es
Feedback
‌ Yeolicious ‌ ‌𓏺‌ 旅 '

‌ Yeolicious ‌ ‌𓏺‌ 旅 '

Ir al canal en Telegram

𖹭 ; Open the little red chest in the attic and you'll find precious "Chanyeol" moments hidden inside. 📼 ๋࣭ 📬— @slnpilbot‌.⋆

Mostrar más
939
Suscriptores
+224 horas
+57 días
-2630 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
Jocelyn Pook - Masked Ball (1999 Extended Mix).mp314.43 MB

Repost from N/a
photo content
+4

Repost from N/a
تیغ روی گلوی بکهیون بود. خون گرم سرازیر می‌شد. چانیول بالای سرش خم شده بود؛ نفس‌های سنگین، چشم‌های دیوانه، دستش هنوز روی بدن بیمار. بکهیون خندید. دست بسته‌اش ناگهان بند را پاره کرد. مچ چانیول را گرفت، چاقو را چرخاند و تیغ را عمیق در گلوی او فرو کرد. خون فوران زد. روی صورت بکهیون، روی سینه‌اش، روی تخت. چانیول چشم‌هایش گشاد شد، دهانش باز ماند و فقط حباب خون بیرون زد. بدنش لرزید و روی بکهیون افتاد. بکهیون چاقو را عمیق‌تر فشار داد. موهای چانیول را گرفت و سرش را بالا کشید. «حالا کی داره می‌میره؟» زمزمه کرد. «من یا تو؟» چانیول دیگر حرکت نکرد. بکهیون خندید. بندهای باقی‌مانده را پاره کرد، از زیر جسد بیرون خزید و روی زمین نشست؛ در میان گودال خون. چاقوی خیس را در دست گرفت و به جسد خیره شد. «تموم شد.» نور سفید سرد لامپ بالای سرش ناگهان روشن شد. بکهیون پلک زد. دست‌هایش هنوز محکم با بندهای چرمی بسته بودند. گردنش صاف و بدون حتی یک خراش. تخت تمیز بود. ملافه سفید بدون هیچ لکه‌ای. هیچ خونی نبود. هیچ جسدی نبود. چاقو نبود. فقط خودش بود. روی همان تخت اتاق شماره‌ی 8 بخش روان‌پزشکی. لباس آبی بیمارستانی. دستبند پلاستیکی دور مچ. بوی ضدعفونی‌کننده تند توی هوا. پرستار کنار تخت ایستاده بود و پرونده را ورق می‌زد. صدایش آرام و خسته بود: «دیشب دوباره بحرانی شدی. مدام اسم دکتر پارک رو فریاد می‌زدی می‌گفتی داره با چاقو می‌کشتت. دوباره آرام‌بخش زدم.» بکهیون سرش را آرام چرخاند. روی دیوار روبه‌رو، عکس پرسنلی دکتر پارک چانیول بود. لبخند رسمی، کت سفید تمیز، چشم‌هایی آرام و کاملاً عادی. زیر عکس با خط سیاه نوشته شده بود: «دکتر پارک چانیول – روان‌پزشک مقیم – از شش ماه پیش در مرخصی درمانی طولانی‌مدت» بکهیون به عکس خیره ماند. دستش را روی گردن خودش کشید. پوست صاف بود. هیچ اثری از فشار انگشت یا تیغ نبود. اما هنوز حس می‌کرد؛ گرمای خون، وزن بدن روی سینه‌اش، طعم فلز توی دهانش، صدای خیس پاره‌شدن گلو. همه توهم بود. چانیول هرگز آن شب به اتاقش نیامده بود. چاقو واقعی نبود. خون واقعی نبود. مرگ واقعی نبود. فقط او بود و صدایی که هنوز توی سرش نشسته بود. بکهیون لبخند زد. لبخندی کوچک، خصوصی، کاملاً دیوانه‌وار. به سقف خیره شد و خیلی آرام، تقریباً عاشقانه زمزمه کرد: «بازم می‌ای… نه؟» و از جایی خیلی عمیق‌تر از اتاق، از همان جایی که فقط خودش می‌شنید، صدایی که دقیقاً شبیه صدای چانیول بود جواب داد: «هر شب می‌آم. تا وقتی که یکی از ما واقعاً بمیره.» بکهیون چشم‌هایش را بست. و در همان اتاق شماره‌ی ۷، در میان بندهای چرمی و بوی ضدعفونی‌کننده، دوباره خندید.

Repost from N/a
تاریکی اتاق شماره‌ی 8 سنگین‌تر از همیشه بود. بکهیون هنوز روی تخت بسته بود. گردنش جای انگشت‌های چانیول را مثل حلقه‌ای بنفش نگه داشته بود. هر بار که نفس می‌کشید، درد می‌کشید؛ و هر بار که درد می‌کشید، بدنش بی‌اختیار می‌لرزید و چیزی پایین تنش دوباره سخت می‌شد. صدای خودش را شنید که زمزمه می‌کند: «نمی‌تونی فرار کنی نه از من، نه از اون.» اما صدایی که جواب داد، مال خودش نبود. عمیق‌تر بود. سردتر. «من نمی‌خوام فرار کنم. می‌خوام ببینم چطور پوستت رو باز می‌کنه.» صبح که آمد، پرستارها آمدند. زخم‌های گردنش را دیدند، پرونده نوشتند، آرام‌بخش تزریق کردند. بکهیون فقط لبخند زد. وقتی سوزن وارد رگش شد، زمزمه کرد: «بگو به دکتر پارک که منتظرم.» شب بعد. ساعت سه بامداد. لامپ‌ها خاموش بودند. فقط نور ماه از پشت میله‌های پنجره روی تخت می‌افتاد. در قفل‌شده باز شد؛ بی‌صدا. چانیول وارد شد. این بار کتش را نپوشیده بود. فقط پیراهن سفید نازک که دکمه‌های بالاییش باز بود و سینه‌اش معلوم. در دست راستش چاقوی جراحی براق بود. لبه‌اش زیر نور ماه برق می‌زد. بکهیون سرش را بلند کرد. چشمانش از تاریکی برق زدند. «دیر اومدی.» چانیول نزدیک آمد. بی‌حرف. چاقو را روی لب پایینی بکهیون کشید؛ فقط نوک تیغ. پوست ترک خورد و قطره‌ی خون بیرون زد. چانیول خم شد و با زبان خون را لیسید. طعم فلز و ترس. «امشب تمومش می‌کنم.» دست آزادش رفت روی شکم برهنه‌ی بکهیون. انگشت‌ها پایین‌تر خزیدند، زیر پارچه‌ی نازک شلوار بیمار. محکم گرفت. بکهیون نفسش را کشید و کمرش را از روی تخت بلند کرد؛ بندها دوباره در گوشت فرو رفتند. چانیول چاقو را پایین آورد. نوک تیغ را روی پوست سینه‌ی بکهیون گذاشت و آروم کشید. خط نازک خون باز شد. نه عمیق. فقط کافی برای اینکه بکهیون ناله کند؛ ناله‌ای که بین درد و لذت گم شده بود. «درد می‌کشی؟» صدای چانیول خش‌دار بود. «آره. بیشتر.» چانیول خم شد. دندان‌هایش را روی همان خط خون گذاشت و گاز گرفت. همزمان دستش پایین‌تر رفت و محکم‌تر فشار داد. بکهیون فریادی خفه کشید. بدنش پیچ خورد. چشم‌هایش پر از اشک شدند، اما نگاهش هنوز دیوانه‌وار به چانیول دوخته بود. «تو مال منی تا آخرین قطره خون.» چانیول چاقو را کنار گذاشت. روی تخت نشست، دقیقاً بین پاهای بسته‌ی بکهیون. دست‌هایش را دو طرف صورت بیمار گذاشت و صورتش را نزدیک آورد. نفس‌های گرمشان درهم آمیخت. بعد لب‌های خون‌آلود بکهیون را گاز گرفت؛ سخت. خون بیشتری آمد. زبان چانیول داخل دهان بیمار فرو رفت، خشن و گرسنه. بکهیون با دهان بسته‌شده ناله کرد. بدنش زیر وزن چانیول می‌لرزید. بندهای پا صدای کشیده‌شدن دادند. چانیول ناگهان عقب کشید. چاقو را دوباره برداشت. این بار نوک تیغ را روی گلوی بکهیون گذاشت؛ دقیقاً روی جایی که شب قبل با دست خفه‌اش کرده بود. «حالا بگو کدوم صدا داره فریاد می‌زنه؟ مال من یا مال تو؟» بکهیون خندید. خنده‌ای که از ته گلو می‌آمد و با خون قاطی شده بود. «هر دو دارن می‌گن بکش. اما آروم… می‌خوام حس کنم چطور واردم می‌شی.» چانیول برای یک لحظه مکث کرد. چشمانش دیوانه‌تر از همیشه بودند. بعد تیغ را کمی فشار داد. پوست شکافت. قطره‌ی خون از گردن بکهیون سرازیر شد و روی سینه‌اش ریخت. و در همان لحظه، دست آزاد چانیول رفت پایین‌تر و این بار هیچ پارچه‌ای مانع نبود. بکهیون سرش را عقب انداخت. صدایی از گلویش بیرون آمد که نه کاملاً ناله بود، نه کاملاً فریاد. چیزی بین مرگ و اوج. چانیول روی گوش او خم شد و نجوا کرد: «نگاه کن به من وقتی دارم می‌کشم‌ات. چون من هم دارم باهات می‌میرم.» تیغ کمی عمیق‌تر رفت. و بکهیون، در مرز خفگی و لذت و خون، فقط یک کلمه زمزمه کرد: «بیشتر…»

Repost from N/a
اتاق شماره‌ی 8 بوی ضدعفونی‌کننده و عرق ترس می‌داد. لامپ بالای سر بکهیون با ریتمی نامنظم سوسو می‌زد؛ انگار قلبی در حال مرگ. بندهای چرمی دور مچ‌ها و قوزک‌هایش آن‌قدر سفت بودند که پوست زیرشان کبود و زخم شده بود. هر بار که بدنش می‌لرزید، بندها بیشتر در گوشت فرو می‌رفتند. دکتر پارک چانیول در تاریکی گوشه‌ی اتاق ایستاده بود. کتش را درآورده بود. آستین‌های سفیدش تا آرنج بالا زده بودند و رگ‌های دستش از زیر پوست می‌زدند. چشمانش مثل دو حفره‌ی خالی بودند؛ دیگر نه دکتر بود، نه انسان. فقط چیزی که برای کشتن آمده بود. بکهیون سرش را به سمت او چرخاند. لب‌های خشک و ترک‌خورده‌اش به لبخندی دیوانه‌وار باز شد. «بالاخره اومدی با بوی خونی که هنوز نریخته.» چانیول قدم برداشت. صدای کفش‌هایش روی سرامیک سرد مثل ضربه‌ی چکش بود. نزدیک‌تر شد. آن‌قدر نزدیک که بکهیون می‌توانست بوی عطر تلخ و عرق تنش را حس کند. دست چانیول روی پیشانی عرق‌کرده‌ی بیمار لغزید، انگشتانش میان موهای سیاهش فرو رفت و محکم کشید. «تو دیوونه‌ای، بکهیون. اما من دیوونه‌تر از توام. هر شب که چشمامو می‌بندم، تو رو می‌بینم که داری گلوم رو پاره می‌کنی. پس قبل از اینکه تو منو تموم کنی, من تمومت می‌کنم.» بکهیون ناله‌ای کشید؛ نه از درد، از لذت ترس. بدنش زیر دست خشن چانیول قوس برداشت. بندها صدای کشیده‌شدن دادند. «پس بکش. اما آروم. می‌خوام حس کنم چطور نفسم قطع می‌شه زیر دستات.» چانیول خم شد. نفس گرمش روی گوش بکهیون ریخت. زبانش برای لحظه‌ای لب پایینی بیمار را لمس کرد، طعم خون خشک‌شده و فلز. بعد دندان‌هایش را روی پوست گردن بکهیون فشرد؛ نه گاز، فقط تهدید. نبض دیوانه‌وار بیمار زیر دندان‌هایش می‌تپید. «تو حتی نمی‌فهمی چقدر دوست دارم ببینم چشات وقتی دارن خاموش می‌شن چطور باز می‌مونن.» دست آزاد چانیول پایین آمد. روی سینه‌ی بکهیون، روی شکمش، و بعد روی پارچه‌ی نازک شلوار بیمار که از عرق به پوست چسبیده بود. فشار داد. محکم. انگار می‌خواست استخوان را هم خرد کند. بکهیون نفسش را حبس کرد و لرزید؛ ترکیبی از وحشت و برانگیختگی که نمی‌توانست از هم جداشان کند. «این همه‌ش توهمه…» صدای بکهیون ترک خورد. «تو هم مثل منی. صدای همون چیزی رو می‌شنوی که بهت می‌گه بکش و بعدش بغلش کن.» چانیول ناگهان دستش را دور گلوی بکهیون حلقه کرد. انگشتان بلند و قوی‌اش فشار آوردند. هوا قطع شد. بکهیون چشمانش را گشاد کرد، بدن نیمه‌برهنه‌اش روی تخت پیچ خورد، پاهای بسته‌اش به هوا بلند شدند. در همان حال خفه شدن، چیزی سخت و داغ در پایین تنش واکنش نشان داد؛ چیزی که چانیول با لبخندی سرد احساس کرد. «ببین حتی وقتی دارم می‌کشم‌ات، هنوز برای من سفت می‌شی.» فشار بیشتر شد. لب‌های بکهیون کبود شدند. اشک از گوشه‌ی چشمش سرازیر شد، اما نگاهش هنوز دیوانه‌وار به چانیول دوخته بود. انگار در مرز مرگ، بیشتر از همیشه او را می‌خواست. چانیول ناگهان رها کرد. بکهیون با صدای خش‌دار هوا را به ریه‌هایش کشید. سرفه‌های خشک و خونی. بدنش هنوز می‌لرزید؛ نه فقط از کمبود اکسیژن. چانیول روی لب او خم شد. زبانش را روی خون خشک‌شده‌ی گوشه‌ی دهان بیمار کشید و زمزمه کرد: «فردا شب برمی‌گردم. این بار با چاقو. می‌خوام آروم پوستتو باز کنم و ببینم اون صدایی که توی سرت فریاد می‌زنه واقعاً از کجا میاد. و تو… تو فقط نگاه کن. چون تا آخرین نفس، مال منی.» از اتاق بیرون رفت. در را قفل کرد. در تاریکی مطلق، بکهیون با صدایی که دیگر مال خودش نبود زمزمه کرد: «منتظرم، چانیول بیار. من آماده‌ام که بمیرم توی دستات یا تو توی دستای من.» و از گوشه‌ی تاریک اتاق، صدایی جواب داد که دقیقاً شبیه صدای خود چانیول بود: «منم آماده‌ام.» 

Repost from N/a

چنل مورد علاقت و پیدا کردی؟ بردارم؟

تو این شرایط بجای چک کردن چنلایی که بهت استرس میدن این چنلا رو چک کن که پر از آرامش هستن.

شنیدم دنبال یه سری چنل خوب میگردی ! دیگه نگرد من برات دسته بندی کردم همه رو که راحت جوین بدی! کدوم موضوع رو دوست داری؟همون و اد کن😉

Repost from N/a
photo content
+7

Repost from N/a

Repost from N/a
` mr. light !! #Hyun ٫ ﹙🫒﹚ – 변백현 / .

ای نانا

 i’m not cute. version ’s ?    ‌カン tyun ’s 🔌 02th

Repost from N/a

Repost from N/a
-    𝖠𝗍𝗅𝖺𝗇𝗍𝗂𝖼 𝖮𝖼𝖾𝖺𝗇 🪐 05 ,  ¡!        𝖢𝗁𝗋𝗂𝗌𝗍𝗆𝖺𝗌 !  -  𝖢𝗁𝖾𝗇

همچنان سرعت و قدرت امارش دست خانومیه

پناه بر خدا

چه نازی داره.

‌ Yeolicious ‌ ‌𓏺‌ 旅 ' - Estadísticas y analítica del canal de Telegram @yeolicis