بازماندهای از یکم دسامبر
Ir al canal en Telegram
فراموش کرده بود که انسان در نهایت به همه چیز عادت میکند"
Mostrar más149
Suscriptores
Sin datos24 horas
-37 días
-730 días
Archivo de publicaciones
حرفایی که بقیه راجبم میزنن الکیه
من خیلی بدتر از این حرفام میتونم باشم✨
برای من"مواظب خودت باش"جمله خیلی مقدسیه اگر بهتون میگم یعنی خیلی برام با ارزشید.
امروز برام خیلی سخت بود
میدونستم هر ثانیه ای که میگذره
یه قدم به دلتنگی نزدیک تر میشم
همیشه و همه جا قراره دلتنگ لحظه های خوب و بدی بشم که با آدم های این کلاس گذروندم
غمگین بودم واقعا
با هر بار که میگفتم آره دیگه ما سال آخریم بغضم میگرفت و چشمام اشکی میشد
وقتی بچه هارو بغل میکردم
وقتی بهشون گفتم ببخشید
وقتی قلبم بهم یاد آوری میکرد
دلم واسه آدم های این کلاس
خیلی تنگ میشه اونقدر که بابتش قراره حسابی اذیت بشم
امروز وقتی داشتم مسخره بازی در میاوردم که یکی از عزیز ترین دوستام گریه نکنه یا وقتی داشتم به اون یکی میگفتم آره دیگه باهات قهرم اون یکیو اذیت میکردم دور و بر بقیه شون میگشتم
منی که عصبی ترین بودم امروز غم نمیذاشت جلو احساساتمو بگیرم
نمیتونستم بغض و اشکامو کنترل کنم
وقتی دیدم چقدر خاطره های خوب و بد با آدم های این کلاس دارم قلبم درد میگرفت
وقتی یادم میومدم اینا تموم شدن و دیگه نیستن
وقتی اون ته ته قلبم یه صدایی میگفت
تو همیشه دوستشون داشتی اما نشد بهشون بگی
من خیلی از اون بچه هارو حتی تاحالا بغل نکردم
اما همیشه دوستشون داشتم و برام مهم بودن
نشد به همشون بگم که من واقعا دلتنگ
باهم خندیدن هامون
هماهنگ کردن هامون
تقلب کردن هامون
غیبت کردن هامون
حتی بحث کردن هامون
گریه کردن هامون
کلاس پیچوندن هامون
مسخره بازی هامون
حتی معلم هامون
همه چی و همه چی میشم
خیلی دلم میخواست بگم ببخشید اگر سرتون عصبی شدم و باهاتون بد رفتار کردم واقعا دوستون داشتم و برام مهم و عزیزید:)
امروز که دیدمش
کلافه بود
دلم براش تنگ شده بود
دیدم با دوستاش نشستن یه گوشه
ولی مشخص بود یه چیزی خوب نیست
یه جای کار داشت میلنگید
چون عین همیشه نمیخندید
عین همیشه حالش خوب نبود
تو خودش بود و هی داشت راه میرفت
رفتم پیششون بشینم
که دیدم پاشد و رفت
بچه ها خواستن برن دنبالش
گفت نه مرسی میخوام تنها باشم
منم یکم ناراحت شدم و بعد متعجب نگاهش میکردم
کف حیاط دراز کشیده بود
داشت آسمونو نگاه میکرد
چشماش اشکی شده بود و انگار که یه چیزی داشت خیلی اذیتش میکرد
بقیه رفتن کلاس و من رفتم رو سکوی بغلش نشستم
صداش آروم آروم میومد . .
نمیتونم به کسی بگم تو دلم چه خبره
نمیتونم بگم چی بهم میگذره
حتی نمیتونم بگم چیکار دارم میکنم
هیچکس نمیفهمه دوست داشتن های قلبم تموم شده
هیچکس نمیفهمه ذوق هام تموم شده
هیچکس نمیفهمه همه از نظرم پر ایرادن
اصلا هیچکس نمیفهمه کسی نمیتونه تو باشه و تو بشه برام
دلم واست خیلی تنگ شده
اما فکر کنم دیگه عین قبل حواست بهم نیست
نگام نمیکنی
خودت میگفتی همیشه اسمونو ببین
الان چی شده دیگه نیستی؟!
همینطوری هی داشت آروم آروم حرف میزد که صدای گریه اش باعث شد بغض کنم
بعد از اون بار که دیدم داره با آسمون حرف میزنه
این بار دفعه دومی بود که با دقت نشسته بودم و حرف زدناشو نگاه میکردم
این دختره خیلی عجیبه آخه
هیچکس سر از کارش در نمیاره
بچه ها میگن یکیو خیلی دوست داشته
ولی نگفتن کیه نگفتن چی شده
همه میگن با هیچکس راجبش تاحالا حرف نزده و به هیچکس چیزی راجبش نگفته
نمیدونم کیه و چه بلایی به سرش اومده
یا حتی نمیدونم این دختره چشه چرا اینطوری میکنه
اما امیدوارم تهش قشنگ تموم شه براش
حداقل طوری که خنده هاشو ببینیم
آخه اون و خندیدن هاش
خیلی قشنگن
خیلی؛
_غـریـبـه
یکی از کاربر های توییتر دیشب نوشت شب بخیر و امروز صبح اعلامیه اش رو گذاشتن و واقعا سرش غمیگنم:))))))))))
دوباره دفترشو گذاشت رو میز
روشو از همه مون برگردوند و سعی میکرد نوشته هاش مشخص نباشه
حتی منی که پشت سرش مینشستم هم نمیتونستم بفهمم چی داره مینویسه
فقط میدیدم بعضی وقتا دفتر رو در میاره و شروع میکنه به نوشتن
یه روز ازش پرسیدم این دفتر چیه
گفت هیچی دفتره دیگه گفتم میشه ببینمش که با صدای لرزیده گفت ببخشید ولی نه نمیشه منم دیگه اصرار نکردم و رفتم بیرون
فرداش بعد از زنگ تفریح دوم
وسط راهرو بودم که یادم اومد کتابمو جا گذاشتم سریع برگشتم داخل کلاس که کتابمو بردارم
یهو دیدم یکی تنها اون ته کلاس نشسته
و سعی میکنه صورتشو قایم کنه
عه خودشه که
چرا انقدر پریشونه؟
چرا چشماش پر اشکه
خواستم برم سمتش که با صدای تقریبا بلند گفتم میشه بری بیرون
حرفی نزدم و اومدم بیرون
همینکه اومدم برم یه صدای آرومی توجهمو جلب کرد
+ تو دفتر منو ندیدی؟
بدون اینکه برگردم یه نه گفتم
و اومدم بیرون
رفتم تو سالن و کنار صندلی ها نشستم
که یکی از بچه هارو دیدم که یه دفتر شبیه دفتر اون دستشه
رفتم سمتش گفتم این دفتر چیه؟
گفت نمیدونم این کنار پنجره بود من آوردم ببرمش دفتر گفتم بده بده مال منه
دفترو ازش گرفتم و بازش کردم تا ببینم مال اون هست یا نه (شایدم خیلی کنجکاو بودم)
_صفحه اول
برای تنهایی"
از همون کلمه اول فهمیدم دستخط خودشه دقیقا عین بچگیاش هنوز انقدر خودکارو محکم فشار میده که کاغذو پاره کنه.
بیخیال شدم و نخواستم بقیه شو بخونم دفترو بستم و رفتم سرکلاس
دیدم سرش رو میزه
صداش زدم
_دفترت
سرشو آورد بالا
+از کجا اوردیش؟
_دست یه دختره بود میخواست ببره دفتر از کنار پنجره پیداش کرده بود
منتظر بودم پیگیر بشه که دختره کی بود و چی بود ولی فقط تشکر کرد و دفترو گذاشت تو کیفش.
برگشتم سرجام نشستم و پیش خودم آرزو کردم که کاش یه روز بفهمم تو اون دفتر چه خبره که انقدر از ما قایمش میکنه.
_غـریـبـه
