ریسمــان
Ir al canal en Telegram
422
Suscriptores
Sin datos24 horas
-27 días
-230 días
Archivo de publicaciones
422
-زدن که بد و خوب ندارد. بدش بد است خوبش هم بد- مگر آنکه به خاطر نخوردنْ، مجبور شوی بزنی، که تازه اینطور زدن هم «خوب» نیست، «لازم» است.
-بزنمش عمه جان؟
-اگر لازم بود، و میتوانستی، بزن. اگر لازم بود اما نمیتوانستی، باز هم بزن! اگر حق بود که بزنی، بزن و بعد بمیر! آنقدر بخور تا له و لورده شوی. روشن است چه میگویم؟
-بله عمه جان!
- دیگر از میانهی راه هم برنگرد! از خودت بپرس و به خودت جواب بده! این کار، بهتر از آن است که تمام عمر، بروی و برگردی و سوأل کنی. میفهمی؟
*سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما میآمد*
#نادر_ابراهیمی
ریسمان
422
من یک چشم دارم در میانهی معرکهی چشمهایی که به هم خیره شدهاند و خوب، یکدیگر را سنجیدهاند و یا چشمانی که ندیده اما تصویری از پیش، در برابرشان مجسم شده که دیگر به آنچه چشمانشان میبیند، محلی نمیگذارند. همین یک چشم برایم کافیست چون در این معرکه باید بتوانم فقط به یک نقطه بنگرم اگرنه موجودیتم به خطاست. گاهی در آغوش حب و به سمت خصم خیز برمیدارم، گاهی از هر طرف در محاصرهی خصم و نفرینم. من هم مثل هر چه و هر که در بند قانون انسانی درآمده آرزوی روزی را دارم که به خاک برگردم. اما اگر خیال خام بهشت در این دنیا را از سر بیرون کنم، میتوانم برایتان از لحظاتی بگویم که تکیه بر قلب تپندهی عاشقی غیور زدم و به سمت قلبی سیاه و سنگی، نفرینی کشنده پرتاب کردم و این از معدود لحظاتی بود که از وجودم خرسند بودم چون در این دنیای رنگارنگ، میتوانم خیلی خوب نفیر آزادگی، بالاتر از قیود انسانی و نفیر آزادی، فروتر از حیوانی را تمیز میدهم.
من یک اسلحهام
ریسمان
«ارزش خونها به اندازهی ارزش بینشهاست»
#علی_صفایی_حائری
#شهید_هنیه
422
مدام دچار حالاتی متضاد و از هم گسیخته هستم. همان لحظه که لبخند میزنم، درونم بغضآلود است و اشکم لبِ مرز. مهر میورزم اما درونم غضبآلود و ترسیده، اخطار میدهد که تحملِ رنجشی دیگر از پیِ پاسخِ بیمهری و جدایی را ندارد. حرکت میکنم ولی تمام وجودم التماس میکند؛ کاش به انتهای مسیر نزدیک باشی چون امیدی به جذابیت و توانِ برداشتنِ مانعِ دیگری را ندارم...
یادم است وقتی به قله نزدیک میشدیم، نفسها به شماره میافتاد و قدمها کش میآمد، مربی میگفت: از اینجا به بعد، بدنت نه از سوختِ جاری و روزانهت بلکه از نیروی ذخیرهات استفاده میکند.
حال در مسیر سوگواری، میدانم که قرار است از درون من شخص تازهای متولد شود که نه لوحی سفید بلکه موجودی متمرکز بر نیروی ذخیره یعنی ارزشها و ایمان به قله است، علیرغم وجودِ تضادها و عدمِ انسجام.
ریسمان
422
🌱
پس، مرد از دریا برآمده، پنجره کلبهام را گلاندود کرد و گفت: جوان حصار را فرو بگذار و با تمامیِ وسعتِ دیدِ خویش بنگر؛ و به خاطر بسپار که قناعت دنائت است، حتی قناعت در خوبیهای جهان، همچنان که قناعت در عبادت؛ چندان که در لحظههایی از یاد ببری که سراپای وجودت، پیوسته باید در عبادت باشد. بازی را با عبادت، خوردن و نوشیدن را با عبادت، نگریستن را با عبادت و راه رفتن و اندیشیدن را با عبادت درآمیز؛ خمیری یکپارچه از عبادت و غیر آن.
*سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما میآمد*
#نادر_ابراهیمی
ریسمان
422
🌱
پس، چه بسا که قناعت، همان دنائت باشد؛ مگر آنجا که از حقّ خویش، بیش میطلبیم؛ و حقّ آدمی بر خاک، بسیار است؛ چندان که جملگیِ مائدههای زمینی، هدیهی خداوندِ خداست به انسان. و خداوندِ خدا انسان را آفرید و مُحقْ دانست که به قدر «کار، ایمان، عشقِ» خویش از این پردیسِ زمینی برگیرد؛ اما چون سگان، استخوان در خاک پنهان نکند.
*سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما میآمد*
#نادر_ابراهیمی
ریسمان
422
یه مدت سر پروژهای خیلی تحت فشار بودم بعد از یه دعوای حسابی، به پیشنهاد خانواده رفتیم جاده که حالم عوض بشه. پنجره ماشین رو دادم پایین، سرم رو آوردم بیرون و بلند اسم اون آدم رو کنار فحشی که تازگی افتاده بود سر زبونم، فریاد زدم. فایده نداشت، عصبانیترم شدم. یه مصاحبه از تتلو دیدم که میگفت: «آخه غیر از این فحشها هیچ طور دیگهای نمیتونم احساسم رو راجع به اینا بگم.» تتلو واسه طرفداراش سمبل آزادی بود کسی که خودشه و نقش بازی نمیکنه. شاید منم میتونستم برای همهی اذیتهایی که شدم کلی فحش بدم، یا از اون یأس و پوچیای که به خاطر سختیها و از دست دادنهام، توی ذهن و دلم بود و هست، اینقدر بگم که حالا نه همون اندازه ولی حدودِ کتاب تهوع از سارتر، تهوعآور باشه. قبول دارم در خالی کردنِ تمام درونیاتی که اذیتت میکنه، لذتی هست. ولی به قول جبران خلیل جبران: «لذت ترانهی آزادیست اما همهی آزادی نیست...لذت شکوفهی آزادیست اما میوهی آزادی نیست» برای میوه شدن صبر لازمه، مراقبت لازمه و میوه در زمان مناسب خودش حاصل میشه که لذتی بالاتر داره. گاهی این درونیات از جنس آفته که باید در نطفه از بین بره، گاهی هم از جنس شکوفهست که اگه زودتر از موقع سردربیاره، شانس اینکه به میوه برسه کم میشه.
باید انتخاب کنم. یه موقع پدرمون؛ آدم، یه سیب ممنوعه خورد که بتونه توی محضرِ عشق جاودانه بمونه اما چون کال بود و حریم نگه نداشت به فراق دچار شد...
ریسمان
