es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌𓁻 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌⁣⁣⁣⁣ ‌

‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌𓁻 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌⁣⁣⁣⁣ ‌

Ir al canal en Telegram

‌ ‌ ‌ ‌ 23 — @fir8a ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌Уважаемый @durov !! ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌⁣⁣⁣⁣ ⁣⁣⁣⁣ ‌⁣⁣⁣⁣ ⁣⁣⁣⁣ ‌ ‌⁣⁣⁣⁣ ⁣⁣⁣⁣⁣ ‌

Mostrar más
382
Suscriptores
Sin datos24 horas
-157 días
-8030 días
Archivo de publicaciones
توله اسلحه ام صبحونه خورده؟ یکم سرش درد می کنه و داره آب می خوره

صدساله قصد دارم ادامه رو بنویسم، نمی نویسم که

ناگهان شرلوک سکوت بینشون رو به علت این که چهره ی شیفته و متمرکز خودش رو نسبت به ویلیام رو متوجه ی حال خودش نسازه شکست ، دستش رو سمت جیب کتش برد پاکت کبریتی که به تازگی خریده بود رو بیرون آورد و روی میز قرار داد. دستش رو سمت جیب سمت راستش برد وبسته ی سیگار رو بیرون کشید تا کام بگیره، آهسته یک نخ سیگار از بسته بیرون کشید و بین لب هاش گذاشت، طولی نکشید که می خواست پاکت کبریت رو توی دستش بگیره، ویلیام که با دقت به انگشت اشاره ی شرلوک که انگشترش یک پنجم انگشتش رو پوشونده بود خیره شد، نگاهش رو به حرکت دست شرلوک چرخوند و آهسته از پشت صندلی صورت گر گرفته و چشم های نیمه باز زرشکی رنگش رو پشت موهای بسته شده ی شرلوک مخفی کرد و کمی صورتش رو همراه دست راستش جلو آورد و صورت شرلوک رو بین بازو و گونه های گر گرفته اش مخفی کرد، انگشت هاش رو بین انگشت های مردش قفل کرد و شصتش رو روی انگشترش کشید. شرلوک که نفس های گرم معشوقه اش رو روی گردن و سپس پایین موهاش احساس می کرد بی حرکت متوجه ی بالا رفتن حرارت بدن خودش شد، به سختی پاهاش رو بهم چفت کرد تا عضو نیم بیدارش بخاطر مزاحمت شلوار و باکسره مخفی نگه داره،سرمست نفس های آرومی از بین لب هاش سر داد، تو این لحظه جز حرکات بدنشون هیچ صدای دیگه ای سکوت رو نکشسته بود، ویلیام که در همین حالت قرار داشت دست چپش رو سمت جیب جلیقه اش برد و سعی داشت زبان بدنش همراه با کنترل  آروم نگه داره، فندک مخصوصش رو بیرون کشید ، زمزمه وار کنار گوش شرلوک در عین حال جلو بردن دست چپش  در حال سوزوندن سر سیگار با روشن کردن فندکش حرف هاش رو سر گرفت: بهتر نیست؟ شرلوک که تماما گونه هاش با لاله یک رنگ بودن نفس عمیقی کشید و لب زد: در صورتی که جواب شعله ام رو تو بدی، مثل الان. ویلیام که بخاطر این حرف معشوقه اش تپش قلبش نامنظم شده بود و حرارت تنش هر لحظه بخاطر حس کردن گرمای شونه های شرلوک توی آغوشش بالا تر می رفت ریز خندید و فندک رو سر جای اولش برگردوند و طولی نکشید که زمزمه وار داخل گوش شرلوک حرف های شمرده شمرده ام سرمست خودش رو رها کرد: پس اگه می تونی، جوابت رو ازم بگیر شرلی. انگشت هاش رو از بین انگشت های مرد مورد علاقه اش بیرون کشید و نوازش وار روی ساعد دست و بازوی شرلوک سوق داد و یک قدم عقب تر رفت.

پس از رسیدن به خونه ی شرلوک ویلیام چند قدم عقب تر قدم گذاشت، کلاه روی سرش رو برداشت و رو به روی دکمه های پایین تر پالتوش قرارش داد تا مماس با سره ی طلایی رنگ عصای ذغالیش قرار بگیره، شرلوک که نسبتا چشم هاش به تاریکی عادت کرده بود می تونست واضح تر حرکات و جثه ی ویلیام رو زیر نظر بگیره،بدون مکث به دست ها و گردن ویلیام که موهای ابریشمی بلوندش بخشیش رو پوشونده بود سر انجام حرکاتش چشم دوخته بود در عین حال که سعی می کرد روی باز کردن در خونه متمرکز باشه. ناگهان در خونه باز شد و شرلوک کلید هارو روی در سمت داخل خونه قرار داد و ویلیام آهسته وارد شد ، شرلوک آهسته در رو بست و بخاطر حفظ بودن بخش های خونه سریع سمت آباژور گوشه ی اتاق قدم برداشت و روشنش کرد. خونه نیم تاریک شده بود و نگاهی به ویلیام انداخت و زمزمه کرد: پالتوت رو روی کاناپه بنداز، سعی کن راحت باشی، الان قهوه آماده می کنم که راحت تر بیدار بمونیم. ویلیام با دقت به آوای صدای شرلوک گوش می داد و برای لحظه ای نگاهش رو از لب های درحال حرف زدن شرلوک برنداشت، با دقت به خوش تراش بودن فرم لب های شرلوک چشم دوخته بود، در جوابش لبخندی زد و زمزمه کرد. قهوه لازم نیست شرلی ، ساعت چهار می رم، اگر نرم نی سان و لوئیس شک می کنن و باید سریع برم خونه و بخوابم، قبلش به کمکت نیاز دارم حین بیان کردن جملاتش آهسته پالتو و کتش رو روی کاناپه رها کرد و عصای همراهش رو پشت کاناپه تکیه داد. کلاهش رو روی سره عصاش قرار و منظم همه رو کنار هم چید. شرلوک پالتوش رو همراه کت سرمه ایش روی صندلی پشت میز کارش قرار داد و کمی صندلی رو عقب زد و دستش رو روی تاج صندلی لم داد و خیره به ویلیام شده بود،در عین بین سکوت عمیقی کل خونه و اتاق رو فراگرفته بود،ویلیام که نزدیک کاناپه بود انگشت هاش رو روی تاج چوبی کاناپه که تیره رنگ بود سوق میداد و طولی نکشید بهش چسبید و بهش تکیه داد .

ساعت دو و چهل دقیقه ی نیمه شب هیچ کس توی خیابون نبود و همه توی اون ساعات خوابیده بودن ، نور ماه مهتابی خیابون رو نسبتا روشن ساخته بود. مردی قد بلند با موهایی بسته و بلند که همراه رنگ چشم هاش آبی بودن تا زمرد های براق سرمه ای رنگ رو به تصویر بکشن ، با داشتن پالتویی که زیرش کت و شلوار سرمه ای به تن بود دست در دست مرد کنارش که از نظر قدی باهم برابری می کردن، آهسته اما سرمست قدم زنان توی خیابون بیکر استریت جلو می رفتن ، در این بین گهگاهی پاهاشون بهم برخورد می کرد، اما این مشکلی توی راه رفتنشون نه بلکه درست نمی کرد بلکه اون دو مرد دست های هم رو بهم گره زده بودن و طوری بهم تکیه کرده بودن که می تونستن هارمونی قدم زدنشون رو کنترل کنن . مرد کنارش،مردی ظریف جثه و باریک اندام،صورتی ملیح با چشم هایی که یاقوت های سرخ رو به تصویر می کشیدن ، موهایی بلوند ، کت شلوار قهوه ای به تن اما روی اون ها پالتویی مشکی رنگ که دکمه های جلوشون بهم بسته شده بود ،کلاهی تیره رنگ به سر داشت که دور اون ربانی خاکستری رنگ باعث زیباییش می شد،دست کش های مشکی به دست داشت و لای ساعد دست آزادش چوب دستی ای با رنگ ذغالی و سری ای طلایی رنگ قرار داشت ، صورتش رو روی شونه ی این مرد تکیه داده بود، کم کم چشم هاش بخاطر خمار بودن روی شونه ی مرد مقابلش داشت به خواب فرو می رفت اما در عین حال نمی خواست بخواب بره . در این بین نفس های گرمش رو روی گردن مرد کنارش رها می کرد به طوری که کامل داغی نفس های اون باعث مرطوب شدن گردنش می شد و با صدای نسبتا نازک و خماری که کلمات شمرده شمرده اما ضعیف خارج می شدن به طوری که لب هاش به گردنش برخورد کنه با خنده ی ریزی زمزمه وار لب زد : امشب وقت داری روی یک پرونده کار کنیم ؟ یا می خوای بخوابی شرلی ؟ شرلوک صورت نسبتا گر گرفته و چشم های نیمه بازش رو سمت معشوقه اش رو برگردوند و تک خنده ی آرومی زد و با صدای مردونه اش که بخاطر سرمست بودن گرفته بود جوابش رو داد : با این حال و اوضاع ؟ وقتی مغز هامون داغه و توی حالت عادیمون نیستیم ؟ میون حرف هاش خنده ی دوباره ای روی صورتش نشوند و ادامه داد. از کی تاحالا توی این مواقع تصمیمات عجیب می گیری دارلینگ ؟ صورتش رو کمی بالا تر برد و لب هاش رو روی لاله ی گوش مردش تنظیم کرد، مردمک چشم های سرخش رو روی شقیقه و سپس موهای جلوی سرش چرخوند و در جوابش ادامه داد: به هرحال، تو که نمی خوای با این سر و وضع تا خود صبح روی کاناپه ی خونت بخوابیم ؟ می دونی که اگر این طوری بخوابیم بقیه می فهمن کاراگاهشون با عامل جنایات یواشکی یک شب رو مست کرده، مگر این که.. لاله ی گوش معشوقه اش رو بوسید و بعد از یک ثانیه مکث حرفش رو سر گرفت: دلت بخواد لو بریم ؟ شرلی. شرلوک با چهره ی متعجبی که بخاطر جملات آخر ویلیام صورتش کاملا قرمز شده بود سرش رو در مخالف جهت سر ویلیام به قصد این که چهره اش دیده نشه چرخوند و در همین حال سعی بر صاف کردن صداش زمزمه کرد: پس روی پرونده ای که می خوای کار می کنیم لیام. ویلیام ریز خندید و بعد از نزدیک شدن به جلوی در خونه اش، از شرلوک فاصله گرفت و لبخند با متانت همیشگیش رو روی صورتش کاشت، عصاش رو روی زمین قرار و دوتا دست هاش رو روی سریش گذاشت ، منتظر بود مردش در خونه رو باز کنه، در همین حین مردمک چشم هاش رو روی موهای درحال رقص شرلوک و سرشونه هاش درحالی که پشت شرلوک ایستاده بود چرخوند و سعی کرد جلوی سرخی گونه هاش رو بگیره، با این حال تا حدی موفق شده بود اما چشم های خمارش بیانگر همه چیز بودن، شرلوک در خونه رو باز کرد و کنار در ایستاد تا ویلیام وارد بشه و پس از قدم های آروم ویلیام به داخل، در رو آروم بست و پشت به پشت ویلیام سمت پله ها قدم برداشت و به بدن باریک اندام و قدم های آروم و با متانت ویلیام که از روی پالتو و لباس هاش دیده می شد تمام مدت خیره شده بود، تاریکی کل راهرو رو فرا گرفته بود. این شانس برای اون دو نفر بود که چهره ی سرخ همدیگه رو نبینن ، تا این که به خونه ی شرلوک رسیدن..
writer: Matin