es
Feedback
خـاکستریِ‌تو؛

خـاکستریِ‌تو؛

Ir al canal en Telegram

ــــ و آن شب یک ستاره مرده بود. . https://t.me/HarfChatBot?start=bad3f6152687

Mostrar más
287
Suscriptores
Sin datos24 horas
-97 días
-3430 días

Carga de datos en curso...

Canales Similares
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
mayo '25
mayo '250
en 0 canales
abril '25
+12
en 14 canales
Get PRO
marzo '25
+25
en 19 canales
Get PRO
febrero '25
+19
en 29 canales
Get PRO
enero '25
+100
en 54 canales
Get PRO
diciembre '24
+116
en 55 canales
Get PRO
noviembre '24
+261
en 46 canales
Get PRO
octubre '240
en 42 canales
Get PRO
septiembre '240
en 27 canales
Get PRO
agosto '240
en 7 canales
Get PRO
julio '240
en 0 canales
Get PRO
junio '240
en 0 canales
Get PRO
mayo '240
en 0 canales
Get PRO
abril '240
en 0 canales
Get PRO
marzo '240
en 0 canales
Get PRO
febrero '240
en 0 canales
Get PRO
enero '24
+69
en 23 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
04 mayo0
03 mayo0
02 mayo0
01 mayo0
Publicaciones del Canal
ུ درود، اگـر اینجارو چـڪ می ڪنید و چنـلـے دارید، این پیام رو فوروارد ڪنید تا چنــلتون رو داخل فولـدر قرار بدم و ازتون حمایــت ڪنم.

2
sticker.webp
18
3
` 𝀬 - طلوعِ روزِ بی خورشیدِ چشم‌هاش رو دیدی؟ همون مردمک‌هایِ سفیدِ برف نشین؛ نمی‌تونم فراموش کنم زمانی رو که جوششِ اسید روی پوستش نفسش رو از بیخ بریده بود و سمفونیِ جیغ و تمناهایی که از بین لب‌هاش خارج می‌شد، از چشمانش می‌بارید و درد دستش رو درونِ زردآبه‌یِ بین لبانش برده بود و اونقدر این کار رو ادامه داده بود که دیگه توانی برای سرفه کردن نبود و خون بالاخره، راهِ خودش رو پیدا کرده بود. نوایِ چرخشِ خنجر درونِ ماهیچه‌یِ قلبش، جان رو از بدنش می‌ربود و اون نفسِ گرم، اون دست‌هایِ لرزانِ لبریز از هیجان و اون لبخندِ تیره و تیزش رو دیدی؟ همون لبخندی که خون رو از اعماقِ بدنت به بیرون کشید و آنقدر پوستِ سردت رو مکید که تمامِ کالبدت، غرقِ در غربت و سرما شد.
18
4
نگاه در نگاهِ شب افتاد، نفس از نفس جا ماند و شهوتِ سوزناک از دراز رَهِ خشکِ گلویش گذر کرد و آنچنان قدم بر ذهنش برداشت که کبکِ حواس از جا پرید. ظلمت، جامه را درید و مَهِ شب نشین در رهِ فسوق، سوگندِ ماندن داد. ستارگان بر پیکرِ رعنایِ او چکیدند که مبادا خدا شرم کند و آنچنان در حلولِ اشک او را پیچید که مثالِ یاقوت در نورِ بی جان می‌درخشید. انگشتانش را در بین گیسوانِ دریا چشیده، تنید و آنچنان جزئیاتِ پریچهرِ روبرویش را سهیست که انگار بر قدم به قدمِ پوستِ صورتش بوسه نگاشته. و اما در قدحِ زمانه، آنچنان نگفتند که معشوقی از پسِ مستی و هوسی، به عالم ملکوت رسید؟ عنایت در نفس‌هایِ شب کرد، آنچنان که از جا برخاست تا فروغ را از درونِ او بیرون کشد؛ آنقدر که در آغوشِ ستایشگرِ خود، به جزع رسد. در بی پرواییِ نواختنِ پوستِ کالبدِ معشوق، به دستِ پوسته‌یِ سفیدِ روی انگشتانش و نیشِ بین لبانش؛ بدان گونه دمید که عطش بر پوستش بارید و در سوز و تبِ وصال غوطه‌ور شد. بر منظره‌یِ پوستِ وی، شکوفه‌ی سرخی را نگاشت که هیچ ملکی نتوانست مثالش را خلق کند. خونابه‌ای به دورِ سرخ، پیچید و پیچید و آنچنان در خیمه‌ی او رعشه انداخت که شیفته‌یِ شعله‌یِ پوست سپیدش شد؛ بدان گونه که او، گرگی در پیِ کشمکش با طعمه‌یِ خود بود، همان که در معبدِ جانِ معشوق، خود را تسلیم نمود و تملکِ او را در دیارِ مستی ستاند.  " بـادهٔ شـــبگیـر ݈ ݈ در میانِ زمــزمۀ جـان " 𝟏:𝟏𝟏
18
5
+3
Sin texto...
18
6
sticker.webp
11
7
خیلی یهویی درستش کردم. خوب شده؟
خیلی یهویی درستش کردم. خوب شده؟
1
8
sticker.webp
1
9
—بـرایِ‌گفتـنِ‌تـو،‌تسلیـمِ‌قـلـم‌شـدم. اگـرواژه‌ای‌،از‌قلـب‌ِ‌‌رنجیـده‌ام‌‌جـاری‌شـد، اگـرکـاغذی،‌زخـمی‌از‌دلتنـگی‌هایـم‌برداشـت، اگـر‌قلـمی‌،از‌‌نـا‌آرامی‌هایـم‌‌‌بیـنِ‌هر‌خـط‌نامـت‌ را‌‌جـا‌ی‌گذاشـت،به‌خاطـر‌‌‌ِ‌‌‌خاطـرت‌بـود‌‌کـه‌‌‌ لحـظه‌ای‌مـرا‌امـان‌نـمی‌داد..‌همـان‌کـه‌مـاند میـان‌سطـر‌ها،‌شعـر‌ها‌و‌داستـان‌هایـم. ‌و‌تو‌خـوب‌میدانـی‌که‌‌‌کسـی‌پیـش‌ازتـو‌‌‌،حتـی‌‌لیـاقتِ‌ خـراشی‌رویِ‌کاغـذهایـم‌رانـداشـت.
12
10
+1
Sin texto...
12
11
sticker.webp
11
12
تو ارام جاى قلب منى، آرمان دارم كه تورا بار ديگرى ببوسم اى ياقوت سرخ منِ پرستيدنى ام ، از زندگى ام ميخواهم كه تورا هميشه براي
تو ارام جاى قلب منى، آرمان دارم كه تورا بار ديگرى ببوسم اى ياقوت سرخ منِ پرستيدنى ام ، از زندگى ام ميخواهم كه تورا هميشه برايم نگه دارد، تو سهم من از اين جهان كذايى هستى گر تمام جهان را صاحب ميبوده ام تو را برميداشتم و جهان را به حالش رها ميكردم، انچه را كه تو دارى را گر زرگر شناس در زر بگردد نيست! چوى تو را بوييدم عطر گلِ ليلوم در نظر ندارم. چون تو دارم، همه دارم، ديگر هم هيچ نباشد.
15
13
sticker.webp
14
14
فوروارد کنید ببینم کیا هنوز اینجا رو چک می‌کنن. یه دستی برسونید دوباره اینجا رو راه بندازم.
13
15
sticker.webp
15
16
می‌دونی الان دوست دارم چی باشم؟ یه خرچنگ کنار ساحل که زیر شن‌ها پنهان شده و منتظر طلوع خورشیده تا پاهای تیزش رو توی شن‌های ساحل فرو کنه و با امواج برقصه... نمی‌دونم به چی فکر می‌کنه حتی نمی‌دونم خرچنگ‌ها فکر هم می‌کنن یا نه اما دلم می‌خواد که ای کاش نکنن! انسان بودن انقدر من رو وادار به این کار کرده که دلم نخواد برای هیچ موجود دیگه‌ای آرزوی توانایی اندیشیدن رو داشته باشم. اون خرچنگ خوش‌شانس تمام مدت زیر ذرات ریز ماسه‌ای که از تابش آفتاب امروز گرم موندن خوابیده و تا زمانی که خورشید گرم دوباره بتابه قراره اون رو از گرمای زیادش نجات بده چون ماه کار خودش رو کرده و گرمای شب جاش رو با خنکی روز عوض و به ماسه‌هایی داده که خرچنگ سرخ‌رنگ زیرش دراز کشیده. یا اصلاً دلم می‌خواد یه دارکوب وحشی باشم. از اون‌هایی که تمام طول روز نوکشون رو به درخت می‌کوبه در حالی که مغز کوچکش توسط قابلیتی که داره از دست همه‌ی اون ضربات محکم جون سالم به در می‌بره! لعنتی... انگار خدا بساط آرامش هر جنبنده‌ای رو فراهم کرده و یه زندگی راحت بهشون داده در صورتی که ما آفریده شدیم تا رنج بکشیم و اشک بریزیم... چی می‌شد اگه ماه و خورشید مراقب ما هم بودن؟ زمانی که غمگین هستیم گرماشون رو بهمون می‌دادن و یه جای خنک و لذت‌بخش برای تسکین دردهامون فراهم می‌کردن؟ چی می‌شد اگه ما هم قابلیت این رو داشتیم که توسط ضربه‌هایی که بهمون زده می‌شه محافظت شیم و آسیب نبینیم؟ یا حتی یه لایه‌ی نازک از خز دور قلبمون پیچیده شده باشه که اون رو از منجمد شدن حفظ کنه... مگه‌ ما چی‌ از پنگوئن‌ها کم داریم؟ ما آدم‌ها حتی بلد نیستیم برای زنده موندن هم محکم به همدیگه بچسبیم و از هم محافظت کنیم. اول مغزمون می‌میره، بعد قلب و در انتها زمانی که دیگه به درد نمی‌خوریم روحمون هم به دنیای زیرین سفر می‌کنه. کاش نه قلبی بود و نه مغزی... ‌
13
17
࣭ ̟ ۠ ㅤ 🌟 𝖨︎ 𝖼︎𝖺𝗆︎𝖾 𝖿︎𝗋𝗈𝗆︎ 𝗇︎𝗈𝗍𝗁︎𝗂𝗇︎𝗀︎ ̯࣬ 🤩🤩 ࣴ ̯⊰ 𝗌𝗈 𝖨︎ 𝖼︎𝖺𝗇︎ 𝗇︎𝖾𝗏︎𝖾𝗋 𝗅︎𝗈𝗌𝖾.𓂃 ๋ 𝖤︎𝗏︎𝖾𝗋+4
࣭ ̟ ۠ ㅤ 🌟 𝖨︎ 𝖼︎𝖺𝗆︎𝖾 𝖿︎𝗋𝗈𝗆︎ 𝗇︎𝗈𝗍𝗁︎𝗂𝗇︎𝗀︎ ̯࣬ 🤩🤩 ࣴ ̯⊰ 𝗌𝗈 𝖨︎ 𝖼︎𝖺𝗇︎ 𝗇︎𝖾𝗏︎𝖾𝗋 𝗅︎𝗈𝗌𝖾.𓂃 ๋ 𝖤︎𝗏︎𝖾𝗋𝗒𝗍𝗁︎𝗂𝗇︎𝗀︎ 𝗂𝗌 𝖺 𝗐𝗂𝗇︎.
16
18
sticker.webp
17
19
Слова не могут адекватно выразить боль.+1
Слова не могут адекватно выразить боль.
17
20
sticker.webp
16