es
Feedback
Discourse

Discourse

Ir al canal en Telegram

در خواست تبادل : @Tab_2024_ir

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram Discourse

El canal Discourse (@discourseees) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 21 508 suscriptores, ocupando la posición 9 301 en la categoría Educación y el puesto 15 563 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 21 508 suscriptores.

Según los últimos datos del 13 junio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de 238, y en las últimas 24 horas de -46, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 8.54%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 7.46% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 1 837 visualizaciones. En el primer día suele acumular 1 605 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 5.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como می, فلسفه, آنتی, بیشتر, شاهد.

📝 Descripción y política de contenido

El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
در خواست تبادل : @Tab_2024_ir

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 14 junio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Educación.

21 508
Suscriptores
-4624 horas
+2607 días
+23830 días
Archivo de publicaciones
Discourse
21 508
تغییرات مغزی در تجربه های عرفانی و معنوی بخش دو ❖ اگر به مطالعات سیلوسایبین نگاه کنیم، تصویر تا حدی پیچیده‌ تر می‌ شود. در این مطالعات فقط کاهش فعالیت یک ناحیه خاص مطرح نیست. بحث بیشتر بر سر تغییر الگوی ارتباط میان شبکه‌ هاست. کاهش تنوع اتصال‌ پذیری پاراهیپوکامپ و کاهش انسجام شبکه سالینس و تغییرات گسترده در ارتباطات بین دو نیمکره از جمله یافته‌ هایی هستند که در چند مطالعه مستقل گزارش شده‌ اند. بعضی پژوهشگران این وضعیت را نوعی افزایش انعطاف‌ پذیری شبکه‌ ای تلقی می‌ کنند؛ یعنی حالتی که در آن مرزهای معمول میان شبکه‌ های مغزی موقتا ضعیفتر میشوند. همین مسئله ما را به یکی از بحث‌ برانگیزترین موضوعات این حوزه می‌ رساند. >>> آیا فروپاشی ایگو را باید نوعی اختلال عملکرد مغز دانست یا نوعی سازمان‌دهی مجدد موقت؟ ❖ مدل REBUS از دیدگاه دوم دفاع میکند. استدلال اصلی این مدل آن است که در شرایط عادی بخش مهمی از تجربه آگاهانه تحت سلطه پیش‌ بینی‌ های بالا به پایین قرار دارد. در تجربه‌ های عرفانی یا سایکدلیک، بخشی از این محدودیتها موقتا تضعیف می‌ شوند و در نتیجه اطلاعات حسی و هیجانی فرصت بیشتری برای اثرگذاری بر تجربه آگاهانه پیدا می‌ کنند. به همین دلیل احساساتی مانند بی‌ مرزی و وحدت یا معنای عمیق ممکن است ظهور کنند. » این تبیین با چارچوب گسترده‌ تر پردازش پیش‌بینانه نیز سازگار است. البته باید توجه داشت که در اینجا با یک مدل نظری سروکار داریم ؛ یعنی مدلی که تلاش می‌ کند مجموعه‌ ای از مشاهدات پراکنده را در قالب واحدی توضیح دهد. چنین مدل هایی ارزش تبیینی دارند، اما معادل داده تجربی نیستند و اعتبار آنها در نهایت به توانایی‌ شان در پیش‌بینی مشاهدات آینده وابسته است. »در مورد پیامدهای روانشناختی نیز وضعیت مشابهی وجود دارد. میان شدت تجربه‌ های عرفانی القاشده با سیلوسایبین و بهبود برخی شاخص های سلامت روان ارتباط گزارش شده. » کاهش اضطراب و افسردگی در بیماران مبتلا به سرطان و همچنین برخی نتایج مربوط به ترک وابستگی به مواد از جمله مثالهایی هستند که معمولا مطرح میشوند. با این حال هنوز مشخص نیست چه سهمی از این آثار به خود تجربه عرفانی مربوط است، چه سهمی به انتظارات فرد، چه سهمی به محیط درمانی و چه سهمی به اثرات مستقیم دارو بر مغز. در مجموع اگر بخواهیم تصویری محتاطانه از وضعیت فعلی دانش ارائه کنیم، می‌ توان گفت که تجربه های عرفانی با الگوهای نسبتا مشخصی از تغییرات شبکه‌ ای و ناحیه‌ ای در مغز همراه‌ اند و بعضی از این الگوها در مطالعات مستقل تکرار شده‌ اند. منتها فاصله قابل توجهی میان همراهی عصبی و تبیین کامل پدیده وجود دارد. علوم اعصاب امروز تا حدی می‌ تواند توضیح دهد هنگام این تجربه‌ ها چه اتفاقی در مغز رخ می‌ دهد؛ اما اینکه این تغییرات دقیقا چرا به احساس وحدت و تقدس و بی‌ مرزی یا معنای عمیق منجر می‌ شوند، همچنان یکی از پرسش‌ های باز این حوزه است. همچنین داده‌ های موجود به خودی خود درباره ماهیت نهایی این تجربه‌ ها داوری نمی‌ کنند؛ یعنی از روی اسکن مغزی نمی‌ توان نتیجه گرفت که تجربه عرفانی صرفا محصول فعالیت عصبی است یا بازتاب مواجهه با واقعیتی فراتر از فرد. لذا این بخش از بحث، دست‌کم در وضعیت فعلی دانش، بیشتر به قلمرو فلسفه ذهن و معرفت‌ شناسی تعلق دارد تا علوم تجربی. https://t.me/Critical_Inquiry_Group/14 -A.RANJBAR @Critical_Inquiry2026

Discourse
21 508
تغییرات مغزی در تجربه های عرفانی و معنوی بخش یک بادرود و احترام. اگر بخواهیم از منظر علوم اعصاب به تجربه‌ های عرفانی نگاه کنیم، اولین نکته این است که برخلاف تصور رایج ، بحث صرفا محدود به یک ناحیه مغزی خاص نیست. تقریبا تمام مطالعات جدید از درگیری همزمان چند شبکه بزرگ‌مقیاس مغز صحبت می‌ کنند. بیشترین توجه هم معطوف به سه شبکه DMN و FPN و SN بوده است. ❖ در میان یافته‌ های موجود، کاهش یکپارچگی عملکردی DMN احتمالا تکرارشونده‌ ترین مشاهده است. این یافته در مطالعات مراقبه و سیلوسایبین و برخی تجربه‌ های دینی طبیعی گزارش شده. چون DMN با پردازش‌ های خودارجاعی و حفظ روایت ذهنی از خود ارتباط دارد، معمولا این فرض مطرح می‌ شود که کاهش انسجام این شبکه می‌تواند در تجربه‌ هایی مثل ego dissolution نقش داشته باشد. البته باید توجه داشت که بخش عمده این شواهد از مطالعات همبستگی به دست آمده و از روی آنها به تنهایی نمی‌ توان درباره جهت علیت قضاوت کرد. ❖ در سطح نواحی مغزی نیز چند مشاهده مستقل وجود دارد. مثلا کاهش فعالیت لوبول جداری تحتانی بارها گزارش شده است. این ناحیه در بازنمایی مرز میان خود و دیگری نقش دارد و به همین دلیل بعضی نویسندگان آن را با تجربه وحدت یا بی‌ مرزی مرتبط دانسته‌ اند. در قشر کمربندی قدامی و خلفی و همچنین نواحی پاراهیپوکامپی نیز تغییراتی در توان نوسانی و همزمانی فاز امواج مغزی مشاهده شده. در برخی مطالعات سیلوسایبین، شدت این تغییرات با شدت تجربه معنوی و میزان بینش گزارش‌شده توسط شرکت‌ کنندگان همبستگی داشته است. در اینجا بد نیست میان همبستگی و شواهد علی تفکیک قائل شویم. بخش عمده ادبیات این حوزه مبتنی بر fMRI و EEG است و طبیعتا بیشتر درباره همراهی دو پدیده به ما اطلاعات می‌ دهد تا رابطه علت و معلولی. به همین دلیل مطالعات ضایعات مغزی اهمیت ویژه‌ ای پبدا می‌ کنند. یکی از شناخته‌ شده‌ ترین نمونه‌ها مطالعه Vietnam Head Injury Study است. در این مطالعه مشاهده شد که آسیب به dlPFC با افزایش احتمال گزارش تجربه‌ های عرفانی همراه است. از آنجا که dlPFC یکی از مراکز مهم کنترل اجرایی محسوب می‌ شود، این نتیجه با این ایده سازگاار است که بخشی از فرایندهای اجرایی مغز در شرایط عادی به مهار یا تنظیم چنین تجربه‌ هایی کمک می‌ کنند. ❖ مطالعه دیگری که توجه زیادی جلب کرده از روش lesion network mapping استفاده کرده است. پژوهشگران مجموعه‌ ای از ضایعات مغزی را که با افزایش معنویت یا دینداری همراه بودند روی یک شبکه عملکردی مشترک نگاشت کردند. نتیجه به مداری منتهی شد که حول PAG سازمان یافته بود. اهمیت PAG از این جهت است که سالهاست در زمینه تعدیل درد، پاسخ های دفاعی، شرطی‌ سازی ترس و برخی رفتارهای اجتماعی مورد مطالعه قرار گرفته است. به همین دلیل برخی نویسندگان احتمال داده‌ اند که بخشی از آثار روانشناختی تجربه‌ های معنوی از طریق همین مدارها میانجی‌گری شود. ❖ در نقطه مقابل، بعضی یافته‌ ها از گروه‌ های بسیار خاص به دست آمده‌ اند و باید با احتیاط بیشتری تفسیر شوند. مطالعه مشهور راهبه‌ های کارملیت از همین جنس است. در آن مطالعه هنگام بازآفرینی ذهنی تجربه وحدت عرفانی، افزایش فعالیت در نواحی مختلفی از جمله قشر پیش‌پیشانی میانی و اینسولا و هسته دمی و بخش‌ هایی از قشر گیجگاهی گزارش شد. منتها حجم نمونه محدود بود و اساسا مطالعه روی گروهی بسیار خاص انجام شده بود؛ لذا تعمیم مستقیم نتایج آن به همه انواع تجربه‌ های عرفانی کار درست و ساده‌ ای نیست. -A.RANJBAR @Critical_Inquiry2026

Discourse
21 508
واقعاً در بعضی کلینیک‌های زیبایی از موادی مثل PDRN یا Polynucleotide استفاده می‌کنن که از DNA استخراج‌شده از اسپرم ماهی سالمو
واقعاً در بعضی کلینیک‌های زیبایی از موادی مثل PDRN یا Polynucleotide استفاده می‌کنن که از DNA استخراج‌شده از اسپرم ماهی سالمون به دست میاد و برای ترمیم پوست و بهبود کیفیت اون تزریق میشه. اما هیچ‌کس اسپرم رو مستقیم به صورت تزریق نمی‌کنه، چه برسه به اسپرم انسان. ماده‌ای که تزریق میشه DNA خالص‌سازی‌شده و فرآوری‌شده است، نه خود اسپرم. اگر قرار باشه مقایسه‌ای انجام بشه، موضوع مربوط به مشتقات DNA اسپرم ماهی سالمونه، نه مایع منی یا اسپرم انسان. ضمن اینکه تاکنون هیچ شواهد معتبری وجود نداره که اسپرم انسان برای جوان‌سازی پوست کاربرد پزشکی یا زیبایی داشته باشه. @Discourseees

Discourse
21 508
Repost from Vip
🎁 مجموعه‌ای منتخب از برترین کانال‌ها و گروه‌های؛ 🚀 علمی 🥢 💬فلسفی🥢 🏦تاریخی 🌐 سیاسی 🥢 🎨 هنری 🥢 📂pdfکتاب ✔️ { هر منبع با دقت ارزیابی و به‌صورت شخصی تأیید شده است }✔️

Discourse
21 508
نقدی بر مقاله چالش تشخیص در بهبود اخلاقی عصبی ایده تقویت اخلاقی با فناوری‌ های عصبی این روزها مورد توجه است. فرض کنید دارویی بسازید که استدلال اخلاقی شما را تقویت کند، بدون اینکه باور خاصی را به شما تحمیل کند. به این می‌ گویند تقویت غیرمستقیم و خیلی از فیلسوفان آن را می‌ پسندند. در مقابل ، تقویت مستقیم یعنی دارو مستقیما باور یا رفتار اخلاقی خاصی را در شما ایجاد کند. این نوع را بیشتر پژوهشگران رد می‌ کنند چون استقلال فرد را تضعیف می‌ کند. مقاله ای در مجله نورواخلاق اخیرا منتشر شده که یک مسئله‌ ی قابل توجه را مطرح می‌ کند.  اینکه در عمل چطور می‌ توان فهمید یک مداخله‌ی عصبی دارد توانایی‌ های شناختی فرد را برای استدلال اخلاقی تقویت می‌ کند یا مستقیما باور خاصی را به او تحمیل می‌ نماید؛ و درواقعیت باید عرض کنم که کار دشواری است. تحلیل نویسندگان از متغیرهای مخدوشگر، چه آنهایی که به شخص مربوط می‌ شوند مثل پیشینه و شخصیت و چه آنهایی که به دارو مرتبط هستند مثل افزایش تمرکز یا حساسیت، تحسین‌برانگیز است. همچنین نقدشان بر این ایده که تقویت صرف توانایی منطقی به تنهایی نمی‌ تواند تضمین‌ کننده‌ ی بهبود اخلاقی باشد هم جای حرفی ندارد. یک فرد با ارزش‌ های نادرست، اگر منطقش قویتر شود، فقط بهتر می‌ تواند کج‌رفتاری خود را توجیه کند. ارزش قابل قبولی که مقاله دارد در طرح کردن همین چالش است .  اما از زاویه‌ ای عملگرا، کاستی‌ هایی هم در کار دیده می‌ شود.  نخست ، مقاله با تاکید بیش از حد بر دشواری‌ ها گاهی این تصور را ایجاد می‌ کند که تشخبص این دو نوع تقریبا غیرممکن است. در حالی که در علوم پزشکی و روانشناسی، هیچ‌گاه دنبال قطعیت صد در صدی نیستند. همین حالا هم برای سازوکار دقیق بسیاری از داروهای روان‌پزشکی اجماع کامل وجود ندارد، اما متخصصان بر اساس شواهد کافی و معقول تصمیم می‌ گیرند. لذا دشواری زیاد به معنی عدم امکان نیست . همچنین مقاله رویکرد مبتنی بر مکانیسم را تا حدی نادیده گرفته یا می توان گفت زیاد به ان اهمیت نداده. اگر یک دارو با گیرنده‌ های خاصی در نواحی مغزی درگیر شود که پیشتر نقششان در انعطاف‌ پذیری شناختی یا استدلال اخلاقی مستند شده، چنین یافته‌ ای می‌ تواند شواهد مستقلی برای غیرمستقیم بودن فراهم کند. نکته دیگر اینکه نقش قصد کاربر و زمینه‌ی استفاده غایب است. فرض کنید دارویی فقط در یک دوره‌ی آموزشی و همراه با مباحثه درباره متون اخلاقی تجویز شود و هدف صراحتا تقویت استدلال اعلام گردد. در چنین بستری ، می‌ توان با اطمینان بیشتری مداخله را غیرمستقیم تلقی کرد. و نکته آخر اینکه پایان دادن بحث با عبارت [ یا ابزارهای بهتری بسازید یا شاید تمایز بی‌ اعتبار شود ] به نظر می‌ رسد از ارائه یک جهت‌گیری عملی روشن خودداری می‌ کند. از یک مقاله با این ادعا ها، انتظار می‌رفت دست‌کم توصیه‌ های اولیه‌ ای برای پژوهش‌ های بعدی ارائه دهد ؛ مثلا اینکه کدام رویکرد مکانیستی یا ترکیبی امیدوارکننده‌ تر است. با این حال همین جمله‌ی محافظه‌ کارانه نیز فی‌نفسه ایراد منطقی ندارد ؛ فقط نشان می‌ دهد مقاله در انتهای کار، جسارت پیشنهاد عملی را ندارد. در مجموع این مقاله یک هشدار مفید و به‌جاست، اما بن‌بست مطلق نیست. می‌ توان با ترکیب شواهد مکانیستی، رفتاری و زمینه‌ ای و با پذیرش عدم قطعیت معقول، به سمت تشخیص قابل قبول حرکت کرد و برای این کار نیازی به تعلیق کامل پروژه‌ی بهبود اخلاقی عصبی نیست. -A.RANJBAR https://t.me/Critical_Inquiry2026

Discourse
21 508
نقدی بر مقاله چالش تشخیص در بهبود اخلاقی عصبی ایده تقویت اخلاقی با فناوری‌ های عصبی این روزها مورد توجه است. فرض کنید دارویی بسازید که استدلال اخلاقی شما را تقویت کند، بدون اینکه باور خاصی را به شما تحمیل کند. به این می‌ گویند تقویت غیرمستقیم و خیلی از فیلسوفان آن را می‌ پسندند. در مقابل ، تقویت مستقیم یعنی دارو مستقیما باور یا رفتار اخلاقی خاصی را در شما ایجاد کند. این نوع را بیشتر پژوهشگران رد می‌ کنند چون استقلال فرد را تضعیف می‌ کند. مقاله ای در مجله نورواخلاق اخیرا منتشر شده که یک مسئله‌ ی قابل توجه را مطرح می‌ کند.  اینکه در عمل چطور می‌ توان فهمید یک مداخله‌ی عصبی دارد توانایی‌ های شناختی فرد را برای استدلال اخلاقی تقویت می‌ کند یا مستقیما باور خاصی را به او تحمیل می‌ نماید؛ و درواقعیت باید عرض کنم که کار دشواری است. تحلیل نویسندگان از متغیرهای مخدوشگر، چه آنهایی که به شخص مربوط می‌ شوند مثل پیشینه و شخصیت و چه آنهایی که به دارو مرتبط هستند مثل افزایش تمرکز یا حساسیت، تحسین‌برانگیز است. همچنین نقدشان بر این ایده که تقویت صرف توانایی منطقی به تنهایی نمی‌ تواند تضمین‌ کننده‌ ی بهبود اخلاقی باشد هم جای حرفی ندارد. یک فرد با ارزش‌ های نادرست، اگر منطقش قویتر شود، فقط بهتر می‌ تواند کج‌رفتاری خود را توجیه کند. ارزش قابل قبولی که مقاله دارد در طرح کردن همین چالش است .  اما از زاویه‌ ای عملگرا، کاستی‌ هایی هم در کار دیده می‌ شود.  نخست ، مقاله با تاکید بیش از حد بر دشواری‌ ها گاهی این تصور را ایجاد می‌ کند که تشخبص این دو نوع تقریبا غیرممکن است. در حالی که در علوم پزشکی و روانشناسی، هیچ‌گاه دنبال قطعیت صد در صدی نیستند. همین حالا هم برای سازوکار دقیق بسیاری از داروهای روان‌پزشکی اجماع کامل وجود ندارد، اما متخصصان بر اساس شواهد کافی و معقول تصمیم می‌ گیرند. لذا دشواری زیاد به معنی عدم امکان نیست . همچنین مقاله رویکرد مبتنی بر مکانیسم را تا حدی نادیده گرفته یا می توان گفت زیاد به ان اهمیت نداده. اگر یک دارو با گیرنده‌ های خاصی در نواحی مغزی درگیر شود که پیشتر نقششان در انعطاف‌ پذیری شناختی یا استدلال اخلاقی مستند شده، چنین یافته‌ ای می‌ تواند شواهد مستقلی برای غیرمستقیم بودن فراهم کند. نکته دیگر اینکه نقش قصد کاربر و زمینه‌ی استفاده غایب است. فرض کنید دارویی فقط در یک دوره‌ی آموزشی و همراه با مباحثه درباره متون اخلاقی تجویز شود و هدف صراحتا تقویت استدلال اعلام گردد. در چنین بستری ، می‌ توان با اطمینان بیشتری مداخله را غیرمستقیم تلقی کرد. و نکته آخر اینکه پایان دادن بحث با عبارت [ یا ابزارهای بهتری بسازید یا شاید تمایز بی‌ اعتبار شود ] به نظر می‌ رسد از ارائه یک جهت‌گیری عملی روشن خودداری می‌ کند. از یک مقاله با این ادعا ها، انتظار می‌رفت دست‌کم توصیه‌ های اولیه‌ ای برای پژوهش‌ های بعدی ارائه دهد ؛ مثلا اینکه کدام رویکرد مکانیستی یا ترکیبی امیدوارکننده‌ تر است. با این حال همین جمله‌ی محافظه‌ کارانه نیز فی‌نفسه ایراد منطقی ندارد ؛ فقط نشان می‌ دهد مقاله در انتهای کار، جسارت پیشنهاد عملی را ندارد. در مجموع این مقاله یک هشدار مفید و به‌جاست، اما بن‌بست مطلق نیست. می‌ توان با ترکیب شواهد مکانیستی، رفتاری و زمینه‌ ای و با پذیرش عدم قطعیت معقول، به سمت تشخیص قابل قبول حرکت کرد و برای این کار نیازی به تعلیق کامل پروژه‌ی بهبود اخلاقی عصبی نیست. -A.RANJBAR https://t.me/Critical_Inquiry2026

Discourse
21 508
«این جهان پیش از مهبانگ نیز وجود داشته است؟» قسمت دوم در این ویدیو، نظریه جنجالی کیهان‌شناسی چرخه‌ای همدیس (CCC) از راجر پنروز بررسی می‌شود که پیشنهاد می‌کند بیگ‌بنگ آغاز مطلق نبوده و جهان در چرخه‌هایی بی‌انتها به نام «ایون» در جریان است. پنروز با استناد به «نقاط هاوکینگ» در تابش زمینه کیهانی، ادعا می‌کند بقایای سیاه‌چاله‌های ایون‌های قبلی در جهان ما قابل ردیابی هستند. این ویدیو ضمن بررسی این دیدگاه غیرمتعارف، چالش‌های علمی و تقابل آن با مدل استاندارد تورم کیهانی را تحلیل می‌کند. تهیه شده توسط کانال عصر روشنگری @Discourseees

Discourse
21 508
«این جهان پیش از مهبانگ نیز وجود داشته است؟» قسمت اول راجر پنروز درباره کیهان‌شناسی چرخه‌ای همدیس (Conformal Cyclic Cosmology یا CCC) بحث می‌کند و پیشنهاد می‌دهد که مهبانگ (Big Bang) آغاز واقعی جهان نبوده، بلکه نقطه‌ای انتقالی میان دو دوره کیهانی بوده است. بر اساس این چارچوب، جهان‌ها به‌طور بی‌پایان در چرخه‌هایی از انبساط و گذار به دوره‌ای جدید ادامه می‌یابند؛ دیدگاهی که برداشت‌های متعارف از زمان، آغاز جهان و تکامل کیهان را به چالش می‌کشد. تهیه شده توسط کانال عصر روشنگری @Discourseees

Discourse
21 508
Mensaje de voz04:27

Discourse
21 508
Repost from Vip
🎁 مجموعه‌ای منتخب از برترین کانال‌ها و گروه‌های؛ 🚀 علمی 🥢 💬فلسفی🥢 🏦تاریخی 🌐 سیاسی 🥢 🎨 هنری 🥢 📂pdfکتاب ✔️ { هر منبع با دقت ارزیابی و به‌صورت شخصی تأیید شده است }✔️

Discourse
21 508
نانوبات‌ های مغناطیسی و سلول‌ های بنیادی: آیا بالاخره به ترمیم نخاع نزدیک شده‌ ایم؟ با توجه به صحبت‌ های اخیر پروفسور استیون نوولا در وبلاگ پزشکی مبتنی برعلم که مطالعه کردم، ایشان اشاره می‌ کنند که در تازه‌ ترین تحقیق، محققان به جای استفاده از سیم‌ های کاشته شده برای تحریک الکتریکی سلول‌ های بنیادی که روشی تهاجمی و مختل‌ کننده روند بهبودی بود از نانوبات‌ های مغناطیسی ترکیب شده با سلول‌ های بنیادی استفاده کرده‌ اند. آنها با میدان مغناطیسی، این نانوبات‌ ها را به محل آسیب نخاع هدایت کرده و سلول‌ ها را برای تمایز به نورون تحریک می‌ کنند و پس از اتمام کار، نانوبات‌ ها خودبه‌خود از بین می‌ روند. در گورخرماهی که البته توانایی ذاتی بازسازی نخاع را دارد این روش طی سه روز به بهبود تقریبا کامل شنا و اکتشاف منجر شد. اما نکته مهم این است که آنها مطالعه را روی موش (که توانایی بازسازی ندارد) هم انجام دادند ؛ سلول‌ ها تا ۲۸ روز زنده ماندند، به محل آسیب مهاجرت کرده و اتصالات برقرار کردند و موش‌ ها در راه رفتن و هماهنگی بهبود نشان دادند. با این حال، پروفسور نوولا تاکید می‌ کند که نباید زود ذوق‌زده شد، چون ترجمه این نتایج از موش به انسان به دلیل تفاوت اندازه و فاصله دو انتهای نخاع آسیب‌ دیده، کار دشواری است و باید منتظر کارآزمایی‌ های بالینی انسانی ماند. به عبارت دیگر باید محتاط باشیم. ممکنه هنوز یک یا دو دهه زمان نیاز باشد برای وعده‌ های درمان با سلول‌ های بنیادی. -A.RANJBAR https://doi.org/10.1038/s41563-026-02625-3

Discourse
21 508
بدن در خدمت ذهن و مغز است یا مغز در خدمت بدن؟ آن نگاه سنتی که مغز را فقط یک اندام تفکر می‌ داند کمی ساده‌ انگارانه است . خیلی از پژوهشگران به‌‌ خصوص آن هایی که با مدلهای allostasis و predictive regulation کار میکنند معتقدن کار اصلی مغز این است که وضعیت داخلی بدن را پیش‌ بینی و تنظیم کند . یعنی تعادل انرژی، متابولیسم، پاسخ به استرس، تغذیه و حرکت و بقا. حتی پیچیده‌ ترین فرایندهای شناختی هم در نهایت روی همین زیرساخت سوار شدند. همچنین لیزا فلدمن عصب‌ شناس در کتاب هفت و نیم درس درباره مغز همین دیدگاه را با صراحت بیشتری بیان کرده که مغز انسان اساسا یک بودجه‌ دان بدن( Body Budgeter)است و وظیفه اصلی‌ اش آلوستاز است که یعنی پیش‌ بینی و مدیریت مداوم منابع انرژی بدن برای حفظ تعادل و بقا. از نظر فرگشتی هم شواهد همین است مدارهای عصبی اولیه برای حل مسائل پایه به وجود آمدند ؛ پیدا کردن غذا و فرار از خطر و حفظ همئوستاز.  بعدها همین مدارها بزرگتر و پیچیده‌ تر شدند و تازه آن وقت حافظه و برنامه‌ ریزی و تفکر انتزاعی از انها درآمد. بعضی تئوری ها حتی می گویند هیپوکمپ قبل از اینکه نقش شناخته شده اش را در حافظه را پیدا کند در تنظیمات متابولیک و غددی دست داشته. البته این یعنی بدن یک سیستم منفعل نیست که فقط فرمان اجرا کند. شواهد شناخت بدن‌مند و اینتروسپکشن نشان می دهد وضعیت بدن مدام روی شناخت و تصمیم‌ گیری و تجربه ذهنی اثر می‌ گذارد . به عنوان مثال سیگنال‌ های احشایی و هورمونی می توانند ادراک و هیجان و حتی قضاوت شناختی را تغییر دهند. در آسیب نخاعی هم دیده شده که قطع ارتباط بدن با مغز، حتی بدون آسیب مستقیم مغزی، حس فضا و بدن و عمل را تغییر می‌ دهد. لذا می توان اینگونه گفت که مغز اول به عنوان اندام پیش‌بین و تنظیم‌ کننده بدن تکامل پیدا کرده، منتها در مسیر به جایی رسیده که می‌ تواند اهدافی فراتر از نیازهای فوری بدن را دنبال کند ؛ از ریاضیات و فلسفه تا هنر و فداکاری که با این حال همین کارهای به ظاهر فراتر از بدن هم همچنان وابسته به وضعیت متابولیک و هورمونی و زیستی‌ اند. صحبت اخر اینکه رابطه مغز و بدن بیشتر شبیه یک حلقه پویا و یکپارچه است تا رابطه ارباب و خدمتکار. ولی اگر بخواهیم ببینیم کدام بنیادی‌ تر است ، اویدنس فعلی بیشتر از چنین ایده ای حمایت می‌ کند که مغز اول برای خدمت به بقا و تنظیم بدن تکامل یافته است. -A.RANJBAR منابع برای مطالعه بیشتر: https://t.me/Critical_Inquiry2026/53

Discourse
21 508
Repost from Vip
🎁 مجموعه‌ای منتخب از برترین کانال‌ها و گروه‌های؛ 🚀 علمی 🥢 💬فلسفی🥢 🏦تاریخی 🌐 سیاسی 🥢 🎨 هنری 🥢 📂pdfکتاب ✔️ { هر منبع با دقت ارزیابی و به‌صورت شخصی تأیید شده است }✔️

Discourse
21 508
چگونه یک پژوهش جدید را درست پوشش دهیم؟ بسیاری از رسانه‌ های علمی، وقتی یک مطالعه جدید و چشمگیر منتشر می‌ شود، انها بخش هیجان‌انگیز آن را برجسته می‌ کنند. به عنوان مثال معمولا تیتر می‌ زنند «کنترل کوادکوپتر با ذهن» یا «انقلابی در درمان فلج». اما یک نویسنده علمی حرفه ای و خوب می‌ داند که وظیفه او فقط گفتن دستاورد نیست. وظیفه اصلی، قرار دادن آن دستاورد در بافت محدودیت‌ هایش است. با یک مثال واقعی این تفاوت را به شما نشان می دهم. مطالعه ویلسی و همکاران در سال ۲۰۲۵ در مجله Nature Medicine منتشر شده [لینک] ؛ محققان استنفورد با کاشت آرایه‌ های میکروالکترود در مغز یک فرد مبتلا به فلج چهاراندام، توانستند سیستمی طراحی کنند که کنترل همزمان چهار درجه آزادی انگشتان را ممکن می‌ کند. نرخ دستیابی ۷۶ هدف در دقیقه است و همان فرد توانست یک کوادکوپتر مجازی را در مسیر مانع‌ دار هدایت کند. اینها واقعیت‌ های مطالعه هستند. حالا یک گزارش علمی سطحی همین جا متوقف می‌ شود. البته این بهترین حالت آن است وگرنه در دیگر موارد در خود متن گزارش هم جملات اغراق آمیز و گمراه کنند و نادرست خواهید یافت. مثلا می‌ نویسد «پیشرفت انقلابی در رابط مغز و کامپیوتر» و تمام . یا حتی یک پاراگراف برای جبران اغراق اولیه نوشته می شود اما کافی نیست؛ چون یک گزارش درست و قابل قبول، بلافاصله بعد از ذکر دستاورد ( با فرض اینکه خود دستاورد هارا هم درست ذکر کرده) ، سراغ محدودیت‌ های جدی مطالعه می‌ رود. مثلا درمورد مطالعه ویلسی اشاره می‌ کند که کل مطالعه فقط روی یک فرد انجام شده. تنوع بین‌فردی در ویژگی‌ های سیگنال عصبی میان بیماران با علل مختلف مثل آسیب نخاعی، ALS و سکته مغزی بسیار بالاست و نمی‌ توان از یک نفر به همه تعمیم داد. چهار درجه آزادی رمزگشایی شده ، در مقایسه با بیش از بیست درجه آزادی دست طبیعی انسان، بسیار محدود است و انگشتان به صورت گروهی رمزگشایی شده‌ اند ؛ یعنی کنترل کاملا مجزای هر پنج انگشت ممکن نشده است. همین گزارش حرفه ای اضافه می‌ کند که سیستم به کاشت جراحی آرایه‌ های میکروالکترود وابسته است و خطر عفونت، واکنش بافتی و افت سیگنال در طول زمان را دارد. طول عمر ضبط سیگنال در این آرایه‌ های نفوذی محدود است و سیستم فعلی نیاز به سیم‌‌کشی و تجهیزات آزمایشگاهی دارد، نه یک دستگاه قایل حمل برای خانه. عملکرد سیستم فقط در وظایف ساختاری هدف‌ گیری و یک بازی مجازی سنجیده شده در حالی که فعالیت‌ های روزمره مثل گرفتن اشیاء یا تایپ کردن نیازمند هماهنگی چندمفصلی و بازخورد حسی هستند. نبود بازخورد حس عمقی و لامسه یک شکاف اساسی برای مهارت حرکتی ظریف محسوب می‌ شود. نکته مهم دیگر اینکه این مطالعه رابط تهاجمی را با رویکردهای غیرتهاجمی مقایسه نکرده است. در همان بازه زمانی، یک سیستم مبتنی بر الکتروانسفالوگرافی با دقت ۸۰.۵۶ درصد برای وظایف تصویرسازی حرکتی دو انگشت موفق عمل کرده، بدون نیاز به جراحی.[ لینک مقاله ] . درنتیجه این پرسش را ایجاد می‌ کند که مزیت افزوده روش های تهاجمی نسبت به خطراتشان چقدر است. درنهایت می توان چنین جمله ای هم اضافه کرد: با وجود ابن محدودیت ها، این مطالعه پیشرفت معناداری را نشان می‌ دهد. کنترل پرسرعت چند انگشت با رابط مغز و کامپیوتر در یک شرکت‌کننده انسانی امکان‌ پذیر است و چنین سیستم‌ هایی می‌ توانند نیازهای تفریحی در دنیای واقعی را برآورده کنند. رسانه‌ هایی مثل ساینس دیلی معمولا این محدودیت‌ ها را حذف می‌ کنند چون تیترهای اغراق‌آمیز کلیک بیشتری می‌ گیرد؛ همچنین بسیاری از کانال های تلگرامی هم همین کار را تکرار می کنند؛ و حتی گاهی بدتر از رسانه ای مثل ساینس دیلی مطلبی را نوشته و به اشتراک می گذارند. اما یک نویسنده علمی واقعی، وظیفه دارد تصویر کامل را ارائه دهد. نه اینکه دستاورد را نادیده بگیرد، نه اینکه محدودیت‌ ها را پنهان کند. مخاطب حرفه‌ ای حق دارد بداند یک مطالعه در چه مرحله‌ ای از مسیر طولانی از آزمایشگاه تا کاربرد بالینی قرار دارد. در مورد مطالعه ویلسی هم یک پیشرفت معنادار در مرحله اثبات مفهوم روی یک فرد است، اما فاصله زیادی تا یک دستگاه بالینی قابل اعتماد و همگانی باقی مانده است. برای تمرین شما یک لینک از خبری که اخیرا منتشر شده در ساینس دیلی را می آورم : [لینک] کافی است نگاه کنید به تیتر و مقدمه؛ می‌ بینید چقدر اغراق در آنها به کار رفته. اگر خودتان بروید اصل مقاله را پیدا کنید، فاصله بزرگ میان عبارت heal itself و واقعیت را خواهید دید. https://t.me/Critical_Inquiry2026/49 -A.RANJBAR

Discourse
21 508
پیشتر که در زمینه ارتباط موسیقی با مغز مطالعه می‌ کردم، همیشه دنبال یک مقاله مهم می‌ گشتم. حالا اگر بخواهم یکی از مهمترین مقاله‌ های علمی درباره ارتباط موسیقی و مغز را معرفی کنم، باید به مطالعه سلیم‌پور و همکاران در سال ۲۰۱۱ در مجله Nature Neuroscience اشاره کنیم. این پژوهش به سرپرستی رابرت زاتوره در موسسه مغز مونترال انجام شد و برای اولین بار با استفاده از یک روش دوگانه تصویربرداری ( ترکیب اسکن PET با ردیابی که آزادسازی دوپامین را نشان می‌ دهد و اسکن fMRI در همان افراد در حال گوش دادن به همان موسیقی) ، نشان داد که موسیقی می‌ تواند دوپامین را در سیستم پاداش مغز آزاد کند؛ سیستمی که غذا ، رفتار جنسی و مواد مخدر فعالش می‌ کنند. شرکت‌ کنندگان موسیقی‌ هایی را انتخاب کردند که در آنها حس «لرز» یا غلغلک ناشی از اوج لذت موسیقایی را ایجاد می‌ کرد و همزمان ضربان قلب، تنفس و رسانایی پوستشان اندازه‌ گیری می‌ شد تا برانگیختگی هیجانی تایید شود. یافته کلیدی این بود که هنگام پیش‌ بینی یک لحظه اوج، دوپامین در هسته دمی آزاد می‌ شد ، ناحیه‌ ای از مخطط پشتی که با یادگیری و پیش‌ بینی و احساس  «خواستن» پاداش در ارتباط است  و هنگام تجربه خود لذت اوج، دوپامین به هسته آکومبنس منتقل می‌ شد، همان ناحیه‌ ای از مخطط شکمی که با لذت مصرفی و احساس «دوست داشتن» سروکار دارد.  این جدایی زمانی و تشریحی پیش از این فقط برای پاداش‌ های ملموس و بقا محور دیده شده بود و اینکه یک محرک انتزاعی مثل موسیقی بتواند همین الگو را تولید کند، یک تغییر پارادایم در علوم اعصاب محسوب می‌ شد. اهمیت چنین مقاله ای از یک یافته آزمایشگاهی فراتر است چراکه این پژوهش به یک پرسش دیرینه که فیلسوفان و دانشمندان قرن ها راجع به آن بحث می کردند پاسخ داد ؛ اینکه چرا موسیقی بدون هیچ ارزش بقای آشکار، در تمام فرهنگ‌ های بشری اینقدر جهانی و ارزشمند است. همچنین نشان داد که لذت موسیقایی فقط از خود صدا ناشی نمی‌ شود، از فرایند پیش‌بینی آنچه در ادامه می‌ آید و تایید یا نقض دلپذیر آن پیش‌بینی‌ ها سرچشمه می‌ گیرد. این یافته، علوم اعصاب موسیقی را به نظریه‌ های رمزگذاری پیش‌بینی‌ کننده در مغز متصل کرد.  یک مطالعه فارماکولوژیک بعدی در سال ۲۰۱۹ توسط فرری، زاتوره و همکاران نشاان داد که لوودوپا که پیش‌ساز دوپامین است لذت موسیقی را افزایش می‌ دهد و ریسپریدون که آنتاگونیست دوپامین است آن را کاهش می‌ دهد، یعنی دوپامین به طور علّی برای لذت موسیقایی ضروری است. مطالعات تحریک مغناطیسی فراجمجمه‌ ای هم نشان دادند که تحریک مسیرهای فرونتواستریاتال می‌ تواند لذت ناشی از موسیقی را تقویت یا تضعیف کند. همچنین مشخص شد پاداش موسیقایی دوپامین محور حافظه را تقویت می‌ کند؛ موسیقی لذت‌بخش بهتر به خاطر سپرده می‌ شود. در سطح بالینی ، کشف اینکه حدود پنج درصد جمعیت دچار آنهدونیای موسیقایی اختصاصی هستند ( یعنی لذت موسیقی را تجربه نمی‌ کنند با وجود درک طبیعی آن) ، پنجره‌ ای به سمت درک اختلالات سیستم پاداش در افسردگی و اعتیاد گشوده است. به همین ترتیب، مداخلات مبتنی بر موسیقی در توانبخشی عصبی برای سکته مغزی ، پارکینسون و دمانس اکنون مشخص شده است که تا حدی از طریق درگیرکردن همین مدارهای پاداش و نوروپلاستیسیتی عمل می کنند. مدل جامعی که زاتوره و سلیم‌پور بعدا ارائه دادند، لذت موسیقایی را حاصل تعامل میان حلقه‌ های پیش‌بینی قشری ( قشر شنوایی و قشر پیشانی) و مدارهای پاداش زیرقشری ( ناحیه تگمنتال شکمی و هسته آکومبنس) می‌ داند. یک فراتحلیل هم تایید کرده که گوش دادن به موسیقی حداقل شش شبکه بزرگ مغزی را همزمان فعال می‌ کند ؛ شبکه توجه شکمی ، شبکه توجه پشتی، شبکه حسی-حرکتی ، شبکه حالت پیش‌فرض، شبکه فرونتوپاریتال و شبکه لیمبیک؛ بطوری که موسیقی یکی از جامع ترین محرک‌ های شناخته‌ شده از نظر نورولوژیک است. https://t.me/Critical_Inquiry2026/47 -A.RANJBAR

Discourse
21 508
یادداشت تکمیلی ۲۰۲۶: دو تحول جدید اعتبارسنجی علمی را پیچیده‌ تر کرده‌ اند:( ۱) ظهور دانشنامه‌ های هوش مصنوعی مانند Grokipedia که تشخیص منبع معتبر از خروجی ماشین را دشوار ساخته است و(۲) رشد تصاعدی «مقالات ساختگی با ارجاعات جعلی» که حتی پایگاه‌ های معتبری مثل PubMed را آلوده کرده و لزوم راستی‌ آزمایی مستقیم منابع را دوچندان می‌ کند. [در اینجا توضیح کوتاهی داده شده است]

Discourse
21 508
اگر به بحث و گفتگو در چارچوب علم و فلسفه علم علاقمند هستید، تشریف بیارید به گروه دیسکورس : https://t.me/Scientific_Discourse