958
Suscriptores
Sin datos24 horas
+427 días
+9230 días
Archivo de publicaciones
961
کاش میدانستم!
کاش میدانستم
شِکَرِ عشق
اگر که رابطه را اشباع کند
میزند دلِ هر معشوق را
کاش میدانستم
نمکِ احساسم را
با هر نگاه یا سخنی
بر چشمهی شوقت نپاشم
تا شور نشود از سرچشمهاش
در سینه
کاش میدانستم
مستیِ شرابِ چشمِ تو
که جام به جامِ هم میزدیم
من و خیالش در شبهای تنهایی
مِهِ خُماریاش میبندد
راهِ چشمم را به چشمِ دیگری
کاش میدانستم
پِچپِچِ لبها و پِتپِتِ پیامها
ریزلرزههاییست
که ویران میکند
پُلِ میانِ دلها را
کاش میدانستم
عسلِ بوسه را
راحت از کندوی تو نَمَکَم
که زنبورهای تکرار و تکرار
هر دم نیشِ هوس را
بر دلِ صدپارهام نزنند
کاش میدانستم
در مجلسِ عُشّاق
بایدها و نبایدها را
کاش میگفتی
گفتهها و نگفتهها را
که جز با کلیدِ کلمات
قفلِ رابطه گشوده نشود!
ای یارِ ساکتِ من!
پدرام صادقی
کتابپرست؛ نجوای خاموش اندیشهها
961
شرابخانه کجاست؟
اینک نماز
بیقبلهگاه، بیکیش
از من جهت بپرس
قبلهگاهِ تو اینجاست:
محرابِ قلبِ من!
در پشتِ من بِایست
اینجا که قلبِ من
فریاد میکشد.
تیغهی شمشیرِ خویش را
با ضربهای به خشم، نهان کن
در شعلههای خون
فریادهای دلهره میآید
اینم یقین که دلهره چیزیست مثلِ میخ
و کارِ میخ، مهارِ تحرک است
این است آنچه خشک کرده تو را بر جا
میخِ دلهره و بیم
شایسته نیست که تابوتِ خویش را
با میخهای بُهت و تهمت و بُهتان
محکم کنیم؟
بیقبلهگاه، پریشانکیش
از من مَتَرس که دیگر
مردی نمانده زیرِ بار نَلَرزد
تابوتها زِ شانه نَلَغزد
دیریست دیر
مردانگی به دستهچک و سفته بسته است
از من مترس
ای بیمناک
که آنگاه هیچگاه
محرابِ خویش را
نتوانی یافت.
اینک نماز
از خشم، خسته
من از هراسِ تو
ایمانشکسته، آه...
بیکیش مردهایم
ایمان پناهگاهِ بزرگیست
بر ما دریغ، پاسداریِ آن را به دستِ شیاطین سپردهایم
آنگاه
در انتظارِ کشتنِ خود رنج بردهایم
افسوس....
فریادهای دلهره میآید
میسوزم از عطش
راهِ شرابخانه کجاست؟
نصرت رحمانی
مجموعه اشعار، نشر نگاه، صفحات ۳۹۰ تا ۳۹۲
کتابپرست؛ نجوای خاموش اندیشهها
961
طلسمِ نگاه
چشمهای تو و من
خیره که شوند به هم
طلسمشان تسریع میکند جفت شدنِ لبها را
آنگاه دستِ بوسه میکشد پردهی پلک را
تا هیچ تصویرِ دیگری
نشود مزاحمِ لبهای ما
نفس نیز در سینهمان نمیماند آرام
گرم میشود
تند میشود و
گاهی نیز
میشود محبوس، تا
حرارتِ تن را بیشتر بگیرد و
با بازدمی عمیق
بر گردنمان بیفشاند.
قفلِ لبها که باز شد
به چشمانت زُل زدم و
هلالِ لبخند را
نه فقط بر دهان
در تمامِ صورتت دیدم
میدانی؟
چشمها که نخندند
دروغِ خندهی لب را
بیصدا فاش میکنند!
بودیم من و تو
اهلِ دیارِ تنهایی
شهرِ متروکهی عشق
کوچهی خلوتِ شب
و خانهی تنگِ سکوت!
تنهایمان دگر تنها نیست
دلهایمان با هم میتپد
که عشق، موزون میکند
تپشِ تندِ قلبها را
آفتاب شب را از آسمان راند
شبِ ما به سر رسید
تو رفتی
تا شبی دیگر
با رفتنِ خورشید، تنگِ غروب
طلوع کنی در بَستَرَم!
پدرام صادقی
کتابپرست؛ نجوای خاموش اندیشهها
961
سلام خدمت همگی
از طریق اعضای کانال، متوجه شدم که این فیلم مربوط به اعدامهای دیروز اصفهان نبوده و متعلق به اعدام قاتل دکتر داوودی متخصص قلب در یاسوج است.
از آنجا که ما با ناراستی میانهای نداریم و اگر اشتباهی هم شده باشد، عذرخواهی میکنیم، گفتم عموماً این کلیپ را تکذیب کنم.
ممنونم از همگی
961
Repost from ائتلاف دانشجویان تهران
رزمی چنین میانه میدانم آرزوست!
صحنهی شورانگیز و حماسی از شجاعت آمیخته با عشق به مردم ستمدیدهی ایران توسط یکی از سربداران میدان علیخانی اصفهان
خودش با افتخار طناب را دور گردنش انداخت، سپس به نشانه عشق به مردم، با دستان بستهاش علامت قلب نشان داد...
#ائتلاف_دانشجویان_تهران
@teh_uni_etelaf
961
مستیِ مُجاز
گمان میبردم
شُربِ مُدامِ شراب
در آغوشِ یارِ شهرآشوب
خراباتی میکند هر محتسب را
ندانستم که
از مُسکِرات است عمامه نیز
باور میکنی؟
بوی شرابش از هزاران سالِ پیش
از طورِ سینا
در شکافِ نیل و
رحمِ باردارِ زنِ باکره
و نیز از پروازِ مستقیمِ مکه-بیتالمقدس
به مَشامم میخورد هر روز
دیدهای تو
مستی هوشیار؟
که گام برمیدارد صافصاف
اما نمیشنوی تو از دهانش یک حرفِ راست!
نگاه کن به پینهی پیشانیاش
سجدهی مستانه کرده چنین!
یا اگر
زبانم لال
رِندی گوید:
ای زاهدِ مست!
هیچ باکَت هست؟
مالِ مردم خوری و
ناموسشان حلال کُنی!
خدا و پیغمبر و امامانِ قدیم و جدیدش را
میگیرد گواهِ مستی و راستیاش
و مُفتمُفت
میفروشدشان به این دنیا!
رحمت بر خالقِ عالِم و توانا باد
که شرابی ساخت بهرِ دینداران
تا نشوند محروم از نعمتِ مستی و شبهای مِیپرستی!
پدرام صادقی
کتابپرست؛ نجوای خاموش اندیشهها
961
شعرِ بیچارهی من
شعرم نمیخواست هرگز
غزلِ مرگ شود
یا دار را
که چوبهاَش از سروِ قامتِ یار است و
طنابش از زُلفهای او
با آرایه و پیرایه وصف کند
نه! نه!
شعرِ من لالاییِ جلاد نبود
در گوشهای خوابانده شده با افیونِ ظلم
شعرم نمیخواست قفسی باشد
که واژگانِ کهن را بگیرد و
قفل و زنجیر و میله بِسازد و
بر زبان و پاها زند.
افسوس!
خورشیدِ تابان و ماهِ شبِ چهارده
از شعرم گریزاناند
طلوع نمیکند خورشید
و کامل نمیشود ماه
در شعری که عاشِقانش بر دارند
شاعرانش در گور
مطربانش خاموشاند
ساقی جز اشکِ تلخِ تاک در جامها نمیریزد
لیلی نعشِ مجنون را در آغوش دارد
و فرهاد، پیکرِ پارهپارهی شیرین را
همین امروز
از زندان تحویل گرفته است.
آری!
خرده نگیرید که شعرم
چشمهاش خشم است و
دریایش غم
ساحلش جز صبر نیست
افسوس که دیگر صبری نیست!
پدرام صادقی
کتابپرست؛ نجوای خاموش اندیشهها
961
صبحها در خیابانها، به جای بوی نون، بوی خون میآید از تنورِ جلادان.
کتابپرست؛ نجوای خاموش اندیشهها
961
ظلمت صریح با تو سخن گفت، پس تو هم
از شب به استعاره و ایما، سخن مگو!
حسین منزوی
کتابپرست؛ نجوای خاموش اندیشهها
961
ترانهای برای اعدام
خورشید خانم!
تنورِ نورِ آسِمون!
چطور دیدی دوتا جَوون
پر کشیدن به آسِمون؟
میونِ این شبهای خون
به سرخیِ عشق و جنون
پرندههای باغِ ما
اشکی نداره چِشماشون
خسته از ظلمِ باغبون
که نیست ازش حتی نشون
نوبتِ ماست، نه دیگرون
که برسیم به کهکِشون
همونجایی که واسه ما
قفس نیستن عمامهها
ورد و طلسم و آیهها
مخفی میشن از آدما
اونجایی که به سازهامون
نمیگن ساکت! دَم نزن
اونجایی که به زُلفهامون
نمیگن داخِل! شَر نزن
خورشید خانم!
طلوع بکن
به سرزمینِ مادری!
شاید که موشِ زیرزمین
نیاد بیرون روی زمین!
پدرام صادقی
کتابپرست؛ نجوای خاموش اندیشهها
961
تبعید در چنبرِ زنجیر
واژهها گندیدند
فاتحان پوسیدند
کودکان از نوکِ پستانکِ نارنجکها؛
انفجار، به عبث نوشیدند.
مادران، عریانی پوشیدند
مرمرین گونهی نازکبدنان را با مشت؛
عاشقان بوسیدند.
قلبها فاسد شد
کرمها در قفسِ سینهی دلسوختگان لولیدند.
ائتلاف
خبر این بود، هدف:
اختلاف.
بوی گندیدهی اندیشهی اندیشهگران
خیمه بست.
لجنِ شب تهِ خورشید نشست.
معصیت راهبه شد؛
همه گفتند که: او معصوم است.
گل به تنهاییِ گلدان گریید.
اشک خون شد، خون چرک
عاجِ انگشتِ پیانو را دستی نَفِشُرد
دستها معیارِ فاصلهاند.
اشکها پرَپَر زد!
نصرت رحمانی
مجموعه اشعار، نشر نگاه، صفحات ۲۶۵ و ۲۶۶
کتابپرست؛ نجوای خاموش اندیشهها
961
کشیک امروز (از دفتر خاطرات)
رأس شش صبح، با زنگ ساعت موبایلم بیدار شدم تا قبل از هفت بیمارستان باشم. از کشیکهای اورژانس نفرت عجیبی دارم، محیط شلوغ و بینظم حسابی کلافهام میکنه.
به موقع به بخش رسیدم. شیفت رو تحویل گرفتم و شروع کردم به مریض دیدن. استاد و دستیارهاش ساعت هشت اومدن و بیمارها رو یکییکی براشون توضیح دادم.
استاد که مرد میانسال شریفی بود، گفت: دکتر صادقی، اورژانس نمونهی جامعهست، خوب و بد مردم رو اینجا میبینی.
اون موقع، به عمق حرفش پی نبردم. فکر میکردم اینم اومده غیرمستقیم با تعریف از رشتهاش از خودش هم تعریفی کرده باشه.
سیل مریضها باعث شد جریانشون من رو هم با زمان جلو ببره. داشتم از بیماری که با درد شکم اومده بود شرححال میگرفتم که پرستار گفت: دکتر، از اتاق سونوگرافی زنگ زدن و شما رو میخوان.
از مریض عذرخواهی کردم و گوشی رو گرفتم و گفتم: بله بفرمائید.
صدای مردی گفت: سلام دکتر، خوب هستین؟ من دستیار سونوگرافی امروزم. شما دستیار بخش هستین؟
گفتم: ممنونم دکتر، شما خوبین؟ نه اینترن بخش هستم.
گفت: دستیار تو بخش نیست؟
گفتم: چرا دکتر، هست اما دستش بنده.
گفت: شما در جریان بیماری که الان برای سونوگرافی فرستاده بودین هستین؟
گفتم: بله دکتر، کاملا میشناسم بیمار رو.
گفت: اینها رو مو به مو به دستیارتون بگو، بیمار به هیچ عنوان بدون معاینه توسط متخصص زنان از بیمارستان خارج نشه. من تو سونوگرافی که برای بررسی شکم خواسته بودین، یه شئی خارجی نسبتاً بزرگ میبینم در فضای واژن، ممکنه در اثر تعرض جنسی باشه و حتما پیگیری میخواد. یادت که نمیره دکتر؟
من که بهتم زده بود با قاطعیت گفتم: نگران نباشین دکتر. دستتون درد نکنه.
گوشی رو که گذاشتم، چند لحظه باور نمیکردم که اونچه که شنیده بودم حقیقت داشته باشه. آخه اون فقط یه دختربچهی شش ساله بود! چهرهاش دوباره به ذهنم اومد: ریزنقش و بامزه، انگار نه انگار که بیمارستان اومده بود.
دستیار استاد هنوز درگیر مریض تصادفی بود. منم وقت رو غنیمت شمردم و با پدرش، که تنها همراهش بود صحبت کردم. خیلی آروم سعی کردم قضیه رو بهش بگم. گفتنش سخت بود، اما مطمئنم شنیدنش برای پدرش خیلیخیلی سختتر بود. اشک توی چشماش جمع شد، گفت: دکتر چطور ممکنه؟ گفتم: بچهها توی این سن کنجکاوی جنسی هم دارن، ممکنه خودش اینکار رو کرده باشه. گفت: دکتر بچه بخواد خودش اینکار رو بکنه، با یه چیز کوچک میکنه نه یه میلهی فلزی چهار سانتی!
سرم رو تکون دادم و تاسف خوردم. به پدر توضیح دادم که به متخصص زنان اطلاع دادیم و باید منتظرشون باشیم برای معاینهی مستقیم. شکسته و فروخورده، رفت و گوشهای از بخش روی زمین نشست.
یک ساعتی طول کشید تا متخصص زنان بیاد. با یه پرستار خانم رفتن برای معاینه. بهخاطر زیر سن بلوغ بودن، فقط معاینهی خارجی امکانپذیر بود و نمای خارجی واژن طبیعی و پردهی بکارت هم در ظاهر سالم بود. اینها رو من از متخصص زنان شنیدم. برای مطمئن شدن از حضور جسم در کانال واژینال، خانم دکتر تصمیم به انجام معاینهی مقعدی گرفت. در روده چیزی پیدا نشد اما انگشت خانم دکتر به شئی سفتی در دیوارهی جلویی روده خورد که تاییدی بود بر وجود جسم در واژن.
بهخاطر نبود دوربین مخصوص نگاه کردن به واژن و رحم در این بیمارستان، خانم دکتر از بیمارستان دیگهای پذیرش گرفت و به پدر دختربچه هم مراحل درمان و احتمال آسیب به پردهی بکارت رو توضیح داد و ازش خواست که برای سلامتی دخترش، رضایت بده.
پدر اینجا فروشکست، به پهنای صورت اشک میریخت و التماس میکرد که شاید با سیتیاسکن تشخیص دیگهای مطرح بشه. ما هم برای اینکه دلش رو نشکونیم، قبل از ارجاع به بیمارستان زنان، سیتیاسکن از شکم و لگن دخترش انجام دادیم که همون تشخیص قبلی را تایید میکرد. پدر جبراً راضی شد و دخترش رو به بیمارستان زنان منتقل کرد.
ناراحت بودم. روی صندلی نشسته و تو عالم فکر و خیال خودم بودم که پرستار همون دختربچه گفت: دکتر تو متوجه چیز عجیبی نشدی؟ گفتم: نه، چطور؟ گفت: من از این دختر چهار بار رگ گرفتم و سرم هم زدم، اما یک آخ هم نگفت! آدمبزرگها هم به درد حساسن، چه برسه به بچهی شش ساله که معمولاً جیغ میکشه!
اینجا بود که متخصص زنان هم گفت: حتی موقع معاینهی مقعد هم هیچ واکنشی نشون نداد! تازه ما آدمهای غریبه هستیم!
همه سری به نشونهی تاسف تکون دادیم، تمام شواهد به نفع آزار جنسی بود. اینجا بود که یاد حرف استاد افتادم: اورژانس نمونهی جامعهست، خوب و بد مردم رو اینجا میبینی.
پدرام صادقی
کتابپرست؛ نجوای خاموش اندیشهها
961
حرفی، سخنی، پیشنهادی، انتقادی
شناس: @Pedram_sadeghi_1380
ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=71f7b92d33d9
961
هِی های
بر تارُکِ خیزابِ واژگان
در لابهلایِ صخرههای تیزِ کلام و صوت
تا دور راندهام
در روبروی مرگ مبهوت ماندهام
هِی های
من ناخدای پیر
چرا بترسم از مرگ؟
وقتی که دیدگانِ تو گردابِ زندگیست
با زندگی چه کارم؟
وقتی که شعر پَرچ و میخ به تابوتِ زندگیست
چرا بگویم: آری
چرا بگویم: نه
وقتی نگاهِ تو ویرانگرانِ اعتبارِ کلاماند
نیاز نیست به ساغر که دستهای تو جاماند.
باران گرفته است
هر کس به زیرِ حفاظی کشیده سر
مرا چه باک زِ باران
که گیسوانِ تو چتری گشودهاند
مرا چه باک زِ مرگ
که بوسههای تو پیغامهای قیاماند
بدرودهای تو
تکرارهای سلاماند
نصرت رحمانی
مجموعه اشعار، نشر نگاه، صفحات ۵۸۸ و ۵۸۹
کتابپرست؛ نجوای خاموش اندیشهها
961
وصیتِ عاشق
پادشاها!
هیچ میدانی
دلم بازیچهی چشمانِ توست؟
حسرتِ پیمانهاَم
یک جرعه از لبهای توست؟
حضرتِ عشقی که میگویند در کوی صفاست
میزبانِ هر شبِ قُدومِ یادِ توست؟
تو بالا نِشینی!
نمیدانی قَدِ بالات با من چه کرد
تو فرماندهی!
حالِ هیچ فرمانبر را نمیدانی
نمیدانی به یک آوا
که زِ لبهایت میشود بیرون
چه سان جان را زِ بیرنگی کُنی گُلگون
نمیدانی که آتش چیست
نیست آن سوزَندهی سردِ بُنیانکَن
عشق، شعلهی جاودانهی گرمیست
که آتش را کُنَد اَلکَن!
حَضرَتا!
حالی که من چون کاه در کامِ عشقت سوزَم
التفاتی کن و خاکسترِ تن را بِریز بر گورَم!
پدرام صادقی
کتابپرست؛ نجوای خاموش اندیشهها
961
آخر هفتهها که والدینم به دیدنم میآیند، وقت بازگویی خاطرات بخش و اتفاقات دیگریست که در زمان غیبتشان رخ داده و از هر جهت، و به ویژه خوردن دستپخت مامان بعد از چندین وعده غذای بیمارستان، دستکمی از بهشت ندارد.
در میان تمام بگو و بخندها و پُرخوری کردنها، من از یک چیز میترسم: و آن این است که من کشیک باشم! شاید بپرسید چرا؟ چون مطمئن هستم که پدرم که بسیار به نظم حساس است، وارد اتاقم شده و بخشی از وقت گرانبهای خود را صرف مرتب کردن وسایلم میکند و در نهایت صبح فردا که به خانه میآیم، با چنین صحنهای مواجه میشوم که شما در تصویر میبینید.
اما این تصویر زیبا، رویهی دیگری نیز دارد و آن این است که این کتابها را من در کارتنِ زیرِ تخت، پشت کمد و لای لباسها مخفی کرده بودم تا از چشم پدر پنهان بماند و بودجهی ماهانهام (که الحق قابل قیاس با هدایای محمود غزنوی به شاعران دربارش است) به دلیل خرید کتاب (که به نظر ایشان زیادهرویست اما من هیچ ایرادی در آن جز کمبود جا در منزل برای کتابهای بیشتر نمیبینم!) کسر نشود.
باز هم از سعهی صدر پدرم که در دل شماتتم میکند اما در رویم جز لبخند بر زبان نمیآورد، تشکر کنم.
961
تو هرگز برایم تمام نمیشوی!
هرگز
لحظهای حتّی
نخواستم که تمام شوی
مثلِ بوی بهار نبودی آخر
که آتشبادِ تابستان به سالِ بعد تبعیدت کند
و یا باریکجویِ کوهسار نیستی
که پیشآهنگانِ بهارند در دشتهای یخزده
تو
آخرین بارقهی زیست
و نیز
ترانهی مرگِ مَنی!
سورِ گرمِ نیاز
و
سوزِ سردِ سوگِ مَنی!
حفرهی چشمانم
جز تماشاخانهی پُرحسرتِ یادِ تو نیست
جمعِ انگشتانم
جز صندوقچهی پُرگَردِ گیسوانِ تو نیست
گوشِ شنوایم
جز مُطربِ پُرتکرارِ سازِ تو نیست
که میخواند و میخواند باز
ترانهی دوستت دارم را!
چنین است
که تو
هرگز برایم تمام نمیشوی!
پدرام صادقی
کتابپرست؛ نجوای خاموش اندیشهها
961
برای سپهر امیرزاده (دانشجوی پزشکی محکوم به اعدام)
به جرمِ درمان، بر دار میکنند
ببین چه سان با عشق، پیکار میکنند
به گناهِ نجاتِ آدمیان
جان را فدای چوبهی دار میکنند
کردند زبان در کاممان محبوس
تا نگوییم فاش، آنچه که بُد معلوم
رازی که تو و من، آشکار و خموش
دیری بر زبان راندیم
بیهراس و چَموش!
میهراسند
از سخن، از عشق
از قلم، از شعر
که میزنند فریاد:
اِی عاملِ بیداد!
مپندار که او
که کنون میلرزد از سرمای مهیبِ مرگ، در سلولِ زندانش
در یادِ ما تنهاست!
از شعلهی جانِ سربِداران
یا تیرِ نگاهِ زندهیادان
همیشه زندهست در دلهای یاران
کینهی شما انساننمایان!
پدرام صادقی
کتابپرست؛ نجوای خاموش اندیشهها
961
پس از من شاعری آید
پس از من شاعری آید
که اشکی را که من در چشمِ رنج افروختم
خواهد سِتُرد
پس از من شاعری آید
که قدرِ نالههایی را که گُستَردَم نمیداند
گلوی نغمههای درد را خواهد فِشُرد
پس از من شاعری آید
که در گهوارهی نرمِ سخنهایم شنیده لایلایِ من
که پیوندِ طلایی دارد او با من
و این پیوندِ روشن، قطرههای شعرهای بیکرانِ ماست
ولی بیگانهام با او
و او در دشتهای دیگری گردونه میتازد
پس از من شاعری آید
که شعرِ او بهارِ بارور در سینه اندوزَد
نمیاَنگیزَدَش رقصِ شکوفههای شومِ شاخهی پاییز
که چشمانش نمیپوید
سکوتِ ساحلِ تاریک را چون دیدهی فانوس
و او شعری برای رنجِ یک حسرت
که بر اشکیست آویزان
نمیسازد
پس از من شاعری آید
که میخندند اشعارش
که میبویند آواهای خود رویش
چو عطرِ سایهدار و دیرمانِ یک گلِ نارنج
که میروبند الحانش
غبارِ کاروانهای قرونِ درد و خاموشی
پس از من شاعری آید
که رنگی تازه دارد رنگدانِ او
زُداید صورتِ خاکستر از کانونِ آتشهای گرمِ خاطرِ فردا
زَنَد بر نقشِ خونینِ ستم
رنگِ فراموشی
پس از من شاعری آید
که توفان را نمیخواهد
نمیجوید امیدی را درونِ یک صدف در قعرِ دریاها
نمیشوید به موجِ اشک
چشمِ آرزویش را
پس از من شاعری آید
که میروبَد بساطِ شعرهای پیش
که میکوبد همه گلها به پای خویش
نمیگیرد به خود زیباییِ پَرپَر
نگاهِ جستوجویش را
پس از من شاعری آید
که با چشمم ندارد آشنایی آسمانهای خیالِ او
و او شاید نداند
میمَکَد نَشتِ جوانی را زِ لبهای جهانِ من
و یا شاید نداند
غنچههای عمرِ ناسیرابِ من بشکفته در کامش
و یا شاید نداند
در سحرگاهِ ورودش همچو شب من رنگ خواهم باخت
پس از من شاعری آید
که من لبهای او را در دهانِ شعرهای خویش میبوسم
اگر چه او نخواهد ریخت اشکی بر مزارِ من
من او را در میانِ اشک و خونِ خلق میجویم
و من او را درونِ یک سرودِ فتح خواهم ساخت
سیاوش کسرایی
مجموعه اشعار، نشر کتاب نادر، صفحات ۱۷ تا ۱۹
کتابپرست؛ نجوای خاموش اندیشهها
