558
Suscriptores
Sin datos24 horas
-257 días
-18130 días
Archivo de publicaciones
برگشتم به هفت هشت سالگیم ، همون موقع که تنها دغدغه ی زندگیم این بود که به موقع بتونم برسم خونه و فوتبال رباتیکو ببینم ، همون موقع که تنها دلیل گریم این بود که مامانم برام بستنی نخریده ، صبح تا شب تو پارک بازی میکردم با هر بچه ی رندونی که میدیدم دوست میشدم و خوراکیمو بهش میدادم ، شبم با پاهای خاکی و زخمی برمیگشتم خونه میخوابیدم جلوی تلویزیون و منتظر میشدم لالایی مورد علاقم پخش شه تا باهاش بخوابم . نمیدونم اسم این حسو چی بزارم ولی خیلی خستم خیلی نا امیدم خیلی بی جونم . شایدم برگشتم به پارسال ، همون موقع که گیسو و نازی فوت کردن یا شایدم به ده سالگیم وقتی خرگوشم فرار کرد و جوجم مرد . حتی دیگه حوصله ی کسایی که دوسشون دارمم ندارم . میخوام دور شم یه مدت از همه و از هرچیزی که داره اذیتم میکنه البته این چند وقت همه اذیتم کردن . نمیدونم شاید سرنوشت خواست اینجوری شه . . من میتونستم ادم بهتری باشم اگه زندگی باهام مهربون تر بود . من اونقدری هم آدم بدی نیستم . شماها فراموش نمیشین ، منم فراموش نکنین.
اسم بچمم دنیزه رو برداذ که خوشم نمیاد که باباش ول کرده است دیگر من که کسی را نمیتوان پذیرفت
تورو اندازۀ ورس Hiphopologist که میگه "قبل اینکه چشات باهام بکنه معامله قبل اینکه این همه بسازیم خاطره میگفتم کسننه هرچی عاشقه" دوست دارم.
امیدوارم خدا کسایی مثل سارینا و یسنارو سر راهتون بزاره
فرشته هایی که هیجوقت مثلشون نمیاد تو زندگیم 💘
