیچوقت عاشق نبوده است!"
