es
Feedback
𝘊𝘰𝘭𝘰𝘳𝘴.

𝘊𝘰𝘭𝘰𝘳𝘴.

Canal cerrado

Fic / Au • 🦋 Unknown: https://t.me/+1SgVnUz7gDwxNWY8 • 🦋 GP: https://t.me/+-QB8ydb4KldlMzQ0 • 🦋 Wattpad ID: fercansso Sec ch fic: @fercansso • 🦋 Daily: @rainydayswithoutyou • ~ 🦋 ~ • @Fercanssobot http://t.me/HidenChat_Bot?start=840106795

Mostrar más
215
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
-1030 días
Archivo de publicaciones
حالا گریه کنی- اهم

هنوز جونگچول شروع نشده دارید با جیهان بهش خیانت می‌کنید؟ اما اگر جونگچول هم زیادی جذاب باشن میخواید چیکار کنید تو دوراهی گیر میکنید که :)))))))))))

🔴 اگر فیکشن رو هنوز نخوندید روی اسپویلر نزنید! Seungcheol and Chan's house:
+1
🔴 اگر فیکشن رو هنوز نخوندید روی اسپویلر نزنید! Seungcheol and Chan's house:

دانشگاه جونگهان: Oxford College of Emory University in Oxford, Georgia
+2
دانشگاه جونگهان: Oxford College of Emory University in Oxford, Georgia

اگر حال کردید برای دوستاتونم بفرستید☝🏻

منتظر نظراتتون هستم~ توی ناشناس یا بات ناشناس شخصی خودم بگید🧚🏼‍♀️ ( من با کلاس نیستم توروخدا بیاید نظر بدید من اشکالاتمو بدونم و اینکه چه حسی میگیرید از کارکتر ها، نقاط مثبت داستان چین و در کل حستون☝🏻 )

جاشوا با چهره ای شوکه نگاهش کرد. « ک-کی رو دوست داری؟!» پسر کوچکتر خنده ی کوچیکی کرد، از روی درد قلبش حتی دیگه نمیدونست چه زمانی باید بخنده. اشکش رو با آستین هودی سیاه رنگش پاک کرد. « نمیتونم بهت بگم. هنوز نه.» جاشوا تلاش کرد فشار قلبش و اشک هایی که داخل چشم هاش حلقه می‌زدن رو پس بزنه. جونگهان کسی رو دوست داره؟ یه عشق یک طرفه؟! چه کسی رو؟! « تو چرا دیگه گریه می‌کنی شوایا، اونی که بدبخته منم. به حال من گریه می‌کنی؟» جاشوا در حالی که تلاش می‌کرد اشک هاش رو پاک کنه به سرعت گفت:« ب-بخاطر اینه که گریه می‌کنی منم گریه ام گرفته. اولین باره اینطوری میبینمت.» جونگهان با لبخند غمگینی نگاهش کرد. " شاید اولین بارت باشه ولی من هرشب بخاطر توی احمق گریه میکنم." پسر کوچکتر از جاش بلند شد؛ به صورتش آبی زد و وقتی از دستشویی خارج شد، جاشوا رو همون جای قبلی، در حالی که به دیوار خیره شده بود، پیدا کرد. « شوایا، فردا صبح زود کلاس داری، برو دیگه بخواب.» و با خستگی روحی و جسمانی ای که داشت روی تختش ولو شد، به آرومی پتو رو روی سرش کشید. نه برای اینکه بخوابه، برای اینکه جاشوا دیگه نتونه اشک هاش رو ببینه. جاشوا در سکوت از جاش بلند شد و در حالی که چراغ رو خاموش می‌کرد آروم گفت:« شب بخیر جونگهانا.» و با همون صورت بی حس و یخ کرده از اتاق خارج شد.

جاشوا به پسری که روی زمین افتاده بود و روی پیشونیش یه کبودی کوچیک بود گفت. جونگهان که احساس می‌کرد نیاز داره مثل سگ- اهم، مثل ابر بهاری گریه کنه، لب هاش رو آویزون کرد‌ و با لحن لوسی گفت: « شوایا... .» ( pouting ) و ناگهان سرش رو به سینه پسری که کنارش زانو زده بود تکیه داد و آروم و به سختی نفس کشید تا گریه نکنه. جونهی و هائو با سردرگمی به هم نگاه کردن و یک مکالمه ی چشمی که فقط برای انسان های فرا طبیعی ممکنه، برقرار کردن. « هائو، بلند شو بریم، این سونیونگ کسخل رو هم که گرفته خوابیده بردار بریم اتاقش.» هائو سری تکون داد و بدن سنگین و غش کرده از خواب و خستگی سونیونگ رو بلند کرد. پسر بیچاره کل روز در حال انجام دادن رقص های سخت و خسته کننده بوده. جاشوا و جونگهان حتی متوجه نشدند بقیه چطور از اتاق خارج شدن. شوا اول با چشم های گرد شده از تعجب به پسر توی بغلش نگاه کرد و بعد با محبت موهای نرم و بلند سیاه رنگ هانی رو نوازش کرد. « عیبی نداره هانا، میتونی گریه کنی... هرچی که اذیتت می‌کنه دیگه اینجا نیست.» " خود تو اذیتم می‌کنی جاشوا، دوساله که اذیتم می‌کنی. چیزی که اذیتم می‌کنه تویی! برای همینه که کل روز حالم بد بوده و با یه توجه کوچیکت اینطوری بهم ریختم!" ناگهان بغض پسر کوچکتر شکست و محکم تر لباس لطیف جاشوا رو گرفت. « بغلم کن شوا.» پسر بزرگتر لبخند کوچیکی زد و کامل روی زمین نشست تا بدن هانی رو توی بغلش نگه داره. اما لبخندش با جمله ی پسر کوچکتر عملا محو شد. « من عاشق شدم شوا.» پسر بزرگتر با شوک به جونگهان نگاه کرد. هانی سرش رو بالا آورد و با چشم های پف کرده اش، بینیش رو بالا کشید. در حالی که به زمین خیره شده بود ادامه داد:« بخاطر همین دارم گریه میکنم، چون که اونی که دوستش دارم از یکی دیگه خوشش اومده و حالا حتی دیگه نمیتونم بهش نگاه کنم.»

جونگهان با چشم غره ی دوباره ای که به استاد احمقش می‌رفت، به سمت طبقه‌ی بالا رفت تا وسایلش رو جمع کنه و بعد از گذشت چند دقیقه ی کوتاه، از پله ها پایین اومد. « برای ادامه ی پروژه مطلعم کن، ترجیحا وقتی برادر بزرگترت نیست.» جمله ی آخرش رو رو به مرد بزرگتر که دست به سینه به دیوار تکیه داد بود زد. و با پوزخند حرصی ای از خونه خارج شد و چان رو با برادرش که حالا فرقی با قاتل ها نداشت، تنها گذاشت. ࿇ ══━━━━✥ - ✥━━━━══ ࿇ وقتی به خوابگاه رسید، تقریبا از دست نگهبان در رفت، از ساعت خاموشی گذشته بود و تخلف کرده بود، دوباره. در اتاق رو با خستگی باز کرد و با جونهی ای مواجه شد که با مینگهائو، سونیونگ و صد البته با فردی که جونگهان علاقه ای نداشت الآن که شبیه یه کیمچی له شده ست، ببینتش، فیلم می‌دید. « سلام مرد زحمت کش!» جونهی با لحن شوخی گفت. جونگهان « هومی » زیر لب گفت. « سلام معتاد.» مسلما حق با جونگهان بود، جونهی قطعا معتادِ فیلم های ترسناک بود. با بی میلی به جاشوا نگاه کرد، اما قلبش یک تپش جا انداخت. جاشوا در حالی که با یک لبخند دوست داشتنی و چشم هایی درخشان نگاهش می‌کرد، دستی تکون داد. چرا نگاهش اینقدر خاص بود؟ شاید هم هانی اینطور فکر می‌کرد. پسر کوچکتر لبخندی زد و به راه رفتنش ادامه داد. دیدید که خانواده ها همیشه میگن وقتی سرمون تو گوشیه یا به اطراف نگاه می‌کنیم، شروع به راه رفتن نکنیم؟! خب، جونگهان پسر حرف گوش کنی نبوده، درست مثل الان که با سر به در بسته ی دستشویی خورد و صدای آخش تا آسمون پرواز کرد. « فاک! سرم!» جونهی با تعجب، هائو با نگرانی و جاشوایی که از جاش بلند شده بود، بهش نگاه کردن. پسر بزرگتر سریعاً به طرف هانی رفت و دستش رو روی پیشونیش گذاشت تا مطمئن بشه پسر آسیب دیده یا نه. با این حجم از نزدیکی جاشوا، جونگهان حس میکرد قلبش با شرکت تولیدِ ویبراتور همکاری کرده، چون منطقی نبود که انقد محکم بتپه. "وات د فاک؟!" با خودش فکر کرد، در حقیقت خیلی بلند تو ذهنش جیغ زد. « وای خدا هانا! چیکار میکنی، حواست کجاست پس؟! خوبی؟»

چان که از این حجم از شجاعت پسر بزرگتر شوکه شده بود، پقی زد زیر خنده و البته که با نگاه برادر بزرگ‌ترش ساکت که نه، عملاً خفه شد. آه... چانِ بی‌نوا. « درسته که الان خارج از دانشگاهیم، اما من حافظه دارم و مسلما این رفتارت رو وقتی داخل دانشگاه باشم به یاد میارم و ضمیمه پروندت میکنم آقای یون.» سونگچول در حالی که با لحن سرد و پیروزمندانه ای جواب می‌داد، به سمت پسر قدم برداشت. پسر مو بلند دست به سینه به طرف مرد بزرگتر رفت. « پس شما یه غیر حرفه ای هستید که احساسات شخصیتون رو قاطی حرفه ی کاریتون می‌کنید!» جونگهان گفت، در حالی که یکی از ابرو هاش رو بالا می‌انداخت و صورتی بی حس به خودش گرفته بود. سونگچول با خنده ی عصبی ای به اطرافش نگاه کرد. «تو- » حرفش با دخالت برادر کوچکترش قطع شد. « آم واقعاً لازمه واسه یه تصادف ساده اینطوری همدیگه رو بازخواست و تهدید کنید؟» « تصادف؟!» هردو مرد همزمان جواب دادند. این حرکتِ هماهنگ چان - واقعا بی‌نوا - رو ترسوند. این دوتا مرد چه مرگشون بود؟! یک ثانیه شبیه دو قلو های افسانه ای رفتار می‌کردن و ثانیه ی بعد میخواستن سر به تن اون یکی نباشه! «م-منظورم اینه که اینکه جونگهان نمیدونست استادش داداش منه و تو هم نمی‌دونستی امروز جونگهان میاد خونمون، اینا همش تقصیر من-» جونگهان با اخم گفت:« معلومه که تقصیر توئه چان!» حرف پسر کوچکتر با جمله ی جونگهان قطع شد. " چی؟ ولی این لامصب که الان داشت هیونگم رو پاره می‌کرد!‌ حالا من مقصرم؟! بازم اومدم ثواب کنم، کباب شدم! خاک تو سرت چانِ لوزِ-" « مسلما تقصیر توئه چان، اینجا فقط خونه ی خودت نیست باید منم از برنامه هات مطلع کنی!» چان در حالی که زبونش بند اومده بود به دو نفر رو به روش در سکوت نگاه کرد. احساس می‌کرد امسال بدون اینکه بفهمه - احتمالا توی مستی - برای کمک داوطلبانه به بیمارستان روانی ثبت نام کرده. این دو نفر هم بیمار های اونجان که فرار کردن و اومدن خونه اش.

💗 این هم قسمت پنجم: « استاد چوی؟» با شوک به مرد مو مشکی ای که حالا چندان هم مثل صبح مرتب و اتو کشیده به نظر نمی‌رسید، نگاه کرد. این مرد اینجا چیکار می‌کرد؟! نکنه... نکنه برادر چان، همون چوی سونگچوله؟! "چوی چان، چوی سونگچول... چوی؟! چرا بهش دقت نکرده بودم!" « شما اینجا چیکار میکنید؟!» سونگچول با وجود شوکی که بهش وارد شده بود، دست به سینه ایستاد و ابرویی بالا انداخت. « فکر کنم نرماله که داخل خونه ی خودم باشم، چیزی که این وسط نرمال نیست اینه که تو توی خونه ی من باشی!» جونگهان واقعا نمی‌فهمید اطرافش داره چه اتفاقی میفته، پس چرا هیچوقت هیچکدوم حرفی راجع به هم نزده بودن؟! با اخم هایی در هم جواب داد: « اما من نمیدونستم که اینجا خونه ی شماست و چان...» به اینجای حرفش که رسید، به پسر کوچکتر که با صورت خجالت زده ای، چشم هاش رو ازش می‌دزدید، نگاه کرد. « و چان هم، برادر شماست. ازونجایی که هیچوقت بهش اشاره ای نکرده و...» در حالی که به چشم های تیره ی مرد بزرگتر خیره می‌شد، ادامه داد:« اشاره ای نکردید.» حالا جونگهان هم با ابرویی که طلبکارانه بالا رفته بود به استادش نگاه میکرد و دست به سینه ایستاده بود. سونگچول با همون ژست و حالت چهره ی طلبکارانه ی قبلش، به سرعت گفت:« لازم هم نبوده که اشاره کنم؛ وظیفه ی من برطرف کردن کنجکاوی های دانشجو هام راجع به زندگی شخصیم نیست!» پسر مو بلند نمیدونست از شدت پررو بودن و رومخ بودن این مرد باید دقیقا چیکار کنه. حقیقتا دوست داشت الان بره جلو، بعد یه لگد به تخم هاش- لطفاً جونگهان رو بابت این میزان از خشونت ببخشید، امروز کم خوابیده. « هاه » کوتاهی از روی حرص گفت و هیستریک لبخندی زد، با صدای بلندی گفت: « کن-کنجکاوی؟! این دیگه چه چرت و پرتیه کی گفته من راجع به زندگی شخصیت کنجکاوم!» سونگچول، کتش رو که از لحظه ای که جونگهان رو دیده بود هنوز توی دست هاش نگه داشته بود، روی میز ناهار خوری انداخت. البته، کمی با خشونت. جونگهان یه چهره ی « فازت چیه » ای به خودش گرفت. " مگه این وسواسی نبود، اونوقت مثل گاو لباسشو پرت می‌کنه رو میز؟ " با خودش فکر کرد. سونگچول انگشت اشاره اش رو به حالت تهدید بالا آورد. « این طرز صحبت کردن با استادت درست نیست آقای یون؛ بهتره حد خودت رو بشناسی.» جونگهان پوزخندی زد و چشمی چرخوند. « متاسفم که این رو به اطلاعت میرسونم ولی الان ما خارج از دانشگاهیم و شما دیگه استادم حساب نمیشی؛ فقط یه مرد غرغرو محسوب میشی.» جونگهان میدونست مکالمشون خیلی بچگانه ست ولی حقیقتا همیشه آرزوی اینو داشت که با این استاد قلدر و رومخش بحث کنه. حتی اگر کودکانه باشه.

💗 ıllıllı Chapter 5:

sticker.webp0.00 KB

به به میبینم که آماده اید با جیهان خون گریه کنید🙏🏼 منم همینطور.

خب نوشتم~

درسته که داستان جونگچوله اما انقد جاشوا خوبه و نازه که الان میرم جیهانش میکنم ( گوه میخورم ).

من میرم بنویسم بیام که دور هم حال کنیم و جیغ بزنیم چون منم کسخل جونگچولم

خیلی ممنونم💗
خیلی ممنونم💗

photo content