es
Feedback
🇵🇸 mostaeez 🇮🇷

🇵🇸 mostaeez 🇮🇷

Ir al canal en Telegram

@Mostaeez

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
232
Suscriptores
-124 horas
+17 días
-330 días
Archivo de publicaciones
بابام جوری میگه اینو دخترم با پول خودش گرفته، انگار ماهی 30 هزارتومن بهم میده منم اونا رو نگه داشتم که برم براشون دو تا نوشابه بگیرم! رها کن بابا جان زشته.

لفور😂😂😂😂 #پست_خصوصی

روز کسایی که شهر بهشون نیاز داره.(بتمن)

امروز رو بهش تبریک بگو و یه عمر خودتو بیمه کن. امروز از روز پسر هم واسه پسرا مهم تره. #نکته_آموزشی

من و همکار عزیزم کلاد، داریم سخت کار میکنیم.

یا بقیه‌الله؛ ما این جمله رو صبح ۱۰ اسفندماه با پوست و گوشت و استخون درک کردیم.. - ای پناه مردم، هنگام بلایا..

Repost from N/a
من بابام پزشکیان بود هیچوقت تو زندگیم حرف نمیزدم که بفهمن کی هستم.🫩

مسعود حداقل پسرتو جمع کن، مسعود.

‏خدایی قیمتا نسبت به هفته بعد مفته.

هرچندوقت چک کنید که شبیه کسایی که ازشون بدتون میاد، نشده باشید.

استایل 99نفر از 100نفر تو جویبار:
استایل 99نفر از 100نفر تو جویبار:

مشهدی جماعت اول ماشین رو میارن رو پیاده‌رو، بعد میگن عه خب خیابون بزرگه ولی خب دیگه حوصله اینکه برگردن ماشین رو ببرن پایین ندارن.

نه این داستان داره.
نه این داستان داره.

اگر دیدید جوانی پشت وانتی نشسته، بدانید عمه ش با ماشین شوهرش اومده دنبالش.

گلکسی زمان ما
گلکسی زمان ما

پشتیبان ولایت فقیه باشید، همچون آقای موتوری.
پشتیبان ولایت فقیه باشید، همچون آقای موتوری.

اون لحظه‌ای که داره گریه‌ت میگیره و یادت میاد فقط یه ضدآفتاب زدی»»

همیشه وقتی کسی رو از دست می‌دادیم، آدم‌هایی رو می‌دیدم که کنار تابوتش از شدت بی‌قراری به خودشون می‌پیچیدن، گریه می‌کردن و انگار دنیا براشون تموم شده بود. ته دلم می‌گفتم: «چند وقت دیگه آروم می‌شن... یه ماه دیگه، دو ماه دیگه، یادشون می‌ره. زندگی همینه دیگه؛ آدم‌ها میان و می‌رن. قرار نیست زندگی بقیه برای نبودنِ یک نفر متوقف بشه.» نمی‌دونستم بعضی رفتن‌ها آدم رو از بیرون فقط چند لحظه متوقف می‌کنن، اما از درون برای همیشه. گذشت... تا رسید به ۱۰ اسفند. سحر بود، بیدارم کردن که برم سحری بخورم. اومدم پایین و چشمم افتاد به تلویزیون. فقط چند لحظه طول کشید... چند جمله، چند تصویر، یک خبر. و بعد، انگار چیزی درون زمان شکست. اخبار اون ساعت تموم شد. اون ساعت گذشت. اون روز گذشت. اون هفته گذشت. ماه رمضان تموم شد. شب‌های قدر گذشت. سال تموم شد. نوروز اومد و رفت. عید فطر گذشت. مدرسه تموم شد. امتحان‌های خرداد رو دادیم. عاشورا رسید و تموم شد. تشییعشون کردیم. محرم و صفر هم گذشت. تابستون هم تمام شد. شش ماه گذشت... اما من هنوز همون‌جا موندم؛ پای همون تلویزیون، در همون سحر، با همون خبری که هنوز باورش نکرده‌ام. من هنوز اون سحری رو نخوردم. بعد از اون خبر، نفهمیدیم چه شد. نفهمیدیم چطور لباس پوشیدیم، چطور از خونه بیرون رفتیم، چطور توی اون جمعیت ایستادیم، چطور تشییعشون کردیم و چطور برگشتیم و وانمود کردیم زندگی هنوز همون زندگی قبله. شش ماه گذشت و خیلی‌هامون حتی یک بار هم نتونستیم درست و حسابی گریه کنیم. شاید چون بعضی داغ‌ها اونقدر بزرگن که اشک، برای اندازه‌شون کمه. شاید آدم اول باید باور کنه کسی رفته، تا بتونه براش گریه کنه... و ما هنوز نتونستیم باور کنیم. دنیا اما منتظر ما نموند. صبح شد. شب شد. تقویم ورق خورد. فصل‌ها عوض شدن. مردم خندیدن، خرید کردن، سفر رفتن، مدرسه رفتن، سر کار رفتن... و ما هم، درست مثل بقیه، ادامه دادیم. فقط یک چیز عوض شده بود؛ ما دیگه شبیه آدم‌های قبل از اون خبر نبودیم. اون شب فهمیدم آدم به نبودنِ عزیزش عادت نمی‌کنه. فقط کم‌کم یاد می‌گیره چطور جای خالیِ کسی رو با خودش به این طرف و اون طرف ببره؛طوری که هیچ‌کس نفهمه هنوز، یک تکه از قلبش همان‌جا جا مانده. شش ماه گذشته... اما برای من هنوز ۱۰ اسفنده. هنوز سحره. هنوز تلویزیونه. هنوز اون خبره. هنوز صدای بیدار کردنم میاد که برم سحری بخورم... و من هنوز پشت همون سفره‌ای نشستم که هیچ‌وقت فرصت نکردم پایش سحری بخورم. فقط حالا می‌فهمم چرا آن آدم‌ها در مراسم خاکسپاری عزیزشان این‌طور بی‌قرار بودند. آن‌ها فراموش نکرده بودند؛ فقط داشتند برای کسی گریه می‌کردند که می‌دانستند دیگر هیچ سحری، هیچ عیدی، هیچ محرم و صفری، هیچ فردایی... او را به زندگی‌شان برنمی‌گرداند. و تلخ‌ترین قسمت ماجرا این است: بعضی آدم‌ها فقط یک‌بار می‌روند... اما نبودنشان، هر روز دوباره اتفاق می‌افتد.

اونایی که مافیا بازی کردن اینو خوب میدونن که مافیا عاشق شهرِ بدون شهرونده! پس حواسمون باشه خیابونا خالی نشه..

اسم طولانی و سخت تو منو، پوششی برای بدمزه بودن اون آیتمه. #پرایوت_فکت