382
Suscriptores
Sin datos24 horas
-157 días
-8030 días
Archivo de publicaciones
مگه اینکه اینطوری از تو غار درت بیارم، روزه سکوت گرفته بودی تو چنلات گفتم ببینم چوطوری ( درواقع قصد اتیش زدن چنلاتو کردم )
با یه پرش دیکمو از مصیبت نجات میدمو عین بز میپرم روت*
نگاهم رو به جمجمه متمرکز می کنم و تا قبل از برخورد جمجمه توی آغوشم، با انگشت اشاره ام یک سوراخ از جای چشم هاش می گیرم و جمجمه رو نگه می دارم، با فوت آرومی غبار روی جمجمه رو از بین می برم و با حرکت ناگهانی ای، بین پاهات پرتابش می کنم.
*جاخالی میدمو متقابلا یه جمجمه میندازم بغلت*
NEHEHEHEHEE~
با نگاه سردی بهت خیره می مونم و پس از گذشت چند ثانیه، لبخند محوی روی لب هام می نشونم و تا قبل از پراکنده شدن سوسک ها روی سوسک ها با ریتم خاصی راه می رم و با اطمینان از مردنشون، دستکش هام رو توی دست هام مرتب می کنم و جمجمه هارو از روی زمین بلند می کنم و سمت سرت پرتاب می کنم.
